ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش نهم: بعثت پیامبران
ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش نهم: بعثت پیامبران
پس پيامبران را به ميانشان بفرستاد. پيامبران از پى يكديگر بيامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده، به جاى آرند و نعمت او را كه از ياد برده اند، فرا ياد آورند و از آنان حجّت گيرند كه رسالت حق به آنان رسيده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت، مستور گشته، برانگيزند.
و نشانه هاى قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمايانند و هم آنچه را كه بر روى زمين است و آنچه را كه سبب حياتشان يا موجب مرگشان مى شود به آنان بشناسانند و از سختيها و مرارتهايى كه پيرشان مى كند يا حوادثى كه بر سرشان مى تازد، آگاهشان سازند.
خداوند بندگان خود را از رسالت پيامبران، بى نصيب نساخت بلكه همواره بر آنان، كتاب فرو فرستاد و برهان و دليل راستى و درستى آيين خويش را بر ايشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پيش پايشان بگشود.
پيامبران را اندك بودن ياران، در كار سست نكرد و فراوانى تكذيب كنندگان و دروغ انگاران، از عزم جزم خود باز نداشت. براى برخى كه پيشين بودند، نام پيامبرانى را كه زان سپس خواهند آمد، گفته بود و برخى را كه پسين بودند، به پيامبران پيشين شناسانده بود. قرنها بدين منوال گذشت و روزگاران سپرى شد. پدران به ديار نيستى رفتند و فرزندان جاى ايشان بگرفتند.
پس خداوند رسولانش را بر انگيخت، و پيامبرانش را به دنبال هم به سوى آنان گسيل داشت، تا اداى عهد فطرت الهى را از مردم بخواهند، و نعمتهاى فراموش شده او را به يادشان آرند و با ارائه دلايل بر آنان اتمام حجت كنند، و نيروهاى پنهان عقول آنان را بر انگيزانند، و نشانه هاى الهى را به آنان بنمايانند: از اين بلند آسمان كه بر بالاى سرشان افراشته، و زمين كه گهواره زير پايشان نهاده، و معيشتهايى كه آنان را زنده مى دارد، و اجلهايى كه ايشان را به دست مرگ مى سپارد، و ناگواريهايى كه آنان را به پيرى مى نشاند، و حوادثى كه به دنبال هم بر آنان هجوم مى آورد.
خداوند سبحان بندگانش را بدون پيامبر، يا كتاب آسمانى، يا حجتى لازم، يا نشان دادن راه روشن رها نساخت. پيامبرانى كه كمى عددشان، و كثرت تكذيب كنندگانشان آنان را از تبليغ باز نداشت، از پيامبر گذشته اى كه او را از نام پيامبر آينده خبر دادند، و پيامبر آينده اى كه پيامبر گذشته او را معرفى كرد. بر اين منوال قرنها گذشت، و روزگار سپرى شد،
پدران در گذشتند و فرزندان جاى آنها را گرفتند.
و خداى سبحان از فرزندان او پيامبرانى برگزيد. خدا پيمان وحى را از پيامبران گرفت تا امانت رسالت را به مردم برسانند، آنگاه كه در عصر جاهليت ها بيشتر مردم، پيمان خدا را ناديده انگاشتند و حق پروردگار را نشناختند و برابر او به خدايان دروغين روى آوردند، و شيطان مردم را از معرفت خدا باز داشت و از پرستش او جدا كرد،
خداوند پيامبران خود را مبعوث فرمود، و هر چندگاه، متناسب با خواسته هاى انسان ها، رسولان خود را پى در پى اعزام كرد تا وفادارى به پيمان فطرت(1) را از آنان باز جويند و نعمت هاى فراموش شده را به ياد آورند و با ابلاغ احكام الهى، حجّت خدا را بر آنها تمام نمايند و توانمندى هاى پنهان شده عقل ها را آشكار سازند و نشانه هاى قدرت خدا را معرّفى كنند، مانند: سقف بلند پايه آسمان ها بر فراز انسان ها، گاهواره گسترده زمين در زير پاى آنها، و وسائل و عوامل حيات و زندگى، و راه هاى مرگ و مردن، و مشكلات و رنج هاى پير كننده، و حوادث پى در پى، كه همواره بر سر راه آدميان است.
خداوند هرگز انسان ها را بدون پيامبر، يا كتابى آسمانى، يا برهانى قاطع، يا راهى استوار، رها نساخته است، پيامبرانى كه با اندك بودن ياران، و فراوانى انكار كنندگان، هرگز در انجام وظيفه خود كوتاهى نكردند.
بعضى از پيامبران، بشارت ظهور پيامبر آينده را دادند و برخى ديگر را پيامبران گذشته معرّفى كردند. بدين گونه قرن ها پديد آمد، و روزگاران سپرى شد، پدران رفتند و فرزندان جاى آنها را گرفتند.
__________________________________________________
(1) چون انسان از نظر روان و فطرت خدا جوست، و در روانشناسى امروز نيز بعد مذهبى را يكى از ابعاد وجودى روح آدمى پذيرفته اند، اگر موانعى نباشد، انسان از نظر روان و فطرت به خدا گرايش دارد و خدا را در همه جا مى جويد.
پس هر چند گاه پيامبرانى فرستاد و به وسيله آنان به بندگان هشدار داد تا حقّ ميثاق الست بگزارند، و نعمت فراموش كرده را به يادشان آرند. با حجّت و تبليغ، چراغ معرفتشان را بيفروزند تا به آيتهاى خدا چشم دوزند.
از آسمانى بالا برده و زمينى زيرشان گسترده، و آنچه بدان زنده اند و چسان مى ميرند و ناپاينده اند، و بيماريهاى پير كننده و بلاهاى پياپى رسنده، و هيچگاه نبود كه خدا آفريدگان را بى پيامبر بدارد، يا كتابى در دسترس آنان نگذارد، يا حجّتى بر آنان نگمارد، يا از نشان دادن راه راست دريغ دارد.
پيامبران كه اندك بودند و مخالفشان بسيار، و در دام شيطان گرفتار، در كار خويش درنماندند و دعوت حق را به مردم رساندند.
گاه پيامبر پيشين نام پيامبر پس از خود را شنفته، و گاه وصف پيامبر پسين را به امّت خويش گفته. زمان اين چنين گذرى شد، و روزگار سپرى. پدران رفتند و پسران جاى آنان را گرفتند.
پس خداى تعالى پيغمبران خود را در بين آنان بر انگيخت و ايشان را پى در پى مى فرستاد تا عهد و پيمان خداوند را كه جبلّى آنان بود بطلبند و بنعمت فراموش شده (توحيد فطرى) ياد آوريشان كنند، و از راه تبليغ با ايشان گفتگو نمايند (با برهان، سخن بگويند) و عقلهاى پنهان شده را (كه در زير غبار كفر پوشيده و بر اثر تاريكى ضلالت و گمراهى مستور گرديده) بيرون آورده بكار اندازند، و آيات قدرت را بايشان نشان دهند (و آن آيات عبارتست): از آسمان افراشته بالاى سرشان و زمين گسترده زير پايشان و معيشتها و چيزهائى كه زنده شان مى دارد و اجلهائى كه نابودشان مى نمايد و بيمارى هايى كه پيرو فرسوده شان ميكند و حوادث روزگار و پيش آمدهاى پى در پى كه بر آنها وارد ميشود.
و خداى تعالى بندگان را از پيغمبر فرستاده يا كتاب نازل شده يا برهان حتمى يا راه استوار محروم ننموده (و پيغمبران) رسولانى بودند كه كمى ياران و زيادتى مخالفين آنان را (از تبليغ رسالت) باز نداشت: پيغمبرانى بودند از پيش كه نام پيغمبر آينده بآنان گفته شده، و يا از بعد كه پيغمبر قبلى او را معرّفى كرده (بامّت خود مبعوث شدن او را بشارت داده، چنانكه در قرآن كريم سوره 61 آیه 6 مى فرمايد: «وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ»: يعنى ياد كن هنگامى را كه عيسى ابن مريم گفت اى بنى اسرائيل من بسوى شما فرستاده خدا هستم در حالتى كه تورية را كه پيش من است تصديق ميكنم و به پيغمبرى كه پس از من مى آيد و نامش احمد «صلّى اللَّه عليه و آله» است مژده مى دهم).
(چون شيطان بيشتر مردم را فريب داد كه بعهد و پيمان فطريشان وفا نكردند و بحقّ حقّ نادان شدند، خداوند متعال هم از جهت اتمام حجّت پى در پى پيغمبران براى آنان فرستاد تا ايشان را براه راست دلالت كنند) بهمين ترتيب قرنها پديد آمد، روزگارها گذشت، پدرها در گذشتند و فرزندان به جايشان نشستند.
و خداوند سبحان هيچ گاه جامعه بشرى را از پيمان مرسل، يا کتاب آسمانى، يا دليلى قاطع، يا راهى روشن خالى نگذارده است، پيامبرانى که کمى نفراتشان و فزونى دشمنان و تکذيب کنندگانشان، آنها را از انجام وظايف، باز نمى داشت، پيامبرانى که بعضى به ظهور پيامبرى آينده بشارت مى دادند و بعضى از طريق پيامبر پيشين شناخته شده بودند و به اين ترتيب قرنها گذشت و روزگاران، سپرى شد، پدران رفتند و فرزندان، جانشين آنان شدند.
بعثت پيامبران و مسئوليت بزرگ آنان:
در اين بخش از کلام مولا، سخن از بعثت انبيا به ميان آمده است. در واقع مرحله اى است بعد از مرحله آفرينش آدم و گام نهادن او بر روى زمين و در اين بخش، نخست اشاره به علّت بعثت انبيا مى فرمايد و سپس ماهيّت و محتواى دعوت آنها را روشن مى سازد و در مرحله سوّم چگونگى تعليمات آنها را روشن مى کند و در نهايت، سخن از ويژگيهاى انبيا و مقاومت آنها در برابر مشکلات و ارتباط آنان با يکديگر در طول زمان به ميان مى آورد.
در مرحله اوّل مى فرمايد: «خداوند سبحان از فرزندان آدم(عليه السلام) پيامبرانى برگزيد و از آنها پيمان گرفت که وحى الهى را به خوبى حفظ کنند و از آنان خواست که امانت رسالت را به مردم ابلاغ نمايند» (وَ اصْطَفى سُبْحانَهُ مِنْ وَلَدِهِ اَنْبياءَ اَخَذَ عَلى الوَحْىِ ميثاقَهُمْ(1) وَعَلى تَبْليغِ الرِّسالَةِ اَمانَتَهُم).
به اين ترتيب آنها از همان آغاز وحى، به خداوند پيمان سپردند که وحى الهى را به خوبى پاسدارى کنند و اين امانت بزرگ را با نهايت دقّت به بندگان خدا برسانند. آرى آنها در برابر اين موهبت بزرگ، به زير بار آن مسئوليت عظيم رفتند.
امّا اين که چگونه خداوند گروه خاصّى را براى اين امر برگزيد و حقيقت وحى چيست و چگونه بر بعضى وحى مى شود و بر بعضى نمى شود؟ اين گونه مسائل را بايد در جاى مناسب خود مطرح کرد.(2)
در واقع اين سخن اشاره به آيه: «وَاِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبييّنَ ميثاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَمِنْ نُوح وَ اِبْراهيمَ وَ مُوسى وَ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ وَاَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً; (به خاطر آور) هنگامى را که از پيامبران پيمان گرفتيم و (همچنين) از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و ما از همه آنان پيمان محکمى گرفتيم (که در اداى مسئوليّت تبليغ و رسالت، کوتاهى نکنند)».(3)
سپس به دليل اصلى بعثت انبيا اشاره کرده، مى فرمايد:
«اين در زمانى بود که اکثر مردم پيمانى را که خدا از آنها گرفته بود دگرگون ساختند، حقّ او را نشناختند و همتا و شريکانى براى او قرار دادند و شياطين، آنها را از معرفت خداوند باز داشتند و به هر سو مى کشيدند و آنها را از عبادت و اطاعتش جدا کردند» (لَمّا بَدَّلَ اَکْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَاللهِ اِلَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اتَّخَذُوا الاَنْداد(4) مَعَهُ وَاجْتالَتْهُم(5) الشَّياطينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ)».
در حقيقت، عدم شناخت آنها نسبت به خدا سبب شد که در درّه هولناک شرک سقوط کنند و شياطين، اطراف آنها را بگيرند و از عبادت و اطاعت خدا باز دارند.
در اين که منظور از اين عهد و پيمان الهى چيست، بسيارى از شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به پيمان عالم ذر ـ با تمام گفتگوهايى که در اطراف آن است مى دانند ـ ولى ممکن است آن را اشاره به پيمان فطرت بدانيم که در جمله هاى بعد، از کلام مولا نيز، سخن از آن به ميان آمده است(6) و به تعبيرى ديگر، خداوند، انسان را بر فطرت پاک آفريده که در درون ذاتش با حقيقت توحيد آشناست، به نيکيها علاقه مند و از بديها بيزار است. اگر اين فطرت، پاک باقى مى ماند چه بسا الطاف الهيّه، همه انسانها را به سوى کمال رهنمون مى شد و پيامبران، کمک کاران و ياوران آنها در اين راه بودند و بار مسئوليّت آنان بسيار سبک مى شد ولى انحراف از فطرت چه از جهت معارف توحيدى که نتيجه آن گرايش به شرک و بت پرستى شد و چه از جهت عملى که نتيجه اش تسليم هوا و هوس و شياطين بودن گرديد، سبب شد که خداوند، پيامبران بسيارى را با مسئوليتهاى بسيار سنگين به سوى جامعه بشريّت بفرستد که در بخش آينده کلام امام(عليه السلام)، هم به مسئوليتهاى آنها و هم به ويژگيهاى اخلاقى و عملى آنان اشاره شده است.
سپس به فلسفه بعثت انبيا اشاره فرمود، مى گويد: «پس خداوند پيامبرانش را در ميان انسانها مبعوث کرد و رسولان خود را پى در پى به سوى آنان فرستاد تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه کنند و نعمتهاى فراموش شده الهى را به آنان يادآورى نمايند و با ابلاغ دستورهاى خدا، حجّت را بر آنها تمام نمايند و گنج هاى پنهانى عقلها را براى آنان آشکار سازند» (فَبَعَثَ فيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ اَلَيْهِم!(7) اَنْبيائَهُ لِيَستَادُوهُمْ ليَستَادُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِهِ وِ يُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْليغِ وَ يُثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُولِ).
در اين جا امام(عليه السلام) به چهار هدف عمده در مورد بعثت انبيا اشاره فرموده است: نخست مطالبه پيمان فطرت.
گفتيم خداوند، معارف توحيدى را در سرشت انسان قرار داده و هر انسانى اگر با اين فطرت دست نخورده، پرورش يابد و آموزشهاى نادرست، او را منحرف نسازد و پدران و مادران مشرک، روح او را آلوده نکنند به طور طبيعى و فطرى يگانه پرست خواهد بود و در سايه اين فطرت توحيدى به نيکيها و حق و عدالت پايبند خواهد بود، پيامبران مى آيند تا انسانهاى منحرف شده را به فطرت توحيدى باز گردانند.
دوّم اين که: نعمتهاى فراموش شده الهى را به ياد او آورند، چرا که در وجود انسان نعمت هاى مادّى و معنوى بسيار است که اگر از آن به خوبى بهره گيرى کند مى تواند کاخ سعادت خود را بر پايه آنها بنا نمايد، ولى فراموش شدن اين نعمتها، سبب از دست رفتن آنها مى شود، درست همانند باغبانى که نه از آبهاى موجود باغ براى آبيارى استفاده مى کند و نه از ميوه هاى درختانش به موقع مى چيند. هرگاه کسى بيايد و اين نعمت هاى فراموش شده را به خاطر او بياورد، بزرگ ترين خدمت را به او کرده است و انبيا چنين بوده اند.
سوّم اين که: از طريق استدلالات عقلى (علاوه بر مسائل فطرى) بر آنها اتمام حجّت کنند و تعليمات آسمانى و فرمان هاى الهى را به او برسانند.
چهارم اين که: گنجينه هاى دانش که در درون عقلها نهفته است براى او آشکار سازند چرا که دست قدرت پروردگار، گنجينه هاى بسيار عظيم و گرانبها در درون عقل آدمى نهاده که اگر کشف و آشکار شوند جهشى عظيم در علوم و دانشها و معارف حاصل مى شود، ولى غفلت و تعليمات غلط و گناهان و آلودگيهاى اخلاقى، پرده هايى بر آن مى افکند و آن را مستور مى سازد. پيامبران اين حجابها را بر مى گيرند و آن گنجينه ها را آشکار مى کنند.
* * *
سپس به پنجمين هدف، پرداخته و نشان دادن آيات الهى را از سوى پيامبران در عالم آفرينش به انسان يادآور مى شود، مى فرمايد: «و هدف اين بود که) آيات قدرت خدا را به آنان نشان دهند» وَيُرُوهُمْ آياتِ الْمَقْدِرَة) و بعد به شرح اين آيات پرداخته، مى فرمايد از جمله:
«سقف برافراشته آسمان که بر فراز آنها قرار گرفته.
و اين گاهواره زمين که در زير پاى آنها نهاده.
و آن وسايل زندگى که حيات را به آنها مى بخشد.
و آن اجلها و سرآمدهاى عمر که آنها را فانى مى سازد.
و آن مشکلات و رنجهايى که آنان را پير مى کند.
و حوادثى که پى در پى بر آنان وارد مى گردد».
(مِنْ سَقْف فَوْقَهُمْ مَرْفُوع وَ مِهاد تَحْتَهُمْ مَوْضُوع وَ مَعايِشَ تُحْيِيهمْ و آجال تُفْنيهِمْ وَ اَوْصاب(8) تُهْرِمُهُمْ(9) وَ اَحْداث تَتابَعُ عَلَيْهِمْ).
در واقع اين امور ترکيبى است از اسرار آفرينش در آسمان و زمين، و وسايل و اسباب زندگى و همچنين عوامل فنا و درد و رنج که هر کدام مى تواند انسان را به ياد خدا بيندازد و همچنين حوادث گوناگونى که مايه عبرت و هوشيارى انسانهاست و به اين ترتيب پيامبران مجموعه اى از تعليمات را به انسان مى دهند که هر کدام مى تواند سطح معرفت او را بالا برد يا بر بيدارى و آگاهى او بيفزايد يا او را از خواب غفلت بيدار کند.
به دنبال آن، تأکيد مى کند: «هيچ گاه خداوند سبحان، جامعه انسانى را از پيامبر مرسل يا کتاب آسمانى يا دليلى قاطع يا راهى روشن، خالى نگذارده است» (وَلَمْ يُخْلِ اللهُ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبيٍّ مُرْسَل اَوْ کِتاب مُنْزَل اَوْ حُجَّة لازِمَة اَوْ مَحَجَّة قائِمَة).
در واقع در اين عبارت به چهار موضوع اشاره شده است که همواره يکى از آنها يا قسمتى از آنها در ميان خلقِ خدا وجود دارد و از اين طريق بر آنها اتمام حجّت مى شود.
نخست پيامبران الهى است ـ خواه داراى کتاب آسمانى باشند يا نه ـ زيرا وجود پيامبر در هر حال مايه هدايت و بيدارى و اسباب اتمام حجّت است.
دوّم کتب آسمانى است که در امّتها وجود دارد هر چند پيامبرانى که آن را آورده اند چشم از جهان فروبسته باشند.
سوّم، اوصيا و امامان معصوم است که از آن تعبير به «حجّة لازمة» شده است. البتّه بعضى احتمال داده اند که منظور دليل عقل باشد ولى چون دليل عقل به تنهايى براى هدايت، کافى نيست اين احتمال بعيد به نظر مى رسد، امّا مانعى ندارد که هر دو با هم در اين عبارت جمع باشند.
چهارم، سنّت پيامبران و اوصيا و امامان که از آن تعبير به «محجة قائمة» شده است زيرا «محجة را در لغت به معناى طريقه واضح و مستقيم معنا کرده اند ـ خواه ظاهرى باشد يا معنوى ـ راهى که انسان را به مقصود مى رساند».(9)
به اين ترتيب، خداوند بر تمام ملّتها و امّتها در جميع قرون و اعصار اتمام حجّت نموده و اسباب هدايت را از آنها دريغ نداشته است.
سپس به ويژگيهاى اين پيامبران پرداخته، مى فرمايد: «پيامبرانى که کمى نفراتشان و فزونى دشمنان و تکذيب کنندگانشان، آنها را از انجام وظايف باز نمى داشت» (رُسُل لا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ وَلا کَثْرَةُ الْمُکَذَّبينَ لَهُمْ).
آرى، مردان با شهامتى بودند که گاه يک تنه در برابر هزاران هزار دشمن مى ايستادند، در درياى آتش فرو مى رفتند و به فرمان خدا و تأييدات الهى سالم بيرون مى آمدند، بتخانه ها را درهم مى کوبيدند و در برابر فرياد خشم آلود بت پرستان، با دلايلى کوبنده مى ايستادند و آنها را شرمسار مى کردند. به دريا فرو مى رفتند و از سوى ديگر بيرون مى آمدند و گاه در مقابل گروه عظيم دشمنان لجوج، که با شمشيرهاى برهنه، آنها را محاصره کرده بودند، قرار مى گرفتند ولى خم به ابرو نمى آوردند.
جالب اين که از ميان صفات ويژه پيامبران، در اين جا، روى استقامت و شهامت و پايمردى آنان تکيه شده است.
در ادامه معرفى پيامبران، چنين مى فرمايد: «پيامبرانى که بعضى به ظهور پيامبران آينده بشارت داده شده بودند يا به وسيله پيامبران پيشين شناخته شدند» (مِنْ سابِق سُمِّىَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ اَوْ غابِر(10) عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ).
در اين عبارت يکى از روشهاى مهم شناسايى انبيا را مشخص فرموده است و آن اين که انبياى پيشين، انبياى بعد را معرّفى مى کردند و انبيا بعد، به وسيله پيامبران پيشين شناخته مى شدند.(11)
در پايان اين فراز مى افزايد: «به اين ترتيب، قرنها گذشت و روزگاران سپرى شد; پدران رفتند و فرزندان جانشين آنها شدند» (عَلى ذلِکَ نَسَلَتِ(12) الْقُرُونُ وَ مَضَتِ الدُّهُورُ وَ سَلَفَتِ الآباءُ وَ خَلَفَتِ الاَبْناءُ).
***
نکته ها:
1ـ پيامبران به منزله باغبانند!
از تعبيرات بسيار زيبا و حساب شده اى که در اين کلام امام(عليه السلام) آمده است به خوبى استفاده مى شود که دست قدرت خدا استعداد همه نيکيها و خوشبختيها را در نهاد آدمى گذارده است، در کوهسار وجود آنها معادن گرانبهايى نهفته شده و در دلهايشان انواع بذرهاى گلهاى معطّر معنوى و روحانى و ميوه هاى گوناگون فضايل انسانى پاشيده شده است. پيامبران، اين باغبانهاى بزرگ و آگاه الهى، اين بذرها را آبيارى و بارور مى سازند و اين معدن شناسان آسمانى، گنجينه هاى وجود او را استخراج مى کنند و نعمتهاى خداداى که در وجود آنها نهفته است و از قدر و قيمت آن غافلند به آنها يادآورى مى کنند، مى فرمايد: «لِيَسْتَاْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْريَةِ وَ يُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ… وَ يُثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ».
بنابراين پيامبران چيزى به انسان نمى دهند که در او نبوده است، بلکه آنچه دارد پرورش مى دهند و گوهر وجود او را آشکار مى سازند که به گفته شاعر:
گوهر خود را هويدا کن، کمال اين است و بس خويش را در خويش پيدا کن، کمال اين است و بس!
حتّى بعضى معتقدند تمام تعليماتى که به انسانها داده مى شود عنوان يادآورى دارد، چرا که ريشه علوم در درون جان انسانها نهفته است و معلّمان ـ اعم از پيامبران و پيروان خط آنها ـ با تعليمات خويش، آنها را از درون جان انسان ظاهر مى کنند؛ گويى علوم همچون منابع آبهاى زيرزمينى هستند که با حفرچاه ها، بر سطح زمين جارى مى شوند.
تعبير به «تذکّر» در آيات قرآن (مانند: «لَعَلَّهُمْ يَتَذَکَّرُونَ»، «وَذَکِّرَ فَاِنَّ الذِّکْرى تَنْفَعُ الْمُؤمِنينَ» و…) نيز مى تواند گواهى بر اين معنا باشد.
اين بحث دامنه وسيعى دارد که اين جا جاى شرح آن نيست.
2ـ حوادث بيدارگر
در کلام فوق نيز اشاره به اين معنا شده بود که پيامبران الهى، علاوه بر تعليم معارف الهيّه و نشان دادن آثار عظمت پروردگار در عالم هستى، انسانها را به حوادث بيدارگر متوجّه مى سازند: پايان زندگى و فناى نعمتهاى مادّى و درد و رنجهاى سنگين و حوادث سخت عبرت انگيز. اين تعبيرات، بار ديگر فلسفه حوادث دردناک را در زندگى بشر آشکار مى سازد که اگر اينها نبودند چنان خواب غفلتى جهان بشريّت را فرا مى گرفت که بيدار شدنش بسيار مشکل و بعيد بود.(14)
3ـ نقش دين در زندگى انسان ها
از آنچه در کلام امام(عليه السلام) در اين بخش بسيار پرمعنا آمده، به خوبى نقش دين در زندگى انسانها آشکار مى گردد که اگر پيامبران نبودند شرک و بت پرسى سراسر جهان انسانيّت را فرا مى گرفت و شياطين، آنها را از معرفت خدا و بندگى او باز مى داشتند، چرا که عقل انسانها به تنهايى براى تشخيص همه اسباب سعادت و موانع راه کافى نيست. درست است که عقل نورافکن پرفروغى است ولى تا آفتاب وحى نتابد و همه جا را روشن نسازد تنها با نورافکن عقل که محيط محدودى را روشن مى کند نمى توان اين راه بسيار پرخطر و پرفراز و نشيب را طى نمود.
از اين جا روشن مى شود که «برهماييها» که مسأله بعثت انبيا و ارسال رسل را انکار کرده اند، سخت در اشتباهند. اگر عقل انسان، تمام اسرار درون و برون انسان را درک مى کرد و رابطه گذشته و حال و آينده را مى دانست و در تشخيص خود گرفتار اشتباه نمى شد، ممکن بود گفته شود: درک عقل در همه جا و براى همه مشکلات زندگى اين جهان و آن جهان کافى است، امّا با توجّه به محدوديّت ادراکات عقلى و فزونى مجهولات نسبت به معلومات (آن هم يک فزونى بسيار عظيم و گسترده) پيداست که تکيه بر عقل به تنهايى صحيح نيست.
انکار نمى کنيم که «عقل» يکى از حجّت هاى الهى است و در همين خطبه امام(عليه السلام) به آن اشاره فرموده است، حتّى در روايات اسلامى به عنوان «پيامبر درون» از آن ياد شده، چنان که در حديث معروف امام کاظم(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «اِنَّ للهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً فَاَمَّا الظّاهِرُ فَالرُّسُلُ وَ الاَنْبياءُ وَ الاَئِمَةُ عَلَيْهِمُ السَّلامُ وَاَمَّا الْباطِنَهُ فَالْعُقُولُ; براى خداوند دو حجّت بر مردم است، حجّتى آشکار و حجّتى پنهان. امّا حجّت آشکار، پيامبران و رسولان و ائمه ـ عليهم السلام ـ هستند و امّا حجّت باطن، عقلها و خردها مى باشد».(15)
ولى با اين حال پيداست که اين رسول باطن، رسالت محدودى دارد، در حالى که رسول ظاهر که متکّى به منبع وحى و علم بى پايان خداست رسالتش نامحدود است.
از اين جا، پاسخ سفسطه برهماييها روشن مى شود. آنها مى گويند: آنچه پيامبران براى ما مى آورند از دو صورت خارج نيست: يا عقل ما درک مى کند يا نه، اگر عقل ما آن را درک مى کند نيازى به زحمت پيامبران نيست و اگر درک نمى کند يعنى نامعقول است، قابل قبول نيست، زيرا هيچ انسانى زير بار مطلب نامعقول نمى رود.
اشکالى که در اين استدلال به چشم مى خورد اين است که آنها ميان نامعقول و مجهول، فرق نگذاشته اند. گويى تصوّرشان اين بوده که عقل همه چيز را درک مى کند، در حالى که در اين جا يک تقسيم سه گانه داريم: مطالبى که به ما عرضه مى شود يا موافق با حکم عقل است يا مخالف و يا مجهول. و به جرأت مى توان گفت قسمت عمده مطالب، جزء گروه سوّم، يعنى مجهول است و درست فعاليّت پيامبران در همين بخش است.
اضافه بر اين، ما غالباً در ادراکات عقلى خود نيز گرفتار وسوسه هايى مى شويم که نکند خطا و اشتباهى در آن باشد، اين جاست که تأييد پيامبران و به تعبيرى ديگر تأييد عقل با نقل مى تواند ما را در داده هاى عقلى مطمئن سازد و ريشه وسوسه ها را بخشکاند و به درستى راهى که از آن مى رويم مطمئن سازد.
4ـ در هر عصر و زمانى حجّتى لازم است
در تعبيرات مولا نيز اين نکته به چشم مى خورد که تأکيد مى فرمود: خداوند هرگز خلق خودش را از حجّت و هادى و راهنما خالى نگذاشته است; خواه پيامبرى بوده باشد يا کتاب آسمانى بازمانده از پيامبران يا امام معصوم و يا سنّت و سيره و روش آنان.
جالب اين که کتاب آسمانى و پيامبران ـ در کلام امام(عليه السلام) ـ در کنار هم قرار گرفته اند و حجّت الهى و سيره معتبر در کنار هم.
آرى، همراه هر کتاب آسمانى بايد پيامبرى باشد تا آن را دقيقاً تبيين و علاوه بر تبيين، در عمل پياده کند و در ادامه راه، همراه سنّت پيامبران بايد وصىّ و امامى باشد تا ميراث پيامبران را حفظ و در تحکيم و اجراى آن بکوشد.
اين همان چيزى است که اعتقاد ما بر آن است و در حديثى از امام صادق(عليه السلام) وارد شده: «لَوْ لَمْ يَبْقَ فِى الاَرْضِ اِلاَّ اثْنانِ لَکانَ اَحَدُهُما الْحُجَّة; اگر در روى زمين جز دو نفر نباشد يکى از آن دو، حجّت الهى و امام ديگرى است».(16)
و نيز همان است که امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) در کلمات قصار همين نهج البلاغه فرموده است: «اَللَّهُمَّ بَلى لاتَخْلُوا الاَرْضُ مِنْ قائِم للهِ بِحُجَّة اِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً وَ اَمّا خائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَ بَيّناتُهُ».(17)
5ـ ويژگى هاى پيامبران
پيامبرانى که از سوى خدا براى هدايت خلق، مبعوث مى شدند افراد عادى نبودند، بلکه تمام صفاتى را که لازمه اين رسالت مهم است دارا بودند که از جمله آنها شهامت در حدّ بالا براى ابلاغ رسالت در برابر اقوام جاهل و لجوج، و ايستادگى در مقابل همه موانع تا سر حدّ شهادت. و اين همان است که امام(عليه السلام) در فراز بالا به آن اشاره فرموده که: کمى نفرات و فراوانى دشمنان و تکذيب کنندگان، هرگز مانع انجام وظيفه آنها نبود و هرگاه تاريخ انبيا را مطالعه کنيم (مخصوصاً تاريخ پيامبر اسلام را) صدق اين سخن به وضوح در آن ديده مى شود.
قرآن مجيد نيز اين صفت را يکى از ويژگيهاى مبلّغان رسالت الهى شمرده، مى فرمايد: «اَلَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللهِ وَ يَخْشُونَهُ وَلايَخْشَوْنَ اَحَداً اِلاّ اللهَ; پيامبرانى که تبليغ رسالتهاى الهى مى کردند و (تنها) از او مى ترسيدند و از هيچ کس جز خدا بيم نداشتند».(18)
از تعبير امام(عليه السلام) در اين فراز ـ به گفته نويسنده منهاج البراعة ـ روشن مى شود که تقيّه بر انبيا جايز نيست و اگر مى بينيم فخر رازى به شيعه اماميّه اين معنا را نسبت داده است که «آنها حتّى اظهار کفر را بر انبيا در مقام تقيّه جايز مى شمرند» سخنى باطل و بى اساس است.(19)
بلکه مطلب از اين بالاتر است، زيرا تقيّه کردن براى امامان و حتّى افراد عادى در آن جا که اصل دين در خطر بوده باشد حرام مى باشد، به تعبير ديگر: تقيّه، گاه واجب است و گاه حرام، آن جا که ترک تقيّه سبب هدر دادن نيروها بدون دليل است، تقيّه واجب است، مثل اين که جمعى از مسلمانان بر اثر پيشامدى در دست دشمنان اسلام گرفتار شوند و به گونه اى باشد که اگر اظهار اسلام کنند دشمن، همه را نابود کند و مسلمانان به ضعف و شکست کشيده شوند، در اين جا بايد عقيده خود را کتمان نمايند تا نيروها را بيهوده هدر ندهند، ولى گاه مى شود که مکتوم داشتن عقيده باعث ضعف و زبونى و ذلّت است، در اين جا واجب است عقيده را شجاعانه اظهار داشت و لوازم آن را هر چه هست تحمّل نمود (برنامه امام حسين(عليه السلام) و يارانش در کربلا يکى از مصداقهاى روشن اين مطلب است).
از آن جا که انبيا در موضعى بودند که اگر کتمان عقيده مى کردند به رسالت آنها لطمه وارد مى شد موظّف بودند تقيّه را ترک کنند.
ذکر اين نکته نيز لازم است که اين تقيّه نه منحصر به شيعه است و نه منحصر به مسلمانان، بلکه يکى از اصول اساسى عقلاست که هر جا اظهار عقيده باعث به هدر رفتن نيروها بدون هيچ گونه فايده باشد از آن خوددارى مى کند.(20)
***
پی نوشت:
1. «ميثاق» همان طور که «صحاح اللغة» مى گويد از مادّه «وثوق» به معناى اعتماد و اطمينان به امانت دارى کسى است. بنابر اين، ميثاق، به عهد و پيمانى گفته مى شود که سبب اطمينان و اعتماد مى گردد (در اصل موْثاق بوده و سپس واو تبديل به ياء شده است).
2. رجوع کنيد به تفسير موضوعى «پيام قرآن»، ج 7، ص 317.
3. سوره احزاب، آيه 7.
4. «انداد» جمع «نِدّ» (بر وزن ضدّ) به معناى مثل است ولى ريشه اصلى آن به طورى که مقاييس و ديگران مى گويند به معناي جدايى و فرار کردن و مخالفت است. به همين دليل، ارباب لغت گفته اند «ندّ» به هرگونه مثل گفته نمى شود بلکه به مثلى گفته مى شود که در آثار و اعمال، راه مخالف را مى پويد همانند انسانى که مثل انسان ديگر است، ولى با او در حال جنگ مى باشد.
5. «اجتال»از مادّه «جولان»به معناى دوران است و در کلام امام(عليه السلام) چون با «عَنْ» ذکر شده، مفهومش جولان دادن و بازگرداندن از چيزى است و ممکن است اين معنا در مفهوم آن افتاده باشد که هر زمان آنها را به سويى مى برد.
6. در بحثهاى مربوط به عالم ذر اين احتمال ذکر شده است که ممکن است تفسير آن، همان مسائل فطرى و استعدادهاى الهى باشد که خداوند در نهاد بشر قرار داده است. براى شرح بيشتر به تفسير نمونه، ج 7، ص 4، مراجعه فرماييد.
7. «واتر» از مادّه «وتر» گرفته شده که به معناى فرد در مقابل شفع (زوج) مى باشد و در اين جا به معناى واحد است يعنى پيامبران يکى بعد از ديگرى براى هدايت خلق خدا آمدند. و بعضى گفته اند اين تعبير به معناى پشت سر هم قرار گرفتن با فاصله است مثلا گفته مى شود: «واتَرَ ما عَلَيْهِ مِنَ الصَّوْم; يعنى يک روز روزه گرفت و يک روز افطار کرد» در مقابل «متدارک» که پشت سر هم قرار گرفتن بدون فاصله است.
8. «اوصاب» از مادّه «وَصَبَ» به گفته مفردات به معناى بيمارى مزمن است و سپس واصب به هر چيزى که به طور دائم وجود داشته باشد اطلاق شده است و در کلام امام(عليه السلام) به معناى مشکلات و رنجهاى مداوم است.
9. «تُهْرِمُهُمْ» از مادّه «هرم» به معناى نهايت پيروى و از کار افتادگى است.
10. التحقيق فى کلمات القرآن الکريم، مادّه حج.
11. «غابر» از مادّه «غبار و غبور» به معناى هر چيزى است که باقى مى ماند و لذا باقيمانده شير در پستان را غُبْرَة مى گويند و باقيمانده خاک را در فضا غبار مى نامند و به اشخاص يا زمانهاى گذشته «غابر» گفته مى شود.
(به مقاييس، مفردات و لسان العرب مراجعه شود).
12. در بعضى از نسخه هاى نهج البلاغه «سمّى» به صورت فعل مجهول نوشته شده و آنچه در بالا گفته شد موافق همين نسخه است ولى اگر به صورت فعل معلوم باشد مفهومش چنين مى شود «پيامبرانى که پيامبر بعد نام آنها را ذکر کرده است» ولى احتمال اوّل مناسبتر است.
13. تعبير به «نسلت القرون» از مادّه «نَسْل» که به معناى فزونى فرزندان است مى باشد و اين تعبير کنايه زيبايى است از قرنهايى که پشت سر هم در مى آيند گويى هر قرنى از قرن ديگر متولّد مى شود و اين فرزندان پيوسته فزونى مى گيرند.
14. شرح بيشتر را درباره اين موضوع مهم در کتاب پيام قرآن، ج 4، ص 440 به بعد مطالعه فرماييد.
15. اصول کافى، ج 1، ص 16.
16. کافى، ج 1، ص 179.
17. نهج البلاغه، کلمات قصار 147.
18. سوره احزاب، آيه 39.
19. منهاج البراعة، ج 2، ص 160.
20. شرح بيشتر درباره تقيّه و تقسيم آن به احکام خمسه (واجب و حرام و متسحب و مکروه و مباح) و آيات و روايات مربوط به آن را در کتاب القواعد الفقهيّه، ج 1، ص 383 ـ قاعدة التقية ـ مطالعه فرماييد.
«واصطفي سبحانه من ولده انبياء اخذ علي الوحي ميثاقهم و علي تبليغ الرساله امانتهم» (خداوند سبحان در اين كرهي خاكي پيامبراني از فرزندان آدم برگزيد و از آنان براي سپردن وحي و امانت در تبليغ رسالت پيمان گرفت).
در اين جملات سه موضوع بسيار مهم مطرح شده است:
1- فلسفه اختصاص بعضي از انسانها براي پيامبري
اين مسئله كه چرا خداوند متعال بعضي از افراد انساني را به پيامبري برگزيده است؟ همواره ذهن عدهاي از مردم را به خود مشغول نموده است. براي توضيح و پاسخ از اين مسئله، مقدمتا بايستي سه نوع اختلاف انسانها را در نظر بگيريم:
1- اختلاف طبيعي انسانها- به طور قطع ميتوان گفت: نه تنها هيچ دو انساني را در همهي افراد نوع بني آدم نميتوان پيدا كرد كه از همهي جهات و خصوصيات مثل هم بوده باشند، بلكه حتي دو موجود جزئي از جمادات هم از همهي جهات و خصوصيات يكي نيستند. اين يك قاعدهي كلي است كه هر چيزي با خصوصيات منحصر به خود در زنجير وجود قرار ميگيرد. مادامي كه هر فردي از انسانها مانند هر فردي از موجود ديگر از ناحيهي صدها عوامل خصوصي، به جريان ميافتد، مسلم است كه داراي جنبههاي اختصاصي گشته از همهي جهات مثل فرد ديگري نخواهد بود. يكي از فيزيكدانان گفته است: حتي دو الكترون پيدا نميشود كه در تمام خصوصيات يكي باشند. همين كه دو شيء تحقق پيدا كرد، حداقل از نظر فضايي كه هر يك از آن دو اشغال كرده است و از نظر خصوصيتي كه در علت به وجود آورندهي هر يك بوده است، مرزي براي خود تعيين كرده در جريان ميافتد.
2- اختلاف رواني انسانها- اگر هم بگوييم كه همهي افراد انساني از نظر ماهيت روان و نيروها و استعدادهاي آن، مثل همديگرند، با اين حال همينكه مبادي خلقت آدمي (اجزاء نطفهي پدر و مادر) شروع به تفاعل نمودند، اين مبادي در مجراي معيني با حركت در موقعيتهاي اختصاصي، رشد پيدا ميكنند و در طول زندگي با وراثتهاي مخصوص و عوامل محيط طبيعي و اجتماعي خاص حركت ميكنند. اين دو نوع اختلاف نه تنها اختلاف ضد حكمت و منطق نيست، بلكه عين منطق و حكمت است، زيرا بدون دو اختلاف مزبور ارتباط انسانها با يكديگر مانند ارتباط چند عدد آجري است كه روي هم گذاشته شود كه نتيجهاي جز افزايش كميت ندارد. در صورتي كه بدون پيوستگيهاي تفاعلي و تكاپوهاي ايجاد كنندهي تاثير و تاثر، زندگي حتي براي دو انسان هم قابل تصور نيست. اين همان قانون كلي است كه خداوند متعال در قرآن مجيد گوشزد كرده است: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلنا كم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم». (اي مردم، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را گروهها و قبيلهها قرار داديم تا معرفت به يكديگر براي هماهنگي در زندگي داشته باشيد، با ارزشترين شما نزد خدا با تقواترين شما است).
3- اختلاف در امتيازات- مسلم است كه همهي انسانها از امتيازات و ارزشهاي يكسان برخوردار نيستند. اين امتيازات از دو عامل اساسي به وجود ميآيد:
عامل يكم- امتيازات طبيعي است، مانند قدرت جسماني بيشتر، نيروي مقاومت در مقابل حوادث، و غير ذلك. اين نوع از امتيازات داخل در منطقهي ارزشها نميباشد، مانند روشنايي آفتاب و حياتي بودن مادهي آب و ارتفاع قله يك كوه و معادن گران قيمت و غير ذلك.
عامل دوم- هدف گيري خود انسان و كوششهاي اختياري او براي وصول به آن هدف. امتيازاتي كه با اين عامل تحصيل ميگردد، در منطقهي ارزشها قرار ميگيرد، اگرچه ناچيزترين پديده بوده باشد. اين مثال روشن را بارها درنظر آوردهايم كه فرض كنيم كوه دماوند به عللي مربوط به مواد زيرزميني منفجر شود و صدها چشمهي زلال از درون آن راه بيافتد و كوير ايران را چنان احياء كند كه بتواند زندگي ميليونها انسان را تامين نمايد. اين امتياز فوقالعاده چشمگير، انفجار دماوند را وارد منطقهي ارزشها نميكند، زيرا آنچه كه واقع شده است، اينست كه مقداري عوامل طبيعي در گذشته، آب فراواني را در درون كوه دماوند جمع كرده، امروز عوامل ديگري آن آب را بيرون آورده و به جريان انداخته است. همهي اين پديدهها جز جريان جبري در مسير جبري نبوده است. در صورتي كه يك پينهدوز كه كفش شما را در مقابل پول معيني ميدوزد، اگر چند بخيهي ديگر بيش از كار مورد معامله به كفش شما بزند با اين هدف گيري كه كفش چند روز بيشتر در پاي يك انسان دوام پيدا كند، وارد منطقهي ارزشها ميگردد.
با مطالعهي دقيق در سه نوع اختلاف مزبور مسئلهي مورد بحث روشن ميگردد. زيرا اختلاف طبيعي و رواني در افراد آدمي چنانكه گفتيم: ضرورتي است كه از حتميترين قانون زندگي ناشي گشته است. و يا دقت كافي در دو نوع بودن امتيازات، اين اعتراض برداشته ميشود كه چرا خداوند بعضي از انسانها را با مقام نبوت ممتاز نموده است؟ زيرا اولا همهي آدميان كه براي پيامبري برگزيده نميشوند، چنانكه اگر همهي كرات منظومهي شمسي، خورشيد بودند، زندگي جانداران و نباتات در روي زمين امكانپذير نبود. نيز هر كس كه به مقام نبوت برسد، همين سئوال وجود دارد كه چرا خدا آن شخص را با نبوت ممتاز نموده است؟ اين همان سئوال خندهآوري است كه با نظر به ناداني دربارهي علل جريانات عالم هستي براي خود مطرح ميكنيم كه مثلا چرا ستارهي شعراي يماني در آن نقطه از فضا قرار گرفته در نقطهي مقابل واقع نشده است؟
ثانيا- چنانكه گفتيم: امتيازي كه به اختيار و كوشش خود انسان مستند نباشد، وارد منطقهي ارزشها نميگردد. اختصاص دادن يك فرد براي نبوت از آن جهت كه وابسته به عوامل عالي خلقت است، از امتيازات ارزشي محسوب نميشود، مانند سرمايهي كلاني كه در اختيار كسي قرار ميگيرد. امتياز ارزشي از آن موقع شروع ميگردد كه اين سرمايه به طور منطقي به كار بيافتد. به همين جهت است كه بيان امتيازات پيامبر اكرم در آيات قرآني ناشي از كار و كوششهايي است كه از چه به طور شخصي و چه به جهت داشتن سرمايهي نبوت انجام داده است، نه تنها از آن جهت كه او براي نبوت و رسالت برگزيده شده است. بلي، مسلم است كه برگزيده شدن يك انسان به مقام شامخ نبوت، بدون تضفيهي روح و تحصيل شايستگي كامل امكانپذير نميباشد، ولي صفاي روح و شايستگي كامل درون علت تامه نبوت نيست، به طوري كه يك فرد سالهاي متمادي در مسير تطهير درون بكوشد و رسيدن به پيامبري را هدف خود قرار بدهد و سپس پيامبري را از خدا طلبكار باشد و بگويد: من كار كردهام، مردم را ميخواهم، يعني علتي را به وجود آوردهام، معلولش (پيامبري) را بايد به وجود بياوري!!!
يك مثال ساده ميتواند به توضيح اين مسئله كمك كند و آن اينست كه وجود آب كه در رودخانه جاري ميشود، و ميرود و درختان و كشتگاهها و گلها را احياء ميكند، از ذات خود رودخانه نيست، يعني اين رودخانه نيست كه آب را به وجود آورده است، بلكه فقط مسير آن آب است، البته شخص خردمند مسير آب رودخانه را از راهي قرار ميدهد كه آلوده به مواد مضر و سر بالا نباشد كه جلو جريان آب را بگيرد. موضوع نبوت با نظر به دلايلي عقلي و آيات قرآني شبيه به آب است كه در درون پاك پيامبران به جريان ميافتد و انسانها را احياء ميكند. امتياز ارزشي پيامبران در اين جريان، پاك بودن و پاك نگاهداشتن درون است. به همين جهت است كه پيامبران الهي، مخصوصا پيامبر اسلام در انجام تكاليف و تحمل مشقتها و ناگواريها و شب زندهداريها از همهي مردم كوشاتر بودهاند. «يا ايها المزمل. قم الليل الا قليلا. نصفه او انقص منه قليلا. او زد عليه و رتل القرآن ترتيلا. انا سنلقي عليك قولا ثقيلا. ان ناشئه الليل هي اشد وطا و اقوم قيلا. ان لك في النهار سبحا طويلا. و اذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا». (اي پيچيده در لباس خواب، همهي شب را براي عبادت برخيز، مگر اندكي از آن را، نيمي از شب را برخيز، اگر معذور بودي، مقداري كم از نيم شب را. و اگر قدرت داشتي بيش از نيم شب را به عبادت خداوندي برخيز. قرآن را خوب تلاوت نما. آماده باش كه به زودي سخن سنگيني بر تو القاء خواهيم كرد. تحمل اين سخن بسيار سخت است و بدان جهت تو را به عبادتهاي شبانگاهي تحريم ميكنيم كه گرديدن تكاملي روح در تاريكيهاي شب قدمهايت را در راهي كه در پيش داري محكمتر ميسازد و سخنت را ثابت تر مينمايد. شناوري تو در تكاپوهاي روزانه بس طولاني است. به ياد نام پروردگارت باش و در اين امر خطير از همهي عوامل بريده، به بارگاه خدايت منقطع باش).
2- وحي و الهام
وحي كلمهاي است كه در لغت به معناي اشاره به كار برده شده است، ولي در اصطلاح اديان عبارتست از آگاه ساختن پيامبران از آن حقايق كه بايستي آنها را به انسانها تبليغ نمايند. اين آگاه ساختن ممكن است به وسيلهي فرشتهاي مانند جبرئيل بوده باشد و ممكن است به طور مستقيم صورت بگيرد. اين آگاهي فوق طبيعي كه وحي ناميده ميشود، به توضيحي نيازمند است كه به طور مختصر متذكر ميشويم: استعداد پذيرش موجودات از عواملي كه در آنها تاثير ميكند، بسيار گوناگون است. به عنوان مثال آب كه يك جسم مايعي است با وزيدن نسيمي ناچيز و يا افتادن سنگ كوچكي در آن، تموجي پيدا ميكند. يعني از دو عامل مزبور متاثر ميشود. در صورتي كه سنگ در مقابل دو عامل نسيم و يك دانه شن كوچك، تاثري را نميپذيرد، انسان از ديدن امتيازات و زيبائيها متاثر ميشود، ولي جمادات و نباتات و ساير جانداران هيچ گونه عكسالعملي در مقابل آنها از خود نشان نميدهند. اگر قلمرو انسانها را با طبيعت معتدلشان درنظر بگيريم، خواهيم ديد استعداد پذيرش آنان از عوامل موثر از دو جهت بسيار مختلف است.
جهت يكم- نوع گرايشهاي مغزي و رواني آنان دربارهي واقعيات جز خود. انسانهايي هستند كه واقعيات را تنها از راه عواطف خويشاوندي قبول ميكنند، بعضي ديگر به احساسات نژادي تسليم ميشوند. دستهاي به وسيلهي احساس خودخواهي با واقعيات روبرو ميگردند … انسانهاي ديگري را ميبينيم كه تنها از راه انديشههاي منطقي، واقعيات را ميپذيرند، در حالي كه گروه ديگري تخيلات را رموز واقعيات ميدانند. اختلافاتي كه آدميان در پذيرش واقعيات دارند، رابطهي آنان را با طبيعت و انسانها سخت متفاوت ساخته است. انساني را ميبينيم كه با مشاهدهي پديدهاي كه همگان آن را صدها بار ديدهاند، به واقعيت تازهاي منتقل ميشود كه گاهي دگرگونيهاي فوقالعادهاي را به دنبال ميآورد.
جهت دوم- خاصيت خود استعداد پذيرنده- چنانكه چشم از روشنايي و رنگها تاثير ميپذيرد و گوش از صداها، همچنين هر يك از استعدادهاي مغزي و رواني آدمي نيز از موضوعات معيني متاثر ميگردد. مثلا استعداد انديشهي انسان از چگونگي قضاياي شخصي و قوانين كلي كه انديشه را به حركت درميآورند به جريان ميافتد، در صورتي كه استعداد زيبايابي او در مقابل زيبائيها عمل ميكند و همچنين ساير نيروها. با نظر به اين دو جهت است كه منحصر ساختن پذيرش استعدادها از عوامل موثر، در مقداري از كليات مشترك و معمولي، مخالف حس و تجربه ميباشد. پس از اين توضيح، بايستي يك مطلب مهم ديگري را هم مورد دقت قرار بدهيم و آن اينست كه تاكنون با اين همه پيشرفت و گسترش علوم مربوط به طبيعت جسماني و رواني انسان، ما نتوانستهايم همه نيروها و استعدادهاي اين موجود شگفتانگيز را بشناسيم. به عنوان مثال:
1- ما نميدانيم حقيقت حدس زدن چيست؟ آن بارقهي مغزي، كه انسان به وسيلهي آن ميتواند از واحدهاي بسيار دور از يك واقعيت، با سرعت فوق تصور به آن برسد، بدون اينكه انديشه مجراي عادي خود را براي رسيدن به آن هدف سپري نمايد!! 2- ما نميدانيم كه خود هشياري (كنسيانس) يا علم حضوري چه پديدهايست كه آن را در درون خود درك ميكنيم. 3- عوامل نهايي اكتشافات و خلاقيتهاي هنري براي ما كاملا مجهول است. 4- ما دربارهي شناخت حقيقت پديدهي آزادي رواني (اختيار)، جز يك احساس مستقيم نداريم. 5- تجسيم معدوم به صورت موجود و يا نفي موجود و تجسيم عدم آن، چه با تلقين و چه از راه فعاليت مستقيم دروني، با هيچ قانون علمي روشن نشده است. 6- وحدتهاي آرماني، انسانهاي مختلف و متضاد را چنان در يكديگر ادغام ميكند كه 1 به اضافهي 1 مساوي است با 1 و 1 به اضافهي 1 به اضافهي 1 مساوي است با 1 و ميليارد به اضافهي 1 باز مساوي 1 تلقي ميشود! 7- خوابهايي كه در آيندهي نزديك يا دور صد در صد تطبيق به واقعيات ميگردد و علم تاكنون هيچ راهي براي شناخت اين پديده نشان نداده است. 8- نيرو يا استعداد بيكرانهجويي و دريافت آهنگ كلي هستي. 9- جهان هستي را مانند يك عدد سيب در مقابل نهادن و دربارهي آن حكم كلي صادر كردن كه هيچ مكتب فلسفي و جهانبيني بدون اين گونه برنهادن جهان حق اظهار وجود ندارد.
اين مثالهاي مختصر كه همگان از آنها اطلاع داريم، واقعا به عنوان نمونههايي براي نشان دادن استعدادها و نيروهاي مجهول آدمي ميباشد، نه اينكه واقعيات روان و مغز آدمي منحصر به آنها است. يكي از آن استعدادهاي بسيار مهم و ارزنده، گيرندگي الهام و اكتشاف است كه در انسانهايي ديده ميشود، مانند الهامهاي هنري و علمي و فلسفي و غير ذلك. اگر اين الهام در شناخت اصالتهاي انساني و يا واقعيتهاي سازنده آن به وجود بيايد، صاحب آن را در اصطلاح رهبر و پيشوا ميگويند. و چنانكه تاريخ نشان ميدهد، افرادي كه داراي استعداد گيرندگي اين نوع الهام هستند، اقليتهاي بسيار محدودي ميباشند. و به هر حال وجود اين گونه افراد را نميتوان منكر شد. مشوش ساختن پديدهي الهام با مشتي اصطلاحات در هم و بر هم، دور از روش تجربي علمي است. بالاتر از استعداد الهام، استعداد گيرندگي وحي الهي است كه در پيامبران عظام وجود داشته است. ما از تفسير دقيق اين استعداد ناتوانيم، تنها راهي كه براي پذيرش امكان چنين استعداد در بعضي از افراد در دست داريم، همان پديدهي الهام است كه كسي نميتواند آن را انكار كند. براي دريافت اجمالي معناي وحي و گيرندگي واقعيات از عالمي والاتر ميتوان به عنوان مقدمه، اين پديدهي والاي رواني را درنظر گرفت كه گاهي صفا و نورانيت درون آدمي به حدي اعتلا به خود ميگيرد كه تابش نوعي از روشنايي غير قابل توصيف را بر همهي جهان هستي مشاهده ميكند. در اين حال اصول و مبادي جهان هستي را در خود درمييابد و گوئي همهي آنها را ميبيند. به قول اينشتين: انسان در اين حال ميخواهد از قفس تن پرواز كند. اگرچه اين حالت رواني، آن گيرندگي وحي كه مورد بحث ما است، نميباشد، ولي درك اين حالت در خويشتن، يا سراغ داشتن آن در انسانهاي رشد يافته، ميتواند انسان را به پذيرش نوعي خاص از آن حالت كه وحي ناميده ميشود، قانع بسازد.
وحي در قرآن:
در قرآن مجيد كلمهي وحي هم به معناي مطلق اشاره و آگاه ساختن از خواستههاي الهي و وادار ساختن طرف وحي به جريان طبيعي خود، به كار برده شده است و هم به معناي گيرندگي و ابلاغ واقعيات كه مخصوص پيامبران الهي است. نمونهاي از آياتي كه وحي در آنها به معناي اول است، به قرار زير است:
«و اوحي ربك الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا». (و پروردگار تو به زنبور عسل وحي كرد كه براي خود خانههايي از كوهها اتخاذ كن). «فقضاهن سبع سماوات في يومين و اوحي في كل سماء امرها». (آسمانها را در دو روز (دو دوره) هفتگانه قرار داد و براي هر آسماني امر خود را وحي كرد). اگر مقصود از آسمان كه طرف وحي قرار گرفته است، ساكنان آسمانها از فرشتگان و غير فرشتگان بوده باشد، ممكن است وحي به معناي گيرندگي واقعيات و ابلاغ آنها باشد، مانند كار پيامبران در روي زمين و اگر مقصود خود آسمانها باشد، مانند آيهي يكم است كه وحي در آن به معناي آگاه ساختن از خواستههاي الهي و وادار ساختن آسمانها به جريان طبيعي خود ميباشد. در حقيقت وحي به اين معنا همان است كه گاهي با كلمهي هدايت تعبير شده است. مانند: «قال ربنا الذي اعطي كل شيء خلقه ثم هدي». ((موسي (ع) به فرعون) گفت: پروردگار ما، آن خداوندي است كه براي همهي اشياء خلقت عنايت فرمود و سپس آنها را (به جريان) خود هدايت نمود).
وحي به معناي دوم كه عبارت از گرفتن واقعيات و ابلاغ آنها است در موارد فراواني آمده است. اين وحي براي همهي پيامبران با اختلاف در مراتب و چگونگي ابلاغ واقعيات نازل شده است. مانند: «و ماارسلنا قبلك الا رجالا نوحي اليهم فاسئلوا اهل الذكر». (و ما پيش از تو مرداني را به رسالت نفرستاديم مگر اينكه به آنان وحي ميكرديم. (به آنان بگو:) از اهل علم بپرسيد). قرآن گوشزد ميكند كه اشخاصي بودهاند كه وحي بر آنان نازل نشده و ادعاي دروغين ميكردند كه بر ما وحي رسيده است: «و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا او قال اوحي الي و لم يوح اليه شيء». (و كيست ستمكارتر از كسي كه افتراي دروغين به خدا گفته و ميگويد: به من وحي شده است، در حالي كه چيزي بر او وحي نشده است). عظمت و سر سختي واقعيات و لطف و عنايت الهي بر انسانها در حديست كه افترا گويندگان و مدعيان وحي در طول تاريخ به شدت فوق تصور رسوا گشتهاند. عوامل ذلت و افتضاح آنان گوناگون بوده است. روشنترين و اساسيترين آن عوامل اين است كه نميتوانند موقعيت واقعي خود را اثبات نمايند، مثلا اولا از معرفت ابتدايي شروع ميكنند و ادعايي جز اين ندارند كه ما مقداري معرفت داريم، سپس كم كم خود را از اولياء الله ميپندارند و آنگاه ادعاي وحي ميكنند و ناگهان خدا ميشوند و چنانكه در شطحيات بعضي از صوفيه ديده ميشود، از خدا بالاتر ميروند و خدا را در گوشهاي از دلشان درمييابند، يعني دل آنان خيلي چيزها را در خود ميگيرد، يكي از آن چيزها كه در دلشان جاي ميگيرد و منتظر دستورات ميشود خدا است!! در صورتي كه خدا در دل قرار نميگيرد، بلكه در دلهاي پاكان آدميان جلوه ميكند.
3- پيمان ابلاغ رسالت
معظمترين پيماني كه ممكن است تصور شود، پيماني است كه خداوند از پيامبران براي پذيرش وحي و ابلاغ حقايق وحي شده به انسانها ميگيرد. بديهي است كه بايستي وحي بر دلي وارد شود كه از هر گونه خس و خاشاك هوي و هوس و خودخواهيها پاك و منزه باشد و اندك آلودگي دروني مجراي آب حيات وحي را تيره و تار ميسازد. مسلم است كه پيامبران در رسانيدن حقايق وحي شده به مردم، بايستي به همه گونه گذشت و فداكاري تن دردهند. در حقيقت وضع حياتي يك پيامبر چنين است كه زندگي خود را بر مبناي رسالت تلقي كند. او در عين حال كه يكي از انسانها است و داراي زندگي طبيعي است، واسطهي كاملا امين براي ابلاغ رسالت از طرف خداوند متعال است. شايد بتوان گفت كه: سخت ترين فداكاري را كه بايستي در پيمان با خدا بپذيرد، دخالت ندادن خودخواهي در امر رسالت است. در آيهي زير دقت شود: «و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتقتري علينا غيره و اذا لاتخذوك. و لولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا. اذا لاذقناك ضعف الحياه و ضعف الممات ثم لاتجد لك علينا نصيرا». (آن تبهكاران ميخواهند در آنچه كه به تو وحي كردهايم، تو را متزلزل سازند، تا غير از آن را كه به تو وحي كردهايم به ما افتراء بگويي. در اينصورت تو را براي خويشتن دوست اتخاذ ميكردند. و اگر تو را تثبيت نميكرديم نزديك بود كه اندكي به آنان تكيه كني. اگر تمايلي به آنان نشان ميدادي دو برابر (عذاب) زندگي و مرگ گنهكاران را به تو ميچشانديم، ديگر از ما ياري براي خود نمييافتي).
مسلم است كه پيامبر اكرم (ص) از ميل به خواستههاي مشركين و كفار و تكيه به آنان، به كلي پاك و منزه بوده است و آيات متعددي آن بزرگوار را از اينگونه اميال نهي نموده است و او را به داشتن خودداري از آلودگي ياد نموده است.
بنابراين مقصود از آيهي مورد بحث هشدار جدي به آن پيماني است كه پيامبر در امر رسالت با خدا بسته و پذيرفته است كه آنچه را كه به او وحي شده است، بدون اندك تغييري به انسانها ابلاغ نمايد. داستاني را در مورد نزول آيهي فوق نقل كردهاند كه گروهي از بزرگان عرب پيش پيامبر آمده و تقاضا كردند كه تو از بدگوئي و اهانت به خدايان و آرمانهاي ما دست بردار و اين بردگان و بينوايان را از خود دور كن، تا ما به تو نزديك شويم و به مطالبي كه ميگويي گوش فرا بدهيم. پيامبر اكرم (ص) به جهت اشتياق به سرعت پيشرفت اسلام، به تفكيك جلسهي آن بزرگان از بردگان و بينوايان، ابراز تمايل ميكند و در اين حال آيهي فوق نازل ميشود و پيامبر آن اشراف را از خود طرد ميكند ما در اصل اين داستان بحثي نميكنيم. گفته شده است: بر فرض صحيح بودن آن، اشكال قانوني دربارهي تمايل پيامبر ديده نميشود، زيرا عامل اين ميل هوي و خودخواهي نبوده است، بلكه سرعت پيشرفت اسلام و برداشتن موانع از راه رسالت خود بوده است. به هر حال خداوند متعال، در اين آيهي مباركه با يك هشدار جدي پيامبر را دربارهي پيمان رسالت مورد خطاب قرارداده است.
***
«فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسي نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم الايات المقدره من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع و معايش تحييهم». (خداوند رسولاني را در ميان آنان برانگيخت و پيامبرانش را پياپي به سوي آنان فرستاد، تا مردم را به اداي پيمان فطري كه با آفريدگارشان بسته بودند، وادار نمايند و نعمت فراموش شدهي او را به يادشان بياورند. و با تبليغ دلايل روشن وظيفهي رسالت را به جاي آورند. و نيروي مخفي عقول مردم را برانگيزانند. و بارور بسازند. و آيات با عظمت الهي را كه در هندسهي كلي هستي نقش بسته است به آنان بنمايانند: آسمانهايي برافراشته بالاي سرشان و گهوارهي گستردهي زمين زير پايشان و معيشتهايي كه حياتشان را تامين نمايد).
فلسفه و هدف رسالتها:
ما در مجلد اول (مقدمه: رسالت انساني و شخصيت علي (ع)) دربارهي مواد و هدف رسالتها بحث مشروحي نمودهايم. در اين مبحث ميخواهيم فلسفه و هدف رسالتها را از ديدگاه علي بن ابيطالب عليهالسلام با قرآن تطبيق نمائيم:
فلسفه و هدف رسالتها در قرآن:
«لقد ارسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط». (البته ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و كتاب و معيار به وسيلهي آنان نازل نموديم، تا مردم قيام به عدالت كنند). «ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمه و يزكيهم». (اي پروردگار ما، در ميان آنان، رسولي از خود آنان بفرست، آيات الهي تو را براي آنان بخوانند، و كتاب و حكمت به آنان تعليم نمايند و آنان تعليم نمايند و آنان را تزكيه و پاكيزه گردانند). «الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوبا عندهم في التورات و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذي انزل معه اولئك هم المفلحون». (آنانكه پيروي ميكنند از رسول پيامآور درس ناخوانده كه خبر او در تورات و انجيل كه در دست دارند، ثبت شده است آنان را به نيكي دستور ميدهد و از بدي جلوگيري مينمايد، پاكيزهها را براي آنان حلال و پليديها را براي آنان تحريم ميكند و بار سنگين و زنجيرهايي كه بر گردن آنان بود برميدارد و كساني كه به او ايمان آوردهاند و تعظيم و يارياش ميكنند و از آن نوري كه با او نازل شده است، پيروي ميكنند، رستگارانند). اين است هدف و مواد رسالتها در قرآن:
1- قيام انسانها به عدالت. 2- نشان دادن آيات الهي. 3- تعليم كتاب كه واقعيات هستي و حيات انساني را دربر دارد. 4- تعليم حكمت كه دانستنيها را در راه شدنهاي تكاملي تصفيه مينمايد. 5- امر به نيكيها و نهي از پليديها. 6- برداشتن بارها و زنجيرهاي سنگيني كه از عوامل گوناگون انسانها را در خود ميفشارند. 7- روشنايي در حيات كه آرمان اعلاي حيات انسانها را معرفي و قابل وصول ميسازد. فلسفه و هدف رسالتها از ديدگاه علي بن ابيطالب عليهالسلام: خداوند سبحان در ميان انسانها صاحبان رسالت را برانگيخت و پيامبران خود را پياپي براي آنان فرستاد تا: 1- آنان را به وفا به تعهد فطري كه خداوند به آنان عنايت كرده است تحريك نمايند. 2- نعمتهاي فراموش شده خداوندي را به يادشان بياندازند. 3- با ابلاغ رسالتها دليل و حجت را بر آنان تمام كند. 4- گنجينههاي نهاني عقول آنان را بكاوند و بارور بسازند. 5- آيات هندسهي كلي هستي را از آسمانهاي برافراشته در بالاي سرشان، و گهوارهي گسترده زير پايشان، و اشكال گوناگون معيشت را كه حيات آنان را تامين مينمايد، آشكارا بسازند. 6- همچنين آيات الهي را در پديدهي مرگ كه فروغ حياتشان را خاموش ميكند و آنان را به دست فنا ميسپارد و در خستگيها و مشقتها كه پير و فرسودهشان ميسازد و در رويدادهاي پياپي كه به سراغ آنان ميآيند، نشان بدهند. 7- رفتار معتدل، قوانين عامل رشد و كمال، سخن جدا كنندهي حق و باطل و حكم عادلانه را بر آنان تعليم بدهد. «فبالغ (ص) في النصيحه و مضي علي الطريقه و دعا الي الحكمه و الموعظه الحسنه». (خطبه نود و سه ج 1 ص 187). پيامبر در خيرخواهي به حد اعلا رسيد و راه رشد را سپري نمود و به حكمت و پند نيكو دعوت كرد).
انطباق مواد و هدف رسالتها از ديدگاه علي (ع) با مواد و هدف رسالتها در قرآن
1- قيام انسانها به عدالت. 2- تحريك به نيكيها جلوگيري از پليديها و تزكيه نفوس. 3- برداشتن بارها و زنجيرهاي سنگين از دوش انسانها و آزاد ساختن آنان. وفا به تعهد فطري دربارهي عبوديت و رشد انساني در مباني اخلاقي و تكامل نهايي. وفا به تعهد فطري دربارهي عدالت فردي و اجتماعي. 4- نشان دادن آيات الهي نماياندن آيات هندسهي كلي الهي در آسمانها و زمين و شئون زندگي 5- تعليم كتاب كه واقعيات هستي را دربر دارد. ابلاغ رسالت با دلايل و حجتهاي قاطع در واقعيات هستي. 6- تعليم حكمت كه دانستنيها را در راه شدنهاي تكاملي تصفيه و توجيه نمايد. گنجينههاي عقول انساني را بكاوند و با حكمت بارور بسازند. 7- روشنايي در زندگي كه آرمان اعلاي حيات انساني را معرفي و قابل وصول بسازد. درك نوسانات زندگي و مباني اصلي آنها براي برخورداري از يك روشنايي عالي كه آرمان و هدف حيات را روشن بسازد.
اينست مواد و هدف رسالتهاي الهي در روي زمين كه قرآن با صراحت قاطعانه بيان ميكند و سخنان اميرالمومنين در نهجالبلاغه و همهي شئون زندگي از همان مواد و هدف را توضيح و تطبيق مينمايد. يك تتبع كافي در سرگذشت انسانها اثبات ميكند كه هر گونه رسالت سودمند و سازنده جز مصداق و شاخههاي همين مواد و هدفها نبوده است. و چنانكه در مجلد اول ديديم: هدف اعلاي زندگي فردي و اجتماعي كه گمشدهي حياتي امروز بشريت است، بدون رسالتهايي كه مواد و هدفهاي مزبور را توضيح و تطبيق به زندگي نمايد، چيزي است كه هرگز براي انسانها چهرهي واقعي خود را نخواهد نمود. به همين جهت است كه آفريندهي هستي ميفرمايد: «كتب الله لاغلبن انا و رسلي». (المجادله آيهي 21) (خدا مقرر فرموده است: پيروزي از آن مشيت من و رسالتهاي رسولان من است). «انا لننصر رسلنا و الذين امنوا في الحياه الدنيا». (غافر 51) (به طور قطع ما رسولان خود را و كساني را كه ايمان به رسالتها دارند، در زندگاني دنيا پيروز خواهيم ساخت). «ولم يخل الله سبحانه خلقه من نبي مرسل او كتاب منزل او حجه لازمه او محجه قائمه». (خداوند سبحان هرگز خلق خود را از پيامبر يا كتاب يا حجت و برهان لازم و يا راه مستقيم و صحيح خالي و محروم نساخته).
رسالت و انواعي از عوامل ارتباط انسانها با پروردگارشان:
در بعضي از مكتبها ديده ميشود كه موضوع رسالت از طرف خداوندي را به كلي منكرند. اينان بر دو گروه عمده تقسيم ميشوند:
گروه يكم- ميگويند: خدايي براي جهان هستي وجود ندارد، تا پيامبري براي مردم بفرستد.
گروه دوم- معتقدند كه خداوند بزرگ اين مردم را در تنظيم زندگي به پيروي از عقل و وجدان خودشان واگذار نموده و ضرورتي براي فرستادن اشخاص معيني به عنوان رسولان وجود ندارد.
در ميان آن جوامع و ملل هم كه اعتقاد به رسولان الهي وجود دارد- گمانهاي بسيار سادهلوحانهاي دربارهي واسطهها ميان انسان و پروردگارشان ديده ميشود كه موجب دوري افراد و مكتبهايي از خداوند متعال ميباشد. از آن جمله پيامبران را موجوداتي جداگانه و مستقل از مردم ميپندارند. و خيال ميكنند كه آنان مثلا فرشتگاني هستند كه در صورت بشري در زمين زندگي كردهاند. بعضي ديگر گمان ميكنند: پيامبران از استعدادهاي درونيشان الهام ميگيرند و ارتباط مستقيم با خدا ندارند. گروهي دربارهي پيامبرشان اعتقاد الوهيت دارند و مثلا ميگويند: حضرت عيسي (ع) جزئي از خدا است كه در قالب بشري به زمين آمده است.
اما مكتب يكم كه ميگويد: خدائي براي جهان وجود ندارد، در حقيقت بيرون از مبحث ما است. نخست بايستي هستي خداوندي را براي پيروان مكتب مزبور اثبات كرد و سپس موضوع رسالت الهي را. اگرچه براي صاحبان استعداد و قواي دگرگون كنندهي اجتماع در مسير تكامل، نوعي از رسالت انساني را قائلاند كه نميتوان آن را بدون اصول و مسائل متافيزيكي حل و فصل نمود، زيرا رسالت انساني واصول جبري تاريخ و علم هرگز با يكديگر سازگار نخواهند بود. اين مبحث را در تفسير موضوعي الهيات مطرح خواهيم كرد.
مكتب دوم- ميگويد: خداوند هيچ گونه نيازي به عبادت و روش خاص بندگانش در مسير زندگيشان ندارد، بلكه حواس و عقل و وجداني كه به آنان داده است، راهنمايان منطقي و علمي هستند كه آنان را از رسولان فوق طبيعي بينياز ميسازند.
اشتباه اين مكتب با نظر به تضاد و تناقض عقول و اختلاف موضعگيري انسانها در دريافت محسوسات و با محدوديتي كه حواس بشري در فعاليت خود دارند، و انعطاف پذيري وجدان به سود خودخواهي، بسيار روشن است. آن همه مكتبها و جهانبينيها و فلسفههاي ضد و نقيض كه سر تا سر تاريخ را پر كرده، از كجا روئيده است؟ مگر گويندگان آن تضاد و تناقضها عقل ندارند؟! بلكه بالعكس هر يك از آنان خود را سرآمد عقلاي دوران خود بلكه پيشتاز ابدي كاروان بشري ميداند. اما وجدانهاي آدميان، درست است كه وجدان يك راهنماي امين است، ولي مبدء و مسير و مقصدي را كه براي كشتي وجود آدمي مطرح است، كدامين عامل بايد تعيين نمايد، تا وجدان آدمي نقش قطب نمايي را براي نشان دادن آن مبدء و مسير و مقصد به عهده بگيرد. خلاصه وجدان كارگاه قانون سازي نيست، و گر نه دو انسان پيدا نميشدند كه با يكديگر اختلافي داشته باشند، بلكه پس از آنكه قوانيني براي بشر مطرح گشت، وجدان نقش عامل تحريك به عمل به آن قوانين را به عهده ميگيرد واحساس تعهد و مسئوليت در مقابل آن قانون را نشان ميدهد. اما اينكه آن قانون چيست؟ ملاك لزوم عمل به آن قانون كدام است؟ موقت است يا پايدار؟ … مربوط به فعاليتهاي وجدان نيست.
موضوع محدوديت حواس و كميت و كيفيت كاربرد آنها، احتياجي به گفتگو ندارد. اولا- حواس ما همواره با جزئيات سر و كار دارد و درك كلي و واقعيات زيربنائي محسوسات، چه براي خود و چه براي ما، مربوط به حواس نيست. ثانيا- حواس ما به طور طبيعي تا محسوسات را از دالان خود منتقل ننمايد، كاري نميتواند انجام بدهد. و هيچ جاي ترديد نيست كه در اين انتقال، واقعيات عيني از مجراي حذف و انتخاب حواس عبور ميكنند، به همين جهت حواس ما واقعيات را هرگز چنانكه هستند به ما منتقل نميسازند. و اما آن گمانهاي سادهلوحانه كه بعضي از امتها دربارهي پيامبران دارند، ناشي از شرايط ذهني و محيطي و عوامل سودجويي و ناداني است كه غالبا دامنگير عاميان ملل ميباشد.
ما در مجلد اول معناي رسالت كلي را كه مختص پيامبران الهي است، تفسير نمودهايم. در اين مبحث يك موضوع اساسي ديگري را مورد مطالعه قرار ميدهيم كه بيتوجهي به آن موجب بروز اشكالاتي ميگردد. آن موضوع عبارتست از راهنما به معناي عمومي كه در جملات مورد تفسير ديده ميشود. اميرالمومنين (ع) در اين جملات ميگويد: خداوند سبحان هرگز خلق خود را از پيامبران و كتاب و حجت و برهان لازم و راه روشن محروم نساخته است. با نظر به معناي عمومي راهنما، منظور اميرالمومنين (ع) به خوبي معلوم ميگردد. راهنما از ديدگاه بحث ما عبارت است از آن حقيقتي كه انسان را از آن نقطهاي كه قرار گرفته است، به هدف تكاملي خود دلالت كند، به طوري كه بدون آن دلالت آدمي در همان نقطهاي كه قرار گرفته است كلافه و راكد ميماند. راهنما با اين تفسير كه گفتيم: در همهي دورانها و جوامع و براي همهي افراد در هر گونه شرايط با اشكال مختلف وجود داشته است. اگر بخواهيم اين موضوع روشنتر بيان شود مجبوريم دو نوع اساسي راهنما (بروني و دروني) را به طور مختصر توضيح بدهيم، نخست دو ميدان كار راهنما را در نظر ميگيريم:
1- ميدان طبيعي خالص- قوانين ثابتهاي است كه جريان گوناگون عالم طبيعت و اجزاء دروني و بروني انسان را نشان ميدهد. به عنوان مثال: ميدانيم كه قانون اساسي حيات، دفاع و به وجود آوردن عوامل بقاي آن است. اين قانون راهنماي طبيعي براي تحصيل وسايل ادامهي حيات و دفاع از آن ميباشد. همچنين پديدهها و روابط اجزاي طبيعت بر مبناي نظم خاصي حركت ميكنند، و ما بايستي با روابط منظمي با طبيعت در تماس باشيم.
2- ميدان قراردادي- اين نوع ميدان شامل هر گونه عوامل و قوانيني است كه زندگي اجتماعي ما را تنظيم ميكند مانند قوانين و عوامل به وجود آورندهي حق و تكليف كه زندگي اجتماعي بدون آنها امكانناپذير است. كشف و تنظيم دو ميدان مزبور به عهدهي راهنماي دروني و بروني است كه در زير توضيح ميدهيم.
1- راهنماي دروني- مانند انديشه و تعقل و وجدان كه در وضع طبيعي و معتدل ضرورتها و مفيديتها را براي آدمي توضيح ميدهند.
2- راهنماي بروني- كه شامل مربيان و معلمان و دانشمندان و مصلحين و حكماء و پيشوايان الهي ميباشد.
با نظر دقيق در سرگذشت بشري، نميتوانيم دورهاي را پيدا كنيم كه انسانها از همهي اين عوامل راهنمايي محروم بوده باشند، مگر در حالات استثنايي جوامع كه اختلال و تشويش به قدري حاكميت داشته باشد كه جامعه موجوديت خود را از دست بدهد، مانند بيماري سختي كه يك فرد را در خود ميفشارد و آگاهي او را به موجوديت خويشتن سلب مينمايد. براي تصور اين حقيقت كه حتي در ابتداييترين جوامع، نوع يا انواعي از راهنمايان احساس لزوم زندگي آرماني را براي آدميان به عهده داشتهاند، عبارت زير را كه در مجلد اول هم نقل كردهايم، مطرح ميكنيم: انديشههاي لطيف فلسفي و باورداشتهاي متعالي مذهبي، پا به پاي خرافهگرايي، و گمانهاي سادهلوحانه و كودك پسندانه عموما در افسانهها منعكسند. اسطورهها همانند كانهاي ذغال سنگ، انبوهي از ذغال و رگههاي الماس را با هم و در هم دارند. از اين روي تا اسطورهكاوي نسج افسانهها را از شكل قصهگونهي آنها، به واحدهاي اوليهي فكري، به نخستين ياختههاي تشكيل دهندهي عقيدتي آنها بازپس نكاود ما هرگز به گوهرهاي مكنون و پايدار لطايف انديشهي بشري در بطن اسطورهها پي نخواهيم برد در حقيقت صرف نظر از جنبه تفريحي و لالائي گويانهي افسانهها آنچه كه مطالعه در اسطورهها را براي پژوهندگان تاريخ رشد فكر فلسفي، براي تجليجويان وجدان عام بشري، براي مردم شناسان براي جامعهشناسان، براي كارشناسان مقايسهاي اديان، براي آرمانشناسان و ديگر انديشمندان علوم انساني و ادبيات عاميانه، اجتناب ناپذير ميسازد، انعكاس وجود همين ديرينترين ذخاير فكري و ناآگاه اقوام مختلف در اسطورهها است.
اگر در جملات فوق كه پس از تتبع بسيار طولاني و دقيق دربارهي سرگذشت ايدهها و پويشهاي كمال گرايانهي بشري، در ابتداييترين جوامع به دست آمده است، توجه كنيم خواهيم ديد: نوع بشر هرگز از عوامل مختلف راهنمايي محروم نبوده است. نهايت اينست كه يا شرايط محيطي و اجتماعي صداي آن عوامل را خاموش كرده است، و يا سودجويي و هوي پرستيهاي كورانه كه خواستهي اصيل طبيع مادي بشري است. اين نوع محروميت از راهنما، حتي با وجود عاليترين عوامل راهنمايي كه وجدان دروني و مصلحين و پيامبران است، به جهت هوي پرستيها و سودجوييها فراوان بوده است. همين امروز را درنظر بگيريم، با اين كه بشر از يك وجدان حساس برخوردار است، موقعي كه اين وجدان حكم به لزوم تعديل خودخواهي مينمايد، جز افراد استثنايي، كسي گوش بدهكار به اين حكم سازنده ندارد.
در زمان ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلوات الله عليهم نيز جز عدهي محدودي از راهنمايي آن پيشوايان الهي بهرهبرداري كامل نميكردند. اميرالمومنين عليهالسلام را با آن عظمت بينظير و با آن شخصيت دور از هر گونه خودكامگي و هوي و نامجويي و تنفر از مقام و ثروت درنظر بگيريد كه ليف خرمايي به كمر بسته و با لباس و كفش وصله خورده، عاليترين و سازندهترين راهنمائيها را انجام ميدهد. اكثريت قريب به اتفاق مردم دورانش تنها به زيبايي جملات و جاذبيت قيافهاش خيره گشتهاند!! موقعي كه از يكي از شهرهاي عراق به نام انبار ميگذرد، اهالي آن شهر به جاي آنكه درس انسانيت و راه سعادت مادي و معنوي خود را از او ياد بگيرند، دسته دسته در برابرش پايكوبي ميكند و گرد خاك به راه مياندازند!!
دو راهنماي دروني و بروني
از ديدگاه منابع اسلامي در قرآن و احاديث معتبر به طور صريح و كاملا روشن، وجود دو راهنماي بسيار مهم براي بشر گوشزد شده است:
راهنماي دروني:
قرآن: آيات فراواني در قرآن مجيد وجود اين راهنما و لزوم پيروي از آن را متذكر ميشود: اين آيات به گروههاي متعددي تقسيم ميگردد. ما عنوان بعضي از آنها را يادآور ميشويم:
گروه يكم- آياتي كه تعقل در زندگي را مورد دستور موكد قرار ميدهد. گروه دوم- آياتي كه تحريك شديد به تفكر و انديشه مينمايد. گروه سوم- آياتي كه رجوع به درون را شديدا توصيه مينمايد. گروه چهارم- توجه به بينايي درون را پيش ميكشد مانند: «بل الانسان علي نفسه بصيره و لو القي معاذيره». (انسان دربارهي خويشتن بينايي دارد اگرچه عذرها بياورد). گروه پنجم- تحصيل و افزايش علم را مورد دستور قرار ميدهد. گروه ششم- نظر در عالم طبيعت و آيات الهي در آن را توصيهي اكيد مينمايد.
شش گروه ديگر آياتي است كه بياعتنايي به راهنمائيهاي شش گروه مزبور را سخت مورد توبيخ قرار ميدهد: آنانكه تعقل ندارند، جانوراني كر و لال و كورند. آنانكه نميانديشند صحت وبيماري رواني خود را نميدانند … .
احاديث: روايات و احاديث معتبري كه در آنها تاكيد به وجود راهنماي دروني و لزوم پيروي از آن وارد شده است، بسيار فراوان است. و به اصطلاح فن حديث از حد تواتر گذشته است. به عنوان نمونه: عن ابي جعفر عليهالسلام: «انما يداق الله العباد في الحساب يوم القيامه علي قدر ما آتاهم من العقول في الدنيا». (جز اين نيست كه محاسبهي دقيق خداوندي با بندگانش در روز قيامت به قدر عقلهايي است كه در دنيا به آنان داده است). قال ابوالحسن موسي بن جعفر عليهالسلام: «يا هشام ان الله تبارك و تعالي اكمل للناس الحجج بالعقول و نصر النبيين بالبيان و دلهم علي ربوبيته بالادله». (حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام به هشام بن الحكم ميگويد: اي هشام، خداوند متعال حجت و برهان را به وسيلهي عقول براي مردم تكميل كرده پيامبران را به وسيلهي بيان ياري نموده آدميان را با دلايل (روشن) به خدايي خود راهنمايي فرموده است).
اين نكتهي بسيار جالب را درنظر بگيريم كه منابع اسلامي اگر هدف رسالت پيامبران را بيداري و تقويت و فعاليت عقل معرفي نكند، حداقل اينست كه آن را اساسيترين هدف رسالت قرار داده است. ما در همين خطبه در چند جملهي پيش از جملات مورد تفسير، اين عبارت را ديدهايم كه: «و يثيروا لهم دفائن العقول». (از جملهي مواد رسالت كه پيامبران را براي اجراي آنها فرستاده است، برانگيختن و به فعليت رسانيدن حقايق مخفي شده در عقول است).
در روايت موسي بن جعفر (ع) اين جمله وجود دارد: «يا هشام ما بعث الله انبيائه و رسله الي عباده الا ليعقلوا عن الله. فاحسنهم استجابه احسنهم معرفه. و اعلمهم بامر الله احسنهم عقلا و اكملهم عقلا ارفعهم درجه الدنيا و الاخره». (اي هشام، خداوند متعال نيانگيخته است پيامبرانش را براي مردم، مگر براي اينكه دربارهي خدا تعقل كنند. بهترين اجابت كنندگان به دعوت رسولان كساني هستند كه به بهترين معرفت نايل شدهاند. و داناترين آنان به امر خداوندي كساني هستند كه داراي بهترين تعقل ميباشند. و آنانكه داراي كاملترين عقلند، به باعظمت ترين درجه در دنيا و آخرت نايل ميشوند.)
مقدار قابل توجهي از روايات در اين مضمون ديده ميشود كه عقل را حجت باطني (پيامبر دروني) و پيامبران را حجت ظاهري (عقل بروني) معرفي ميكند، مانند: «يا هشام ان لله علي الناس حجتين: حجه ظاهره و حجه باطنه، فاما الظاهره فالرسل و الانبياء و الائمه عليهم السلام و اما الباطنه فالعقول». (اي هشام، خداوند دو حجت براي مردم دارد: حجت ظاهري و حجت باطني، حجت ظاهري پيامبران و ائمه عليهمالسلاماند و حجت باطني عقول).
راهنماي بروني:
چنانكه گفتيم شامل پيامبران عظام و هر نوع صلاحانديشان و خيرخواهان بشري در راه تكامل، و حكماء و رشديافتگان سازنده كه با كميتها و كيفيتهاي گوناگون در سر تا سر تاريخ ديده، ميگردد برهمنها داد ميزنند، مصلحان مصر باستاني اخلاق و حقوق را مخلوط ميكنند. اوپانيشادنويسها فرياد ميكشند. خيرانديشان افريقاي باستاني در افسانهها تعليم و تربيت به راه انداختهاند. لائوتسه راه و روش زندگي با فضيلت را نشان ميدهد. كنفوتسه با قيافهي حكيمانه راه ميافتد. سقراط چه كوششها و فداكاريها كه نميكند. تا به امروز كه الكسيس كارلها، وايتهدها، ماكس پلانكها، در فرمولهاي علمي و تولستويها و داستايوسكيها و هوگوها در داستانها اين داد و فريادها را ادامه ميدهند و اگر انسان را قالب گيري جبري ننمايند اين فريادها تا ابد ادامه خواهد داشت در رديف بالاتر نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد و علي صلوات الله عليهم اجمعين را ميبينيم كه راهنمايان راه سعادت و فضيلت انساني بوده فروگذاري در ماموريت رسالتي خود ننمودهاند.
لغات:
اصطفاء: برگزيدن
اجتالتهم: آنها را از قصدشان برگردانيد
فطرة: خلقت
مهاد: زمين
احداث: سختيها. اختصاص احداث به سختيها اختصاص عرفى است.
مَحجّة: راه استوار و روشن
قرن: امّت
عِدَه: وعده
انجاز: قطعى شدن
سِمَه: علامت، نشان
ملحد: برگشتن از حق بعد از روى آوردن به آن
انداد: امثال (برگزيدن مثل و مانند خدا از مخلوقين)
واتر: پياپى فرستاد
اوصاب: امراض
حجة: دليلى كه انسان با آن بر غير غلبه كند.
غابر: پايدار- ناپدار (از اضداد)
نسلت: پشت سر هم گذشتند. از ريزش پر، پرنده و افتادن كرك و پشم حيوان گرفته شده است.
ميلاد الرّجل: زمان و مكان ولادت مرد
نسخ: از بين بردن
رخصه: كسى كه در كارى سهل انگارى مى كند.
عزيمه: همّت. لغت رخصه، نسخ و عزيمه در عرف چنان كه ذكر خواهيم كرد به معانى ديگرى نيز اختصاص دارد.
ارصدت له كذا: آن كار را برايش مهيّا كردم.
شرح:
بحث اوّل- ضمير در كلمه «فى ولده» به آدم (ع) باز مى گردد. يعنى خداوند از نژاد آدم (ع) انبيايى را برگزيد.
حال اگر اين كلام اشاره به آدمى كه نوع انسانى است باشد، نسبت تولّد يافتن از او عرفا روشن است. زيرا هر يك از اشخاص در اصطلاح اهل تأويل فرزندان همين نوع هستند و باز در معنى فرقى نمى كند كه مقصود از آدم، اوّل شخص باشد كه در روى زمين پديد آمده است.
برگزيدن انبيا به وسيله خدا به معناى افاضه كمال نبوّت به آنها بر حسب آنچه كه عنايت الهى از قبول و استعداد انبياست مى باشد. و مراد از اخذ ميثاق وحى و اداى امانت تبليغ رسالت، حكم حكمت الهى بر آنها به لحاظ وظيفه اى كه در ضبط وحى در لوح وجود خود دارند مى باشد، كه نفوس ناقصه را به وسيله قدرت استعدادى كه خداوند به آنها داده است، به خداوند جذب كنند و با كمالى كه خداوند به آنها بخشيده قدرت دارند كه ابناى ناقص نوع خود را كمال ببخشند.
چون در عرف عهد و پيمان گرفتن به معناى الزام انسان به امرى و تأكيد بر قيام آن است. و التزام عملى به آن بستگى به درجه ايمان و ناظر دانستن خدا دارد، و از طرفى حكم الهى بر ارسال نفوس انسانى به اين عالم مقرر شده و مقصود عنايت الهى از اين بعث و انگيزش اين بوده است كه آنچه در نفس انسانها بالقوّه وجود دارد به كمال فعلى برسد و اين هدف حاصل نمى شده است مگر اين كه بعضى از راهنماى بعضى قرار دهد. از راهنمايان بشرى عهد و پيمان گرفته است كه وظيفه خود را در ارشاد خلق به انجام برسانند. و بدين لحاظ كار انبيا و تعهّد آنها در مقابل رساندن دين خدا به مردم و ارشاد آنها، شباهت يافته است به امانتى كه مردم در نزد هم مى گذارند. پس اطلاق اين الفاظ بر وحى الهى كه در نزد انبياست و استعاره آوردن براى آن معانى زيباست.
***
كلام امام (ع) كه فرمود: «لمّا بدّل اكثر خلق اللّه عهدهم…» به حكمت الهى در وجود انبيا و لوازم آن اشاره دارد.
اين كلام امام (ع) يك قضيّه شرطيّه متّصله اى است كه تالى آن به دليل پيوستگى داستان انبيا به داستان آدم، مقدّم بيان شده است. تقدير كلام امام (ع) چنين بوده است: «لمّا بدّل اكثر خلق اللّه عهده اليهم» [جمله شرطيّه] «اصطفى سبحانه من ولده انبياء اخذ على الوحى ميثاقهم فبعثهم فى الخلق» (جواب شرط).
عهدى كه آدم (ع) بدان اشاره كرده است همان معنايى است كه در آيه شريفه قرآن آمده است: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ». در تفسير اين آيه ابن عبّاس گفته است هنگامى كه خداوند آدم (ع) را آفريد بر پشت او دست كشيد و تمام انسانهايى را كه تا روز قيامت آفريده مى شوند از پشت آدم خارج ساخت و به آنها گفت آيا من پروردگار شما نيستم گفتند چرا. آن گاه ندا دادند كه امروز قلم از آنچه كه بايد تا روز قيامت تحقق بيابد رقم زد.
مقصود از پديد آوردن ذريّه آدم از پشت آدم اين است كه وجود نوع انسانى به وسيله قلم قضاى الهى نيز همه افراد مورد نظراند. بدين معنى كه آنچه تا روز قيامت از بنى آدم پديد آيد در علم الهى وجود دارد. مقصود از تقدير الهى و به پايان رسيدن كار قلم همين است.
مقصود از شهادت بنى آدم بر نفس خود اين است كه به زبان نياز به خداوند عرضه داشتند كه او معبود مطلق است و خدايى جز او نيست.
به صورت قضيّه شرطيّه از كلام امام (ع) استفاده مى شود كه بيشتر فرزندان آدم از پيمان اطاعت خدا و پايدارى بر صراط مستقيم و عدم اطاعت از شيطان سر بر تافتند، زيرا كه حبّ دنيا بر آنها غلبه دارد و موجب دور شدن از مقتضاى فطرت اصلى كه بر آنها آفريده شده اند مى شود و توجّه آنها را از قبله حقيقى كه بايد به آن توجّه كنند برمى گرداند. اين انحراف از فطرت اصلى بدين سبب است كه از نيروهاى بدنى ويژه اى كه به طرف كمال مى روند تركيب شده اند و ناگزير بيشترشان پيمان شكنى كردند. و به عبادت خداوند ادامه ندادند و بر راه راست حق پايدار نماندند و به خاطر اطاعت و پرستش شيطان از خدا فرمان نبردند چنان كه خداى سبحان مى فرمايد: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ».
انسان به صورت همان تركيب عنصرى، لذّتهاى زودگذر زندگى موجب مى شود در باره حق جاهل و از شكر مداوم كه شايسته خداوند است غافل بماند.
و چون پيمان ديرينه را فراموش كرده اند براى خداوند شبه و مثل برگرفته اند و شياطين آنها را از گواراترين ميوه هاى بهشتى كه معرفت خداست باز دارند و از پرستش خداوند كه نردبان و وسيله براى چيدن ميوه هاى بهشتى است، باز داشت.
چون شأن انسانها پيمان شكنى و ديگر مطالب بوده است، در حكمت الهى واجب شده است كه دسته اى از آنها را به كمال والايى اختصاص دهد كه بدان وسيله ابناى نوع را از مسيرهاى انحرافى باز دارد و افراد ناقص يعنى فروتر از خودشان را كمال ببخشند. اين دسته گروه انبيا (ع) مى باشند و به نتيجه كار آنها در كلام امام (ع) چنين اشاره شده است: «ليستادوهم ميثاق فطرته» يعنى خدا انبيا را براى آن هدفى كه آفريده شده و بر آن سرشته شده اند برانگيخت تا به عبوديّت خداوند اقرار كنند و انسانها را كه پيرو شهوات باطنى و سرگرم لذّات وهمى زودگذر شده اند، باز دارند و به خدا هدايت كنند. اين بعث و جذب انبيا گاهى به تذكّر دادن نعمتهاى مادّى خداوند و آگاه كردن آنان بر لزوم شكرگزارى بخششهاى بزرگ خداست، و گاهى با ترغيب و تشويق به درجاتى كه خداوند براى اولياى خود فراهم آورده است، و گاهى به ترساندن از عذاب جهنّم كه خداوند براى دشمنان ستمگرش آماده ساخته است، و گاهى به ايجاد تنفّر از امور پست دنيا و خوار شمردن آنها مى باشد.
امام (ع) به موارد فوق با جمله: «يذكّروهم منسىّ نعمته» اشاره فرموده است.
چون اثبات هر موضوعى نياز به استدلال قانع كننده و برهان اثباتى دارد انبيا در تبليغ رسالت پروردگار بر عليه منحرفان استدلال كرده و آنها را از روز ملاقات پروردگار كه وعده داده شده ترسانده و به دلايلى چند بر يگانگى خدا و اين كه او به تنهايى شايسته پرستش است اشاره كرده اند و اين مقصود امام (ع) از جمله: «دفائن العقول و كنوزها».
استعمال دفائن در كلام امام (ع) استعاره لطيفى است. چون گوهرهاى خرد و نتايج انديشه در وجود انسانها بالقوّه موجود بوده است، به گنجينه هاى نهفته شباهت پيدا كرده و استعاره آوردن دفينه براى آنها شكلى زيبا يافته است.
چون انبيا براى آماده ساختن نفوس و استخراج و اظهار جواهر انديشه انسانها اساس و اصل هستند، نسبت برانگيختن افكار به آنها زيباست و براى اين كه انسانها را ارشاد كنند نياز به ادلّه و براهين و زمينه هايى دارند كه عبارت از نشانه هاى قدرت الهى است كه در عبارت امام (ع) به شرح زير آمده است: آسمان برافراشته اى كه داراى تازگيهاى صنع الهى و عجايب حكمت خداوندى است و زمينى كه در زير پاى انسانها گسترده شده كه در آن تصرّف مى كنند و نيازمنديهاى زندگى را به دست مى آورند و قوام حياتشان را تأمين مى كنند و تا پايان عمر از نعمتهاى زمين بهره مند مى شوند، و زمانى كه براى زندگى آنها مقدّر شده است كه پس از آن از اين دنيا رخت برمى بندند و به سوى پروردگارشان باز مى گردند، بزرگترين دليلى است كه انسان را از كارهاى زشت باز مى دارد و به حق تعالى توجّه مى دهد ياد مرگ و رجوع به خداست. لذا پيامبر اسلام فرموده اند «از آنچه كه لذّات را نابود مى كند فراوان ياد كنيد» همچنين ياد بيماريهايى كه قواى انسان را به تحليل مى برد و او را پير مى كند، و مصيبتهايى كه پياپى به انسان عارض مى شود، همه اينها زمينه هاى استدلال انبيا براى مردم است تا آنها را توجّه دهند كه مصائب از طرف خداوند قدرتمندى به وجود آمده اند كه داراى سلطه و سيطره است. و او پادشاه مطلقى است، كه خلق و امر به فرمان اوست تا در ذهن انسانها پيمانى را كه در فطرت اصلى شان بوده و با خدا در روز الست بسته بودند كه او واحد و حق و شايسته پرستش است و اينك فراموش كرده اند كه دوباره برقرار و تثبيت كنند. قرآن كريم به اين آيات و نشانه هاى اشاره كرده و مى فرمايد: «وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ». و باز مى فرمايد: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها».
و باز مى فرمايد: «وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ وَ مِنْ كُلِّ شَيْ ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ».
علاوه بر اينها نشانه هايى كه بر ذات مقدّس حق دلالت دارند و استدلال خداوند متعال به زبان انبيا كه ترجمان وحى بر خلق مى باشند تا آنها را با توجه به اين الطاف به قرب خدا ارشاد و به كرانه اقيانوس عزّت حق و رسيدن به محضر قدس ربوبى هدايت كنند، بالاتر است خداوند از آنچه را كه مشركان مى گويند: وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ.
***
فرموده است: «و لم يخل سبحانه… خلفت الابناء»
اين سخن امام (ع) به عنايت خاص خداوند نسبت به خلق اشاره دارد به اين شرح كه هيچ امّتى را بدون پيامبرى كه آنها را به سوى خداوند راهنمايى كند نگذاشته است. خداوند متعال مى فرمايد: «إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ إِنْ».
خداوند هيچ امّتى را بدون كتابى كه آنها را به عبادت خود فرا خواند و عهد فراموش شده را به يادشان آورد و اخبار و عبرت گذشتگان را بر ايشان بازگويد، وا نگذاشت، كتاب را راهنماى آنها قرار داد و ادلّه قاطع و براهين قانع كننده اى كه در قرآن آمده است استدلال كرد و نظام امورشان را توضيح داد و آنها را به مبدأ و معاد متوجّه ساخت.
قضيه منفصله اى كه در كلام فوق الذكر آمده است قضيّه منفصله مانعة الخلو است.
***
فرموده است: «رسل لا تقصّر بهم قلّة عددهم و لا كثرة المكذّبين لهم»
سخن امام (ع) اشاره به اين است كه هر چند عدد انبيا نسبت به جمعيّت اندك است و تعداد تكذيب كنندگان فراوان، همچنان كه هر پيامبرى كه در ميان امّتى مبعوث شد گروهى با او به مخالفت برخاسته، دشمنى كرده و سخن او را تكذيب كردند ولى هيچ يك از اين تكذيبها قصورى در اداى تكليف به وجود نياورد و از اقدام براى ارشاد مردم به آنچه مصلحت معاش و معادشان بود و در عين حال ناخوشايند بود باز نداشت. بلكه هر يك به تنهايى بپا خواست و مردم را به طاعت پروردگار دعوت كرد و در پيكار با دشمنان دين متحمل رنجهاى بى شمارى شد. و دعوت خداوند را با عنايت و توجّه او در اطراف زمين نشر داد، تا اين كه آثار دين محفوظ و سنّتهاى الهى استوار گرديد تا زمانى كه حكمت الهى اقتضا كرد به جاى پيامبر قبلى پيامبر بعدى مبعوث شود. در اين باره خداوند متعال مى فرمايد: «رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ».
***
فرموده است: من سابق سمّى له من بعده
در اين عبارت امام (ع) «مِنْ» براى بيان تميز و تبيين فضيلت انبياست.
مقصود اين است كه خداوند پيامبران سابق را از وجود پيامبران آينده آگاه ساخته بود. بنا بر اين بعضى از آنها مقدمه تصديق بعضى ديگر بودند، همانند عيسى (ع) براى پيامبر اسلام، چنان كه خداوند از قول عيسى نقل مى كند: «وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا …» و پيامبران بعد پيامبران قبل را تأييد كرده اند چنان كه پيامبر اسلام پيامبران گذشته را مورد تأييد قرار داد به اين ترتيب كار ادامه يافت و نظام الهى پا برجا شد.
***
فرموده است: «مضت الامم و سلفت الآباء…. من الجهالة».
امام (ع) سير نبوت را در اين خطبه از آدم شروع و به پيامبر اسلام پايان مى دهد. ترتيب طبيعى نيز همين است.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 129
الفصل الرابع عشر:
و اصطفى من ولده أنبياء أخذ على الوحى ميثاقهم، و على تبليغ الرّسالة أمانتهم، لمّا بدّل أكثر خلقه عهد اللّه إليهم، فجهلوا حقّه، و اتّخذوا الأنداد معه، و اجتالتهم الشّياطين عن معرفته، و اقتطعتهم عن عبادته، فبعث فيهم رسله، و واتر إليهم أنبيائه، ليستأدوهم ميثاق فطرته، و يذكّروهم منسيّ نعمته، و يحتجّوا عليهم بالتّبليغ، و يثيروا لهم دفاين العقول، و يروهم آيات المقدرة من سقف فوقهم مرفوع، و مهاد تحتهم موضوع، و معايش تحييهم، و اجال تفنيهم، و أوصاب تهرمهم، و أحداث تتتابع عليهم. (1834- 1741)
اللغة:
و (الأنداد) جمع النّد و هو المثل و (اجتالتهم) من الجولان أى ادارتهم و (الشّياطين) جمع الشّيطان من الشّطن و هو البعد، قال الزمخشري في محكى كلامه: قد جعل سيبويه نون الشّيطان في موضع من كتابه أصليّة و في آخر زائدة، و الدّليل على أصالتها قولهم:
تشيطن، و اشتقاقه من شطن اذا بعد لبعده عن الصّلاح و الخير، و من شاط إذا بطل
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 130
إذا جعلت نونه زائدة و (واتر) من المواترة و هي المتابعة، قيل: و لا يكون المواترة بين الأشياء إلّا إذا وقعت بينها فترة، و إلّا فهي مداركة و مواصلة و (أثار) الغبار يثيره هيجه و أثاروا الأرض في الاية الشريفة أى قلّبوها للزّراعة و (المقدرة) بفتح الميم و حركات الدّال كالقدرة مصدر من قدر عليه إذا قوى و (المهاد) الفراش و البساط و (الأوصاب) جمع الوصب و هو المرض و الوجع و (أهرمه) إذا أضعفه من هرم هرما من باب تعب كبر و ضعف و رجل هرم ككتف و امراة هرمة و (الاحداث) جمع الحدث بفتحتين و هو الامور الحادثة، و خصّت في العرف بالنّوايب المتجددة و المصايب الحادثة.
الاعراب:
و جملة أخذ على الوحى اه في محلّ النّصب على الحاليّة من فاعل أخذ أو مفعوله، و لما في قوله عليه السّلام: لمّا بدّل، ظرفيّة بمعنى حين أو بمعنى إذ و تختصّ بالماضي و بالاضافة إلى الجملة فتقتضي جملتين وجدت ثانيتهما عند وجود اوليهما و تقدير الكلام: لمّا بدل أكثر خلقه عهد اللّه اصطفى من ولده أنبياء، و العامل فيها الجواب المقدّم، و آيات المقدرة بالاضافة و في بعض النّسخ الايات المقدرة بالتّوصيف، و من سقف بيان للايات.
المعنى:
(و) كيف كان فانّ اللّه سبحانه لمّا أهبط آدم إلى دار الدّنيا و بدء بالنّسل و الأولاد (اصطفى من ولده أنبياء أخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرّسالة أمانتهم) أى أخذ منهم العهد و الميثاق على أداء الوحى اليهم من الاصول و الفروع، و أخذ الأمانة منهم على تبليغ الرّسالة و نشر الشّرايع و الأحكام و ابلاغها إلى امتهم كما قال سبحانه:
«وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ – الآية».
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 137
و توضيح هذا الأخذ ما رواه في الكافي كالبحار من تفسير العياشي باسنادهما عن أبي حمزة الثّمالي عن أبي جعفر عليه السّلام قال لمّا أكل آدم من الشّجرة اهبط إلى الأرض فولد له هابيل و اخته توام، ثمّ إنّ آدم أمر هابيل و قابيل أن يقرّبا قربانا، و كان هابيل صاحب غنم و كان قابيل صاحب زرع، فقرّب هابيل كبشا من أفاضل غنمه، و قرّب قابيل من زرعه ما لم ينق، فتقبل قربان هابيل و لم يتقبل قربان قابيل و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ- الآية».
و كان القربان تأكله النّار، فعمد قابيل إلى النّار فبنى لها بيتا و هو أوّل من بنى بيوت النّار، فقال: لأعبدنّ هذه النّار حتّى يتقبل منّي قرباني، ثمّ إنّ ابليس لعنه اللّه أتاه و هو يجري من ابن آدم مجرى الدم في العروق، فقال له: يا قابيل قد تقبل قربان هابيل و لم يتقبل قربانك، و إنك إن تركته يكون له عقب يفتخرون على عقبك و يقولون نحن أبناء الذي تقبل قربانه، و أنتم أبناء الذي ترك قربانه، فاقتله كيلا يكون له عقب يفتخرون على عقبك، فقتله، فلما رجع قابيل إلى آدم عليه السّلام قال له:
يا قابيل أين هابيل؟ قال: اطلب (اطلبوه خ ل) حيث قرّبنا القربان، فانطلق آدم فوجد هابيل مقتولا، فقال آدم: لعنت من أرض «1» كما قبلت دم هابيل و بكى آدم صلى اللّه عليه على هابيل أربعين ليلة، ثمّ إنّ آدم سأل ربّه ولدا فولد له غلام فسمّاه هبة اللّه لأنّ اللّه عزّ و جلّ وهبه له، و اخته «2» توأم فلما انقضت نبوة آدم و استكمل أيّامه أوحى اللّه عزّ و جلّ
______________________________
(1) اقول و من ذلك ان الارض لا تقبل الدم منذ الى الان منه
(2) قوله و اخته توام لا يخفى ان هذا مناف لما مر فى رواية الصدوق عن ابى عبد اللّه عليه السّلام من قوله فوهب اللّه له شيئا وحده ليس له ثان فلابد من التامل فى وجه الجمع منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 138
إليه يا آدم قد قضيت نبوتك و استكملت أيّامك فاجعل العلم الذي عندك و الايمان و الاسم الأكبر و ميراث العلم و آثار علم النبوة في العقب من ذرّيتك عند هبة اللّه ابنك، فاني لم أقطع العلم و الايمان و الاسم الأكبر و آثار علم النّبوة من العقب من ذرّيتك إلى يوم القيامة و لن أدع الأرض إلّا و فيها عالم يعرف به ديني و يعرف به طاعتي، و يكون نجاة لما يولد فيما بينك و بين نوح.
و بشر آدم بنوح، و قال: إنّ اللّه تبارك و تعالى باعث نبيّا اسمه نوح و أنّه يدعو إلى اللّه عزّ ذكره، و يكذبه قومه، فيهلكهم اللّه بالطوفان، و كان بين آدم و بين نوح عشرة آباء أنبياء و أوصياء كلهم، و أوصى آدم إلى هبة اللّه أن من أدركه منكم فليؤمن به و ليتبعه و ليصدق به فانّه ينجو من الغرق.
ثمّ إنّ آدم مرض المرضة التي مات فيها فأرسل هبة اللّه، و قال له إن لقيت جبرئيل أو من لقيت من الملائكة فاقرأه مني السّلام و قل له: يا جبرئيل إنّ أبي يستهديك من ثمار الجنّة، فقال له جبرئيل: يا هبة اللّه إن أباك قد قبض و إنا نزلنا للصلاة عليه «و ما نزلنا الا للصّلاة عليه خ»، فارجع، فرجع فوجد آدم قد قبض فأراه جبرئيل كيف يغسله حتّى إذا بلغ للصّلاة قال هبة اللّه: يا جبرئيل تقدّم فصلّ على آدم، فقال له جبرئيل: إن اللّه عزّ و جلّ أمرنا أن نسجد لابيك آدم و هو في الجنّة فليس لنا أن نؤمّ شيئا من ولده فتقدم هبة اللّه و صلى على أبيه و جبرئيل خلفه و جنود الملائكة، و كبر عليه ثلاثين تكبيرة، فأمره جبرئيل فرفع من ذلك خمسا و عشرين تكبيرة و السنة اليوم فينا خمس تكبيرات، و قد كان يكبر على أهل بدر تسعا و سبعا.
ثمّ إن هبة اللّه لمّا دفن آدم أتاه قابيل فقال: يا هبة اللّه إنّي قد رأيت أبي آدم قد خصّك من العلم بما لم اخصّ به أنا، و هو العلم الذي دعا به أخوك هابيل فتقبل به قربانه، و إنّما قتلته لكيلا يكون له عقب فيفتخرون على عقبي فيقولون نحن أبناء الذي تقبّل منه قربانه و أنتم أبناء الذي ترك قربانه، و إنّك إن أظهرت من العلم الذي اختصك به أبوك شيئا قتلتك كما قتلت أخاك هابيل.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 139
فلبث هبة اللّه و العقب من بعده مستخفين بما عندهم من العلم و الايمان و الاسم الاكبر و ميراث النّبوة و آثار علم النّبوة حتّى بعث اللّه نوحا، و ظهرت وصية هبة اللّه حين نظروا في وصيّة آدم، فوجدوا نوحا نبيّا قد بشّر به أبوهم آدم، فآمنوا به و اتّبعوه و صدّقوه، و قد كان آدم أوصى إلى هبة اللّه أن يتعاهد هذه الوصية عند رأس كل سنة فيكون يوم عيدهم فيتعاهدون بعث نوح و زمانه الذي يخرج فيه، و كذلك في وصية كلّ نبيّ حتّى بعث اللّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله، و إنّما عرفوا نوحا بالعلم الذي عندهم، و هو قول اللّه عزّ و جلّ:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ*- الآية» و كان من بين آدم و نوح من الأنبياء مستخفين، و لذلك خفي ذكرهم في القرآن فلم يسمّوا كما سمّي من استعلن من الأنبياء صلوات اللّه عليهم أجمعين، و هو قول اللّه عزّ و جلّ:
«وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ» يعنى لم اسم المستخفين كما سمّيت المستعلنين من الأنبياء عليهم السّلام، فمكث نوح صلّى اللّه عليه في قومه ألف سنة إلّا خمسين عاما لم يشاركه في نبوّته أحد، و لكنه قدم على قوم مكذّبين للأنبياء عليهم السّلام الذين كانوا بينه و بين آدم صلى اللّه عليه و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ:
«كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ» يعنى من كان بينه و بين آدم إلى أن انتهى إلى قوله عزّ و جل:
«وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ»* ثمّ إنّ نوحا لما انقضت نبوّته و استكمل أيّامه، أوحى اللّه عزّ و جلّ إليه أن يا نوح قد قضيت نبوّتك و استكملت أيّامك فاجعل العلم الذي عندك و الايمان و الاسم الاكبر و ميراث العلم و آثار علم النبوّة في العقب من ذريتك، فانّي لن أقطعها كما
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 140
لم أقطعها من بيوتات الأنبياء صلوات اللّه عليهم التي بينك و بين آدم عليه السّلام و لن أدع الأرض إلّا و فيها عالم يعرف به ديني و يعرف به طاعتي و يكون نجاة لمن يولد فيها بين قبض النّبيّ إلى خروج النبيّ الآخر.
و بشّر نوح ساما بهود، فكان فيما بين نوح و هود من الأنبياء عليهم السّلام و قال نوح: إنّ اللّه باعث نبيا يقال له: هود و انّه يدعو قومه الى اللّه عزّ و جل فيكذّبونه و اللّه عزّ و جلّ مهلكهم بالرّيح، فمن أدركه منكم فليؤمن به و ليتبعه فان اللّه عزّ و جلّ ينجيه من عذاب الرّيح. و أمر نوح عليه السّلام ابنه ساما أن يتعاهد هذه الوصيّة عند رأس كلّ سنة، فيكون يومئذ عيدا لهم فيتعاهدون و فيه ما عندهم من العلم و الايمان و الاسم الأكبر و مواريث العلم و آثار علم النّبوة، فوجدوا هودا نبيا و قد بشّر به أبوهم نوح عليه السّلام فآمنوا به و اتّبعوه و صدّقوه فنجوا من عذاب الرّيح، و هو قول اللّه عزّ و جلّ «وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ هُوداً»* و قوله عزّ و جلّ: «كَذَّبَتْ عادٌ الْمُرْسَلِينَ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لا تَتَّقُونَ» و قال تبارك و تعالى: «وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ» و قوله: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا» لنجعلها في أهل بيته «وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ» لنجعلها في أهل بيته.
و أمر العقب من ذرّيته الأنبياء عليهم السّلام من كان قبل ابراهيم لابراهيم عليه السّلام، فكان بين إبراهيم و هود من الأنبياء صلوات اللّه عليهم و هو قول اللّه عزّ و جلّ «وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ» و قوله عز ذكره: «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي» و قوله عزّ و جلّ: «وَ إِبْراهِيمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 141
فجرى بين كلّ نبيّين عشرة أنبياء و تسعة و ثمانية أنبياء كلهم أنبياء، و جرى لكل نبيّ كما جرى لنوح عليه السّلام، و كما جرى لآدم و هود و صالح و شعيب و ابراهيم صلوات اللّه عليهم.
حتّى انتهت إلى يوسف بن يعقوب عليه السّلام، ثم صارت من بعد يوسف في أسباط اخوته.
حتّى انتهت إلى موسى عليه السّلام فكان بين يوسف و بين موسى من الأنبياء، فأرسل اللّه موسى و هارون الى فرعون و هامان و قارون، ثم ارسل الرّسل:
«تَتْرا كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ» و كانت بنو إسرائيل يقتل نبيّ … اثنان قائمان و يقتلون اثنين و أربعة قيام، حتّى أنّه كان ربّما قتلوا في اليوم الواحد سبعين نبيّا، و يقوم سوق قتلهم آخر النهار، فلمّا نزلت التّوراة على موسى عليه السّلام، بشّر بمحمد صلّى اللّه عليه و آله، و كان بين يوسف و موسى من الأنبياء، و كان وصيّ موسى يوشع بن نون عليهما السّلام، و هو فتاه الذي ذكره اللّه في كتابه.
فلم تزل الأنبياء تبشّر بمحمد صلّى اللّه عليه و آله، حتّى بعث اللّه تبارك و تعالى المسيح عيسى بن مريم فبشر بمحمد صلّى اللّه عليه و آله، و ذلك قوله تعالى «يجدونه» يعني اليهود و النّصارى «مكتوبا» يعني صفة محمّد صلّى اللّه عليه و آله «عندهم» يعني في التّوراة و الإنجيل «يأمرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر» و هو قول اللّه عزّ و جلّ يخبر عن عيسى عليه السّلام: «وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» و بشّر موسى و عيسى بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله، كما بشّر الأنبياء بعضهم ببعض، حتّى بلغت محمّدا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 142
فلما قضى محمّد صلّى اللّه عليه و آله نبوّته و استكمل أيامه أوحى اللّه تبارك و تعالى إليه أن يا محمّد قد قضيت نبوتك و استكملت أيّامك، فاجعل العلم الذي عندك و الايمان و الاسم الأكبر و ميراث العلم و آثار علم النّبوة في أهل بيتك، عند عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فانّي لم أقطع العلم و الايمان و الاسم الأكبر و ميراث العلم و آثار علم النّبوة من العقب من ذريّتك، كما لم أقطعها من بيوتات الأنبياء الذين كانوا بينك و بين أبيك آدم، و ذلك قول اللّه تعالى:
(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) و انّ اللّه تبارك و تعالى لم يجعل العلم جهلا، و لم يكل أمره إلى أحد من خلقه، لا إلى ملك مقرّب و لا إلى نبيّ مرسل، و لكنّه أرسل رسولا من ملائكته، فقال له: قل كذا و كذا، فأمرهم بما يحبّ و نهيهم عمّا يكره، فقص عليهم امر خلقه بعلم، فعلم ذلك العلم و علم أنبيائه و أصفيائه من الأنبياء و الأخوان و الذّرية التي بعضها من بعض، فذلك قوله عزّ و جل:
(فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً) فأمّا الكتاب فهو النّبوة، و أمّا الحكمة فهم الحكماء من الأنبياء من الصفوة و أمّا الملك العظيم فهم الأئمة من الصّفوة، و كلّ هؤلاء من الذرية التي بعضها من بعض، و العلماء الذين جعل فيهم البقية و فيهم الباقية و حفظ الميثاق حتّى تنقضي الدّنيا، و العلماء و لولاة الامر استنباط العلم و للهداة فهذا شأن الفضل من الصفوة و الرسل و الأنبياء و الحكماء و أئمه الهدى و الخلفاء الذين هم ولاة أمر اللّه عز و جل، و استنباط علم اللّه و أهل آثار علم اللّه من الذّريّة التي بعضها من بعض من الصّفوة بعد الأنبياء عليهم السّلام من الآباء و الاخوان و الذّريّة من الأنبياء.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 143
فمن اعتصم بالفضل انتهى بعلمهم و نجا بنصرتهم، و من وضع ولاة أمر اللّه تبارك و تعالى في غير الصّفوة من بيوتات الأنبياء صلوات اللّه عليهم، فقد خالف أمر اللّه جلّ و عزّ و جعل الجهّال ولاة أمر اللّه و المتكلّفين بغير هدى من اللّه عزّ و جلّ، و زعموا أنّهم أهل استنباط علم اللّه، فقد كذّبوا على اللّه تبارك و تعالى و رسوله، و رغبوا عن وصيّته و طاعته، و لم يضعوا فضل اللّه حيث وضعه اللّه تبارك و تعالى، فضلّوا و أضلّوا أتباعهم و لم يكن لهم حجّة يوم القيامة إنّما الحجّة في آل إبراهيم عليه السّلام، لقول اللّه عزّ ذكره:
(فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً) فالحجّة الأنبياء صلوات اللّه عليهم و أهل بيوتات الأنبياء عليهم السّلام حتّى يقوم السّاعة، لأنّ كتاب اللّه ينطق بذلك وصيّة اللّه بعضها من بعض الذي وضعها على النّاس، فقال جلّ و عزّ:
(فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ) و هي بيوت الأنبياء و الرّسل و الحكماء و أئمة الهدى، فهذا بيان عروة الايمان التي نجا بها من نجا قبلكم و بها ينجو من يتبع الأئمة، و قال اللّه عزّ و جلّ في كتابه:
(وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ، وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ، وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ، وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ …، أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 144
فانّه و كل بالفضل من أهل بيته و الأخوان و الذّرية، و هو قول اللّه تبارك و تعالى: إن يكفر به امّتك فقد وكلنا أهل بيتك بالايمان الذي أرسلتك به، فلا يكفرون به أبدا و لا اضيع الايمان الذي أرسلتك به من أهل بيتك من بعدك علماء امّتك و ولاة امرى بعدك و أهل استنباط العلم الذي ليس فيه كذب و لا إثم و لا زور و لا بطر و لا رياء، فهذا بيان ما ينتهى إليه أمر هذه الامة إنّ اللّه عزّ و جلّ طهر أهل بيت نبيه صلّى اللّه عليه و آله و سألهم أجر المودة و أجرى لهم الولاية و جعلهم أوصيائه و أحبائه ثانية بعده في امّته، فاعتبروا أيّها النّاس فيما قلت: حيث وضع اللّه عزّ و جل ولايته و طاعته و مودته و استنباط علمه و حججه، فايّاه فتقبلوا به، و به فاستمسكوا تنجوا به، و يكون لهم الحجّة يوم القيامة و طريق ربّكم جلّ و عز، لا يصل ولاية إلى اللّه عزّ و جلّ إلا بهم، فمن فعل ذلك كان حقا على اللّه أن يكرمه و لا يعذّبه، و من يأت اللّه عزّ و جلّ بغير ما أمره كان حقّا على اللّه عزّ و جلّ أن يذله و أن يعذّبه.
أقول: لا يخفى على الفطن العارف ما في هذه الرّواية الشريفة من النّكات الرّايقة و الأسرار الفايقة و المطالب المهمة و المسائل المعظمة، و بالغور فيها يمكن استخراج بعض ما تضمنته من كنوز الاسرار، و بالتّوسل بها يمكن الوصول إلى رموز المعارف و حقائق الأنوار، و إنّما ذلك في حقّ من امتحن قلبه بنور العرفان و الايمان، و صفى ذهنه من كدورات الشبهات و ظلمات الأوهام، و ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء و اللّه ذو الفضل العظيم و قوله عليه السّلام (لما بدّل أكثر خلقه عهد اللّه اليهم) يعني إذ بدّل أكثر الخلق عهد اللّه و ميثاقه الماخوذ عليهم في باب التوحيد و المعرفة و النّبوة و الولاية حسبما اشير إليه في الاية الشريفة و الأخبار المتواترة قال سبحانه:
«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ».
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 145
قال أكثر المفسّرين و أهل الأثر: إنّ اللّه أخرج ذريّة آدم من صلبه كهيئة الذّر «1» فعرضهم على آدم و قال: إنّي آخذ على ذريّتك ميثاقهم أن يعبدوني و لا يشركوا بي شيئا و علىّ أرزاقهم، ثمّ قال: أ لست بربّكم قالوا: بلى شهدنا أنّك ربّنا، فقال للملائكة: اشهدوا، فقالوا: شهدنا.
و قيل: إنّ اللّه جعلهم فهماء عقلاء يسمعون خطابه و يفهمونه، ثمّ ردّهم إلى صلب آدم و النّاس محبوسون بأجمعهم حتّى يخرج كلّ من أخرجه في ذلك الوقت و كلّ من ثبت على الإسلام فهو على الفطرة الأولى، و من كفر و جحد فقد تغيّر على الفطرة الأولى.
و ردّ المحقّقون هذا التّفسير بوجوه «2» كثيرة تنيف على عشرة.
و منهم المرتضى رضي اللّه عنه، و قد شدد النكير على ذلك في كتاب الغرر و الدّرر، قال بعد ذكر الآية: و قد ظن بعض من لا بصيرة له و لا فطنة عنده أنّ تأويل هذه الآية أن اللّه استخرج من ظهر آدم عليه السّلام جميع ذريته و هم في خلق الذّر، فقرّرهم بمعرفته و أشهدهم على أنفسهم، و هذا التّأويل مع أنّ العقل يبطله و يحيله، ممّا يشهد ظاهر القرآن بخلافه، لأنّ اللّه قال: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ».
و لم يقل من آدم، و قال «مِنْ ظُهُورِهِمْ» و لم يقل من ظهره و قال: «ذُرِّيَّتَهُمْ»* و لم يقل ذريّته، ثمّ أخبر تعالى بأنّه فعل ذلك لئلّا يقولوا يوم القيامة إنّهم كانوا
______________________________
(1) الذر صغار النمل، مصباح.
(2) بعضها راجع الى عدم مطابقة ذلك التفسير لظاهر الاية، و بعضها راجع الى استحالة اصل القضية كما ستعرفه فى كلام المرتضى رضى اللّه عنه و قد ذكر الفخر الرازى فى التفسير الكبير اثنى عشر وجها على ما ببالى، منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 146
عن هذا غافلين أو يعتذروا بشرك آبائهم و أنّهم نشأوا على دينهم و سنّتهم و هذا يقتضي أنّ الآية لم تتناول ولد آدم لصلبه و أنّها تناولت من كان له آباء مشركون، و هذا يدلّ على اختصاصها ببعض ذريّة آدم، فهذا شهادة الظاهر ببطلان تأويلهم.
فأمّا شهادة العقل فمن حيث لا تخلو هذه الذريّة التّي استخرجت من ظهر آدم فخوطبت و قرّرت من أن تكون كاملة العقل مستوفية الشروط أو لا تكون كذلك.
فان كانت بالصّفة الاولى وجب أن يذكر هؤلاء بعد خلقهم و إنشائهم و إكمال عقولهم ما كانوا عليه في تلك الحال و ما قرّروا به و استشهدوا عليه لأنّ العاقل لا ينسى ما جرى هذا المجرى و إن بعد العهد و طال الزّمان، و لهذا لا يجوز أن يتصرف أحدنا في بلد من البلدان و هو عاقل كامل، فينسى مع بعد العهد جميع تصرّفه المتقدم و ساير أحواله، و ليس أيضا لتخلّل الموت بين الحالين تأثير لأنّه لو كان تخلّل الموت يزيل الذكر لكان تخلّل النّوم و السّكر و الجنون و الاغماء بين أحوال العقلاء يزيل الذكر، لما مضى من أحوالهم، لأن ساير ما عددناه ممّا ينفي العلوم يجري مجرى الموت في هذا الباب، و ليس لهم أن يقولوا إذا جاز في العاقل الكامل أن ينسي ما كان عليه في حال الطفوليّة جاز ما ذكرناه، و ذلك انّا إنّما أوجبنا ذكر العقلاء لما ادعوه إذا كملت عقولهم من حيث جرى عليهم و هم كاملوا العقل، و لو كانوا بصفة الأطفال في تلك الحال لم نوجب عليهم ما أوجبناه، على أنّ تجويز النّسيان عليهم ينقض الغرض في الآية، و ذلك إنّ اللّه تعالى أخبر بأنّه إنّما قرّرهم و أشهدهم لئلّا يدّعوا يوم القيامة الغفلة عن ذلك، و سقوط الحجّة عنهم فيه، فاذا جاز نسيانهم له عاد الأمر إلى سقوط الحجّة عنهم و زوالها.
و إن كانوا على الصّفة الثّانية من فقد العلم «العقل خ» و شرايط التّكليف قبح خطابهم و تقريرهم و إشهادهم و صار ذلك عبثا قبيحا تعالى اللّه عنه.
ثمّ قال: فان قيل: قد أبطلتم تأويل مخالفيكم فما تأويلها الصّحيح عندكم؟
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 147
قلنا في الاية وجهان أحدهما أن يكون تعالى إنّما عنى بها جماعة من ذريّة بني آدم خلقهم و بلغهم و أكمل عقولهم و قرّرهم على ألسن رسله بمعرفته و ما يجب من طاعته، فأقرّوا بذلك و أشهدهم على أنفسهم به لئلا يقولوا يوم القيامة إنا كنا عن هذا غافلين، أو يعتذروا بشرك آبائهم إلى أن قال:
و الجواب الثّاني و هو أحسن أنّه تعالى لما خلقهم و ركبهم تركيبا يدلّ على معرفته و يشهد بقدرته و وجوب عبادته، و أراهم العبر و الايات و الدلايل في غيرهم و في أنفسهم، كان بمنزلة المستشهد لهم على أنفسهم و كانوا في مشاهدة ذلك و معرفته و ظهوره على الوجه الذي أراد اللّه تعالى و تعذّر امتناعهم منه و انفكاكهم من دلالته بمنزلة المقرّ المعترف، و إن لم يكن هناك شهادة و لا اعتراف على الحقيقة إلى آخر ما ذكره، و قد وافقه على الجواب الأخير الزّمخشري في الكشّاف و غيره من المفسّرين.
و اقول: أمّا ما ذكره السّيد (ره) من عدم انطباق ظاهر الاية بما حملوها عليه من وجود عالم أخذ الميثاق و إخراج ذريّة آدم من صلبه كالذر فمسلّم، لكن يتوجّه عليه أنّ ما ذكره من الوجهين في تأويل الاية أيضا كذلك، بل مخالفة الظاهر فيهما أزيد منها في الوجه الذي ذكروه مع عدم شاهد على واحد منهما في شي ء من الأخبار.
و أمّا إنكار أصل هذه القضيّة و الحكم باستحالته بما ذكره من دليل العقل، فلا وجه له و لا يعبأ بالدّليل المذكور قبال الأخبار المتواترة المفيدة لوجود ذلك العالم، بل قد وقع في الأخبار الكثيرة تفسير الاية به أيضا، و الاستقصاء فيها موجب للاطناب الممل إلّا أنّا نذكر شطرا منها تبركا و توضيحا و استشهادا.
منها ما رواه عليّ بن إبراهيم القمي في تفسيره عن ابن مسكان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله: و إذ أخذ ربّك، إلى قوله: قالوا بلى، قلت: معاينة كان هذا؟
قال: نعم، فثبتت المعرفة و نسوا الموقف و سيذكرونه فلولا ذلك لم يدر أحد من خالقه و رازقه، فمنهم من أقرّ بلسانه في الذّرّ و لم يؤمن بقلبه، فقال اللّه:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 148
«فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ» و منها ما رواه أيضا عنه عليه السّلام، قال: كان الميثاق مأخوذا عليهم للّه بالرّبوبية و لرسوله بالنّبوة و لامير المؤمنين و الأئمة عليهم السّلام بالامامة، فقال: أ لست بربّكم، و محمّد نبيّكم، و عليّ امامكم، و الائمة الهادون أئمتكم؟ فقالوا: بلى.
و منها ما في البحار عن أمالي الشّيخ عن المفيد باسناده عن جابر عن أبي جعفر عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام، أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لعليّ عليه السّلام: أنت الذي احتجّ اللّه بك في ابتدائه الخلق حيث أقامهم أشباحا، فقال لهم: أ لست بربّكم؟
قالوا: بلى، قال: و محمّد رسول اللّه؟ قالوا: بلى، قال: و عليّ أمير المؤمنين؟ فأبى الخلق جميعا استكبارا و عتوّا عن ولايتك إلّا نفر قليل، و هم أقلّ القليل و هم أصحاب اليمين.
و منها ما فيه أيضا من بصائر الدّرجات باسناده عن عبد الرّحمان بن كثير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله عزّ و جلّ: و إذ اخذ ربك من بني آدم الاية، قال: أخرج اللّه من ظهر آدم ذريّته إلى يوم القيامة كالذّر فعرفهم نفسه، و لولا ذلك لم يعرف أحد ربّه و قال: أ لست بربّكم؟ قالوا: بلى و أنّ محمّدا رسول اللّه و عليا أمير المؤمنين و منها ما فيه أيضا من كشف الغمة من كتاب الامامة عن الحسن بن الحسين الأنصاري عن يحيى بن العلا عن معروف بن خربوز المكي عن أبي جعفر عليه السّلام، قال:
لو يعلم النّاس متى سمّي عليّ أمير المؤمنين لم ينكروا حقّه، فقيل له: متى سمّي؟ فقرأ:
و إذ أخذ ربّك إلى قوله أ لست بربّكم قالوا: بلى قال: محمّد رسول اللّه و عليّ أمير المؤمنين.
و منها ما فيه أيضا من تفسير فرات بن إبراهيم عن ابن القاسم معنعنا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله تعالى: و إذ اخذ ربّك من بني آدم إلى آخر الآية، قال:
خرج اللّه من ظهر آدم ذريّته إلى يوم القيامة فخرجوا كالذّر و عرّفهم نفسه و أراهم نفسه، و لولا ذلك لم يعرف أحد ربّه، قال: أ لست بربكم؟ قالوا: بلى، قال: فانّ محمّدا
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 149
عبدي و رسولي و أنّ عليّا أمير المؤمنين خليفتي و أميني، و قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله: كل مولود يولد على المعرفة بأنّ اللّه تعالى خالقه، و ذلك قوله تعالى:
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ» إلى غير هذه من الأخبار الكثيرة، و قد عقد المجلسي طاب ثراه بابا فيها في مجلّد الامامة من البحار.
و بالجملة فقد تلخص ممّا ذكرنا أنّ المراد من العهد المأخوذ عن الخلق الذي بدّلوه هو الميثاق المأخوذ عليهم للّه بالرّبوبية و لرسوله صلّى اللّه عليه و آله بالنبوة و للائمة عليهم السّلام بالولاية، و كذلك المراد بالحق في قوله عليه السّلام (فجهلوا حقّه) هو الحق اللازم على العباد من المعرفة و التّوحيد كما يشهد به رواية معاذ بن جبل التي مضت في ثاني التّذنيبات من رابع فصول الخطبة، قال كنت رفقت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، فقال يا معاذ هل تدري ما حق اللّه على العباد؟ يقولها ثلاثا، قلت: اللّه و رسوله أعلم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حق اللّه عزّ و جل على العباد أن لا يشركوا به شيئا إلى آخر ما مرّ هناك، و يحتمل أن يكون المراد به «1» الاعمّ ممّا ذكرنا و من الفروعات، و يشعر به ثالث الجملات المعطوفة «2» من قوله: (و اتخذوا الانداد) أى الأمثال (معه و اجتالتهم) أى أدارتهم و صرفتهم (الشّياطين عن معرفته، و اقتطعتهم عن عبادته) أى أقطعتهم كما في بعض النّسخ كذلك، فهم قطاع طريق العباد عن عبادة اللّه سبحانه و تعالى (ف) لمّا كان الحال بهذا المنوال (بعث فيهم) أى أرسل إليهم (رسله، و واتر اليهم أنبيائه) أى أرسلهم متواترا و بين كلّ نبيّين فترة، قال سبحانه:
«ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً «3» وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ»
______________________________
(1) اى بالحق منه
(2) و هو قوله و اقتطعتهم عن عبادته فافهم منه
(3) اى فى الاهلاك اى اهلكنا بعضهم فى اثر بعض مجمع البيان.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 150
قال الطبرسي في تفسير الاية أى متواترة تتبع بعضهم بعضا، عن ابن عبّاس و مجاهد، و قيل متقاربة الأوقات، و أصله الاتّصال و منه الوتر لاتّصاله بمكانه من القوس و منه الوتر، و هو الفرد عن الجمع المتّصل، قال الأصمعي يقال: و اترت الخبر أتبعت بعضه بعضا و بين الخبرين هنيهة انتهى، و قوله: (ليستأدوهم ميثاق فطرته) إلى قوله: و يروهم آيات المقدرة إشارة إلى الغاية من بعث الرّسل و الثمرة المترتبة على ذلك، و هي على ما ذكره عليه السّلام خمس، و المراد من ميثاق الفطرة هو ميثاق التّوحيد و النّبوة و الولاية.
كما يشهد به ما رواه الصّدوق في التّوحيد باسناده عن عبد الرّحمان بن كثير مولى أبي جعفر عليه السّلام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» قال: التّوحيد و محمّد رسول اللّه و عليّ أمير المؤمنين.
و عن ابن مسكان عن زرارة قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام أصلحك اللّه، قول اللّه عزّ و جلّ في كتابه:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» قال: فطرهم على التّوحيد عند الميثاق على معرفته أنّه ربّهم، قلت: و خاطبوه؟ قال:
فطأطأ رأسه ثم قال: لو لا ذلك لم يعلموا من ربّهم و لا من رازقهم.
و عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ:
فطرة اللّه التي فطر النّاس عليها، ما تلك الفطرة؟ قال: هي الاسلام، فطرهم اللّه حين أخذ ميثاقهم على التّوحيد فقال: أ لست بربّكم و فيهم المؤمن و الكافر، و المراد بالنّعمة في قوله عليه السّلام: (و يذكروهم منسيّ نعمته) إمّا النّعمة التي من بها على العباد في عالم الذّرّ و الميثاق حسبما مرّ، أو جميع النّعم المغفول عنها، و الأوّل هو الظاهر نظرا إلى ظاهر لفظ النّسيان (و يحتجّوا عليهم) أى في يوم القيامة (بالتّبليغ) أى تبليغ الأحكام و نشر الشّرايع و الأديان:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 151
«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ، وَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ، وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً» (و يثيروا) أى يهيجوا (لهم دفائن العقول) من شواهد التّوحيد و أدلة الرّبوبيّة كما قال سبحانه:
«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (و يروهم آيات المقدرة) أى علامات القدرة و شواهدها حتّى ينظروا إليها بنظر الدّقة و الاعتبار و إلّا فالامارات المذكورة ممّا هي بمرئى و مسمع من كلّ أحد لا حاجة فيها إلى الارائة كما هو ظاهر.
ثمّ أشار عليه السّلام إلى ستّ آيات من تلك الآيات و بيّنها بقوله: (من سقف فوقهم مرفوع، و مهاد تحتهم موضوع) كما قال سبحانه:
«وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ» و قال: «أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً وَ الْجِبالَ أَوْتاداً» إلى أن قال: «وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً» و قد مضى في التّذييل الثّاني من تذييلات الفصل الثّامن من فصول هذه الخطبة ما يوجب زيادة البصيرة في المقام فتذكر الاسناد المجازى (و معايش تحييهم، و آجال تفنيهم، و أوصاب تهرمهم) نسبة الاحياء إلى المعايش أى المطعومات و المشروبات التي بها قوام الحياة، و الافناء إلى الآجال، و الاهرام إلى الأوصاب و الامراض من قبيل الاسناد إلى السبب مجازا على حدّ أنبت الرّبيع البقل (و أحداث) أى نوائب حادثة و مصائب
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 152
متجدّدة (تتتابع عليهم) و في كلّ واحدة من الآيات المذكورة دلالة على أنّ للعالم صانعا قادرا يفعل فيه ما يشاء و يحكم ما يريد، لا رادّ لقضائه و لا دافع عن بلائه.
الترجمة:
و برگزيد او سبحانه از اولاد او پيغمبران را در حالتى كه اخذ فرمود بر ابلاغ وحى عهد و پيمان ايشان را، و بر رساندن رسالت أمانت آنها را در حينى كه تبديل كردند بيشتر خلايق پيمان خدا را كه بسوى ايشان است، پس جاهل و نادان شدند حقّ او را و فرا گرفتند شريكان و أمثال مر او را، و برگردانيدند ايشان را شياطين از شناخت او، و بريدند ايشان را از پرستش او، پس مبعوث و برانگيخته فرمود در ميان ايشان فرستادگان خود را، و پى در پى فرستاد بسوى ايشان پيغمبران خود را، تا طلب أدا كنند از ايشان عهد فطرت و پيمان خلقت خود را كه مخلوق شده بودند بر آن كه عبارتست از توحيد و معرفت، و تا اين كه ياد آورى نمايند ايشان را نعمتهاى فراموش شده او را و اتمام حجت بكنند بر ايشان با تبليغ و رساندن أحكام، و برانگيزانند از براى ايشان دفينه هاى عقلها و خزاين فهمها، و بنمايند ايشان را علامات قدرت خداوندى را كه آن امارات قدرت عبارتست از آسمانى كه در بالاى ايشان برافراشته و فراشي است كه در زير آنها نگاهداشته، و معيشتهائى است كه زنده مى دارد ايشان را، و اجلهائى كه فانى مى سازد ايشان را، و بيماريهائى كه پير فانى مى گرداند ايشان را، و مصيبتهائيكه پى در پى مى آيد بر ايشان.
***
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 153
الفصل الخامس عشر:
و لم يخل اللّه سبحانه خلقه من نبيّ مرسل، أو كتاب منزل، أو حجّة لازمة، أو محجّة قائمة، رسل لا يقصّر بهم قلّة عددهم، و لا كثرة المكذّبين لهم من سابق سمّي له من بعده، أو غابر عرّفه من قبله. (1874- 1835)
اللغة:
(النّبيّ) فعيل بمعنى الفاعل و هو مشتقّ من النّبأ و هو الخبر و نبأ و نبّأ و أنبأ كلّها بمعنى أخبر، و النّبيّ مخبر عن اللّه تعالى، و قلبوا فيه الهمزة كما في الذريّة حسبما مرّ في الفصل السّابق.
و عن شارح المقاصد النّبوة هو كون الانسان مبعوثا من الحقّ إلى الخلق، فان كان النّبيّ مأخوذا من النّباوة و هو الارتفاع لعلوّ شأنه و ارتفاع مكانه، أو من النبيّ بمعنى الطريق لكونه وسيلة إلى الحقّ، فالنبوّة على الأصل كالابوّة، و إن كان من النّبأ بمعنى الخبر لانبائه عن اللّه تعالى فعلى قلب الهمزة واوا ثمّ الادغام كالمروّة.
و قال في المحكيّ عنه: النّبيّ هو إنسان بعثه اللّه لتبليغ ما أوحى إليه، و كذا الرّسول، و قد يخصّ بمن له شريعة و كتاب فيكون أخصّ من النّبيّ، و اعترض عليه بزيادة عدد الرّسل على الكتب، و ربّما يفرق بأنّ الرّسول من له كتاب أو نسخ لبعض أحكام الشّريعة السّابقة، و النّبي قد يخلو عن ذلك كيوشع عليه السّلام.
و في كلام بعض المعتزلة أنّ الرّسول صاحب الوحى بواسطة الملك، و النّبي هو المخبر عن اللّه بكتاب أو الهام أو تنبيه في منام، و التّفصيل في ذلك المقام موكول إلى الكتب الكلاميّة، و من أراد اقتباس النّور في هذا الباب من كلام الأئمة فعليه بالرّجوع إلى باب الفرق بين الرّسول و النّبي و المحدّث، و هو ثالث أبواب كتاب الحجّة من الكافي و (الحجّة) بالضمّ ما يحجّ به الانسان غيره أى يغلب به و (المحجة) بفتح الميم جادّة الطريق و (الغابر) هو الباقي و قد يطلق على الماضي فهو من الأضداد.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 154
الاعراب:
الظاهر أنّ كلمة أو في قوله عليه السّلام أو كتاب أو حجّة أو محجّة لمنع الخلوّ إذ الانفصال الحقيقي كمنع الجمع لا يمكن إرادته، و سياق الكلام هو منع الخلو كما يدلّ عليه قوله: و لم يخل اللّه صريحا، و يمكن جعلها بمعنى الواو نظرا إلى دلالة و لم يخل صراحة على منع الخلوّ، فلا حاجة إلى جعلها لذلك فافهم، و (رسل) مرفوع على الخبريّة، يعني أنّهم رسل، و الجملة هذه لا محلّ لها من الاعراب، لكونها مستأنفة فكأنّه قيل هؤلاء المرسلون الذين لم يخل الخلق منهم هل بلّغوا ما أرسلوا به أم قصّروا فيه لوجود التّقية، فقال عليه السّلام: إنّهم رسل لا يقصّر اه، فهي من قبيل الاستيناف البياني، و متعلق لا يقصّر محذوف، أى لا يقصّر بهم عن أداء الرّسالة و إبلاغ التكليف و كلمة (من) في قوله عليه السّلام من سابق بيان للرّسل و تفصيل لهم.
المعنى:
اعلم أنّه عليه السّلام بعد ما نبّه بخلقة آدم عليه السّلام و تفصيل ما جرى عليه من إسجاد الملائكة له و إسكانه في الجنّة و اجتنائه من الثمرة المنهيّة و إهباطه إلى الأرض و اصطفاء الأنبياء من ولده لارشاد الخلق و هداية الأنام، أشار عليه السّلام إلى العناية الكاملة للّه سبحانه بالخلق من عدم إخلائه أمّة منهم من نبيّ هاد لهم إلى المصالح و رادع لهم عن المفاسد، أو كتاب مرشد إلى الخيرات و الحسنات و مانع عن الشّرور و السّيئات، و ذلك كلّه لاكمال اللطف و إتمام العناية فقال عليه السّلام: (و لم يخل اللّه سبحانه خلقه من نبيّ مرسل أو كتاب منزل) و هذا ممّا لا ريب فيه، و لا بدّ من بيان الحاجة إلى بعث الرّسل و إقامة البرهان على اضطرار النّاس إليه و أنّه لا بدّ في كلّ زمان من حجة معصوم عالم بما يحتاج إليه الخلق، و قد دللوا على ذلك في الكتب الكلاميّة بالبراهين العقلية و النقلية و نحن نذكر منها هنا وجها واحدا لاقتضاء المقام، و ذلك موقوف على رسم مقدمات:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 155
الاولى انّ لنا خالقا صانعا قادرا على كلّ شي ء.
الثانية أنّه سبحانه منزّه عن التجسّم و التعلّق بالموادّ و الأجسام و عن أن يكون مبصرا أو محسوسا باحدى الحواس.
الثّالثة أنّه تعالى حكيم عالم بوجوه الخير و المنفعة في النظام و سبيل المصلحة للخلايق في المعيشة و القوام و البقاء و الدّوام الرّابعة أنّ النّاس على كثرتهم محتاجون في معاشهم و معادهم إلى من يدبّر أمورهم و يعلمهم طريق المعيشة في الدّنيا و النّجاة من العذاب في العقبى، و ذلك لأنّ من المعلوم أنّ نوع الانسان مدني بالطبع، بمعنى أنّه لا بدّ في بقاء النوع إلى اجتماع كلّ واحد من الأفراد مع الآخر يستغني به فيما يحتاج إليه من المآكل و المشارب و الملابس و المساكن و نحوها، فيكون هذا يطحن لهذا، و ذلك يبني لذلك، و ذلك يخيط لآخر، و هكذا، فمن ذلك احتاجوا إلى بناء البلاد و اجتماع الآحاد، و اضطرّوا إلى عقد المعاملات.
و بالجملة لا بدّ في بقاء الانسان من الاجتماع و المعاونة، و التّعاون لا يتمّ إلّا بالمعاملة و لا بدّ في المعاملة من قانون عدل، إذ لو ترك النّاس و آراؤهم في ذلك لاختلفوا فيه، فيرى كلّ أحد منهم ماله عدلا ما عليه ظلما و جورا نظرا إلى أنّ كلّ أحد بالذّات و الطبع طالب لجلب المنفعة لنفسه و دفع المضرّة عن نفسه كما هو واضح، فعلم وجه الحاجة في المعاملات إلى القانون العدل.
و لا بدّ لذلك القانون من مقنّن و معدّل و لا يجوز أن يكون ذلك المعدّل ملكا، بل لا بدّ و أن يكون بشرا، ضرورة أنّ الملك لا يمكن رؤية اكثر النّاس له لأنّ قواهم لا يقوى على رؤية الملك على صورته الأصلية، و إنّما رآهم الأفراد من الانبياء بقوتهم القدسيّة، و لو فرض أن يتشكّل بحيث يراه جميع الخلق كان ملتبسا عليهم كالبشر كجبرئيل في صورة دحية، و لذلك قال سبحانه:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 156
«وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ» و لا بدّ أن يكون المعدّل له خصوصيّة ليست لساير النّاس حتّى يستشعر النّاس فيه أمرا لا يوجد لهم فيتميز به منهم، فيكون له المعجزات التي أخبرنا بها، و الحاجة إلى هذا الانسان في بقاء نوع البشر أشدّ من كثير من المنافع التي لا ضرورة فيها للبقاء، كانبات الشّعر على الحاجبين و تقعير الأخمص للقدمين و ما يجرى مجراهما من منافع الأعضاء التي بعضها للزّينة و بعضها للسّهولة في الأفعال و الحركات، و وجود هذا الانسان الصّالح لأن يشرع و يعدل ممكن، و تأييده بالمعجزات الموجبة لاذعان الخلق له أيضا ممكن، فلا يجوز أن تكون العناية الاولى تقتضي تلك المنافع و لا تقتضي هذه التي هي أصلها و عمدتها.
فاذا تمهدت هذه المقدّمات فثبت و تبين أنّه واجب أن يوجد نبيّ و أن يكون إنسانا و أن يكون له خصوصية ليست لساير النّاس، و هي الامور الخارقة للعادات، و يجب أن يسنّ للناس سننا باذن اللّه و أمره و وحيه و إنزال الملك اليه، و يكون الأصل الأول فيما يسنّه تعريفه إيّاهم أنّ لهم صانعا قادرا واحدا لا شريك له، و أنّ النبيّ عبده و رسوله، و أنّه عالم بالسّر و العلانية، و أنّه من حقّه أن يطاع أمره، و أنّه قد أعدّ للمطيعين الجنّة و للعاصين النّار حتّى يتلقى الجمهور أحكامه المنزلة على لسانه من اللّه و الملائكة بالسّمع و الطاعة.
و الى هذا البرهان أشار الصّادق عليه السّلام فيما رواه في الكافي باسناده عن هشام بن الحكم عنه عليه السّلام أنّه قال للزّنديق الذي سأله من أين اثبت الأنبياء و الرّسل؟ قال:
إنّا لما أثبتنا أنّ لنا خالقا صانعا متعاليا عنّا و عن جميع ما خلق، و كان ذلك الصّانع حكيما متعاليا لم يجز أن يشاهده خلقه و لا يلامسوه فيباشرهم و يباشرونه و يحاجوهم و يحاجونه، ثبت أنّ له سفراء في خلقه يعبرون عنه إلى خلقه و عباده، و يدلّونهم على مصالحهم و ما به بقاؤهم، و في تركه فناؤهم، فثبت الآمرون و الناهون عن الحكيم العليم في خلقه، و المعبّرون عنه جلّ و عزّهم الأنبياء و صفوته من
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 157
خلقه حكماء مؤدّين بالحكمة مبعوثين بها غير مشاركين للنّاس على مشاركتهم لهم في الخلق و التركيب في شي ء «1» من أحوالهم، مؤيّدين عند الحكيم العليم بالحكمة، ثمّ ثبت ذلك في كلّ دهر و زمان ممّا أتت به الرّسل و الأنبياء من الدّلائل و البراهين لكيلا يخلو أرض اللّه من حجة يكون معه علم يدلّ على صدق مقالته و جواز عدالته هذا.
و قال بعض شرّاح الكافي في شرح قوله عليه السّلام: ثمّ ثبت ذلك في كلّ دهر و زمان ممّا أتت به الرّسل و الأنبياء من الدلائل و البراهين: يعني أنّه ثبت وجود النبيّ في كلّ وقت من جهة ما أتوابه من المعجزات و خوارق العادات، كأنّ قائلا يقول: إنّ الذي ذكرته من البرهان قد دلّ على حاجة النّاس في كلّ زمان بوجود النبيّ، و أنّه يجب من اللّه بعثه الرّسل و الأنبياء و إرسالهم، و لكن من أى سبيل تعلم النّاس النبي و يصدق بنبوّته و رسالته، فأجيب بأنّه ثبت ذلك عليهم بمشاهدة ما أتت به الرّسل و النّبيون من الدّلائل و البراهين، يعني المعجزات الظاهرة منهم، و هي المراد هاهنا بالدّلائل و البراهين إذ النّاس لا يذعنون إلّا بما يشاهدونه و قوله عليه السّلام: لكيلا يخلو أرض اللّه من حجة يكون معه علم يدلّ على صدق مقالته و جواز عدالته تعليل متعلق بقوله: ثمّ ثبت ذلك فيكلّ دهر، و وجه التعليل أنّ ما دامت الأرض باقية و النّاس موجودون فيها فلا بدّ لهم من حجّة للّه عليهم يقوم بأمرهم و يهديهم إلى سبيل الرّشاد و حسن المعاد، و هو الحجة الظاهرة و لا بدّ أن يكون معه علم باللّه و آياته يدل على صدق مقالته و دعوته للنّاس و على جريان حكمه عليهم و جواز عدالته فيهم، و هو الحجة الباطنة انتهى.
و به ظهر الوجه في عدم إخلائه سبحانه خلقه من نبيّ مرسل على ما صرّح به الامام عليه السّلام، كما ظهر وجه قوله عليه السّلام: (أو حجّة لازمة) أى لازمة على الخلق (أو محجّة قائمة) أى طريقة عدل يقفون عليها و لا يميلون عنها يمينا و يسارا، و المراد بها هنا هي الشريعة كما قال سبحانه:
______________________________
(1) متعلق بمشاركين.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 158
«لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً» و قال: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً» ثمّ إنّ الحجة قد تطلق و يراد بها الكتاب، و قد تطلق على الامام المعصوم الذي يكون مقتدى للخلائق يأتمّون به و يتعلّمون منه سبيل الهدى و طريق التقوى، نبيّا كان أو وصيّا، و هو المراد منها فيما رواه في الكافي باسناده عن أبي اسحاق عمّن يثق به من أصحاب أمير المؤمنين، أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام قال: اللّهمّ إنّك لا تخلي أرضك من حجّة لك على خلقك، يعني أنّك بلطفك و جودك على عبادك لا تخلي أرضك من حجّة لك عليهم ليهتدوا به سبيلك، و يسلكوا به سبيل قربك و رحمتك، و ينجو به عن معصيتك و عقابك.
و قد تطلق و يراد بها العقل، فانّه حجة للّه على النّاس في الباطن كما أن النبي و الامام حجة في الظاهر، و قد وردت به الأخبار المستفيضة عن أئمّتنا عليهم السلام.
إذا عرفت ذلك فنقول: الظاهر بل المتعين أنّ المراد بهاهنا هو الامام المعصوم أعني الوصيّ بخصوصه، لعدم إمكان إرادة النبيّ و الكتاب لسبق ذكرهما و عدم امكان إرادة العقل لأنّ حجّيته منحصرة في المستقلّات العقليّة لا مجال له في غيرها، فلا يعرف الحقّ من الباطل في الامور الّتي عجزت عن إدراكها عقول البشر بأفكارها، و إنّما يعرفها الامام بنور الالهام فلا يتمّ اللّطف منه تعالى على خلقه بعد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله إلّا بوجوده عليه السّلام فيهم.
و بذلك ظهر فساد ما توهّمه الشّارح المعتزلي من جعله الحجة في العبارة حجة العقل حيث قال: و منها أن يقال إلى ما ذا يشير عليه السّلام بقوله أو حجّة لازمة، هل هو إشارة إلى ما يقوله الاماميّة من أنّه لا بدّ في كلّ زمان من وجود إمام معصوم، الجواب أنهم يفسرون هذه اللّفظة بذلك، و يمكن أن يكون المراد بها حجة العقل انتهى.
وجه الفساد ما ذكرنا، و نزيد توضيحا و نقول: إنّ للّه سبحانه حجّتين:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 159
داخليّة و خارجيّة، و النّاس إمّا أهل بصيرة عقلية أم أهل حجاب، فالحجّة على أهل البصيرة إنّما هي عقولهم الكلية العارفين بها بالمصالح و المفاسد الكامنة الواقعية، فلا حاجة لهم إلى اتباع الحجة الخارجية، بل حجّة اللّه عليهم بصيرتهم و نور عقلهم و هداهم، و أما أهل الحجاب و ذو العقول الناقصة فالحجّة عليهم إنّما هي الخارجيّة، لعدم إحاطة عقولهم بالجهات المحسّنة و المقبحة، فلا يكمل اللّطف في حقهم إلّا بقائد خارجيّ يتبعون به، إذ الأعمى يحتاج في قطع السّبيل إلى قائد خارجي يتبعه تقليدا في كل قدم و هو واضح.
فقد تحصّل ممّا ذكرنا أنّ المراد بالحجّة في كلامه عليه السّلام هو الامام المعصوم كما قد ظهر ممّا بيّناه هنا و فيما سبق في شرح قوله من نبيّ مرسل: لزوم وجود الحجّة في الخلق، لمكان الحاجة، و ملخّص ما ذكرناه هنا و سابقا أنّ نظام الدّنيا و الدّين لا يحصل إلّا بوجود إمام يقتدي به النّاس و يأتمّون به و يتعلّمون منه سبيل هداهم و تقواهم، و الحاجة إليه في كلّ عصر و زمان أعظم و أهمّ من الحاجة إلى غذاهم و كساهم و ما يجرى مجراهما من المنافع و الضرورات، فوجب في العناية الرّبانية أن لا يترك الأرض و لا يدع الخلق بغير إمام نبيّا كان أو وصيّا، و إلّا لزم أحد الامور الثّلاثة: إمّا الجهل و عدم العلم بتلك الحاجة، أو النّقص و عدم القدرة على خلقه، أو البخل و الضّنة بوجوده و الكلّ محال على اللّه سبحانه هذا، و يطابق كلام الامام عليه السّلام ما رواه في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن محمّد ابن عيسى عن محمّد بن الفضيل عن أبي حمزة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال: و اللّه ما ترك اللّه أرضا منذ قبض اللّه آدم إلا فيها إمام يهتدى به إلى اللّه، و هو حجّة على عباده و لا تبقى الأرض بغير امام حجّة للّه على عباده، و عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال: إنّ اللّه أجلّ و أعظم من أن يترك الأرض بغير إمام عادل.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 160
و أيضا عن أبي بصير عن أحدهما عليه السّلام، قال: قال: إنّ اللّه لم يدع الأرض بغير عالم، و لو لا ذلك لم يعرف الحقّ من الباطل، يعني في الامور التي تعجز عن إدراكها العقول حسبما مرّ سابقا.
و في الأخبار الكثيرة المستفيضة بل القريبة من التواتر المعنوي المرويّة في الكافي و علل الشّرايع و إكمال الدّين و رجال الكشي و غيرها أنّ الأرض لو بقيت بغير إمام لساخت، يقال: ساخت الأرض بهم انخسفت، و المراد به في الأخبار إمّا غوصها في الماء حقيقة أو كناية عن هلاك البشر و ذهاب نظامها كما نبّه عليه المحدّث المجلسى طاب ثراه في مرآة العقول ثمّ إنّه عليه السّلام وصف المرسلين بأنّهم رسل (لا يقصر «1» بهم قلّة عددهم) أى عن نشر التكليف و حمل إعباء الرّسالة (و لا كثرة المكذّبين لهم) أى عن تبليغ الأحكام و اداء الامانة، و هذا الكلام صريح في عدم جواز التقيّة على الأنبياء.
و منه يظهر فساد ما نسبه الفخر الرّازي إلى الاماميّة من تجويزهم الكفر على الأنبياء تقية حسبما مرّ في تذييلات الفصل الثّاني عشر في باب عصمة الأنبياء عليهم السّلام، ضرورة أنّ اقتداء الاماميّة رضوان اللّه عليهم إنّما هو على إمامهم عليه السّلام، و مع تصريحه عليه السّلام بما ذكر كيف يمكن لهم المصير إلى خلاف قوله عليه السّلام هذا.
مضافا إلى ما أوردناه عليه سابقا بل و مع الغضّ عن تصريحه عليه السّلام، بذلك أيضا نقول: كيف يمكن أن يتفوّه ذو عقل بصدور كلمة الكفر عن نبيّ مع أنّ بعث النبي ليس إلّا لحسم مادة الكفر، نعوذ باللّه من هذه الفرية البيّنة و ذلك البهتان العظيم، ثم إنّه عليه السّلام بين الرّسل و ميّزهم بقوله: (من سابق سمّي له من بعده أو غابر) أى لاحق (عرفه من قبله) يعني أنّهم بين سابق سمى «2» لنفسه من بعده، بمعنى أنّه عين من يقوم مقامه من بعده، أو أنّ السّابق «3» سمّى اللّه له من يأتي
______________________________
(1) من القصور او التقصير و الاول اظهر، منه.
(2) هذا على بناء سمى للفاعل على ما فى بعض النسخ، منه
(3) هذا على البناء للمفعول، منه (ج 10)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 161
بعده و اطلعه عليه، و بين لاحق عرّفه من قبله و بشّر به، كتعريف عيسى عليه السّلام و بشارته بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله كما قال سبحانه حكاية عنه: «وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ».
و قد مرّ في حديث الكافي عند شرح قوله: و اصطفى من ولده أنبياء اه، تفصيل بشارة الأنبياء السّلف للخلف سلام اللّه عليهم أجمعين فتذكر.
الترجمة:
و خالى نگذاشت حق سبحانه و تعالى مخلوقان خود را از پيغمبر مرسلى يا از كتاب منزلى يا برهانى لازم كه عبارتست از امام معصوم يا طريقه مستقيمه كه عبارتست از شريعت قويمه آنها، رسولانى هستند كه قاصر نمى كند يا مقصر نمى كند آنها را كمى عدد ايشان از تبليغ رسالت، و نه بسيارى تكذيب كنندگان ايشان از اداء وحى و امانت، طايفه از ايشان سابق بودند كه نام مى بردند بجهت خود آن كسى را كه بعد از اوست، يا اين كه خداوند عالم نام برد آن كسى را كه بعد از او بود، و طايفه ديگر لاحق بودند كه تعريف كرده بود او را آن كسى كه پيش از او بود.
***
على ذلك نسّلت القرون، و مضت الدّهور، و سلفت الآباء، و خلفت الأبناء،
اللغة:
(نسل) نسلا من باب ضرب كثر نسله، و يتعدّى إلى مفعول يقال: نسلته أى ولدته و نسل الماشي ينسل بالضّم و بالكسر نسلا و نسلا و نسلانا أسرع، و نسلت القرون أى ولدت أو أسرعت و (سلف) سلوفا من باب قعد مضى و انقضى و (خلفته) جئت بعده، و الخلف بالتّحريك الولد الصالح، فاذا كان فاسدا أسكنت اللّام و ربّما استعمل كلّ منهما مكان الآخر
الاعراب:
قوله عليه السّلام: على ذلك متعلّق بالفعل الذي يليه،
المعنى:
اعلم أنّه عليه السّلام ساق هذه الخطبة بما اقتضاه التّرتيب الطبيعي، أى من لدن آدم عليه السّلام إلى بعث محمّد صلّى اللّه عليه و آله و هداية الخلق به و اقتباسهم من أنوار وجوده الذي هو المقصود العمدة في باب البعثة، فقال عليه السّلام (على ذلك) يعني على هذا الاسلوب الذي ذكرناه من عدم إخلاء الارض و الخلق من الأنبياء و الحجج الكناية (نسّلت القرون) و ولدت أو أسرعت، و هو كناية عن انقضائها (و مضت الدّهور، و سلفت الآباء) أى تقدّموا و انقضوا (و خلفت الأبناء) أى جاءوا بعد آبائهم و صاروا خليفة لهم.
الترجمة:
پس بر اين منوال منقضى مى شد قرنها و مى گذشت روزگارها، و از پيش رفتند پدران و از پس در آمدند و خليفه شدند پسران… .
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
الأنْدَاد: مِثْلها، مقصود بتها و معبودهايى است كه پرستش مى شدند.
اجْتَالَتْهُم: آنها را از قصدشان منصرف ساخت.
وَاتَرَ الَيْهِمْ أَنْبِيَائَهُ: پيامبرانش را يكى پس از ديگرى بسوى مردم فرستاد.
لِيَسْتَأدُوهُم: تا اداء (پيمان) را طلب كنند.
الأَوْصَاب: جمع «وَصب»، رنجها، سختيها.
المَحَجَّة: راه راست و روشن.
نَسَلَتْ: پى در پى گذشت.
عمران علیزاده
إجتالَ: تغيير داد، جولان داد
اقتطع: پاره پاره نمود
واتَرَ: پشت سر هم فرستاد.
يُثيروا: از ماده اثاره: زير و رو كردن
دَفائِن: گنجينه ها جمع دفينة: آنچه زير خاك پنهان است.
أوصاب: دردها و رنجها جمع و صب
تُهرِم: پير مي كند
مَحَجَّة: راه روشن و درست
غابِر: باقى مانده، آنكه بعدا مى آيد
نَسَلت: تولد يافته اند، بدنيا آمده اند
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش اول: حمد و ستایش خدا
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دوم: شناخت خداوند
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش سوم: چگونگی خلقت
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: آفرینش جهان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش پنجم: آفرینش فرشتگان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش ششم: آفرینش انسان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هفتم: سجده بر آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هشتم: توبه آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش نهم: بعثت پیامبران
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دهم: اهداف بعثت پیامبر اعظم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 11: قرآن کریم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 12: فلسفۀ حجّ
پاسخها