ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دهم: اهداف بعثت پیامبر اعظم
ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دهم: اهداف بعثت پیامبر اعظم
خداوند سبحان، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد (صلى اللّه عليه و آله) عطا كرد و براى او آن را پسنديد كه در نزد خود داشت. پس عزيزش داشت و از اين جهان فرودين كه قرين بلا و محنت است، روى گردانش نمود و كريمانه جانش بگرفت. -درود خدا بر او و خاندانش باد-.
محمد (صلى اللّه عليه و آله) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است، بى آنكه راهى روشن پيش پايشان گشوده باشد يا نشانه اى صريح و آشكار براى هدايتشان قرار داده باشد.
چنين مردمى را به وسيله پيامبر از گمراهى به هدايت رساند، و به سبب شخصيّت او از چاه جهالت به در آورد. آن گاه لقايش را براى محمّد صلّى اللّه عليه و آله اختيار كرد و جوار خود را براى او پسنديد، با فراخواندنش از اين دنيا به او اكرام نمود، و براى او فردوس اعلا را به جاى قرين بودن به ابتلائات و سختيها بر گزيد، و او را كريمانه به سوى خود برد (درود خدا بر او و خاندانش باد) و آن حضرت (به وقت انتقال به آخرت) هر آنچه را انبياء گذشته در امت خود به وديعت نهادند در ميان شما به وديعت نهاد، كه پيامبران امتها را بدون راه روشن، و نشانه پا برجا، سر گردان و رها نگذاشتند.
تا اين كه خداى سبحان، براى وفاى به وعده خود، و كامل گردانيدن دوران نبوّت، حضرت محمّد (كه درود خدا بر او باد) را مبعوث كرد، پيامبرى كه از همه پيامبران پيمان پذيرش نبوّت او را گرفته بود، نشانه هاى او شهرت داشت، و تولّدش بر همه مبارك بود. در روزگارى كه مردم روى زمين داراى مذاهب پراكنده، خواسته هاى گوناگون، و روش هاى متفاوت بودند: عدّه اى خدا را به پديده ها تشبيه كرده و گروهى نام هاى ارزشمند خدا را انكار و به بت ها نسبت مى دادند، و برخي به غير خدا اشاره مى كردند.
پس خداى سبحان، مردم را به وسيله محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از گمراهى نجات داد و هدايت كرد، و از جهالت رهايى بخشيد.
سپس ديدار خود را براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر گزيد، و آنچه نزد خود داشت براى او پسنديد و او را با كوچ دادن از دنيا گرامى داشت، و از گرفتارى ها و مشكلات رهايى بخشيد و كريمانه قبض روح كرد.
6- ضرورت امامت پس از پیامبران الهی:
رسول گرامى اسلام، در ميان شما مردم جانشينانى برگزيد كه تمام پيامبران گذشته براى امّت هاى خود برگزيدند، زيرا آنها هرگز انسان ها را سرگردان رها نكردند و بدون معرّفى راهى روشن و نشانه هاى استوار، از ميان مردم نرفتند.(1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1). اشاره به حكومت تئوكراسى THEOCRACY (حكومت مذهبى)
پروردگار آنان را بدو از گمراهى به رستگارى كشاند و از تاريكى نادانى رهاند. سپس ديدار خود را براى محمد (صلی الله علیه وآله) گزيد -و جوار خويش او را پسنديد- و از اين جهانش رهانيد. او را نزد خود برد تا در فردوس اعلى نشيند، و بيش سختى اين جهان نبيند.
پس بزرگوارانه او را ديدار ارزانى داشت و او ميراثى كه پيامبران مى نهند براى شما گذاشت، چه آنان امّت خويش را وانگذارند مگر با نشان دادن راهى روشن و نشانه اى معيّن.
موقع ولادتش گرامى و پسنديده (بهترين اوقات) بود، و مردم در آنروز داراى مذهبهاى متشتّت و بدعتهاى زياد و رويّه هاى مختلف بودند، گروهى خداوند متعال را به خلقش تشبيه مى كردند (مانند طايفه مجسّمه كه او را مثل خلق صاحب اعضاء و جوارح و مكان مى دانستند) و برخى در اسم او تصرّف مى كردند (نامهايى از اسماء اللّه اتّخاذ نموده بتهاى خود را بآن نامها مى خواندند، مانند بت پرستان از عرب كه لات را از اللَّه و عزّى را از عزيز و منات را از منّان گرفته آنها را معبود خويش مى پنداشتند) و جمعى بغير او اشاره مى كردند (مانند دهريّين كه طبيعت و حركات فلكيّه و مرور ازمنه را مؤثّر در امور مى دانستند، خلاصه امثال اين آراء و مذاهب باطله دنيا را تاريك كرده بود).
پس خداوند متعال بوسيله آن حضرت آن مردم را از گمراهى رهائى داد و بسبب شخصيّت او آنان را از نادانى نجات داد، پس (آن حضرت مردم را هدايت كرد و ايشان را بمعارف الهىّ آشنا نمود و سود و زيانشان را بيان فرمود).
حقّ تعالى بآن بزرگوار منتهى مرتبه قرب و رحمت خود را عطاء فرمود، و مقام و منزلتى را كه براى احدى متصوّر نيست براى او پسنديد و ميلش را از دنيا بجانب خود متوجّه گردانيد و از مصيبت و بلاء رهائيش داده قبض روحش فرمود، درود فرستد خداوند بر او و بر آلش، و (براى رهنمايى مردم تا روز قيامت پيش از رحلت خود) در ميان شما گذاشت چيزى را كه پيغمبران سلف در ميان امّت خويش گذاشتند، زيرا پيغمبران آنان را بدون راه روشن و نشانه صريح سر خود وا نگذاشتند.
سپس خداوند سبحان، لقاى خويش را براى محمّد صلی الله علیه وآله انتخاب کرد و آنچه را نزد خود داشت براى او پسنديد و او را با رحلت و انتقال از دار دنيا به سراى آخرت گرامى داشت و از گرفتارى در چنگال مشکلات نجات بخشيد.
آرى در نهايت احترام او را قبض روح کرد، درود خدا بر او و آلش باد! او هم، آنچه را انبياى پيشين براى امّت خود به يادگار گذارده بودند، در ميان شما به جاى نهاد چرا که آنها هرگز امّت خود را بى سرپرست و بى آن که راهى روشن در پيش پايشان بنهند و پرچمى برافراشته نزد آنان بگذارند، رها نمى کردند.
طلوع آفتاب اسلام:
در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) اشاره به چهار نکته مى فرمايد: نخست، مسأله بعثت پيامبر اسلام و بخشى از ويژگيها و فضايل آن حضرت و نشانه هاى نبوّت او.
دوّم، وضع دنيا در زمان قيام آن حضرت از نظر انحرافات دينى و اعتقادى و نجات آنها از اين ظلمات متراکم، به وسيله نور محمّدى(صلى الله عليه وآله).
سوّم، رحلت پيامبر از دار دنيا. چهارم، ميراثى که از آن حضرت باقى مانده، يعنى قرآن مجيد.
در قسمت اوّل مى فرمايد: «اين وضع همچنان ادامه يافت تا اين که خداوند سبحان، محمّد رسول الله(صلى الله عليه وآله) را براى وفاى به عهد خود و کامل کردن نبوّتش برانگيخت و مبعوث کرد» (اِلى اَنْ بَعَثَ اللهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لاِنْجازِ(1) عِدَتِهِ وَ اِتْمامِ نُبُوَّتِهِ(2)).
سپس اشاره به بخشى از فضايل آن حضرت کرده، مى فرمايد: «اين در حالى بود، که از همه پيامبران پيمان درباره او گرفته شده بود (که به او ايمان بياورند و بشارت ظهورش را به پيروان خويش بدهند)» (مَاْخُوذاً عَلَى الْنَبييّنَ ميثاقُهُ).
«در حالى که نشانه هايش مشهور و ميلادش پسنديده بود» (مَشْهُورَةً سِماتُهُ،(3) کَريماً ميلادُهُ).
اين تعبير ممکن است اشاره به کرامت و عظمت پدر و مادر و اجداد او باشد و يا برکاتى که هنگام تولّد او براى جهانيان فراهم گشت، چه اين که مطابق نقل تواريخ، همزمان با تولّد آن حضرت بتها در خانه کعبه فرو ريختند، آتشکده فارس خاموش شد، درياچه ساوه که مورد پرستش گروهى بود خشکيد و قسمتى از قصر شاهان جبّار در هم شکست و فرو ريخت و همه اينها بيانگر آغاز عصر جديدى در مسير توحيد و مبارزه با شرک بود.
سپس مى افزايد: «در آن روز مردم زمين، داراى مذاهب پراکنده و افکار و خواسته هاى ضدّ و نقيض و راه ها و عقايد پراکنده بودند» (وَ اَهْلُ الاَرْضِ يَومَئِذ مِلَل مُتَفَرِّقَة وَ اَهْواء مَنْتَشِرَة وَ طَرائِقُ مُتَشَتِّتة).
«گروهى خدا را به مخلوقاتش تشبيه مى کردند و گروهى نام او را بر بتها مى نهادند يا به غير او اشاره و دعوت مى کردند» (بَيْنَ مُشَبِّه للهِ بِخَلْقِهِ اَوْ مُلْحِد فِى اسْمِهِ اَوْ مُشير اِلى غَيْرِهِ).
«ملحد» از مادّه «لحد» بر وزن مَهْد به معناى حفره اى است که در يک طرف قرار گرفته است و به همين جهت به حفره اى که در يک جانب قرار گرفته است لحد مى گويند، سپس به هر کارى که از حدّ وسط منحرف به سوى افراط و تفريط شده، الحاد گفته مى شود و شرک و بت پرستى را نيز به همين جهت الحاد مى گويند و منظور از جمله بالا «مُلْحِد فِى اسْمِهِ» همان است که در بالا اشاره شد که نام خدا را بر بتها مى نهادند; مثلا به يکى از بتها اللات و به ديگرى العزّى و به سوّمى منات مى گفتند که به ترتيب از الله و العزيز و المنّان منشتق شده است و يا اين که منظور آن است که صفاتى براى خدا همچون صفات مخلوقات قائل مى شدند و اسم او را دقيقاً بر مسمّى تطبيق نمى کردند. جمع ميان هر دو تفسير نيز ممکن است.
سپس مى افزايد: «پس خداوند آنها را به وسيله آن حضرت از گمراهى رهايى بخشيد و با وجود پربرکت او، آنان را از جهالت نجات داد» (فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَةِ وَ اَنْقَذَهُمْ بِمَکانِهِ مِنْ الْجَهالَةِ).
بعد به فراز ديگرى از اين بحث پرداخته، مى فرمايد: «سپس خداوند سبحان لقاى خويش را براى محمّد انتخاب کرد و آنچه را نزد خود داشت براى او پسنديد و او را با رحلت و انتقال از دار دنيا به سراى آخرت، گرامى داشت و از گرفتارى در چنگال مشکلات نجات بخشيد» (ثُمَّ اخْتارَ سُبْحانَهُ لُِمحمَّد صَلَّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ لِقائَهُ، وَرَضِىَ لَهُ ما عِنْدَهُ، وَاَکْرَمَهُ عَنْ دارِ الدُّنْيا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مَقام البَلْوى).(4)
«آرى در نهايت احترام او را قبض روح کرد، درود خدا بر او و آلش باد» (فَقَبَضَهُ اِلَيْهِ کَريماً صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ). «او هم آنچه را انبياى پيشين براى امّت خود به يادگار گذارده بودند در ميان شما به جاى نهاد» (وَ خَلَّفَ فيکُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبياءُ فى اُمَمها).
«زيرا آنها هرگز امّت خود را بى سرپرست و بى آن که راه روشنى در پيش پايشان بنهند و پرچمى برافراشته، نزد آنها بگذارند رها نمى کردند!» (اِذْ لَمْ يَتْرُکُوهُمْ هَمَلا(5) بِغَيْرِ طَريق واضِح وَلا عَلَم قائم).
بديهى است منظور امام(عليه السلام) از تعبير بالا همان چيزى است که در حديث ثقلين آمده است که طبق اين روايت متواتر، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «من از ميان شما مى روم و دو چيز پرارزش در ميان شما به يادگار مى گذارم: کتاب خدا و عترتم که اگر به اين دو تمسّک جوييد هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو از يکديگر جدا نمى شوند تا در کنار حوض کوثر نزد من آيند».(6)
البتّه در ادامه کلام آن حضرت نيز، بحث جامعى درباره کتاب الله (قرآن مجيد) شده است و امّا درباره عترت، گرچه بحثى نيامده ولى در خطبه هاى ديگر نهج البلاغه چنان که اشاره خواهيم کرد کراراً بحث شده است. تعبير به (عَلَم قائِم) در پايان کلام مولا ممکن است اشاره به اوصيا بوده باشد.
به هر حال دلسوزى پيامبران نسبت به امّتها منحصر به حال حياتشان نبوده است و بدون شک، نگران آينده آنها نيز بوده اند بيش از آنچه پدر به هنگام وفات، نگران فرزندان خردسال خويش است; به همين دليل نمى توان باور کرد که آنها را بدون برنامه روشن و سرپرست و وصيّى، رها سازند و زحمات يک عمر خويش را براى هدايت آنان بر باد دهد.
***
نکته ها:
1ـ اديان و مذاهب قبل از بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)
در عبارات فوق، اشارات کوتاه و بسيار پرمعنايى درباره اديان و مذاهب عرب و غير عرب در عصر جاهليّت و قبل از بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شده است و به طورى که مورّخان و محقّقان نوشته اند نه تنها در دنيا مذاهب و اديان بى شمارى بود و انحرافات فراوان، بلکه در ميان عرب نيز عقايد گوناگون بسيارى بود.
ابن ابى الحديد مفسّر معروف نهج البلاغه درباره اديان عرب جاهلى مى گويد: آنها نخست به دو گروه تقسيم شدند معطِّله و غير معطِّله.
گروهى از معطِّله اصلا اعتقادى به خدا نداشتند و همان گونه که قرآن مى گويد، مى گفتند: «ما هِىَ اِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيى وَ ما يُهْلِکُنا اِلاَّ الدَّهْرُ; چيزى جز زندگانى دنيا وجود ندارد، گروهى مى ميرند و گروه ديگرى به جاى آنها مى آيند و تنها طبيعت است که ما را مى ميراند».(7)
گروه ديگرى از آنان خدا را قبول داشتند ولى منکر معاد و رستاخيز بودند و مى گفتند: «مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَميم; چه کسى مى تواند استخوانهاى پوسيده را زنده کند؟».(8)
گروه سوّمى، خداوند و رستاخيز را قبول داشتند ولى منکر بعثت پيامبران بودند و تنها به سراغ پرستش بتها مى رفتند.
بت پرستان نيز مختلف بودند بعضى بت ها را شريک خداوند مى دانستند و همين واژه (شريک) را بر آنها اطلاق مى کردند و به هنگام حج مى گفتند: «لَبَّيْکَ اللّهُمَّ لَبَّيْکَ لا شَريکَ لَکَ اِلاّ شَريکاً هُوَ لَکَ».
امّا گروه ديگرى بتها را شفيعان درگاه خدا مى دانستند و مى گفتند: «وَما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى اللهِ زُلْفى; اينها را پرستش نمى کنيم مگر براى اين که ما را به پيشگاه خدا نزديک کنند»!(9)
گروه ديگرى قائل به تشبيه و تجسّم بودند و براى خدا جسم و اعضا و صفاتى شبيه انسانها قائل بودند.
بعضى از آنها مانند اميّة بن ابى الصّلت مى گويد: خداوند بر فراز عرش نشسته و پاهاى خود را به سوى کرسى دراز کرده است! (آثار اين افکار و رسوبات آن متأسفانه در بعضى از افراد عقب مانده و ناآگاه از اسلام نيز، بعد از اسلام وجود داشت تا آن جا که بعضى بر اين باور بودند که خداوند از آسمان نازل مى شود بر مرکبى سوار است و به صورت جوان امردى است، در پاى او کفشهايى از طلا وجود دارد و برگرد صورتش پروانه اى طلايى حرکت مى کند و امثال اين خرافات و موهومات).(10)
امّا غير معطِّله، گروه اندکى بودند که اعتقاد به خداوند داشتند و پارسايى و پرهيزکارى را پيشه خود نموده بودند مانند عبدالمطلب و فرزندش عبدالله و فرزند ديگرش ابوطالب و قُسّ بن ساعده و بعضى ديگر.(11)
بعضى ديگر از شارحان نهج البلاغه، دانشمندان عرب را نيز به گروه هاى زير تقسيم کرده اند: آنهايى که تنها در علم انساب آگاهى داشتند، گروه ديگرى تعبير رؤيا مى کردند و بعضى داراى علم «انواء» بودند (نوعى ستاره شناسى آميخته با خرافات) و گروهى کاهنان بودند که به گمان خود از امور پنهانى و حوادث آينده خبر مى دادند.
در ميان غير عرب نيز «برهماييها» در هند زندگى مى کردند که جز احکام عقليه چيزى را قائل نبودند و تمام اديان را انکار مى کردند.
گروهى ديگر ستاره پرستان بودند و خورشيدپرستان و ماه پرستان که اَشکال ديگرى از بت پرستى بود.(12)
علاوه بر اينها يهود و نصارا و مجوس بودند که هر کدام گرفتار نوعى انحراف شده بودند. مذهب مجوس سر از دوگانه پرستى و خداى خير و خداى شر درآورده بود. اين مذهب ـ که شايد در آغاز از سوى بعضى انبيى الهى عرضه شده بود ـ چنان با خرافات آميخته شده بود که به گفته بعضى از محقّقان، آنها معتقد بودند خداى خير و خداى شر ـ جنگ سختى با هم داشتند تا اين که فرشتگان ميانجيگرى کردند و اصلاح ذات البين حاصل شد به اين شرط که عالم پايين، هفت هزار سال در اختيار خداى شر باشد (و عالم بالا در اختيار خداى خير).(13)
مسيحيان در چنگال تثليث (خدايان سه گانه) گرفتار شده بودند و يهود، با تحريفات عجيبى که در تورات واقع شده بود گرفتار خرافات زيادى شد که شرح آن در اين مختصر نمى گنجد.
امام(عليه السلام) در عبارت فوق، تمام اين گروه ها را در سه طايفه جاى داده است: گروه اوّل آنهايى که قائل به تشبيهند و براى خدا شريک قائلند مانند مجوس و مسيحيان، يا براى خداوند صفات مخلوقات را قائلند مانند بسيارى از يهود. گروه دوّم کسانى که نام او را بر غير او مى نهند مانند بسيارى از بت پرستان که نام خدا را بر بتها مى نهادند و آنها را واسطه ميان خود و خدا مى پنداشتند و گروه سوّم کسانى که به غير خدا اشاره مى کردند مانند دهريه که طبيعت را خالق هستى مى پنداشتند و يا بت پرستان و ماه پرستان و ستاره پرستان که براى بتها و کواکب آسمان، اصالت قائل بودند يعنى همانها را خداى خود مى دانستند.
آرى در چنين اوضاع و احوالى پيامبر اسلام ظهور کرد و آفتاب قرآن درخشيدن گرفت. عالى ترين مفاهيم توحيد و دقيق ترين معارف مربوط به خدا و صفات او، به وسيله آن حضرت تعليم داده شد، تاريخ انبيا که با خرافات وحشتناکى آميخته شده بود به صورت پاک و خالى از هر گونه خرافه بر مردمان عرضه شد. قوانينى که حمايت از محرومان و مستضعفان، اساس آن را تشکيل مى داد و پديدآورنده نظم و عدالت بود بيان گرديد و پيامبر اسلام به تعبير خود قرآن، آنها را از «ضلال مبين» رهايى بخشيد و با تعليم قرآن و معارف اسلام به تهذيب نفوس پرداخت (هُوَ الّذى بَعَثَ فِى الاُمِيّينَ رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزکّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ اِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضَلال مُبين).(14) آرى با ظهور اين پيامبر بزرگ چهره دين الهى، آشکار گشت و خرافات زدوده شد و فصل تازه اى در تاريخ بشريّت گشوده گرديد. اين حقيقتى است که حتّى دورافتادگان از کانون اسلام نيز به آن معترفند.
«برنارد شاو» نويسنده و فيلسوف معروف انگليسى مى گويد: دين محمّد، تنها دينى است که به نظر مى رسد شايستگى دارد که با تمام اشکال زندگى انسانها در طول تاريخ بسازد (و آنها را رهبرى کند) به گونه اى که براى تمام اقوام، جاذبه داشته باشد… محمّد را بايد نجات دهنده انسانيّت خواند و من معتقدم اگر مردى همانند او زعامت و سرپرستى جهان امروز را بر عهده بگيرد در حل مشکلات پيروز مى شود و جهان را به سوى سعادت و صلح مى برد. محمّد کامل ترين انسان از گذشتگان و انسانهاى امروز بود و مانند او در آينده نيز تصوّر نمى شود!(15)
2ـ آينده نگرى پيامبران
از تعبير امام(عليه السلام) در اين خطبه به خوبى استفاده مى شود که انبيا و پيامبران الهى تنها به زمان حيات خود نمى نگريستند بلکه نگران امّتهاى بعد از حيات خود نيز بودند به همين دليل آنچه اسباب هدايت و نجات آنها در آينده مى شد، بيان مى کردند و هر کارى که از دست آنها ساخته بود براى ادامه خط نبوّت و رسالت انجام مى دادند.
به يقين پيغمبر اسلام نيز چنين بود. آيا ممکن است امّت را يله و رها سازد و و از ميان آنان برود؟ آيا ممکن است بدون طريق واضح و سرپرست آگاهى، آنها را به حال خود واگذارد؟!
آيا حديث ثقلين که به طور متواتر در کتب اهل سنّت و شيعه نقل شده است که پيامبر فرمود: «من دو چيز گرانمايه را در ميان شما وامى گذارم و مى روم: کتاب خدا و عترتم» نمونه اى از اين آينده نگرى و پيشگيرى از انحرافات نيست؟
***
پی نوشت:
1. «انجاز» از مادّه «نَجَزَ» (بر وزن رجز) به معناى پايان دادن و تحقّق بخشيدن است.
2. ضمير در «نبوته» به پيامبر برمى گردد، ولى ضمير در «عدته» تاب دو معنا دارد: نخست اين که به خداوند برگردد. دوّم به پيامبر، ولى مناسبتر همان اوّل است چرا که بعثت پيامبر يک وعده الهى بود که به ابراهيم و ديگران داده بود، اين احتمال نيز داده شده که هر دو ضمير به خدا برمى گردد.
3. «سماته» جمع «سمَة» به معناى علامت است.
4. «رَغَبَ» هرگاه با «فى» متعدّى شود به معناى علاقه به چيزى داشتن است و هرگاه با «عَنْ» بوده باشد به معناى بى علاقگى نشان دادن است و معناى جمله بالا اين است که خداوند نمى خواست بيش از اين، پيامبر، در ميان امواج گرفتاريهاى اين دنيا بوده باشد، او را از اين جهان پست، به عالم بالاى قرب خود، فرا خواند.
5. «همل» از مادّه «هَمْل» (بر وزن حَمْل) به معناى رها کردن چيزى توأم با بى اعتنايى است.
6. براى آگاهى بيشتر از اسناد حديث ثقلين و تواتر آن نزد علماى اهل سنّت و دانشمندان شيعه به کتاب «پيام قرآن»، ج 9 مراجعه فرماييد.
7. سوره جاثيه، آيه 24.
8. سوره يس، آيه 78.
9. سوره زمر، آيه 3.
10. ابن ابى الحديد، اين مطلب را در ج 3، ص 227 نقل مى کند.
11. شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 117 به بعد.
12. شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 1، ص 205.
13. شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 1، ص 206.
14. سوره جمعه، آيه 2.
15. فى ظلال نهج البلاغه، ج 1، ص 63.
ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، صفحه 204-198
«الي ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم لانجاز عدته». (تا آنگاه كه خداوند سبحان محمد رسول الله (ص) را براي قطعي و عملي ساختن وعدهي خويش برانگيخت).
محمد رسول الله (ص) مبعوث ميشود:
محيطي را درنظر بگيريد كه از موقع به وجود آمدن زمين، يك منظرهي زيبا و حيات بخش به خود نديده، ريگزاري با كوههاي كوتاه و رنگهاي انقباضآور و سنگهايي با اشكال و حجمهايي كه پلك چشمان با ديدن آنها روي هم ميافتد. چشمه سار زلالي جز اشك چشمان ناتوان يغما ديده و جنگ زده در آن ديده نميشود. چيزي ندارند جز ستارگاني بالاي سرشان كه اشتغال به شمشير و لفظ بازي و سوداگريهاي محقرانه و تعصب به پديدههاي پست حيات امان نميدهد كه سر به بالا بگيرند و آن نقطههاي زرين را در سپهر لاجوردين تماشا كنند. انسانهايي را درنظر بياوريد كه هزگز دربارهي حيات و ارزشها و هدفهاي آن، انديشهاي به مغز خود راه نميدهند. كافي است كه يك فرد از يك قبيله به فرد ديگري حتي با داشتن عذر، كمترين بياعتنايي نمايد. اين بياعتنايي ساليان متمادي چشمههاي خون از دو قبيله به راه خواهد انداخت. وجدان با دهها فعاليت سازندهاش، عقل با صدها پويايي مثبتش، احساسات و عواطف با هزاران حركات پيوند دهندهي انسان به انسان، همه و همه در مشتي درهم و دينار و تشخيص پشكل شتر و دنبال هم دويدن در ريگزارها و تپهها و ماهورها براي انتقام گرفتن! از چه؟ از اينكه چرا گفته است: شتر تو از شتر من پست تر است محو گشته است!!
در اين محيط و در ميان اين انسانها فردي برميخيزد و ميگويد: يك- «انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حليه او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال». (ملاك موقت بودن و پايداري شئون زندگي بشري چنين است كه): خداوند آبي را از آسمان فرستاد، اين آب در سيل گاهها به جريان افتاد. از سيل جاري كفهايي بلند سر برآورد. (همچنين:) آن موادي كه براي زينت يا كالاي ديگري به وسيلهي آتش ذوب ميكنيد، مانند همان سيل كف برميآورد، بدين سان خداوند (مثل اختلاط) حق و باطل را ميزند. اما كفهاي سر برآورده از بين ميروند و آنچه كه به سود انسانها است در روي زمين پايدار ميماند و بدين سان خداوند مثالها ميزند).
مطالب زير را در محتويات آيه فوق در نظر بگيريم:
1- مباني اصيل حوادث طبيعي و انساني مربوط به خود آن دو قلمرو نيست بلكه از پشت پردهي طبيعت سرازير ميگردد. 2- مباني سرازير شده از پشت پردهي طبيعت به اندازهي استعدادها و مطابق قوانين تعبيه شده در دو قلمرو است. 3- در تفاعل و تكاپويي كه ميان واقعيات و مباني سرازير شده صورت ميگيرد پديدهها و رويدادهايي به وجود ميآيد. اين پديدهها و رويدادها زودگذر و بياساسند كه بايستي دير يا زود از مجراي حقايق جاري رخت بربندند. 4- حق و باطل در جريان هستي با يكديكر مخلوطند. 5- آنچه كه سودمند به حال انسانها است، در روي زمين پايدار خواهد ماند. در آن محيط تنگ و تاريك كه جز كفهاي بياساس زندگي مطرح نيست و جز تعصب كورانه بر قبيله و نژاد و محيط محدود زندگي، حقيقت ديگري وجود ندارد. اعلان چنين اصل جهاني كه از آغاز هستي بشري تا پايان آن گسترده است بدون وابستگي گويندهي آن به آفرينندهي هستي قابل تفسير نميباشد. دقت شود كه پيامبر نميگويد: آنچه كه مفيد به قبيلهي من (آل هاشم) يا مفيد به محيط من (عربستان) يا نژاد عرب به طور عموم و ياشرق به طور عمومي تر ميباشد پايدار خواهد ماند. بلكه درآيه كلمهي ناس به كار برده شده است كه دلالت به عموم انسانها مينمايد.
دو- «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم». (خداوند وضع هيچ جامعهاي را دگرگون نميسازد، مگر اينكه آن جامعه در وضع خود تغييري ايجاد كند) با اين آيه جوامع از خود بيگانه را به خودشان برميگرداند و فرياد ميزند: اين شما هستيد كه زندگيتان را پوچ ميكنيد. اين شما هستيد كه اسباب نكبت و بدبختي را براي خودتان فراهم ميآوريد. مديريت زندگاني به عهدهي خود شما است. آشنايي با خود، يا از خود بيگانگي نتيجهي انديشه و گفتار و كردارهاي خودتان ميباشد و به طور كلي عوامل سقوط و اعتلاي خود را نه از آسمان بجوئيد و نه از زمين، نه به تاريخ مستند بسازيد و نه به نژاد، بلكه عامل حيات و چگونگيهاي آن، خود شمائيد. اين دو آيه با بياني روشن عامل گردانندهي تاريخ را توضيح ميدهد:
آيه يكم- نيروي محرك تاريخ را كه عبارت است از حقايق سودمند و پايدار براي انسانها.
آيه دوم- مديريت و رهبري كننده آن نيروي محرك را.
سه- فرياد ميزند: «انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا». (قطعي است كه هر كس انساني را بدون عنوان قصاص يا فساد در روي زمين بكشد، مانند اينست كه همهي انسانها را كشته است و هر كس انساني را احياء كند، مانند اينست كه همهي انسانها را احياء كرده است). انسان حقيقتي است كه از نظر ارزش فوق كميت است. دربارهي اين موجود از 1 و 2 و 3 صحبت نكنيد. كوچك و بزرگ و زشت و زيبا و هم نژاد بودن و هم نژاد نبودن و خصوصيات محيطي و تاريخيش را رها كنيد، زيرا از نظر آفرينندهي بزرگ: بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان تا اين فرمول جاوداني را براي عالم انساني مطرح نكنند و به اجرا درنياورند هيچ مكتبي نخواهد توانست انسان را تفسير و بايستگيهاي و شايستگيهاي او را توضيح بدهد. مبناي اين وحدت شگفتانگيز چيست؟ مبناي اين وحدت «انا لله و انا اليه راجعون» است (ما همه از آن خدا و بازگشت ما به سوي او است) دليل اين وحدت و نفخت فيه من روحي است (از روح خود در آن انسان دميدم).
چهار- با رستاترين صدا اعلان ميكند: همهي خرافات و پندارها و مسخرههاي زندگي را كنار بگذاريد- «و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر». (يكديگر را توصيه به حق كنند و توصيه به صبر نمايند). حق بيانديشيد، حق بگوئيد، به حق عمل كنيد. و گمان مبريد كه انديشه و گفتار و كردار حق در همهي شرايط امكانپذير بوده فورا نتيجهي خود را در اختيار شما خواهد گذاشت. براي استخراج رگههاي الماس ازانبوه معادن ذغال سنگ كوشش و شكيبائيها لازم است.
پنج- با صراحت كامل اعلان ميكند: «اعلموا انما الحياه الدنيا لعب و لهو و زينه». (بدانيد: به طور قطع زندگي پست شما جز بازي و اشتغالات بياساس و آرايش چيزي نيست).
اين قانون اساسي و پايدار است كه توقع هدف حيات از خود معمولي كه خور و خواب و شهوتراني و طرب و تحرك با نيروي خودخواهي است، حيات را در لهو و لعب و آرايش خلاصه ميكند و روانه زبالهدان تاريخ مينمايد. هدف حيات را بالاتر از خود پديدههاي زندگي كفآسا بدانيد و گر نه براي تفسير و منطقي نشان دادن هدف حيات در شاعري و فلسفهبافي و خيال پردازي غوطهور خواهيد گشت و نتيجهاي جز پوچي زندگي به دست نخواهيد آورد. موجودي كه از روح الهي در او دميده شده است، نميتواند هدف اعلاي حيات را در پديدههاي بازي و بيهودهگرايي و پيرايشها پيدا كند. پيمانهايست اين جان پيمانه اين چه داند از عرش ميستاند بر فرش ميفشاند!! بحث ديگري در اين آيات پنجگانه در مبحث قرآن و محتويات آن خواهيم داشت. اگر بخواهيم رسالت محمد بن عبدالله (ص) را در آن محيط ضد حيات توضيح بدهيم، بايستي همهي صفحات كتاب الهي را بخوانيم و بفهميم كه او چه گلهاي جاننواز از خارستان عربستان و چه آب حياتي از ديگزار آن شبه جزيره به انسانها تقديم كرده است. در پايان اين بحث اجمالي جملهاي را با استدلال روشن متذكر ميشويم: پيامبر اسلام از محيط بيجان عربستان، سر برآورده ارزش نهايي جان را اعلام فرمود. براي روشن شدن اين حقيقت مواد حقوقي زير را دربارهي جانداران دقت فرماييد، تا ثابت شود كه جملهي فوق يك شعر حماسي و اوتوپيايي نيست:
مادهي يكم- هر كس كه جانداري را در اختيار دارد، به تنظيم و آماده كردن وسايل حيات آن جاندار مكلف است. توضيح: بايستي اين تنظيم و آماده كردن مطابق شرايط ذاتي و محيطي حيوان بوده باشد.
مادهي دوم- جاندار بدان جهت داراي حقوق مزبور در اين مواد است كه داراي حيات است. لذا هيچ تفاوتي ميان جانداران نيست، خواه گوشت و چرم و ساير اجزايش قابل بهرهبرداري باشد، يا نه، بلكه خواه سودي براي كسي كه حيوان در اختيار او است داشته باشد، يا نه.
تبصره- از عموم جانداران تنها حيوانات موذي و مضر استثناء ميشود.
مادهي سوم- اگر كسي كه حيوان در اختيار او قرار گرفته است، نتواند يا نخواهد وسايل زندگي حيوان را تامين نمايد، اگر گوشتش قابل خوردن است، ميتواند حيوان را ذبح كند. و اگر گوشتش قابل خوردن نباشد بايستي با هر وضعي كه ممكن است جان حيوان را نجات بدهد، مانند اجاره دادن، فروختن، هديه كردن و رها كردن به حال خود. تبصره- رها كردن حيوان مشروط به اين است كه بتواند حيات خود را در بيابان يا محيط مناسب ديگر تامين نمايد.
مادهي چهارم- اگر صاحب حيوان اقدام به تامين زندگي آن ننمايد، حاكم بايد او را مجبور به انجام تكليف كند. و اگر صاحب حيوان امتناع بورزد، حاكم بايستي حيوان را زير نظر خود گرفته به نحوي كه به مصلحت صاحب حيوان و زندگي آن حيوان است عمل نمايد. ممكن است حاكم براي تامين حيات حيوان از مال صاحبش صرف كند، حتي ميتواند از ملك غير منقول او براي تامين زندگي حيوان بهرهبرداري نمايد. اين است ارزش حيات كه از سرزمين ضد حيات به گوش جهانيان رسيده است با آگاهي از ارزش فوق كه براي حيات محض گفته شده است، ارزش انسان به خوبي روشن ميشود.
***
«فقبضه اليه كريما صلي الله عليه و آله و خلف فيكم ما خلقت الانبياء في اممها» (سرانجام او (پيامبر) را با نهايت اكرام به بارگاه ربوبي خويش بركشيد. و خاتم الانبياء آنچه را كه پيامبران گذشته در ميان امتهاي خود ميگذاشتند، در ميان شما مسلمانان برنهاد). پيامبر اكرم ميرود و دو وسيلهي بزرگ هدايت را در ميان مردم ميگذارد پيامبر اكرم رسالت خود را به پايان ميرساند و يك دين جاوداني را كه برنامهي سعادت مادي و فضيلت معنوي انسانها را اعلام ميكند، به انسانها ميسپارد و رهسپار بارگاه الهي ميگردد. هنوز مدت طولاني نگذشته بود كه مشتي بشر بيچاره و عقب مانده به وسيلهي ادعاي آن دين، به جوامع آن روزي مسلط ميشوند و اصول انسانيت را در آن جوامع ميگسترانند. فقط به اين نكته شگفتانگيز متوجه شويم كه سه قرن پس از درگذشت پيامبر اسلام: – شهر قرطبه يك ميليون جمعيت، هشتاد مدرسهي عمومي (شبيه به دانشكدههاي امروزي) و كتابخانهاي داراي 600 هزار مجلد كتاب داشته است. با اينكه متصديان امور اجتماعي در دوران بنياميه و بني عباس به مسائل زندگي خود محوري بيشتر از ترويج واقعيات اسلام اهميت ميدادند، ترقي و تكامل فردي و اجتماعي جوامعي كه اسلام را پذيرفته بودند، در قرنهاي سوم و چهارم هجري به اوج ميرسد. علم و معرفت از سقوط حتمي كه در قرون وسطي پيش آمده بود، به وسيلهي مسلمانان نجات پيدا ميكند. در دوران عمر بن عبدالعزيز كه تا اندازهاي به مسائل اسلامي اهميت ميداد، فقر و فلاكت از جوامع اسلامي ريشه كن شد و او بودجهي اضافي بيتالمال را به آفريقا فرستاد، تا هر چه برده و كنيز باشد، آزاد كنند.
پيامبر اكرم هرگز اصلاح حال بشر و عامل اعتلا و تكامل جوامع را وابستهي وجود شخصي خود ننمود، در سر تا سر قرآن آيات فراواني اين معني را تاكيد ميكند كه من هم مانند شما بشري هستم، تفاوت من با شما در اين است كه به من وحي ميشود و مامور ابلاغ واقعياتي هستم كه رستگاري مادي و معنوي شما را تامين ميكند. اين نفي وابستگي به خود، از يك قانون بسيار مهم سرچشمه ميگيرد كه در همهي پيامبران و افراد مصلح عالي مقام ديده ميشود. آن قانون اينست كه هر چه تكامل و رشد يك انسان بالاتر برود، موضوعات مورد گرايش و دريافت شدههايش از وابستگي به شخصيت اختصاصي از بريده ميشود و چنانكه در مجلد اول گفتيم: گفتارش جملاتي براي قانون و كردارش تجسيم يافتهاي از قانون و انديشههايش رشتهاي از قضايا ميشود كه اگر عينيت پيدا كند، به صورت قانون در ميآيد. لذا جسم پيامبر اكرم (ص) از دنيا ميرود، ولي در حقيقت وجود او كه تجسم يافتهي قانون است به بقاي خود ادامه ميدهد. ادامهي وجود او دو ركن اساسي دارد: كتاب الله (قرآن) و عترت او (ائمهي معصومين) مباحث مشروحي دربارهي ركن دوم كه عترت و اهل بيت است در تفسير خطبههاي آينده مطرح خواهيم كرد. در اين خطبه ركن اول (قرآن) را مورد توضيح قرار ميدهيم كه نشان دهندهي ادامهي وجود پيامبر اكرم (ص) است.
امام (ع) سير نبوت را در اين خطبه از آدم شروع و به پيامبر اسلام پايان مى دهد. ترتيب طبيعى نيز همين است. زيرا هدف از طينت نبوت خاتم الانبيا مى باشد چنان قرآن كريم به اين حقيقت گوياست: «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ».
سپس امام (ع) كيفيت هدايت يافتن خلق و نظام يافتن امور معاش و معادشان را به وسيله پيامبر بيان داشته است تا ذهن شنوندگان را براى ارشاد و هدايت آماده سازد و مصالح دينى و دنيايى آنها را توضيح دهد لذا به اين حقيقت اشاره فرموده است كه پيامبر اسلام نتيجه وجودى همه انبيا و براى به پايان رساندن كار آنها مبعوث شده است آنجا كه مى فرمايد «خداوند متعال براى انجام وعده هايى كه به زبان انبياى پيشين به خلق داده بود محمّد (ص) را برانگيخت و نبوت را بدو پايان بخشيد».
***
فرموده است: «مأخوذا على النبيّين ميثاقه»
كلمه مأخوذ در عبارت امام (ع) به حال منصوب است و فعل آن بعث و ذو الحال پيامبر (ص) مى باشد. بقيه كلمات منصوب عبارت امام (ع) نيز به عنوان حال منصوب اند. مقصود از گرفتن ميثاق پيامبر از انبيا بنا بر آنچه كه ذكر شد امر نهفته در فطرت آنهاست كه اعتراف به حقانيت پيامبر اسلام و تصديق ديانتش مى باشد. زيرا تصديق نبوّت پيامبر اسلام از جمله عبادت حقّ سبحانه به شمار مى آيد. معناى كلام اين است كه خداوند پيامبر را برانگيخت در حالى كه تصديق نبوّت او را از انبيا و ديگران گرفته بود. و نشانه هاى ظهور و بشارت به مقدم او با توجّه به نجابت خانوادگى و بزرگوارى نسب و اهميت زمانى كه به پيامبر مبعوث شد در ميان آنها مشهور بود. پس از اين كه امام (ع) بيان مى فرمايد كه خداوند پيمان نبوّت پيامبر را از انبياى قبل گرفته است و مزيّت بعثت پيامبر و فضيلت شرع رسول گرامى و چگونگى بهره مند شدن مردم از شريعت رسول اشاره كرده و مى فرمايد «در روز بعثت پيامبر مردم مختلفى در روى زمين بودند و خواسته هاى مختلفى داشتند و آراى مختلف و متشتّت در ميان گروههاى پراكنده وجود داشت».
«واو» در «و اهل الارض» نيز حاليه است و جمله محلا منصوب مى باشد و «اهواء» خبر براى مبتداى محذوف است و در اصل «اهوائهم اهواء متفرّقه» بوده است و همچنين كلمه «و طوائف» در اصل و طوائفهم طرايق متشتّة بوده است.
يعنى خداوند پيامبر را برانگيخت در حالى كه در روز بعثت آن حضرت مردم دينهاى مختلف و نيز آراء گوناگون داشتند به شرح زير: گروهى داراى شريعت بودند مانند يهود، نصارا، صائبين و مجوس كه ديانت آنها از بين رفته بود. اگر چه بدانها منتسب بودند و به صورت كسانى كه تشبّه به ديانت داشته باشند باقى مانده بودند. آنچه كه در دست آنها مانده بود ديانت تشبيه و تجسّم بود، چنان كه قرآن كريم از آنها چنين حكايت مى كند: «وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ»، «وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ». «وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا».
مجوس دو مبدأ را قبول داشتند. خير را به يك مبدأ و شرّ را به مبدأ ديگر نسبت مى دادند. پندار آنها اين بود كه ميان اين دو مبدأ جنگى در گرفته است و فرشتگان ميانجى شدند و ميان آن دو بدين صورت صلح برقرار كردند كه عالم سفلا مدّت هفت هزار سال به مبدأ شر اختصاص داشته باشد اما آنان كه خواسته ها و افكار مختلف دارند و دستجات پراكنده اى هستند به چند دسته تقسيم مى شوند. بعضى از اعراب مكّه بودند كه اهل ديانت نبودند و نيز بعضى ديگر كه ساكن مكه نبودند عقيده به تعطيل داشتند و بعضى محصّله بودند، آنها كه به تعطيل عقيده داشتند به سه دسته تقسيم مى شدند:
1- دسته اى از آنها منكر خدا و بعثت و معاد بودند و طبيعت را زنده كننده و روزگار را نابود كننده مى دانستند. اينان همان كسانى هستند كه قرآن از آنها چنين حكايت مى كند: «وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ». اينان زندگى و مرگ را در تركيب و تحليل طبيعت محسوس مى دانستند. حيات دهنده را طبيعت و هلاك كننده را روزگار مى دانستند. قرآن مى گويد: «وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا».
2- دسته اى ديگر از آنها به خالق و ابتداى خلق اقرار داشتند ولى بعثت و معاد را منكر بودند و قرآن از آنها چنين حكايت مى كند: «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا…»
3- گروهى ديگر از آنها به خداوند و نوعى بازگشت معتقد بودند ولى بت مى پرستيدند و چنين مى پنداشتند كه بتها در نزد خدا آنها را شفاعت مى كنند، قرآن در اين باره چنين مى فرمايد: «وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ».
از همين دسته سوّم قبيله اى بودند كه از بيان عقيده خوددارى مى كردند اينان پيروان بت لات در طائف بودند. قريش و بنو كنانه و غيره پيروان غزا در مكّه بودند و بعضى از اينان بتها را به صورت ملائكه مى ساختند و به وسيله آنها به ملائكه توجّه مى كردند و بعضى ملائكه را مى پرستيدند همچنان كه خداوند مى فرمايد: بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ.
امّا محصله در زمان جاهليّت سه دسته از علوم را دارا بودند.
اوّل علم انساب و تاريخ و اديان. دوّم تعبير خواب. سوّم علم ستاره شناسى. كاهنان و ستاره شناسان از اين دسته بودند. از پيامبر (ص) روايت شده است كه فرمود: «كسى كه از طريق ستاره شناسى چنين و چنان بگويد بر آنچه بر محمد (ص) نازل شده، كافر شده است».
از غير اعراب نيز گروههايى وجود داشتند مانند براهمه هند. و خلاصه نظر آنها حسن و قبح عقلى باز مى گشت در تمام احكام به عقل رجوع مى كردند و شرايع را منكر بودند و به مردى نسبت داده مى شدند كه نامش براهام بود. بعضى ديگر پيروان «بدده» بودند. بدّ در نزد آنها شخصى بود كه در اين جهان تولّد نيافته و فرزندى نداشت، ازدواج نكرده و طعام و شراب نمى خورد، نه پير مى شود و نه مى ميرد. گروهى ديگر اهل انديشه بودند، اينها كسانى بودند كه به گردش افلاك و احوال نجوم آگاهى داشتند. گروهى به موجودات روحانى معتقد بودند. يعنى واسطه هاى روحانى را قبول داشتند كه از نزد خدا به صورت بشر به رسالت آمده بودند، بدون آن كه كتابى داشته باشند.
بعضى ديگر ستارگان را مى پرستيدند و دسته اى خورشيد و جمعى ماه را پرستش مى كردند. در نهايت همه اينها بت پرست بودند زيرا به پيامبر حاضرى كه مورد توجّه آنها باشد و در مشكلات به او رجوع كنند اعتقاد نداشتند. به اين دليل بود كه پيروان روحانيّات و ستاره پرستان بتهايى را به شكل كواكب مى ساختند و آنها را مى پرستيدند. و اصل بت پرستى از اين جا ناشى مى شد. هر چند بعيد است كسى كه مختصر ذكاوتى داشته باشد چوبى را به دست خود بسازد و سپس آن را خدا قرار دهد. ولى همين مردمان بر اطراف بتهاى دست ساز مى چرخيدند و حوائجشان را به آنها مى گفتند بدون آن كه از جانب شرع اجازه داشته باشند و يا دليل و برهانى از جانب خدا وجود داشته باشد. همين طواف و عبادتشان براى بتها به منزله اثبات خدا بودن آنها بود. غير از گروههايى كه نام برده شد دستجاتى بودند كه انديشه هاى باطل و مرامهاى فاسدى داشتند كه تعدادشان از شماره بيرون بود و به طور مفصّل در كتابهايى كه در اين باره نوشته شده ذكر شده است.
پس از توضيح اجمالى بر امتهاى فوق، معنى كلام امام (ع) كه فرمود: «بين مشبّه للّه بخلقه» روشن مى شود كه از اصحاب اديان گذشته گروههايى وجود داشتند كه هر چند صانع و خالق را قبول داشتند ولى ذهن آنها خداوندى را قبول داشت كه در نفس امر، به مصنوعات خداوند و اشيايى كه داراى جسمانيّت و لوازم آن بودند شباهت داشت، و بعضى در باره نام خدا اعتقاد الحادى داشتند و از حق عدول كرده و اسمهايى كه براى خدا شنيده بودند تحريف مى كردند و يا از اسامى خدا مشتقّاتى را ساخته با اندكى تفاوت و بر بتهاى خود مى گذاشتند چنان كه مثلا لات را از اللّه و عزّا را از عزيز و منات را از منّان مشتق كرده بودند. اين عقيده ابن عبّاس در باره ملحدان اسامى خداوند است. بعضى ديگر از مفسّران، ملحدان اسامى خدا را به دروغگويان اسماى خدا تفسير كرده اند. بنا بر اين تفسير هر كس خدا را به نامى بنامد كه عقل آن را نپذيرد و يا كتاب آسمانى به آن تكلّم نكرده باشد و يا اجازه شرعى بر چنين اسمى نرسيده باشد ملحد در نامهاى خداست. بعضى ديگر به عنوان خدا به غير خدا توجه داشتند مانند دهريّه و غيره از بت پرستان.
كلام امام (ع) در اين فراز به صورت قضيّه مانعة الخلوّ به كار رفته است.
هنگامى كه عنايت خداوند بعثت پيامبر (ص) را اقتضا كرد تا خلق را به راه حق هدايت و آنها را از گمراهى پيشين خود به پيمودن راه مستقيم دلالت و به بركت نورانيّت حق متعال آنها را از ظلمات جهل نجات داده و ارشاد كند، پيامبر بپاخاست تا با حكمت و موعظه حسنه و با بهترين نوع و روش برهانى به راه حق دعوت كند.
پس خداوند به روشنايى نور پيامبر (ص) زنگار دلهاى خلق را زدود و به وسيله حق و صدقى كه به پيامبر عنايت كرد باطل شيطان را از ميان برد. بنا بر اين زبانهاى به ذكر خدا گويا، چشمها به معرفت خدا روشن و دين خود را در دورترين بلاد عالم كامل و نعمت خود را به وسيله پيامبر بر عموم بندگان تمام كرد. چنان كه خداوند فرموده است: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ».
آن گاه خداوند سبحان ملاقات پيامبر را پسنديده چنان كه او را ملاقات خدا را دوست مى داشت در اين باره پيامبر (ص) فرمود: «آن كه ملاقات خدا را دوست بدارد خدا ملاقات او را دوست مى دارد». خداوند چنين پسنديد كه بزرگوارى كامل و نعمت شامل خود را در نزد خود و جوار رحمتش به پيامبر ارزانى دارد: فى مقعد صدق عند مليك مقتدر. پيامبر را در بردن از اين دنيا اكرام فرمود و او را از مشكلات و اذيّت و آزار به دور داشت و چون اجلش فرا رسيد قبض روحش كرد در حالى كه از ناپاكيهاى گناه بد انسان كه از مادر تولّد يافته بود پاك بود چنان كه عرب در ضرب المثل مى گويد: ما برق بارق و ذرّ شارق، هيچ لحظه اى از عمرش گناه نكرد.
***
فرموده است: «و خلّف فيكم ما خلّقت الانبياء… و لا علم قائم»
چون منظور از كسى كه جانشين انبيا شده در اين عبارت پيامبر اسلام است ممكن نيست همسان وجود او در هر وقتى پديد آيد زيرا مادّه اى كه كمال مثل پيامبر را قبول كند در كمتر تركيبى از تركيبات عنصرى تحقّق مى يابد.
بنا بر اين واجب است كه در امور مردم بعد از پيامبر سنّتى كه شالوده آن بر وحى و امر و انزال روح القدس باشد تشريع شود. و لازم است كه براى برقرارى آنچه كه پيامبر آن را در امور و مصالح مردم شرع و سنّت قرار مى دهد تدبير و انديشه شود. فايده اين تدبير استوارى خلق و پايدارى آنها بر معرفت خالق و ذكر هميشگى خدا و معاد و جلوگيرى از فراموشى سنّت و شرع، بعد از انقطاع وحى مى باشد. پس لازم است كه از جانب خدا كتابى در ميان مردم باشد تا مردم را به ذكر خدا جلب و خدا را در همه حال در دل آنها زنده بدارد و شامل انواع بشارت براى فرمانبردارى از خدا و رسول، و وعده هاى عذاب بزرگ براى نافرمانى خدا و رسول در روز قيامت باشد. لزوماً چنين كتابى بايد بزرگ داشته شود و تكرار و حفظ آن در ميان مردم سنّت شود و بحث در معنى و مقصود آن و ياد دادن و ياد گرفتن آن رواج يابد تا ياد خداى سبحان و فرشتگان جهان برتر، دوام پيدا كند.
پس از قرآن سنّتهاى عملى كه در اوقات مخصوصى مكررا انجام مى شود، در ميان مردم رواج پيدا كند و آنها را بعضى از مردم براى بعضى ديگر با لفظ ادا مى كنند و قسمتى از آنها در دل و نيّت استقرار مى يابد. تا ياد معبود دوام يابد و در امر معاد مفيد واقع شود در غير اين صورت فايده اى نخواهد داشت. و از جمله اين سنّتهاى عملى عبادات پنجگانه روزانه، و آنچه كه بدان مربوط است مى باشد.
چون امام (ع) در اينجا يادى از كتاب عزيز فرموده است كه در بردارنده حقايقى است كه مستقيم يا غير مستقيم به وسيله پيامبر (ص) بيان شده است كه به حسب سنّت پيامبر همه مطالب الهى را داراست، ما به بيان شرافت و لوازم و شرايط تلاوت آن مى پردازيم و بقيّه مطالب عبادى را به جاى خود موكول مى كنيم:
بحث دوّم- در فضيلت قرآن است.
فضيلت قرآن از چند جهت است: اوّل- [از نظر قرآن] خداوند تعالى در اين باره مى فرمايد: «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» و نيز مى فرمايد: «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ» و باز مى فرمايد: وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ».
دوّم [از نظر روايات] پيامبر خدا فرموده است: «آن كه قرآن را بخواند و چنين تصوّر كند كه كسى، برتر از قرآن را آورده است، آنچه را كه خداوند بزرگ شمرده كوچك دانسته است». و باز پيامبر (ص) فرموده است: «در روز قيامت هيچ شفاعت كننده اى از نظر مرتبه و مقام در نزد خداوند متعال، حتّى پيامبران و فرشتگان، برتر از قرآن نيست».
از اشاره پيامبر سرّ اين حقيقت روشن مى شود كه شفاعت قرآن در حقّ كسى است كه آن را تدبّر كند و راه حق را كه قرآن مشتمل آن است بپيمايد و از اين طريق به پيشگاه حضرت حق وصول يابد و در جوار فرشتگان مقرّب قرار گيرد. و نتيجه شفاعت جز اين نيست كه شخص مورد شفاعت به رضوان خدا دست يابد و چنان كه مى دانيد رضايت خدا بدون پيمودن راهى كه قرآن عزيز آن را هدايت كند حاصل نمى شود و بدون شفاعت قرآن شفاعت هيچ شفيعى نزد خدا سودمند نيست چنان كه خداوند فرموده: «فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ» و باز پيامبر فرموده است «اگر چيزى ظرف قرآن قرار بگيرد آتش آن را نمى سوزاند» مقصود اين است كه هر كس وجودش ظرف قرآن باشد و در آن تدبر كند و راهى را كه قرآن مى نمايد برود آتش او را نمى سوزاند.
واضح است كه آتش آخرت چنين كسى را نمى سوزاند، اما آتش دنيا به اين دليل در چنين شخصى تأثير نمى كند كه اولياى خدا در قوّه نظرى و عملى كامل اند و به حق واصل شده اند در چنان حدّى هستند كه عناصر از نفوس آنها متأثّر مى شوند. اين نفوس چنان كه در بدن خود تصرف مى كنند در عناصر نيز تصرّف مى كنند، بنا بر اين آتش در بدن آنها تأثير نمى كند. رسيدن به چنين مقامى را در مقدّمات بحث توضيح داديم. و نيز پيامبر (ص) فرمود: «برترين عبادت امّت من قرائت قرآن است و اهل قرآن، اهل خدا و از خواص او هستند» مقصود پيامبر از قرائت قرآن با همان شرايطى است كه بزودى بيان خواهيم كرد.
بحث سوم- در آداب تلاوت قرآن است:
مداومت بر خواندن و درس قرآن احتياج به آدابى دارد و الاسودى نمى بخشد، چنان كه انس در اين باره گفته است: «چه بسيار است تلاوت كننده قرآن كه قرآن وى را لعنت مى كند». آنچه لازم است از آداب قرآن خواندن در اين جا دانسته شود، همان چيزى است كه امام ابو حامد غزالى در كتاب احياء العلوم آن را خلاصه كرده است و ما چيزى بر آن اضافه نمى كنيم. آدابى كه غزالى بيان كرده است ده چيز است:
1- آن كه در حالى كه انسان تلاوت قرآن را مى شنود عظمت كلام خدا
و افاضه كمال و لطف حق به خلق را در فرو فرستادن قرآن از عرش، در حدّ فهم خلايق و رساندن معانى به ذهن آنها را تصوّر كند كه چگونه حقايق الهى در ضمن حروف و اصواتى كه از صفات بشر است تجلّى يافته، زيرا بشر از رسيدن به مدارج جلال و صفات كمال بدون وسيله عاجز است، چه اگر كنه جمال كلام حق در پوشش حروف قرار نمى گرفت براى شنيدن كلام خدا وسيله دريافتى نبود و از جلوه نور حق و عظمت سلطه اش آنچه ما بين زمين و آسمان بود متلاشى مى شد.
بنا بر اين صورت و حرف جسدند براى حكمت، حكمت براى صورت و حرف نفس و روح به شمار مى رود. و چون شرافت اجساد و عزّتشان به شرافت ارواح مى باشد، شرافت حرف و صورت به شرافت حكمتى است كه در آنها نهفته است.
2- تعظيم متكلّم- سزاوار است كه در ذهن قرائت كننده قرآن عظمت متكلّم حاضر باشد و بداند آنچه كه تلاوت مى كند كلام بشر نيست و اين كه در تلاوت كلام خدا نهايت ممنوعيّت وجود دارد. زيرا خداوند فرموده است: «لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»، «جز پاكان به آن دست نمى زنند.» چنان كه ظاهر جلد قرآن و اوراق آن از تماس با ظاهر بدن ناپاك بايد محفوظ باشد همچنين باطن معناى كلمات عزّت و جلال از باطن قلب انسان به دور است زيرا به نور قرآن دل روشن نمى شود، مگر از هر پليدى پاك باشد و به نور عظمت خدا منوّر نمى شود مگر از تاريكى شرك به دور باشد. چنان كه هر دستى صلاحيّت مسّ جلد قرآن را ندارد، هر انسانى نيز صلاحيّت تلاوت قرآن را ندارد و هر قلبى شايسته حمل انوار قرآن نمى باشد و به همين دليل بود كه عكرمة بن ابى جهل هر گاه قرآن را مى گشود غشّ مى كرد و مى گفت اين كلام پروردگار من است و به سبب بزرگى گوينده، گفتار و سخن را تعظيم مى كرد.
مى دانى كه عظمت متكلّم بدون انديشه در صفات جلال و كمال و افعال او به قلب خطور نمى كند. هر گاه بينديشى كه كرسى، عرش، آسمانها، زمين و آنچه ميان آنهاست مخلوق خدا هستند و خدا اداره آنها را به عهده دارد و روزى مى دهد و يگانه و قهّار است و همگان در قبضه قدرت او هستند آسمانها به اراده او برپا مى باشند و همگان به سوى او باز مى گردند و اوست كسى كه مى گويد اين گروه بهشتى اند عظمت متكلّم در ذهنت جا مى گيرد و آن گاه عظمت كلام مشخص مى شود.
3- حضور قلب و عدم توجّه به امور دنيوى در وقت تلاوت.
در تفسير كلام خدا كه فرموده است: «يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ»، گفته اند با جديّت و كوشش كتاب را دريافت كن. جديّت و كوشش اين است كه به هنگام قرائت كتاب همه سرگرميها و توجّه به غير كتاب را ترك كنى.
حضور قلب هنگامى حاصل مى شود كه عظمت كلامى كه تلاوت مى كنى دريابى و با خواندن آن شادمان گشته و به آن انس گرفته و غفلت نكنى، چه اگر تلاوت كننده اهل باشد، در قرآن چيزهايى وجود دارد كه دل به آن انس پيدا مى كند و چگونه با انديشه كردن در غير قرآن مى توانى با آن انس پيدا كنى در حالى كه قرآن باغ عارفان و چمن اوليا و ميدان تحرّك صاحبان خرد است.
4- تدبير- تدبير حالتى است بالاتر از حضور قلب زيرا انسان گاهى توجّه به غير قرآن ندارد ولى به شنيدن قرآن اكتفا كرده و در آن تدبّر نمى كند، با اين كه مقصود از تلاوت قرآن بنا به گفته حق متعال تدبّر است آنجا كه مى فرمايد:» «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»، و باز مى فرمايد: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً»، و باز فرموده است: «رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا».
دقّت در باره قرآن انسان را توانايى مى بخشد كه در باطن معناى آن بينديشد. پيامبر (ص) فرموده است: «در عبارتى كه در آن فهم نباشد خيرى نيست و قرائت محسوب نمى شود اگر تدبّر در آن نباشد و اگر انديشيدن جز با تكرار برايتان ممكن نيست تكرار كنيد».
از ابو ذر روايت شده است: «پيامبر خدا (ص) شبى را به قيام گذراند و مكرّر اين آيه را تلاوت مى كرد «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».
5- تفهّم- تفهّم، آن است كه تلاوت كننده قرآن از هر آيه اى آنچه را كه شايسته است استنتاج كند. زيرا قرآن مشتمل بر ذكر اوصاف و افعال خداوند تعالى و احوال پيامبران و تكذيب كنندگان پيامبران و احوال ملائكه و بيان فرمانها و عذابها، بهشت و جهنّم و وعد و وعيد مى باشد. تلاوت كننده بايد در معانى اسماء و صفات خداوند تأمّل كند تا اسرار قرآن برايش كشف و گنجينه هاى راز و معادن حقايق آن به رويش باز شود و به اين حقيقت امام على (ع) اشاره دارد آن جا كه مى فرمايد «خداوند چيزى را بر پيامبرش پوشيده نداشت ولى بر مردم پوشيده داشت مگر آنها كه بر فهم قرآن دست يافتند پس بايد براى بدست آوردن فهم قرآن حريص بود».
ابن مسعود گفته است هر كه بخواهد به علم اوّلين و آخرين آگاه شود بايد به قرآن متوسل شود. بايد دانست كه بيشترين علوم قرآن نهفته در اسماء و صفات خداست و خلايق از آن علوم جز به قدر فهمشان درك نمى كنند و خداوند به اين حقيقت اشاره كرده و مى فرمايد: أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً»«» در اين جا منظور از آب علم است كه خداوند از آسمان بخشش خود بر ظرف قلوب نازل فرموده است و هر يك بر حسب استعداد و امكان از آن بهره مند شدند، هر چند بالاتر از آنچه آنها درك كرده اند مراحل ديگرى است كه بر آن وقوف نيافته و گنجهايى كه بر ژرفاى آن اطلاع پيدا نكرده اند.
آنچه گفتيم در باره اسماء و صفات خدا بود. امّا افعال حق متعال و آنچه كه بدان از خلق آسمان و زمين و غير اينها اشاره فرموده است، شايسته است كه خواننده قرآن از خلق آسمان و زمين، صفات حق و جلال او را بفهمد، زيرا فعل فاعل مى خواهد، از عظمت فعل بر عظمت فاعل استدلال كند تا سرانجام فاعل را بدون فعل دريافته و در مقام اوّل فاعل را چنين بخواند: «هذا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِي ما ذا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ» و در مقام دوم چنين بخواند: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ»، آن كه حق را بشناسد خداوند را در همه چيز مى بيند و آن كه به درجه عرفان دست يابد همه چيز را از درجه اعتبار ساقط دانسته و با خداوند هيچ چيز را نمى بيند و هر گاه اين سخنان خداوند: «أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ،… أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ،… أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ» را تلاوت كند سزاوار نيست كه نظر خود را در نطفه و آب و آتش محدود كند بلكه بايد در منى كه نطفه است و سپس در كيفيت تقسيم نطفه به گوشت و استخوان و عصب و عروق و غيره و پس از آن به چگونگى شكل پذيرى اعضاى مختلفه بدن (مدور- طويل و عريض- مستقيم، منحنى، سست، محكم، رقيق، غليظ) و آنچه كه در هر يك از اينها از نيرو نهاده شده است و منافعى كه اگر چيزى از آنها مختل شود، امر آنها و مصالح بدن مختل مى شود، دقّت كند.
تأمل كننده در اين عجايب و امثال آنها به قدرت عجيب خداى تعالى و مبدأى كه اين آثار از او پديد آمده است توجه خواهد كرد، پس مدام شاهد كمال صانع از طريق مشاهده كمال صنع خواهد بود.
امّا احوال انبيا. از چگونگى تكذيب انبيا و قتل آنها به وسيله مردم بى نيازى خداوند از انبيا ثابت مى شود. و اگر همه انبيا را نيز به قتل مى رساندند به خداوند تأثيرى نداشت و به سلطه و قدرت او زيانى وارد نمى كرد. و هر گاه مى شنويم كه خداوند آنها را يارى كرده است مى فهميم كه آنها مورد تأييد خداوند بوده اند. چنان كه خداوند مى فرمايد: «حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ».
از مطالعه احوال تكذيب كنندگان انبيا مانند عاد و ثمود و چگونگى به هلاكت رسيدن آنها، به ترس از خداوند و عذاب او توجّه پيدا مى كنيم. بهره انسان از توجّه به عذاب خدا بهره اى نفسانى است كه اگر مورد غفلت واقع شود و اسائه ادبى انجام گيرد چه بسا انسان به عذاب مبتلا شود و در موقعيّتى قرار گيرد كه مال و فرزند به حال او نفعى نخواهد داشت. شنونده قرآن هرگاه احوال بهشت و جهنم را بشنود برايش به لحاظى خوف و به جهتى اميد پيدا مى شود و چنين تصوّر خواهد كرد به هر اندازه كه از يكى دور شود به ديگرى نزديك خواهد شد.
بالاخره قرائت كننده قرآن از آيات فوق و ديگر آيات قرآن چنين مى فهمد كه اسرار الهى قرآن به دليل پايان نداشتن قابل شمارش و دسترسى به همه آنها نيستند. خداوند تعالى در اين مورد مى فرمايد: «قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً».
امام (ع) در اين مورد فرموده است: «اگر بخواهم از تفسير فاتحه الكتاب هفتاد شتر را بار مى كنم».
كسى كه به هنگام تلاوت قرآن و يا شنيدن آن، معانى قرآن را ولو به كمترين مقدار، نفهمد مشمول اين گفته حق تعالى قرار مى گيرد: «أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها». منظور از قفل موانعى است كه بزودى آنها را ذكر خواهيم كرد.
6- تلاوت كننده بايد خود را از موانع فهم قرآن خالى گرداند.
زيرا بسيارند افرادى كه به علل و موانعى كه شيطان بر قلب آنها افكنده است، حجابى بر عجايب اسرار قرآن براى آنها به وجود آورده است و از فهم قرآن باز مانده اند.
در اين باره پيامبر اسلام فرموده است: «اگر شياطين بر دل بنى آدم دور نمى زدند مى توانست به ملكوت آسمانها بنگرد». معانى قرآن و اسرار آن از جمله ملكوت است.
حجابهايى كه مانع از فهم قرآنند عبارتند از: الف- سرگرم شدن به حروف و مخارج آنها كه از توجّه به معنى باز مى دارد.
گفته اند كه جلودار اين موضوع شيطان بوده است كه بر قرّاء گماشته شده تا توجّه آنها را از معانى قرآن منصرف كند و هميشه آنها را در ترديد براى حروف وا مى داشته و به آنها تلقين مى كرده است كه حروف از مخرجشان ادا نشده اند.
بنا بر اين، تأمّل و دقّت قرّاء بر مخارج حروف مصروف مى شده است و در اين صورت چگونه ممكن بوده است كه معنى قرآن براى آنها كشف شود. بالاترين مضحكه شيطان كسانى هستند كه پيروان اين گونه فريبها باشند.
ب- پيروى از روش خاصّى كه آن را شنيده و تفسير ظاهرى كه از ابن عباس يا مجاهد يا غير اينها نقل شده باشد و قارى به ديد تعصّب و بدون عمق علمى به آن بنگرد. در اين صورت نظرش در اطراف شنيده هايش متوقّف مى ماند.
و اگر احياناً بعضى از اسرار قرآن برايش روشن شود شيطان جهل او را بر آن تقليد كوركورانه اش محدود كند و مخالفت پدر و معلّمان را در ترك آنچه برايش ملكه شده تأثير ندهد. صوفيّه به همين حقيقت اشاره كرده اند آنجا كه مى گويند علم حجاب است. مقصود صوفيّه از علمى كه حجاب است عقايدى است كه بيشتر مردم در تعليم و تقليد بر آن اصرار مى ورزند و جدلهايى است كه متعصّبان مذهب گفته و نوشته و القا كرده اند نه علم حقيقى كه با نور بصيرت دريافت مى شود.
تقليد گاهى باطل است مثل كسى كه استوارى خدا بر عرش را بر معنى ظاهرش حمل مى كند، اگر بر قلبش قدّوسيّت خدا بگذرد كه ذات مقدّس حق از هر آنچه كه بر خلق رواست منزّه و پاك است در اين مورد تقليد برايش جايز نيست مگر اين كه براى خدا دوّم و سوّمى (مثلى) فرض كند. در اين صورت است كه براى زدودن اين فرض از ذهن، دچار وسوسه مى شود و يا دوگانگى حق را به تبع ديگران مى پذيرد و گاهى تقليد حق است و در عين حال از فهم جلوگيرى مى كند، زيرا حقى كه مردم مكلّفند آن را بخواهند داراى مراتب، درجات، ظاهر و باطن است ظاهرگرايى محض مانع از رسيدن به باطن مى شود.
اگر اشكال شود كه به چه دليل جايز است انسانى كه قرآن را مى شنود از ظاهر قرآن به باطن آن منتقل شود، با اين كه پيامبر اسلام فرموده است: «هر كه قرآن را به رأى خودش تفسير كند جايگاهش پر از آتش خواهد شد»، و بر نهى پيامبر از تفسير به رأى آثار فراوانى مترتّب است.
از اين اشكال به چند صورت پاسخ داده مى شود: اوّل، اين حديث پيامبر (ص) «براى قرآن ظاهر و باطنى آغاز و انجامى است» و با اين گفته امام (ع): «مگر بنده اى كه خدا فهم قرآن را به او عطا كرده باشد» معارض است. اگر جز ترجمه ظاهرى نقل شده مورد بحث روا نباشد فايده اين فهم چيست دوم، اگر تفسير قرآن از طريق عقل جايز نباشد، شرطش اين است كه از پيامبر شنيده شده باشد و اين جز در باره بعضى از قرّاء ممكن نيست. امّا آنچه ابن عبّاس و ابن مسعود و غير اينها در تفسير قرآن از خودشان نقل كرده اند اين تفسير به رأى است و پذيرفتن آن جايز نيست.
سوّم، صحابه و مفسّران در تفسير بعضى آيات اختلاف نظر دارند و نظرهاى گوناگونى را نقل كرده اند، به گونه اى كه جمع بين آنها ممكن نيست و محال است همه آن اقوال از رسول خدا شنيده و نقل شده باشد.
چهارم- امام على (ع) براى ابن عباس دعا كرده و فرمود: «خدايا او را در دين فقيه گردان و تأويل كتاب را به او بياموز». بنا بر اين اگر تأويل قرآن مثل نزول قرآن شنيدنى و حفظ كردنى باشد، تخصيص يافتن ابن عباس به اين حقيقت بى معنى خواهد بود.
پنجم- به دليل گفته حق متعالى: «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» در اين آيه خداوند استنباط را به رأى علما اثبات كرده است. روشن است كه استنباط معنى قرآن بالاتر از شنيدن آن است.
با توجّه به توضيحات فوق بناچار بايد نهى از تفسير به رأى را به يكى از دو معناى زير حمل كنيم:
1- انسان در مورد چيزى نظر خاصّى داشته باشد و ميل باطنى اش وى را به مقصد خاصّى سوق دهد، در اين صورت قرآن را طبق ميل خود تفسير مى كند.
چه، اگر اين خواست و ميل را نداشته باشد اين معناى تأويلى به ذهنش نمى آيد، خواه صحيح باشد و خواه ناصحيح. و اين مانند كسى است كه ديگران را براى مبارزه با قلب بى رحم فرا مى خواند و غرض خود را به قول خداى تعالى: اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ، اثبات مى كند و سخن او اشاره به اين دارد كه مقصود از قلب قسىّ، فرعون است. چنان كه بعضى از وعّاظ براى زيبايى كلام و ترغيب مستمعان چنين استدلالاتى را به كار مى گيرند و اين تفسير به رأى گفته مى شود و جايز نيست.
2- مفسّر قرآن به ظاهر عربى قرآن مبادرت ورزد بدون آن كه از سماع و نقل و آنچه كه متعلّق به غرايب قرآن و معانى الفاظ مبهم و يا آنچه مربوط به اختصار، حذف، اضمار، تقديم، تأخير و مجاز است كمك بگيرد.
بنا بر اين كسى كه به ظاهر تفسير حكم كند به صرف فهم عربى به استنباط معنى بپردازد زياد اشتباه خواهد كرد و در زمره مفسّران به رأى قرار مى گيرد، مانند اقسام تفسير در باره اين آيه شريفه: «وَ ما مَنَعَنا أَنْ نُرْسِلَ» اين كه به ظاهر عربى آيه نگاه كند چنين مى پندارد كه مقصود اين است كه ناقه صالح بينا بوده و كور نبوده است [مبصرة را صفت ناقه گرفته اند] در حالى كه معنى آيه مبصرة يعنى نشانه روشنگر است [مبصرة صفت آيه است نه ناقه] و نيز پنداشته اند كه ظلم در آيه منظور ظلم به غير است، در حالى كه منظور به ناقه است و آيه به صورت منقول منقلب است. مانند آيه شريفه «وَ طُورِ سِينِينَ» و همچنين در باقى اجزاى بلاغت تفسير به رأى صورت مى گيرد. بنا بر اين هر كس به ظاهر عربى قرآن، در تفسير، اكتفا كند بدون آن كه از نقل كمك بگيرد تفسير به رأى كرده است.
مقصود از نهى تفسير به رأى همين معناست نه فهم اسرار معانى و روشن است كه نقل اقوال براى فهم معنى كفايت نمى كند. براى استواران در علم، از اسرار قرآن به اندازه صفاى عقل و درجه استعداد و كوشش در تحقيق و در نظر گرفتن اسرار و پندها، كشف مى شود. و براى هر يك از اهل بينش به اندازه كوششان در ارتقاء به درجات معانى، درك و فهم حاصل مى شود با وجودى كه همگان در فهم و درك ظاهر قرآن مشتركند. براى توضيح بيشتر معناى فوق مى توان فهم بعضى از اهل بينش را در مورد دعاى پيامبر (ص) در سجود مثال آورد: «از خشمت به رضايت پناه مى آورم و از عقوبتت به عافيتت و از خودت به خودت پناه مى آورم ثنايت را نمى توان شمرد، تو چنانى كه خود خويشتن را ستوده اى».
عرفا در تفسير اين دعا گفته اند: به پيامبر گفته اند سجده كن تا به خدا نزديك شوى. پيامبر در سجود قرب خدا را دريافت و در آن حال به صفات خدا نگريست و از بعضى صفات خدا به بعضى ديگر پناه برد زيرا كه رضا و خشم دو صفت متضاداند و بر اثر پناه بردن از بعضى صفات به بعضى، تقرّب پيامبر به خدا بيشتر شد و از صفات به حقيقت ذات ارتقا يافت و در اين مرحله گفت از خودت به خودت پناه مى برم و با اين خواست و تقاضا نزديكى او به خدا فزونى يافت. و چون در اين مقام از قرب قرار گرفت به ثنا گفتن پرداخت و چنين گفت ثناى تو را نمى توانم بشمرم پس از آن متوجّه شد كه در ثناى خدا قاصر است، در اين حال عرض كرد: تو چنانى كه خود، خويشتن را ستوده اى. آنچه عرفا در باره اين دعا گفته اند از ظاهر كلام فهميده نمى شود ولى ناقض آن هم نيست بلكه بيان كننده كمال پيامبر است كه اسرار فراوانى را در خود دارد.
ج- سوّمين مانع فهم قرآن اين است كه تلاوت كننده به دنيا گرايش داشته باشد و از هواى نفس پيروى كند زيرا پيروى از هواى نفس موجب ظلمت دل مى شود و همچون زنگارى است بر آينه كه مانع تجلّى حق تعالى در دل مى شود و آن بزرگترين حجاب است و بيشتر افراد با همين هواى نفس در حجاب قرار مى گيرند و هر چه شهوات در دل بيشتر تراكم پيدا كند دورى از اسرار الهى فزونتر مى شود و به همين سبب پيامبر (ص) فرموده است: «دنيا و آخرت متضاد يكديگرند هر قدر به يكى نزديك شوى از ديگرى دور مى شوى».
7- ويژگى هفتم تلاوت كننده اين است كه هر خطابى كه در قرآن از امر و نهى و وعد و وعيد آماده است به نفس خود اختصاص دهد
و چنين فرض كند كه مقصود از فرد مورد خطاب خود اوست مثلًا اگر داستان پيشينيان و انبيا را مى شنود بداند كه مقصود نقل داستان نيست بلكه عبرت گرفتن از آن است. پس نبايد چنين اعتقاد داشته باشد كه آيات قرآن مخاطبين خاصى داشته و مقصود آيات آن افراد خاصّ بوده اند، زيرا قرآن و ساير خطابات شرعى كه وارد شده است از باب «مقصود تويى، اى همسايه بشنو» مى باشد كه به كنايه و يا تمثيل و يا شرح حال ديگران وظيفه انسانها را تعيين مى كند و تمام آيات قرآنى نور و هدايت و رحمت است. و به اين دليل است كه خداوند همگان را به سپاسگزارى نعمت كتاب امر كرده و فرموده است: «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً».
هر گاه تلاوت كننده خود را مخاطب قرآن فرض كند صرف خواندن قرآن را پيشه خود نمى سازد. بلكه مانند بنده اى كه كتاب مولاى خود را كه براى او نوشته شده تا در آن تدبّر و مطابق آن عمل كند، به آن توجّه مى كند حكيمى در اين باره گفته است اين قرآن در بردارنده دستورالعملهايى است كه از جانب پروردگار نازل شده تا در نمازهاى خود به آنها بينديشيم و در مكانهاى خلوت از امور ممنوعه خوددارى كنيم و در طاعت و فرمانبردارى به سنّتهاى آن عمل كنيم.
پس از اين كه تلاوت كننده قرآن، خود را مخاطب قرآن قرار داد، بر حسب اختلاف آيات دلش تأثّرات مختلفى مى يابد و براى او به حسب هر فهم و دركى، حال و وجدى پيدا مى شود كه در آن حالت نفس خود را متوجه ترس، اندوه، اميد و پندآموزى كه بر او عارض شده مى كند. بنا بر اين براى انجام كارى آماده و يا منفعل مى شود و بر اثر انفعال تأثّر و خشيت پيدا مى كند و هر چه معرفت او كاملتر شود در بيشتر احوال ترس بر دل او غلبه مى كند. به همين دليل است كه عرفا خود را در تنگنايى سخت مى بيند و لذا مغفرت و رحمت بدون تحقق شرايطى تحقق نمى يابد. و عارف خود را از رسيدن بدانها درمانده مى بيند. چنان كه خداوند تعالى مى فرمايد: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى». خداوند در اين آيه شريفه و نيز در سوره و العصر آمرزش را مشروط به چهار شرط قرار داده (ايمان، عمل صالح، توصيه به حق، توصيه به صبر) و در جايى ديگر اين شروط را مختصر كرده و در يك شرط كه جامع الشرائط است آورده و فرموده است: «وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ» يعنى آمرزش خدا به نيكوكاران نزديك است. و مى دانيم كه احسان جامع همه شرايط است تأثّر بنده شايسته از تلاوت اين است كه به صفتى كه آيه از آن حكايت مى كند در آيد. يعنى به هنگام تلاوت آيه اى كه بر عذاب دلالت مى كند از خدا بترسد و به هنگام آيه بشارت، به رحمت خدا دل ببندد و خوشحال شود و به هنگام ذكر صفات و اسماء خدا از جهت جلال و عظمت خدا، خاضع شده سرش را فرو اندازد و به هنگام ذكر كفّار و بيان عمل و انديشه آنها در باره خدا كه وى را داراى زن و فرزند مى دانستند از تأسف و زشتى بيان آنها صدايش گره مى خورد و دلش مى شكند و از آنچه كه ستمكاران مى گويند خدا را والا و منزّه مى داند و به هنگام ذكر بهشت در باطن خود به آن شوق پيدا مى كند، و هنگام ذكر آتش (جهنّم) بدنش از ترس مى لرزد.
نقل شده كه رسول خدا (ص) به ابن مسعود فرمود برايم قرآن بخوان، ابن مسعود مى گويد سوره نساء را گشودم و خواندم تا به اين آيه رسيدم: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً». ديدم كه دو چشم پيامبر پر از اشك شده است و فرمود بس است. دستور پيامبر بر توقف قرائت قرآن براى اين بود كه اين حالت معنوى، قلب پيامبر را بكلّى در خود غرق كرده بود.
خلاصه منظور از خواندن قرآن اين است كه اين احوال را در انسان پديد آورد، قلب انسان را جذب كند و او را به كار خير و ترك حرام وادارد. پيامبر خدا فرموده است. «قرآن را تا زمانى كه قلبتان به آن توجّه دارد و بر جسمتان تأثير مى گذارد بخوانيد و هر گاه به آن توجه نداشتيد خواندن را ترك كنيد».
در اين باره خداوند تعالى فرموده است: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ» در غير اين صورت خواندن قرآن و حركت زبان زحمتى نمى خواهد.
در باره توجّه به قرآن شخصى نقل كرده است كه قرآن را بر استادم قرائت كردم. بار دوّم كه خواستم بخوانم از خواندن منع كرد و گفت: قرآن را نزد من خواندى، حال براى خدا بخوان و دقّت كن كه خدا چه دستور مى دهد، و به تو چه مى فهماند تا بدان عمل كنى. رسول خدا وقتى از دنيا رفت بيست هزار صحابه داشت و از آنها فقط شش نفر حافظ قرآن بودند و در باره دو نفر اختلاف بود كه آيا قرآن را حفظ دارند يا نه بيشتر صحابه يك يا دو سوره حفظ داشتند.
افرادى كه سوره بقره و انعام را حفظ داشتند از علما شمرده مى شدند. اين كم حفظ داشتن قرآن به دليل مشغول بودن آنها به فهميدن معانى قرآن بود تا حفظ كردن آن. كسى به نزد رسول خدا (ص) آمد تا قرآن فرا بگيرد، آياتى را آموخت تا به اين آيه رسيدن: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»، گفت، مرا بس است و بازگشت رسول خدا (ص) فرمود اين مرد به محل خود بازگشت در حالى كه فقيه و دانشمند بود.
چنين حالتى كه خداوند تعالى بر قلب انسان به دنبال فهم قرآن پديد مى آورد كمياب و پر ارزش است. امّا آن كه قرآن را با زبان تلاوت مى كند و از عمل كردن به قرآن رو مى گرداند سزاوار است كه مقصود در اين گفتار خداوند باشد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى» بهره زبان از قرآن صحيح ادا كردن حروف و بهره عقل درك معانى و بهره دل اثر پذيرى و متأثر شدن و اطاعت است.
8- از ويژگيهاى ديگر تلاوت كننده قرآن ترقّى است
و آن عبارت از توجّه قلب و عقل به قبله حقيقى مى باشد بدانگونه كه كلام خدا را از خدا بشنود نه از خود، قرائت به سه درجه تقسيم شده است: 1- كمترين درجه اين است كه شخص چنين فرض كند كه قرآن را نزد خدا مى خواند و خداوند ناظر اوست و از او مى شنود. حال تلاوت كننده در اين هنگام طلب و تضرّع و خواهش است.
2- تلاوت كننده حضور قلب داشته باشد به گونه اى كه گويا خداوند او را با لطف خود مخاطب قرار داده و مناجات او را به انعام و احسان پذيرفته است و تلاوت كننده در مقام شرمسارى در برابر نعمتهاى خدا و توجّه به كلام و فهم سخن الهى است.
3- تلاوت كننده از كلام، متكلّم، و از كلمات صفات را ببيند و به قلب و قرائت خود و نعمتهاى مادّى خدا توجهى نداشته باشد بلكه همّت را متوجّه متكلّم ساخته و انديشه خود را به او منحصر سازد و در مشاهده او غرق شود كه البته اين درجه مقرّبان است. و امام جعفر صادق (ع) در اين باره فرموده است: «خداوند تعالى در كلامش براى خلق تجلى يافته ولى خلق او را نمى بينند.» از حالتى كه براى امام صادق به هنگام نماز عارض مى شد و بى هوش مى گرديد سؤال شد، فرمود: «اين آيه را مرتب بر قلب خود تكرار كردم تا آن را از گوينده اش (خدا) شنيدم، و جسم من تحمّل ديدن جلوه قدرت خدا را نداشت».
در اين درجات حلاوت و شيرينى زياد مى شود و مصداق قول خداوند تعالى قرار مى گيرد كه: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ» و از لحاظ مشاهده خدا، نه غير آن مصداق اين آيه قرار مى گيرد: «وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ»، زيرا رؤيت غير خدا همراه با خدا شرك است و راه گريزى از شرك وجود ندارد بجز اين كه خداى را يگانه ببيند.
9- تبرّى. مقصود از تبرّى اين است كه شخص قدرت و توان را از خود نداند و به چشم رضا و تزكيه به خودش ننگرد. هر گاه آيات وعد و مدح شايستگان را تلاوت كند نفس خود را جزو آنها نپندارد و در آن آيات اهل يقين و راستگويان را در نظر آورد و علاقه مند باشد كه خداوند او را در زمره صديّقان قرار دهد. و هر گاه آيات خشم و نكوهش گناهكاران را بخواند خود را جزو آنها بپندارد و از لحاظ كسب شفقت خداوند و ترس از او خود را مخاطب اين آيات فرض كند.
به يوسف بن استاط گفته شد هر گاه قرآن مى خوانى چه دعايى مى كنى گفت از خداوند متعال هفتاد مرتبه آمرزش گناهانم را مى طلبم.
هر گاه شخصى نفس خود را به هنگام قرائت گناهكار بداند موجب قرب و نزديكى به خدا مى شود زيرا كسى كه با وجود نزديكى به خدا خود را دور ببيند، خداوند مقام خوف را به او لطف مى فرمايد و اين موجب مى شود تا به درجه بالاترى از قرب برسد. و كسى كه با وجود دورى خود را نزديك بداند به درجه پست ترى تنزّل مى يابد و هر گاه به خود با چشم رضايت بنگرد خود حجاب خود مى شود، و اگر هرگز به نفس خود توجهى نداشته باشد جز خدا در قرائت خود مشاهده نمى كند و در اين صورت ملكوت براى او كشف مى شود. مكاشفات تابع حال كاشف است. بنا بر اين هر گاه آيات اميدوار كننده را تلاوت كند بر او بشارت غلبه مى كند و صورت بهشت برايش كشف مى شود چنان كه گويا بهشت را مى بيند و اگر بر او خوف غلبه يابد آتش برايش كشف مى شود آن گونه كه گويا اقسام عذاب را مى بيند. توضيح اين كه چون كلام خداوند تعالى به گونه هاى لطف، سهولت، شدّت، رجاء و خوف صادر شده است. و اين بر حسب اوصافى است كه در آيات وجود دارد زيرا بعضى از آنها رحمت و بعضى لطف و دسته اى انعام و دسته اى بر شدّت و سختى دلالت دارند. از لحاظ مشاهده كمالات و صفات، قلب در حالات مختلف دگرگون مى شود و به لحاظ هر حالتى از حالات آماده مكاشفه مناسب آن حال مى شود زيرا محال است كه حال مستمع در برابر آيات مختلف يكسان باشد. در قرآن سخنانى در باره رضا، خشم، انعام، انتقام، جبروت، بهشت و توجّه دلسوزى آمده است. اين ده ويژگى كه توضيح داديم آداب تلاوت بود و اكنون به متن برمى گرديم و مى گوييم:
***
فرموده است: «و خلّف فيكم ما خلّفت الانبياء…. و لا علم قائم»
اين فراز از كلام امام (ع) اشاره است به آنچه كه واجب است در حكمت الهى بر زبان انبيا از عبادات شرعى و قوانين كلّى جارى شود تا با آنها ياد خداوند سبحان محفوظ بماند. لفظ علم قائم براى آثار باقى مانده از انبيا كه اوصيا و اوليا به وسيله آن مردم را هدايت مى كنند و مراجعه مردم به آنهاست به صورت استعاره زيبايى آورده شده است.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 162
الفصل السادس عشر:
إلى أن بعث اللّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله لإنجاز عدته، و إتمام نبوّته، مأخوذا على النّبيّين ميثاقه، مشهورة سماته، كريما ميلاده، و أهل الأرض يومئذ ملل متفرّقة، و أهواء منتشرة، و طرائق متشتّتة، بين مشبّه للّه بخلقه، أو ملحد في اسمه، أو مشير إلى غيره، فهديهم به من الضّلالة، و أنقذهم بمكانه من الجهالة. (1944- 1875)
اللغة:
و (الميثاق) و الموثق كمجلس العهد و (السّمات) جمع السّمة و هي العلامة و (الميلاد) كالمولد وقت الولادة، و لم يستعمل في الموضع كما توهّمه الشارح البحراني بل مختص بالزّمان، و المولد يطلق على الوقت و الموضع كما صرّح به الفيومي (و الملل) جمع الملّة و هي الشريعة و الدّين (و الأهواء) جمع هوا بالقصر إرادة النّفس (و طرائق متشتّتة) أى متفرقة و (الملحد) من الالحاد يقال الحد و لحد إذا حاد عن الطريق و عدل عنه و (الانقاذ) كالنّقذ و الاستنقاذ التّخليص و (المكان) مصدر بمعنى الكون.
الاعراب:
و اللّام في قوله لانجاز عدته تعليل للبعث متعلّق به، و مأخوذا و مشهورة و كريما منصوبات على الحالية من محمّد صلّى اللّه عليه و آله، كما أنّ محلّ الجملة أعني قوله عليه السّلام: و أهل الارض اه، كذلك، المجاز او التوسع (البديع) و ملل و أهواء و طرائق مرفوعات على الخبريّة من أهل الأرض، و إسنادها إليه من باب التّوسّع، و الأصل ذو ملل متفرقة، و قيل: إنّ المبتدأ محذوف أى مللهم ملل متفرقة، و أهواؤهم أهواء منتشرة، و طرائقهم طرائق متشتّتة، و بين ظرف متعلّق بقوله: متشتّتة، و هو من الظروف المبهمة لا يتبيّن معناه إلّا بالاضافة إلى اثنين فصاعدا أو ما يقوم مقامه كقوله تعالى: عوان بين ذلك، قال الفيومي في المصباح: و المشهور في العطف بعدها أن يكون بالواو، لأنّها للجمع المطلق، نحو المال بين زيد و عمرو، و أجاز بعضهم بالفاء مستدلّا بقول امرء القيس: بين الدّخول فحومل، و أجيب بأن الدّخول اسم لمواضع شتى،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 163
فهو بمنزلة قولك المال بين القوم و بها يتمّ المعنى انتهى.
إذا عرفت ذلك فأقول: الظاهر أنّ كلمة أو في قوله: أو ملحد، أو مشير، بمعنى الواو إجراء للفظ بين على ما هو الأصل فيه، مضافا إلى عدم معنى الانفصال هاهنا، و قول الشارح البحراني، إنّ الانفصال هنا لمنع الخلوّ فاسد، ضرورة أنّ بعض أهل الأرض عند بعثة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كان من أهل التّوحيد حسبما تعرفه و هؤلاء ليس داخلا في أحد الأصناف الثلاثة فافهم جيّدا، و الباء في بمكانه سببيّة، أى أنقذهم بسبب كونه و وجوده صلّى اللّه عليه و آله من الجهالة.
المعنى:
(إلى أن بعث اللّه) النّبيّ الأمّيّ العربيّ القرشيّ الهاشميّ الابطحيّ التّهاميّ المصطفى من دوحة الرّسالة، و المرتضى من شجرة الولاية (محمّدا صلّى اللّه عليه و آله لانجاز عدته) التي وعدها لخلقه على ألسنة رسله السّابقين بوجوده عليه السّلام (و لاتمام نبوّته) الظاهر رجوع الضمير فيه الى اللّه سبحانه، و قيل: برجوعه إلى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و لا يخلو عن بعد.
و ينبغي الاشارة إلى الحجج الذين لم يخل اللّه سبحانه خلقه منهم من لدن آدم عليه السّلام إلى بعث نبيّنا صلوات اللّه عليهم أجمعين فنقول:
روى الصّدوق في الأمالى عن ابن المتوكل عن الحميري عن ابن عيسى عن الحسن بن محبوب عن مقاتل بن سليمان عن أبي عبد اللّه الصّادق عليه السّلام، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنا سيّد النّبيّين، و وصيّي سيد الوصيّين، و أوصيائى سادة الأوصياء، إنّ آدم سأل اللّه عزّ و جلّ ان يجعل له وصيّا صالحا، فاوحى اللّه عزّ و جلّ إليه إني أكرمت الأنبياء
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 164
بالنّبوة ثمّ اخترت خلقا (خلقى خ ل) و جعلت خيارهم الأوصياء، فقال آدم: يا ربّ اجعل وصيّي خير الأوصياء، فأوحى اللّه عزّ و جلّ إليه يا آدم اوص إلى شيث و هو هبة اللّه بن آدم، و أوصى شيث إلى ابنه شبان «1»، و هو ابن نزلة الحوراء التي أنزلها اللّه على آدم من الجنّة فزوّجها ابنه شيثا، و أوصى شبان إلى محلث، «2» و أوصى محلث إلى محوق «3» و أوصى محوق إلى عثميا «4»، و أوصى عثميا إلى اخنوخ و هو إدريس النّبيّ، و أوصى إدريس إلى ناخور «5» و دفعها ناخور إلى نوح النّبيّ و أوصى نوح إلى سام، و أوصى سام إلى عثامر «6» و اوصى عثامر إلى برغيثاشا «7»، و أوصى برغيثاشا إلى يافث، و أوصى يافث إلى برة، و أوصى برة إلى جفشية «8»، و أوصى جفشية إلى عمران، و دفعها عمران إلى ابراهيم الخليل عليه السّلام، و أوصى ابراهيم إلى ابنه اسماعيل، و أوصى اسماعيل إلى إسحاق، و أوصى إسحاق إلى يعقوب، و أوصى يعقوب إلى يوسف، و أوصى يوسف إلى بريثا، و أوصى بريثا إلى شعيب، و دفعها شعيب إلى موسى بن عمران، و أوصى موسى بن عمران إلى يوشع بن نون، و أوصى يوشع بن نون إلى داود، و أوصى داود إلى سليمان، و أوصى سليمان إلى آصف بن برخيا و أوصى آصف بن برخيا إلى زكريا، و أوصى (دفعها خ ل) زكريّا إلى عيسى بن مريم و أوصى عيسى بن مريم إلى شمعون بن حمون الصّفا، و أوصى شمعون إلى يحيى «9»
______________________________
(1) بالشين المثلثة و الباء الموحدة م
(2) بالحاء المهملة و الثاء المثلثة
(3) بالحاء المهملة و القاف م
(4) بالثاء المثلثة و الميم بعده الياء م
(5) بالنون و الخاء المعجمه و فى بعض النسخ بالحاء المهملة
(6) بالعين المهملة و الثاء المثلثة و الراء اخيرا م
(7) بالغين المعجمة بعدها ياء تحتانية و بعد الياء ثاء مثلثة و آخر الحروف الف قبلها شين مثلثة، انوار
(8) بالجيم و الفاء و الشين المعجمة بعدها ياء تحتانية، انوار
(9) الخبر يدل على بقاء يحيى بن زكريا «ع» خلافا للمشهور و ينافي بعض الاخبار الدالة على نبوة يحيى قبل عيسى «ع» و ربما قيل بتعدد يحيى من زكريا و لا يخفى بعده، بحار الانوار
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 165
ابن زكريا، و أوصى يحيى بن زكريّا إلى منذر، و أوصى منذر إلى سليمة، و أوصى سليمة إلى بردة.
ثمّ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: و دفعها إلىّ بردة، و أنا أدفعها إليك يا عليّ، و أنت تدفعها إلى وصيّك، و يدفعها وصيّك إلى أوصيائك من ولدك واحدا بعد واحد حتى تدفع إلى خير أهل الأرض بعدك، و لتكفرنّ بك الامّة، و لتختلفن عليك اختلافا شديدا الثّابت عليك كالمقيم، و الشّاذ عنك في النّار، و النّار مثوى للكافرين.
و قد مضى في شرح قوله عليه السّلام: و اصطفى من ولده أنبياء أخذ على الوحى ميثاقهم، ما يوجب ازدياد البصيرة في المقام فراجعه و قوله عليه السّلام: (مأخوذا على النبيّين ميثاقه).
أقول: قد عرفت في الفصل الرّابع عشر عند شرح قوله عليه السّلام: لمّا بدّل أكثر خلقه عهد اللّه إليهم، ما دلّ على أخذ ميثاق جميع الخلق على توحيد اللّه تعالى و نبوّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و إمامة الأئمة عليهم السّلام في عالم الميثاق.
و ينبغي أن نذكر هنا بعض ما يفيد أخذ ميثاق النبيّين بخصوصهم سلام اللّه عليهم، فأقول: قال سبحانه في سورة آل عمران:
«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي، قالُوا أَقْرَرْنا، قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ».
قال الطبرسيّ عند تفسير الآية: و روى عن أمير المؤمنين عليه السّلام و ابن عبّاس و قتادة أنّ اللّه أخذ الميثاق على الأنبياء قبل نبيّنا صلّى اللّه عليه و آله أن يخبروا أممهم بمبعثه و رفعته، و يبشّروهم به و يأمروهم بتصديقه.
و قال أيضا: و قد روي عن عليّ عليه السّلام أنّه قال، لم يبعث اللّه نبيّا آدم و من
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 166
بعده إلّا أخذ عليه العهد لئن بعث اللّه محمّدا و هو حىّ ليؤمننّ به و لينصرنّه، و أمره بأن أخذ العهد بذلك على قوله و في تفسير عليّ بن ابراهيم القميّ قال الصّادق عليه السّلام في قوله:
«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ – الآية» كان الميثاق مأخوذا عليهم بالرّبوبيّة و لرسوله صلّى اللّه عليه و آله بالنّبوّة و لأمير المؤمنين و الأئمة عليهم السّلام بالامامة فقال «أ لست بربّكم» و محمّد نبيّكم و عليّ إمامكم و الأئمة الهادون أئمتكم؟ فقالوا: بلى، فقال اللّه تعالى.
«أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ» أي لئلّا تقولوا يوم القيامة «إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ» فأوّل ما أخذ اللّه عزّ و جلّ الميثاق على الأنبياء بالرّبوبيّة و هو قوله: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ» فذكر جملة الأنبياء ثمّ أبرز أفضلهم بالأسامي فقال: «وَ مِنْكَ» يا محمّد فقدّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأنّه أفضلهم «وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ» فهؤلاء الخمسة أفضل الأنبياء، و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أفضلهم، ثم أخذ بعد ذلك ميثاق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على الأنبياء بالايمان به و على أن ينصروا أمير المؤمنين، فقال:
«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ» يعني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ» يعنى أمير المؤمنين عليه السّلام تخبروا اممكم بخبره و خبر وليّه من الأئمة.
و في البحار عن كشف الغمّة من كتاب بكر بن محمّد الشّامي باسناده عن أبي الصّباح الكناني عن جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال: أتى رجل أمير المؤمنين عليه السّلام و هو في مسجد الكوفة قد احتبى بسيفه، قال: يا أمير المؤمنين إنّ في القرآن آية قد أفسدت قلبي و شككتني في ديني، قال عليه السّلام له: و ما هي؟ قال: قوله عزّ و جلّ:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 167
«وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا» هل كان في ذلك الزّمان نبيا غيره صلّى اللّه عليه و آله يسأله؟ فقال له عليّ عليه السّلام: اجلس اخبرك إنشاء اللّه إنّ اللّه عزّ و جلّ يقول في كتابه:
«سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا» فكان من آيات اللّه عزّ و جلّ التي أراها محمّدا صلّى اللّه عليه و آله أنّه أتاه جبرئيل فاحتمله من مكة فوافى به بيت المقدّس في ساعة من اللّيل، ثمّ أتاه بالبراق فرفعه إلى السّماء، ثم إلى البيت المعمور، فتوضّأ جبرئيل و توضّأ النّبي صلّى اللّه عليه و آله كوضوئه، و أذّن جبرئيل و أقام مثنى مثنى، و قال للنّبيّ: تقدم فصلّ و اجهر بصلاتك فانّ خلفك افقا من الملائكة لا يعلم عددهم الّا اللّه، و في الصّف الأوّل أبوك آدم و نوح و هود و ابراهيم و موسى و كلّ نبيّ أرسله اللّه مذ خلق السّماوات و الأرض إلى أن بعثك يا محمّد، فتقدّم النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فصلّى بهم غير هائب و لا محتشم ركعتين، فلمّا انصرف من صلاته أوحى اللّه إليه اسأل من أرسلنا من قبلك من رسلنا الاية، فالتفت إليهم النبي صلّى اللّه عليه و آله، فقال بم تشهدون؟ قالوا: نشهد أن لا إله الا اللّه وحده لا شريك له، و أنّك رسول اللّه، و أنّ عليّا أمير المؤمنين و وصيّك و كلّ نبيّ مات خلّف وصيّا من عصبته غير هذا، و أشاروا إلى عيسى بن مريم، فانّه لا عصبة له، و كان وصيّه شمعون الصّفا ابن حمون بن عمامة، و نشهد أنّك رسول اللّه سيّد النّبيّين، و أنّ عليّ بن ابي طالب عليه السّلام سيّد الوصيّين، اخذت على ذلك مواثيقنا لكما بالشّهادة، فقال الرّجل أحييت قلبي و فرّجت عنّي يا أمير المؤمنين.
و فيه أيضا عن بصائر الدّرجات باسناده عن حمران عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: إنّ اللّه تبارك و تعالى أخذ الميثاق على اولى العزم أنّي ربّكم و محمّد رسولي و عليّ أمير المؤمنين و أوصياؤه من بعده ولاة أمري و خزّان علمي، و أنّ المهديّ أنتصر به لديني.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 168
إلى غير هذه مما يطلع عليه المتتبّع (مشهورة سماته) إى صفاته و علاماته في الكتب المنزلة و الصّحف السّماوية من التّوراة و الزّبور و الانجيل و صحف ابراهيم و دانيال و كتاب زكريا و شعيا و غيرها، قال سبحانه في سورة البقرة:
«الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ»* يعني يعرفون محمّدا صلّى اللّه عليه و آله بنعته و صفته و مبعثه و مهاجره و صفة أصحابه كما يعرفون أبنائهم في منازلهم، و قال أيضا في سورة الأعراف:
«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ» روى العياشي عن الباقر عليه السّلام يعني اليهود و النّصارى صفة محمّد و اسمه.
و في الصّافي عن المجالس عن أمير المؤمنين عليه السّلام في حديث قال يهودي لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إنّي قرأت نعتك في التّوراة محمّد بن عبد اللّه، مولده بمكة، و مهاجره بطيبة ليس بفظّ و لا غليظ و لا سخاب «1» و لا مترنن «2» بالفحش و لا قول الخنا، و أنا أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّك رسول اللّه، هذا مالي فاحكم فيه بما انزل اللّه.
و في الكافي عن الباقر عليه السّلام لما انزلت التّوراة على موسى بشّر بمحمد صلّى اللّه عليه و آله، قال: فلم تزل الأنبياء تبشّر به حتّى بعث اللّه المسيح عيسى بن مريم عليه السّلام فبشّر بمحمد صلّى اللّه عليه و آله، و ذلك قوله: يجدونه، يعني اليهود و النّصارى، مكتوبا، يعني صفة محمّد عندهم، يعنى في التّوراة و الانجيل، و هو قول اللّه عزّ و جلّ يخبر عن عيسى:
«وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» و قد مضى تمامه عند شرح قوله عليه السّلام: و اصطفى من ولده أنبياء، أخذ على الوحى ميثاقهم اه.
______________________________
(1) السحب محركة الصخب و الصخب شدة الصوت قاموس
(2) الترنن هو التصوت لغة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 169
و في الكافي أيضا مرفوعا أنّ موسى عليه السّلام ناجاه ربّه تبارك و تعالى، فقال في مناجاته: اوصيك يا موسى وصيّة الشّفيق المشفق بابن البتول عيسى بن مريم، و من بعده بصاحب الجمل الأحمر الطيب الطاهر المطهّر، فمثله في كتابك أنّه مهيمن «1» على الكتب كلّها، و أنّه راكع ساجد راغب راهب «2»، إخوانه المساكين و أنصاره قوم آخرون (كريما ميلاده) أى وقت ولادته صلّى اللّه عليه و آله، فقد تولد و كان طالع ولادته على ما حكاه المجلسي قده عن أبي معشر: الدّرجة العشرون من جدى، و كان زحل و المشتري في العقرب، و المريخ في بيته في الحمل، و الشمس في الحمل في الشّرف، و الزهرة في الحوت في الشّرف، و العطارد أيضا في الحوت، و القمر في أوّل الميزان، و الرّأس في الجوزاء، و الذّنب في القوس.
و روي أيضا اتّفاق الحكماء على أنّ طالعه صلّى اللّه عليه و آله المشتري و العطارد و الزّهرة و المرّيخ، و قالوا إنّ نظر المشتري علامة العلم و الحكمة و الفطنة و الكياسة و الرّياسة له صلّى اللّه عليه و آله، و إنّ نظر العطارد كان آية لطافته و ظرافته و ملاحته و فصاحته و حلاوته صلّى اللّه عليه و آله، و إنّ نظر الزّهرة دليل صباحته و سروره و بشاشته و حسنه و طيبه و بهائه و جماله و دلاله صلّى اللّه عليه و آله، و إنّ نظر المرّيخ علامة شجاعته و جلادته و محاربته و قتاله و قهره و غلبته.
و أمّا تاريخ ولادته صلّى اللّه عليه و آله فقد قال في الكافي: إنّه ولد صلّى اللّه عليه و آله لاثنتي عشرة ليلة مضت من شهر ربيع الأوّل في عام الفيل «3» يوم الجمعة مع الزّوال.
و روى أيضا عند طلوع الفجر قبل أن يبعث بأربعين سنة، و حملت به أمّه أيّام التّشريق عند الجمرة الوسطى، و كانت في منزلة عبد اللّه بن عبد المطلب و ولدته
______________________________
(1) المهيمن هو المؤتمن و قيل الشاهد و قيل الرقيب منه
(2) الرهبة هو الخوف
(3) اى فى عام هجوم اصحاب الفيل على مكة و قيل ان ولادته كانت بعد هلاك اصحاب الفيل بخمسة و خمسين يوما و قيل بخمسة و اربعين و قيل بعده بثلاثين سنة و قيل تولد فى يوم هلاكهم و اللّه العالم، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 170
في شعب أبي طالب في دار «1» محمّد بن يوسف في الزّاوية القصوى عن يسارك و انت داخل في الدّار، و قد اخرجت الخيزران ذلك البيت فصيّروه مسجدا يصلّي النّاس فيه، انتهى كلامه رفع مقامه.
أقول: أمّا ما ذكره من كون تولّده في ثاني عشر من شهر ربيع الأوّل فهو المشهور بين الجمهور و لعلّه (ره) و افقهم على ذلك تقيّة، و لبعض العامّة قول بكونه في ثامن ذلك الشّهر، و قول آخر بأنّه في عاشره و قول شاذّ بكونه في شهر رمضان.
و المشهور في أخبارنا و بين أصحابنا بل المدّعى عليه إجماعنا في جملة من العباير أنّ تولّده صلّى اللّه عليه و آله في السّابع عشر.
و أمّا ما ذكره من أنّ أمّه حملت به في أيام التّشريق عند الجمرة الوسطى يستلزم بقائه في بطن أمّه إمّا ثلاثة أشهر أو سنة و ثلاثة أشهر مع أنّه خلاف ما اتّفق عليه أصحابنا من كون أقلّ مدّة الحمل ستّة أشهر و أكثرها تسعة، و لم يقل أحد أيضا بكون ذلك من خصائصه و لا وردت عليه رواية.
و أجاب عنه جمع من الأصحاب كالمجلسي (ره) و المحدّث الجزايري (ره) و غيرهما بأنّه مبنيّ على النسي ء المراد بقوله:
«إِنَّمَا النَّسِي ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ» و ذلك أنّ المشركين كانوا يؤخّرون موسم الحجّ، فمرّة كانوا يحجّون في صفر و اخرى في محرّم و هكذا، تبعا لاعتدال الوقت و الهواء و كان حجّهم في سنة تولّده في جمادى الآخرة.
قال الجزائري و يؤيّده ما رواه ابن طاوس في كتاب الاقبال أنه صلّى اللّه عليه و آله حملت به امّه في ثمان عشر مضت من جمادى الآخرة، و لمّا فتح النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله مكّة كان
______________________________
(1) لا يخفى ان تولده كان فى بيته صلّى اللّه عليه و آله و اعطى ذلك البيت لعقيل بن ابي طالب و باعه عقيل لمحمد بن يوسف الثقفى اخ الحجاج فادخله فى بيته و قد اخرجت الخيزران ام هارون لعنه اللّه فى ايام خلافته ذلك البيت من بيت محمد بن يوسف فصيرته مسجدا و الان باق على المسجدية، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 171
حجّهم في شهر ذي الحجّة فقال الآن دار الزّمان كما كان فلا يجوز لأحد تغييره و لا تبديله انتهى.
و كيف كان فقد كان مولده على مذهب الشّيعة اليوم السّابع عشر من شهر ربيع الأوّل و بعث للرّسالة يوم السّابع و العشرين من رجب و له حينئذ أربعون سنة (و) قد كان (أهل الأرض يومئذ) أى يوم بعثه و تصديعه بالرّسالة ذي (ملل) و شرايع (متفرّقة و أهواء) أى آراء (منتشرة و طرائق) أى مسالك (متشتتة) و متفرّقة و مذاهب مختلفة (بين مشبّه للّه بخلقه، او ملحد في اسمه، أو مشير إلى غيره).
قال الشّارح المعتزلي: إنّ العلماء يذكرون أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بعث و النّاس أصناف شتّى في أديانهم، يهود و نصارى و مجوس و صابئون و عبدة أصنام و فلاسفة و زنادقة، فأمّا الامة التي بعث فيها محمّد صلّى اللّه عليه و آله فهم العرب و كانوا أصنافا شتى، فمنهم معطلة، و منهم غير معطلة، فأمّا المعطلة منهم فبعضهم أنكر الخالق و البعث و الاعادة و قالوا: ما قال القرآن العزيز منهم:
«ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ» فجعلوا الجامع لهم الطبع و المهلك الدّهر، و بعضهم اعترف بالخالق سبحانه و أنكر البعث، و هم الذين أخبر سبحانه عنهم بقوله:
«قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ» و منهم من أقرّوا بالخالق و نوع من الاعادة، و أنكروا الرّسل و عبدوا الأصنام و زعموا أنّها شفعاء عند اللّه في الآخرة و حجّوا لها و نحروا لها الهدى و قرّبوا لها القربان و حلّلوا و حرّموا، و هم جمهور العرب، و هم الذين قال اللّه تعالى عنهم:
«وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ» و كانوا في عبادة الأصنام مختلفين، فمنهم من يجعلها مشاركة للباري جلّ اسمه و يطلق عليها لفظ الشّريك، و منهم من لا يطلق عليها لفظ الشّريك و يجعلها وسائل
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 172
و ذرايع إلى الخالق سبحانه و هم الذين قالوا:
«إِنَّما نَعْبُدُهُمْ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى » و كان في العرب مشبّهة و مجسّمة، و كان جمهورهم عبدة الأصنام فكان ودّ لكلب بدومة «1» الجندل، و سواع «2» لهذيل و نسر لحمير، و يغوث لهمدان، و اللّات لسقيف بالطايف، و العزّى لكنانة و قريش و بعض بني سليم، و مناة لغسان و الأوس و الخزرج، و كان هبل لقريش خاصّة على ظهر الكعبة، و اساف «3» و نائلة على الصّفا و المروة، و كان في العرب من يميل إلى اليهوديّة، منهم جماعة من التّبابعة «4» و بلوك اليمن، و منهم نصارى كبني تغلب و العباديين رهط عديّ بن زيد و نصارى نجران، و منهم من كان يميل إلى الصّابئة «5» و يقول بالنجوم و الانواء «6»، فامّا الّذين ليسوا بمعطلة من العرب فالقليل منهم و هم المتألهون أصحاب الورع و التّحرج عن القبايح، كعبد اللّه و عبد المطلب و ابى طالب و زيد بن عمرو بن نفيل و قس بن ساعدة الأيادى، و جماعة غير هؤلاء، انتهى باختصار منّا.
______________________________
(1) دومة الجندل حصن بين المدينة و الشام و هو اقرب الى الشام من المدينة
(2) سواع اسم صنم كان يعبد فى زمن نوح ثم صار لهذيل
(3) اساف ككتاب و سحاب اسم صنم وضعها عمرو بن يحيى على الصفا و نائلة على المروة و كان يذبح عليهما تجاه الكعبة و هما اساف بن عمرو و نائلة بنت سهل كانا شخصين من جرهم ففجرا فى الكعبة فسخا حجرين فعبدتهما قريش و قالوا لولا ان اللّه رضى ان يعبد هذان معه ما حولهما عن حالهما مجمع البحرين.
(4) جمع تبع كسكر من بلوك حمير
(5) الصابئة من صبأ فلان خرج من دينه الى دين آخر و صبات النجوم خرجت من مطالعها قيل اصل دينهم دين نوح فمالوا عنه و قيل الصابئون لقب لقب به طائفة من الكفار يقال انها تعبد الكواكب فى الباطن، مجمع البحرين.
(6) جمع نوء و هو النجم، طريحى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 173
إذا عرفت هذا فأقول: قوله عليه السّلام بين مشبّه للّه بخلقه، إشارة إلى بعض هذه الفرق، و هم المشبّهة الذين شبّهوا اللّه تعالى بالمخلوقات و مثلوه بالحادثات و أثبتوا له صفات الجسم.
فمنهم مشبّهة الحشويّة، قالوا: هو جسم لا كالأجسام، و مركب من لحم و دم لا كاللّحوم و الدّماء، و له الأعضاء و الجوارح، و يجوز عليه الملامسة و المعانقة و المصافحة للمخلصين.
و منهم الذين قالوا: إنّ اللّه على العرش من جهة العلوّ مماسّ له من الصّفحة العليا، و يجوز عليه الحركة و الانتقال، قال اميّة بن ابي الصلت:
من فوق عرش جالس قد حطّ رجليه على كرسيّه المنصوب.
و منهم اليهود و النّصارى الذين قالوا:
«نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ ، وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ، وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ» و قالت اليهود: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ».
و قد أثبتوا له سبحانه يدا و ولدا إلى غير هؤلاء من المشبّهة و المجسّمة.
و قوله عليه السّلام: أو ملحد في اسمه اشارة إلى فرقة اخرى من هذه، و هم الذين يعدلون بأسماء اللّه تعالى عمّا هي عنه فيسمّون بها أصنامهم، و يغيّرونها بالزّيادة و النّقصان، فاشتقّوا اللّات من اللّه، و العزّى من العزيز، و مناة من المنان و هذا المعنى حكاه الطبرسي عن ابن عبّاس و مجاهد في تفسير قوله تعالى:
«وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ» ثم قال: و قيل: إنّ معني يلحدون في أسمائه يصفونه بما لا يليق به، و يسمّونه بما لا يجوز تسميته به، و هذا الوجه أعمّ فائدة، و يدخل فيه قول الجبائي: أراد تسميتهم المسيح بأنّه ابن اللّه، ثمّ قال و في هذا دلالة على أنّه لا يجوز أن يسمّى اللّه إلّا بما سمّى به نفسه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 174
و قوله عليه السّلام: أو مشير إلى غيره إشارة إلى الدّهريّة و بعض عبدة الأصنام ممّن لم يدخل في القسمين السّابقين.
و الحاصل أنّ النّاس عند بعث النبيّ صلّى اللّه عليه و آله كانوا على مذاهب مختلفة، و آراء متفرّقة من اليهوديّة و النّصرانيّة و المجوسيّة و الدّهريّة و عبدة الأصنام و غيرهم (فهداهم اللّه) سبحانه (به) صلّى اللّه عليه و آله أى بنور وجوده (من الضّلالة) و الغواية (و أنقذهم بمكانه) أى خلصهم و أنجاهم بكونه و وجوده (من) ظلمة (الجهالة) فانجلى به عين قلوب العارفين، و اضمحلّ باطل الشّيطان بما جاء به من الحقّ اليقين.
الترجمة:
تا اين كه برانگيخت خداوند عالم محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله را بجهت روا كردن وعده خود كه بانبياء گذشته داده بود، و بجهت تمام فرمودن نبوّت خود در حالتى كه فرا گرفته بود بر پيغمبران عهد و پيمان او را در حالتى كه مشهور و معروف بود علامات و صفات او در كتب سماويّه و صحف منزلة، و در حالتى كه شريف و عزيز بود وقت ولادت او و حال آنكه اهل زمين در روز بعثت او صاحبان ملل و مذاهب متفرقه بودند، و خداوندان هواها و رأيهاى پراكنده و صاحبان راههاى مختلف در ميان، تشبيه كننده حق تعالى بمخلوقات خود و عدول كننده در اسماء حسناى او و إشاره كننده بر غير او، پس هدايت و راهنمائى فرمود ايشان را بنور وجود او از گمراهى، و خلاص فرمود آنها را بجهت هستى او از جهالت و نادانى.
***
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 175
ثمّ اختار سبحانه لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله لقائه، و رضي له ما عنده فأكرمه عن دار الدّنيا، و رغب به عن مقارنة (مقام خ ل) البلوى، فقبضه إليه كريما صلّى اللّه عليه و آله، و خلّف فيكم ما خلّفت الانبياء في أممها، إذ لم يتركوهم هملا بغير طريق واضح، و لا علم قائم،
اللغة:
(رغب) بالكسر من باب تعب إذا تعدى بكلمة في فبمعنى الارادة و الميل، و إذا عدّى بعن فبمعنى الاعراض و العدول، يقال: رغب فيه رغبا و رغبة إذا أراده و رغب عنه إذا لم يرده و أعرض عنه و (البلوى) و البلاء بمعنى واحد و (خلّفوا) أثقالهم تخليفا خلّوها وراء ظهورهم و (الهمل) محركة مصدر همل كضرب يقال: تركت الابل و الغنم و نحوهما هملا، أى سدى يرعى بعير راع ليلا و نهارا، و الهمل أيضا جمع هامل مثل همّل و همال و زان ركع و كتاب، يقال: بغير هامل أى راع و لا راعي له و (العلم) هو العلامة و ما ينصب في الطريق لاهتداء النّاس به من الميل و المنار.
الاعراب:
كريما حال من مفعول قبضه، المجاز و كلمة ما مفعول لقوله خلف مجازا، و الاصل مثل ما خلّفت، و إذ لم يتركوهم تعليل لتخليف الأنبياء،
المعنى:
(ثمّ) إنّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله لمّا بلّغ الرّسالة و أدّى الأمانة و أكمل الدّين و أتمّ النّعمة و هدى الأمّة من الضّلالة و أنقذها من الجهالة (اختار) اللّه (سبحانه) عند ذلك له أى (لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله لقائه، و رضى له ما عنده) ممّا لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر (فأكرمه) و أعزّه (عن) اللبث و البقاء في (دار الدّنيا، و رغب به) و صرفه (عن) اقامة (مقام) المحنة و (البلوى فقبضه) أى قبض روحه الشّريف (إليه) أى إلى قربه الروحانى حالكونه (كريما) شريفا (صلّى اللّه عليه و آله) و كان قبضه صلّى اللّه عليه و آله لاثنتى عشرة ليلة مضت من ربيع الأوّل يوم الاثنين، و هو ابن ثلاث و ستّين سنة على ما في الكافي، و الاشهر أنّه لليلتين بقيتا من صفر، و لم يمض صلّى اللّه عليه و آله حتّى بين للناس معالم دينهم، و أوضح لهم سبيلهم، و لم يتركهم بعده سدى و هملا، بل خلف فيهم الثقلين على ما دلّ عليه الحديث المتواتر بين الفريقين و يأتي إنشاء اللّه في شرح المختار السّادس و الثّمانين و غيره من المقام اللايق و المناسب و من جملة طرقه الصّدوق: قال: حدّثنا أحمد بن الحسن القطان، قال: حدثنا الحسن بن عليّ بن الحسين السكري عن محمّد بن زكريا الجوهري عن جعفر بن محمّد ابن عمارة عن أبيه عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه محمّد بن علي عن أبيه عليّ بن الحسين عن أبيه الحسين عن أبيه عليّ بن أبي طالب سلام اللّه عليهم، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّي مخلف فيكم الثقلين: كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي، و أنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض كهاتين، و ضمّ بين سبّابتيه، فقام إليه جابر بن عبد اللّه، فقال: يا رسول اللّه من عترتك؟ قال صلّى اللّه عليه و آله: عليّ و الحسن و الحسين و الأئمة من ولد الحسين عليهم السّلام إلى يوم القيامة.
و إلى ذلك المعنى أشار عليه السّلام بقوله: (و خلف فيكم) أى خلّى وراء ظهره مثل (ما خلفت الأنبياء) السّابقة و الرّسل السّالفة (في اممها) من آثار النّبوة و اعلام الرّسالة (إذ لم يتركوهم هملا) أى لم يتركوا اممهم يفعلون ما يشاءون كالابل التي رعت حيث تشاء و لا راعى لها ليلا و نهارا، و يحتمل الجمع على ما مرّ أى لم
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 179
يتركوهم هاملين (بغير طريق واضح) يوصل إلى مقام القرب و الزلفى (و لا علم قائم) بينهم ينجي بهم عن ورطة الهلاكة و الرّدى أقول: قد عرفت في الفصل السّادس عشر أنّ بعث الأنبياء و الحجج عليهم السّلام إنّما هو لأن يدعوا الخلق إلى الحقّ بالحكمة و الموعظة الحسنة، و ليكونوا سببا لانتظام أمر معاشهم و معادهم، لمكان ما جاءوا به من القانون العدل و الشّرع السّواء، و لأجل ذلك مست الحاجة على أن يأتوا من عنده سبحانه بكتاب باق و علم قائم بعد انقراض قرن النبي المبعوث إلى زمن مجي ء بعث النبيّ الاخر، ليكون تذكرة لهم، وكيلا يندرس آثار النبوّة من الأرض و لا تنقطع بفقدانهم، و لا يكون الخلق ينسون ما ذكروا به و غافلين و كالهمل من الحيوان يعملون ما يشتهون، أو كالهمج الرّعاع لكلّ ناعق يصغون،
الترجمة:
پس اختيار كرد و برگزيد خداوند سبحانه و تعالى بجهة محمّد خاتم الأنبياء صلوات اللّه عليه و آله ملاقات روحانى او را و پسنديد از براى او آن چيزى را كه نزد اوست، پس اكرام فرمود و عزيز شمرد او را از ماندن دار دنياى فانى و صرف فرمود و بگردانيد ميل او را از اقامت مقام بلاد محنت، پس قبض فرمود روح شريف او را بسوى خود در حالتى كه عزيز و شريف بود و خليفه گذاشت آن حضرت بعد از خود در ميان شما مثل آن چيزى كه خليفه گذاشتند پيغمبران در ميان امتان خود، زيرا كه ترك نكردند ايشان امتان را سر خود و واگذاشته بى راه روشن و بدون علامت و نشانه ثابت.
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 45
اديان عرب در دوره جاهلى:
امتى كه حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) ميان ايشان برانگيخته شد امت عرب است كه از لحاظ عقايد گوناگون بودند. برخى از آنان منكر وجود خالق اند و برخى ديگر وجود خالق را انكار نمى كنند.
آنان كه منكر وجود خدايند و در اصطلاح به «معطله» معروفند چند گروهند. برخى از ايشان منكر خدا و قيامت و بازگشت در جهان ديگرند و همان سخن را مى گويند كه قرآن عزيز از قول ايشان بيان داشته است، در آنجا كه مى فرمايد: «چيزى جز همين زندگى اين جهانى ما نيست كه مى ميريم و زنده مى شويم و چيزى جز دهر ما را نمى ميراند.» و بدينگونه طبيعت را پديد آورنده و جامع خود و دهر و روزگار را نابود كننده و ميراننده خود مى دانند. گروهى ديگر منكر خداوند سبحان نيستند، ولى منكر قيامت و رستاخيزند. آنان همان گروهند كه خداوند از قول ايشان چنين فرموده است: «گويد چه كسى استخوانها را كه پوسيده و خاك شده است زنده مى كند» گروهى ديگر از ايشان به خالق و نوعى از بازگشت و رستاخيز معتقدند، ولى وجود پيامبران را منكر شده اند و بتها را پرستش مى كنند و مى پندارند كه آنان در آخرت شفيع ايشان در پيشگاه خداوند خواهند بود. آنان براى بتها حج مى گزاردند و قربانيها را مى كشتند و براى تقرب به بتها قربانى مى بردند و احرام مى بستند يا از احرام بيرون مى آمدند و بيشتر عرب همين گروهند و آنان همانها هستند كه خداوند از قول ايشان چنين بيان مى فرمايد: «گفتند اين رسول را چه مى شود كه خوراك مى خورد و در بازارها راه مى رود» از جمله اشعارى كه حاكى از اين عقيده است شعر شاعرى است كه كشته شدگان در بدر را مرثيه سروده و چنين گفته است: «در آن چاه، يعنى چاه بدر، چه جوانمردان و چه قومى گرامى مدفون شدند آيا محمد به ما خبر مى دهد كه ما به زودى باز زنده مى شويم چگونه ممكن است خاك بازمانده در گور و مرغ جان زنده شود… آيا هنگامى كه زنده ام مرا مى كشد و آنگاه كه استخوانهايم پوسيده و خاك شد زنده ام مى سازد».
گروهى از اعراب هم معتقد به تناسخ بودند و مى گفتند ارواح به اجساد ديگرى منتقل مى شوند و از جمله ايشان كسانى هستند كه اعتقاد به هامة دارند و پيامبر (ص) فرموده اند: نه سرايت است و نه مرغى كه از گور در آيد و نه مارى. ذو الاصبع هم چنين سروده است: «اى عمرو اگر دشنام دادن و نكوهش مرا رها نكنى، چنان ضربتى به تو مى زنم تا مرغ جانت بانگ برآورد كه مرا سيراب كنيد و انتقام خونم را بگيريد.» و آورده اند كه چون ليلى اخيليه كنار گور توبة بن حمير ايستاد و بر آن گور سلام داد، ناگهان از آن گور جغدى ناله كنان بيرون پريد و ناقه ليلى از آن جغد ترسيد و او را بر زمين زد و ليلى مرد و بدينگونه اين ابيات توبة بن حمير كه مى گويد: «اگر من در گور و زير سنگ لحد باشم و ليلى اخيليه بر من سلام دهد، با شادى پاسخ مى گويم و مرغ جانم از گور ناله كنان به سوى او خواهد پريد»، مصداق پيدا كرد. توبه و ليلى به روزگار بنى اميه بوده اند.
اعراب در چگونگى پرستش بتها هم مختلف بودند برخى از آنان براى بتها نوعى مشاركت با خداوند متعال را اعتقاد داشتند و لفظ شريك را هم بر بتها اطلاق مى كردند و از جمله در تلبيه حج خود چنين مى گفتند: «لبيك اللهم لبيك. لا شريك لك. الا شريكا هو لك. تملكه و ما ملك.» و برخى از ايشان بر بتها لفظ شريك اطلاق نمى كردند، بلكه آنها را وسيله و سبب تقرب به خداوند سبحان مى دانستند و آنان همانهايى هستند كه به نقل قرآن مجيد چنين مى گفتند: «ما آن بتان را نمى پرستيم مگر آنكه ما را به درگاه خداوند نزديك سازند».
گروهى از اعراب هم مشبهه و براى خداوند قائل به جسميت هستند كه امية بن- ابى الصلت از آن گروه است و هموست كه چنين سروده است: «بر فراز عرش نشسته و پاهاى خود را بر تختى كه براى او منصوب است نهاده است.» بيشتر اعراب بت پرست بوده اند. بت ود از قبيله كلب و ساكنان منطقه دومة الجندل بوده است. سواع بت قبيله هذيل است. بت نسر از قبيله حمير و بت يغوث از قبيله همدان و بت لات از قبيله ثقيف طائف و بت عزى از قبيله كنانة و قريش و برخى از شاخه هاى قبيله بنى سليم و بت منات از قبايل غسان و ارس و خزرج بوده است. بت هبل كه در پشت كعبه قرار داشته، ويژه قريش بوده است و اساف و نائله هم بر كوه صفا و مروه بوده است. ميان اعراب افرادى هم بوده اند كه به آيين يهود مايل بوده اند كه از جمله ايشان گروهى از خاندان تبع و پادشاهان يمن هستند. گروهى هم مسيحى بوده اند و از جمله ايشان بنى تغلب و عبادى ها هستند كه قبيله عدى بن زيد بوده اند. برخى از عراب هم صابئى بوده و اعتقاد به تأثير ستارگان و افلاك داشته اند.
اما آن گروه از اعراب كه منكر خدا نبوده اند بسيار اندك اند و همانان هستند كه به خداوند اعتقاد داشته و پارسا بوده اند و از انجام كارهاى زشت و ناپسند خوددارى مى كرده اند و آنان اشخاصى همچون عبد المطلب و پسرانش عبد الله و ابو طالب و زيد بن عمرو بن نفيل و قس بن ساعده ايادى و عامر بن ظرب عدوانى و گروهى ديگرند.
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
سِمَاتُهُ: علامات و نشانه هاى پيامبر اسلام (ص) (كه در كتب انبياء گذشته بوده است).
الْمُلْحِدُ فِى اسْمِ اللَّهِ: آن كس كه اسم خدا را از مورد اصليش بگرداند و به معبودهاى باطل بگذارد.
الْعَلَم: علامت و نشانه اى كه براى راهنمائى وضع مى شود.
عمران علیزاده
طرائق: جمع طريقه: راه و رسمها
مُتشتّتة: متفرق و پراكنده
مُلحِد: كجى كننده و كج رو
هَمَل: مهمل و بى سرپرست
عَلَم: آنچه براى نشاندادن راه نصب مي كنند
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش اول: حمد و ستایش خدا
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دوم: شناخت خداوند
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش سوم: چگونگی خلقت
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: آفرینش جهان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش پنجم: آفرینش فرشتگان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش ششم: آفرینش انسان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هفتم: سجده بر آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هشتم: توبه آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش نهم: بعثت پیامبران
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دهم: اهداف بعثت پیامبر اعظم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 11: قرآن کریم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 12: فلسفۀ حجّ
پاسخها