ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: آفرینش جهان
ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: آفرینش جهان
آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون، سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مى دانست.
آن گاه، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سخت وزنده توفان زاى نهاد.
و فرمان داد، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند.
هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت. [و تا آن آب در تموج آيد]، باد ديگرى بيافريد و اين باد، سترون بود كه تنها كارش، جنبانيدن آب بود.
آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند، از جايگاهى دور و ناشناخته. و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج، وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مى جنبانند، آب را به جنبش واداشت. باد به گونه اى بر آن مى وزيد، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد.
باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد، آنسان كه از شير، كره حاصل شود.
آن گاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد.
در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد. و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بى هيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند. سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك.
آن گاه آبى را كه امواجش در هم شكننده، و خود انبوه و متراكم بود در آن فضاى باز شده روان نمود. آن را بر پشت بادى سخت وزان و جنباننده و بر كننده و شكننده بار كرد،
به آن باد فرمود تا آب را از جريان باز دارد، و آن را بر نگهدارى آب تسلط داد، و باد را براى حفظ حدود و جوانب آب قرين گماشت.
فضا در زير باد نيرومند گشاده و باز، و آب جهنده بالاى سر آن در جريان. سپس باد ديگرى به وجود آورد كه منشأ وزش آن را مهار كرد، و پيوسته ملازم تحريك آبش قرار داد، و آن را به تندى و زانيد، و از جاى دورش بر انگيخت، آن را به برهم زدن آب متراكم، و بر انگيختن امواج درياها فرمان داد. باد فرمان گرفته آب را همچون مشك شير كه براى گرفتن كره بجنبانند به حركت آورد، و آن گونه كه در فضاى خالى مى وزد بر آن سخت وزيد، اولش را به آخرش، و ساكنش را به متحركش بر مى گرداند، تا آنكه انبوهى از آب به ارتفاع زيادى بالا آمد، و آن مايه متراكم كف كرد.
آن گاه خداوند آن كف را در هواى گشاده و فضاى فراخ بالا برد، و آسمانهاى هفتگانه را از آن كف ساخت،
پايين ترين آسمان را به صورت موجى نگاه داشته شده، و بالاترين آن را به صورت سقفى محفوظ و طاقى بر افراشته قرار داد، بدون ستونى كه آنها را بر پا دارد،
و بى ميخ و طنابى كه نظام آنها را حفظ كند.
آن گاه آسمان را به زيور ستارگان و روشنى كواكب درخشان آرايش داد، و آفتاب فروزان و ماه درخشان را در آن كه فلكى گردان و سقفى روان و صفحه اى جنبان بود روان ساخت.
فضا را در زير تند باد و آب را بر بالاى آن در حركت بود. سپس خداى سبحان طوفانى(2) بر انگيخت كه آب را متلاطم ساخت(3) و امواج آب را پى در پى در هم كوبيد.
طوفان به شدّت وزيد، و از نقطه اى دور دوباره آغاز شد. سپس به طوفان امر كرد تا امواج درياها را به هر سو روان كند و بر هم كوبد و با همان شدّت كه در فضا وزيدن داشت، بر امواج آب ها حمله ور گردد از اوّل آن بر مى داشت و به آخرش مى ريخت،(4) و آب هاى ساكن را به امواج سركش بر گرداند. تا آنجا كه آب ها روى هم قرار گرفتند، و چون قلّه هاى بلند كوه ها بالا آمدند.
امواج تند كف هاى بر آمده از آب ها را در هواى باز، و فضاى گسترده بالا برد، كه از آن هفت آسمان را پديد آورد.(5) آسمان پايين را چون موج مهار شده، و آسمان هاى بالا را مانند سقفى استوار و بلند قرار داد، بى آن كه نيازمند به ستونى باشد يا ميخ هايى كه آنها را استوار كند.
آنگاه فضاى آسمان پايين را به وسيله نور ستارگان درخشنده زينت بخشيد و در آن چراغى روشنايى بخش (خورشيد)، و ماهى درخشان، به حركت در آورد كه همواره در مدار فلكى گردنده و بر قرار، و سقفى متحرّك، و صفحه اى بى قرار، به گردش خود ادامه دهند.
__________________________________________________
(1). امام عليه السّلام در اين گفتار علمى به مراحل دقيق آفرينش اشاره كرد كه خداوند بزرگ ابتدا هوا و سپس آب و آنگاه ديگر پديده ها را آفريد. امروزه همه دانشمندان اين حقيقت را قبول دارند كه آب از اكسيژن و هيدروژن پديد آمده و آغاز آفرينش از هوا و توده بخار بوده است.
(2). اعتقم: باد تندى كه خشك و بى باران است.
(3). اشاره به علم: سآلوژى SEA LOGY (دريا شناسى) و كيماتو لوژى KYMATOLOGY (موج شناسى)
(4). مخض السّقاء: زير و رو كردن محتواى مشك.
(5). اشاره به علم: اتمولوژى (بخار آب شناسى)
باد را بفرمود تا آب را باز دارد و فرو سو آمدنش نگذارد و در آن مرز بماند. هواى شكافته در زير باد به جريان، و آب جهنده بر بالاى آن روان. سپس بادى نازا آفريد تا پياپى و سخت بوزيد، از برخاستنگاهى دور و ناپديد.
باد را بفرمود تا آب خروشنده را بگرداند و موج دريا را برانگيزاند. باد چنانكه گويى مشكى را مى جنباند يا در فضايى تهى مى راند،
سر آب را به پايان آن برد و جنبنده آن را به آرام آن رساند تا آنكه كوهه ها از بر، و كفها بر سرآورد، پس خدا آن كف را در فراخ هوا و گسترده فضا بالا كرد، و از آن هفت آسمان برآورد.
فرودين آسمان موجى از سيلان بازداشته، زبرين سقفى محفوظ، بلند و افراشته، بى هيچ ستون بالا رفته و بر پا، و بى ميخ و طناب استوار و برجا.
پس آسمانها را به ستاره هاى رخشان و كوكبهاى تابان بياراست، و بفرمود تا خورشيد فروزان و ماه تابان، در چرخ گردان و طارم سبك گذران و آسمان پر ستاره روان، به گردش برخاست.
پس در آن، آب كه موجهايش متلاطم و پى در پى بود و از بسيارى روى هم مى غلطيد جارى كرد، آن آب را بر پشت باد تندى كه قوىّ و با صداى بلند بود بر نشاند
پس به باد فرمان داد تا آن آب را (از هر سو) باز گرداند و محكم نگاهش دارد (تا از هم پاشيده نشود) و باد را تا سر حدّ آب نگاه داشت و در جايگاه آن آب قرار داد،
هوا در زير آن باد باز و گشاده و از بالايش آب ريخته شده (و در جنبش بود) آنگاه باد ديگرى را آفريد و جاى وزيدن آنرا عقيم گردانيد (آن باد را فقط براى موج آب بيافريد نه براى چيز ديگر) و قرار داد آنرا كه هميشه ملازم تحريك آب باشد، و وزيدن آنرا تند كرد و مبدا تكوينش را دور دست گردانيد (به قسمى كه جاى وزيدنش شناخته نمى شود).
پس آنرا به حركت دادن و برهم زدن آن آب فراوان و بر انگيختن و بلند كردن موج درياها فرمان داد (فرمان داد تا هر گوشه اى از آن آب را كه خود دريايى است بموج آورد)
پس آن باد هم آن آب را مانند مشك جنبانيد و بهم زد، و بآن تند وزيد مانند وزيدنش در جاى خالى و وسيع (و چنان بر آن آب وزيد كه) اوّل آنرا به آخرش باز مى گرداند، و ساكنش را بمتحرّك آن، تا آنكه انبوهى از آن آب بالا آمد و آن قسمتى كه متراكم و بر روى هم جمع شده بود كف كرد،
پس خداوند متعال آن كفها را در جاى خالى وسيع و فضاء گشاده بالا برد، هفت آسمان را (بدون اعوجاج و كجى) از آن كفها پديد آورد، زير آن آسمانها موجى را قرار داد تا از سيلان و ريزش ممنوع باشد و بالاى آنها سقفى را كه محفوظ است و بلند (و آن آسمانها را بر پا نمود) بدون ستونهايى كه نگاه دارد و بى ميخ (و يا ريسمانى) كه آنها را منظّم داشته باشد.
آنگاه آن آسمانها را به زينت ستاره ها و روشنى نور افكنها آرايش داد و در آنها چراغ نور افشان خورشيد و ماه درخشان را بجريان انداخت در حالتى كه (هر يك از آن ستاره ها و خورشيد و ماه) در فلكى است دور زننده و سقفى سير كننده و لوحى متحرّك.
سپس خداوند در آن (فضاى عظيم) آبى جارى ساخت که امواج متلاطم و متراکم داشت و آن را بر پشت تندبادى شديد و طوفانى کوبنده و شکننده سوار کرد. سپس باد را به بازگرداندن آن امواج فرمان داد و بر نگهداريش مسلّط ساخت و تا حدّى که لازم بود، آن دو را با هم مقرون ساخت، فضاى خالى در زير آن گشوده شده بود و آب در بالاى آن در حرکت سريع قرار داشت.
سپس خداوند پاک و منزّه، طوفانى برانگيخت که کار آن متلاطم ساختن آب و در هم کوبيدن امواج بود، طوفان به شدّت مى وزيد و از نقطه اى دور، سرچشمه مى گرفت. پس به آن فرمان داد که آبهاى متراکم را بر هم زند و امواج درياها را به هر سو بفرستد! در نتيجه، همچون مشک سقّايى آنها را به هم زد و با همان شدّت که در فضا مى وزيد، به آن امواج حمله ور شد. آغازش را بر آخرش فرو مى ريخت و قسمتهاى ساکن آن را به امواج متحرّک پيوند مى داد. تا آبها روى هم انباشته شد و همچون قلّه کوه بالا آمد و امواج، کفهايى را بيرون فرستاد و در هواى باز و جوّى وسيع، پراکنده ساخت و از آن هفت آسمان را پديد آورد.
آسمان پايين را همچون موج مهار شده اى قرار داد و آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ و بلند. بى آن که ستونى براى نگاهدارى آن باشد و نه ميخ هايى که آن را ببندد. سپس آسمان پايين را به وسيله کواکب و نور ستارگان درخشنده زينت بخشيد و چراغى روشنى بخش و ماهى نورافشان در آن به جريان انداخت، در مدارى متحرّک و سقفى گردان و صفحه اى جنبده.
چگونگى آغاز آفرينش جهان:
امام علیه السلام سپس به سراغ آغاز آفرينش مى رود و با اشاره به خلقت فضا مى فرمايد: «سپس خداوند سبحان طبقات جوّ را از هم گشود و فضا را ايجاد کرد» (ثُمَّ اَنْشَأ سُبْحانَهُ فَتْقَ(1) الاَجْواءِ(2)). «و اطراف آن را از هم باز نمود» (وَ شَقَّ(3) الاَرْجاءِ(4)). «و نيز طبقات فضا و هوا را به وجود آورد» (وَ سَکائِکَ(5) الْهَواءِ(6)).
در قسمت اوّل، اشاره به گشودن فضا و در قسمت دوّم، ايجاد اطراف و جوانب آن و در قسمت سوّم، اشاره به طبقات آن شده است.
تمام اين جمله ها نشان مى دهد که نخستين آفرينش در جهان مادّه، آفرينش فضاى جهان بوده است، فضايى که استعداد پذيرش کرات آسمانى و منظومه ها و کهکشانها را داشته باشد. درست همانند صفحه کاغذ وسيعى که نقّاش چيره دست، قبلا براى کشيدن نقش آماده مى کند.
از اين جا روشن مى شود، کلمه «ثُمَّ» در اين جا به معناى ترتيب تکوينى نيست، بلکه ترتيب و تأخير بيانى است. زيرا در جمله هاى قبل اشاره به آفرينش انواع موجودات و کائنات شده است و به يقين آفرينش فضا و سپس کرات آسمانى و زمين، بعد از آن، نمى تواند باشد. در حقيقت در فراز گذشته بحثى اجمالى درباره آفرينش موجودات شده و در اين قسمت شرح و تفصيل تازه اى براى آن بيان مى فرمايد.
در هر حال ظاهر اين عبارات اين است که فضا يکى از مخلوقات يا نخستين مخلوق در عالم مادّه است. ولى بعضى از فلاسفه و متکلّمان، در اين که فضا امر وجودى يا عدمى است؟ ترديد کرده اند و بعضى معتقدند: همان گونه که زمان بعد از پيدايش موجودات و حرکت آنها حاصل مى شود (چون زمان همان اندازه گيرى حرکت است) مکان نيز بعد از پيدايش اجسام مختلف و مقايسه آنها با يکديگر حاصل مى گردد. در حالى که بسيار مشکل است ما تصوّر کنيم هنگامى که نخستين جسم به وجود آمد مکانى مطلقاً وجود نداشت. هنگامى که عمارت چندين طبقه اى را ايجاد مى کنيم، همان گونه که محلّى در روى زمين لازم دارد، فضايى را در بالاى زمين اشغال مى کند و اگر عمارت بزرگترى را ايجاد کنيم فضاى بزرگترى را مى طلبد.
به هر حال ما ظاهر کلام حضرت را که مى فرمايد: فضا و اطراف آن و طبقات آن مخلوق خداست مى پذيريم و بحث بيشتر در اين باره را به جاى خودش موکول مى کنيم.
***
نکته: آيا جهان مادّه حادث است؟
در اين که آيا عالم مادّه حادث است يا قديم و ازلى؟ در ميان دانشمندان و فلاسفه گفگوست. بعضى آن را قديم و ازلى مى دانند و گروه زيادى آن را حادث مى شمارند و با توجّه به دلايلى که مى گويد ازلى و ابدى، يک چيز بيش نيست و آن ذات پاک خداست، هر چه غير از اوست حادث و مخلوق است و وابسته به ذات پاک او مى باشد.
طرفداران عقيده حدوث جهان، گاه دلايلى فلسفى براى آن ذکر کرده اند و گاه از دلايل علمى استفاده نموده اند.
برهان حرکت و سکون از استدلال هاى معروف فلسفى است که مى گويد جهان مادّه دائماً در معرض حرکت و سکون است و حرکت و سکون از «امور حادثه» است و چيزى که معروض حوادث است حادث مى باشد.
اين دليل را به تعبير گسترده ترى مى توان ذکر کرد و آن اين که جهان مادّه دائماً در حال تغيير است و تغيير و دگرگونى نشانه حدوث است زيرا اگر ازلى باشد و در عين حال همواره دستخوش تغييرات و حوادث گردد، جمع ميان حدوث و قدم خواهد شد يعنى بايد تغييرات را که امور حادث اند ازلى بدانيم و اين يک تناقض آشکار است.
اين دليل با قبول حرکت جوهرى که مى گويد حرکت در ذات اشيا نهفته شده، بلکه عين ذات آنهاست، آشکارتر و روشن تر است زيرا وجود حرکت که امر حادثى است در ازل معناى ندارد. اين دليل قابل نقد و بررسيهايى است که جاى آن در مباحث فلسفى است.
امّا دليل علمى دليلى است که مى گويد عالم به طور دائم در حال فرسودگى و «آنتروپى» است و دلايل فراوان علمى اين فرسودگى دائمى را به اثبات رسانده، سيّارات، ثوابت، کهکشانها، زمين و آنچه بر روى زمين است مشمول اين قانون مى باشند. اين فرسودگى مستمر دليل بر اين است که جهان مادّه پايان و سرانجامى دارد. زيرا فرسودگى تا بى نهايت نمى تواند ادامه يابد و هنگامى که قبول کنيم پايانى دارد، بايد قبول کنيم آغازى هم دارد. زيرا اگر چيزى ابدى نباشد حتماً ازلى هم نيست. چرا که ابديّت به معناى بى انتها بودن است و چيزى که بى انتهاست، نامحدود است و نامحدود آغازى ندارد بنابراين آنچه ابدى نيست ازلى هم نخواهد بود.
اين سخن را به تعبير ديگرى مى توان بيان کرد و آن اين که اگر جهان ازلى باشد و در حال فرسودگى، بايد اين فرسودگى عمر جهان را پايان داده باشد، چرا که بى نهايت فرسودگى، مساوى است با عدم.
باز به تعبير ديگر مطابق آخرين نظريات علمى، جهان مادّه به سوى يکنواختى مى رود. اتمها تدريجاً متلاشى و مبدّل به انرژى مى شوند و انرژيها به سوى يکنواختى پيش مى روند (درست مثل اين که شعله آتشى در اتاقى روشن کرده باشيم مادّه آتش زا تبديل به حرارت مى شود وحرارت در فضاى اتاق تدريجاً پخش مى گردد و به صورت يکنواخت و بى تفاوت درمى آيد).
هرگاه بى نهايت زمان بر جهان گذشته باشد، بايد اين حالت ـ تبديل تمام مواد به انرژى و انرژيهاى فعّال به صورت انرژى يکنواخت و مرده ـ حاصل شده باشد.
ولى به هر حال مفهوم اين سخن آن نيست که زمانى بوده که خداوند هيچ مخلوقى نداشته است و ذات فيّاض او بى فيض بوده است، بلکه به عکس مى توان گفت: خداوند هميشه مخلوقى داشته، امّا اين مخلوقات دائماً در تغيير و تبديل بوده اند و مجموع اين مخلوقات، وابسته به ذات پاک او بوده و يا به تعبيرى ديگر حدوث ذاتى داشته اند نه حدوث زمانى. زيرا براى مجموع، حدوث زمانى تصوّر نمى شود. و اين که در روايات آمده: «کانَ اللهُ ولا شَىْءَ مَعَهُ; خداوند هميشه بوده و چيزى با او نبوده است»(7) منظور آن است که با ذات پاکش همراه نبوده، بلکه مخلوق او بوده است.
***
نخستين مخلوق، آب بود:
آنچه از کلمات مولا اميرمؤمنان على(عليه السلام) در توضيح چگونگى پيدايش جهان استفاده مى شود، اين است که خداوند در آغاز، آب ـ يا به تعبير ديگر ـ مايعى همانند آب آفريد و آن را بر پشت تندبادى سوار کرد، اين تندباد مأمور بود آن مايع را کاملا حفظ کند و از پراکندگى آن جلوگيرى نمايد و در حدود و مرزهايش متوقّف سازد.
سپس تندباد ديگرى برانگيخت که کارش ايجاد امواج در آن مايع عظيم و گسترده بود و آن تندباد، امواج عظيم آب را عظيم تر ساخت و آن را مرتّباً در هم کوبيد، سپس موجها آن چنان اوج گرفتند که پشت سرهم به فضا پرتاب شدند و از آن آسمانهاى هفتگانه به وجود آمد.
ناگفته پيداست الفاظى همچون آب و باد و طوفان و مانند آن ـ در آن روزى که نه آبى بود و نه باد و طوفانى و نه حتّى روزى ـ کنايه از موجوداتى شبيه به آب و باد و هوايى که امروز ما مى بينيم مى باشد، چرا که واضعين لغات اين واژه ها را براى اين امور قرار داده اند و براى آنچه در آغاز جهان رخ داد هرگز واژه اى وضع نکردند.
با کمى دقّت مى توان آنچه را در کلام مولا(عليه السلام) آمده است، با آخرين فرضيّاتى که دانشمندان امروز گفته اند تفسير کرد، نمى گوييم به طور قطع منظور مولا اين است، بلکه مى گوييم به طور احتمال چنين تفسيرى را مى توان براى آن ذکر کرد.
توضيح اين که: آخرين فرضيّات امروز، درباره پيدايش جهان اين است که در آغاز، تمام عالم به صورت توده بسيار عظيمى از گاز فشرده بود که هم به مايع شبيه بود و هم نام «دخان» (دود) بر آن مى توان گذاشت، يا به تعبير ديگر در قسمتهاى بالاتر، دخان بود و هر چه به مرکز جهان نزديکتر مى شد فشرده تر و صورت مايع به خود مى گرفت.
آنچه اين توده فوق العاده عظيم را نگه مى داشت، همان نيروى جاذبه بود که در ميان تمام ذرّات عالم برقرار است، اين نيروى جاذبه بر اين گاز مايع گون مسلّط بود و آن را محکم به هم پيوسته و اجازه نمى داد از مرزهايش بيرون رود.
سپس اين توده عظيم حرکت دورانى دور خود را آغاز کرد (يا از آغاز به دور خود گردش داشت) در اين جا نيروى گريز از مرکز به وجود آمد.(8)
اين نيروى گريز از مرکز سبب شد توده هاى عظيمى از اين گاز فشرده به فضاى خالى پرتاب شوند و به تعبير «نهج البلاغة» امواج اين دريا را، به هر سو بفرستد و يا در تعبير ديگر کفهايى را که بر صفحه آن آشکار شده بود، بيرون فرستاد و آن را در هواى باز و جوّ وسيع بالا برد (همين تعبيرات در جمله هاى آينده اين خطبه آمده است) و از آن منظومه ها و کهکشانها و کرات کوچک و بزرگ عالم بالا ـ يا به تعبير «قرآن» و «نهج البلاغه» آسمانهاى هفتگانه ـ پديد آمد.
ما بى آن که اصرار داشته باشيم، تعبيرات فوق را بر اين نظريّات تطبيق کنيم، اين اندازه مى گوييم که در افق نظريه ها و فرضيّات علمى کنونى در مورد پيدايش آسمانها و منظومه ها و کهکشانها و کره زمين، جمله هايى که در کلام مولا آمده است، کاملا قابل درک است.
اکنون به تعبيرات دقيق و ظريفى که در کلام حضرت آمده است گوش فرا مى دهيم:
نخست مى فرمايد: «خداوند در آن فضاى عظيمى که قبلا آفريده بود آبى جارى ساخت، آبى متلاطم که امواج آن شديداً در حرکت بود» (فَاَجْرى فيها ماءً مُتَلاطِماً(9) تَيّارُهُ(10)).
«تلاطم» به معناى برخورد امواج به يکديگر و «تيّار» به معناى هر گونه موج است مخصوصاً امواجى که آب را به بيرون پرتاب مى کند.
آيا اين آب متلاطم و پرجوش و خروش همان گازهاى فشرده مايع گون نخستين نيست که ماده اوّليه جهان را طبق نظريّات دانشمندان امروز تشکيل مى دهد؟
سپس در تأکيد بيشترى در زمينه جوش و خروش و تلاطم اين آب مى فرمايد: «اين در حالى بود که امواج از اين درياى خروشان برمى خاست و بر يکديگر سوار مى شد» (مُتَراکِماً(11) زَخَارُهُ(12)).
سپس اضافه مى کند:«خداوند اين آب را بر پشت تندبادى شديد و طوفانى کوبنده سوار کرد» (حَمَلَهُ عَلى مَتْنِ الرّيحِ العاصِفَة(13) وَ الزَّعْزَعِ(14) القاصِفَة(15)).
«عاصف» به معناى کوبنده و شکننده و «زعزع» به معناى مضطرب و شديد و «قاصف» نيز به معناى شکننده است و همه اينها تأکيدهاى پى در پى براى بيان قدرت آن تندباد و شدّت و وسعت آن است.
«اين طوفان عظيم و وحشتناک مأمور بود امواج آب را حفظ و اجزاى آن را به هم پيوند دهد و آنها را در محدوده خود نگهدارد» (فَأمَرَها بِرَدِّهِ، وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ،(16) وَ قَرَنَها اِلى حَدِّه).
آيا اين طوفان عظيم و شديد اشاره به امواج جاذبه نيست که خداوند آن را بر تمام ذرّات عالم مادّه، مسلّط ساخته و سبب به هم پيوستگى اجزاى آن و مانع از پراکندگى ذرّات آن مى شود، همه را مهار مى کند و در محدوده خود نگه مى دارد؟ چه تعبيرى براى بيان امواج عظيم جاذبه در آن شرايط، بهتر از تندباد کوبنده و مهارکننده مى توان پيدا کرد.
«اينها همه در حالى بود که فضا در زير آن باز و گشوده و آب (آن گاز فشرده مايع گون) در بالاى آن در حرکت بود» (الهَواءُ مِنْ تَحْتِها فَتيق،(17) وَ الْماءُ مِنْ فَوْقِها دَفيق(18)).
«فتيق» از مادّه «فتق» به معناى باز است و «دفيق» از مادّه «دَفْق» به معناى حرکت سريع است.
آرى اين امواج خروشان به وسيله آن تندباد، محدود مى شد و از اين که از حدود خود تجاوز کند، باز داشته شده بود.
در اين جا اين سؤال پيش مى آيد که با وجود اين تندباد مهار کننده و بازدارنده، آن امواج خروشان در صفحه آب چگونه به وجود مى آمد، معمولا موج بر اثر حرکت بادها و طوفانهاست، با آن که در اين جا طوفان نقش بازدارنده داشت و امواج را مهار مى کرد پس چه عاملى سبب مى شد که امواج در حرکت باشد.
به نظر مى رسد که عامل پيدايش اين امواج چيزى در درون آنها بود که آب را به طور دائم به هم مى زد و متلاطم مى ساخت اين عامل چه بوده است، به طور دقيق براى ما روشن نيست ولى با نظريّات دانشمندان امروز، کاملا سازگار است. زيرا آنها مى گويند در درون گازهاى مايع گون نخستين، انفجارهاى هسته اى پى درپى، روى مى داد. همان انفجارهايى که هم اکنون نيز در دل خورشيد ما روى مى دهد. اين انفجارهاى عظيم آرامش اين گاز مايع گون را مرتّباً برهم مى زد و تلاطم گسترده اى در امواج خروشانش به وجود مى آمد.
براى تکميل اين فراز، بايد دنباله اش را در فراز بعد، پى گيرى کنيم و ترسيم دقيق پيدايش جهان را از ديدگاه مولا به دست آوريم.
***
نقش طوفانها در آغاز آفرينش
اين بخش از کلام مولا ـ همان گونه که قبلا اشاره شد ـ ادامه و تکميل بخش سابق است.
باز در اين جا نخست به سراغ فهم تعبيرات بسيار دقيق و عميقى که در کلام حضرت آمده است ـ بدون هيچ گونه پيشداورى ـ مى رويم، سپس درباره چگونگى انطباق آن بر نظرات دانشمندان امروز، در مسأله آفرينش جهان سخن مى گوييم.
مولا در اين بخش از کلامش، به چند مرحله اشاره مى فرمايد:
نخست اين که مى گويد: «خداوند سبحان باد و طوفان ديگرى ايجاد فرمود (که داراى چهار ويژگى بود که آن را از باد و طوفانهاى معمولى کره زمين ما جدا مى کند) بادى نازا بود» (ثُمَّ اَنْشَأ سُبْحانَهُ ريحاً اِعْتَقَمَ(19) مَهَبَّها(20)). نه ابرى بود که به هم پيوندش دهد و باران ببارد و نه گلى که آن را بارور سازد. «بادى که همراه و ملازم آب بود و از آن جدا نمى شد» (وَ اَدامَ مُرَبَّها(21)) بر خلاف بادهاى معمولى که دائمى نيست گاه مىوزد و گاه آرام مى گيرد.
«بادى که جريانش بسيار قوى و پرقدرت بود (با باد و طوفانهاى معمولى بسيار تفاوت داشت)» (وَ اَعْصَفَ(22) مَجريها).
«بادى که از نقطه هاى دور دست سرچشمه مى گرفت (نه همچون بادهاى معمولى که غالباً سرچشمه هايى نزديک به خود دارد)» (وَ اَبْعَدَ مَنْشأها).
در مرحله دوّم اشاره به مأموريّت اين باد مى کند، مى فرمايد: «به او فرمان داد که آن آب عميق و انباشته را پيوسته بر هم بکوبد» (فَاَمَرَها بِتَصْفيقِ(23) الْماءِ الزَّخارِ).
«و امواج آن اقيانوسها را به هر سو به حرکت درآورد» (وَ اَثارَةِ مَوْجِ الْبِحارِ).
«اين تندباد عظيم، آن آب را همچون مَشک سقّايان به هم زد» (فَمَخَضَتْهُ(24) مَخْضَ السِّقاءِ). «و آن را به شدّت به سوى فضا بالا برد» (وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها بِالْفَضاءِ).
«اين تندباد قسمتهاى نخست اين آب را بر آخرش مى ريخت و بخشهاى ساکن را به سوى قسمتهاى متحرّک مى برد» (تَرُدُّ أوَّلَهُ اِلى آخِرِهِ وَ ساجيَهُ(25) اِلى مائِرِه(26)).
در مرحله سوّم مى فرمايد: «آب ها بر روى هم متراکم شدند و بالا آمدند» (حَتّى عَبَّ عُبابُهُ(27)). «و قسمت هاى متراکم آب، کف هايى از خود به بيرون پرتاب کردند» (وَرَمى بِالزَّبَدِ رُکامُهُ(28)).
سرانجام در مرحله چهارم: «خداوند اين کفها را در فضاى وسيعِ بالا و جو گشاده و گسترده بالا برد» (فَرَفَعَهُ في هَواء مُنْفَتِق وَ جَوِّ مُنْفَهِق(29)).
«و از آن آسمانهاى هفتگانه را آفريد و منظم ساخت» (فَسَوّى مِنْهُ سَبْع سَماوات).
«اين در حالى بود که قسمتهاى پايين آن را همچون موج مهارشده اى قرار داد. و قسمتهاى بالا را همانند سقفى محفوظ و بلند، ساخت» (جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجاً مَکْفُوفاً(30) وَ عُلْياهُنَّ مَحْفُوظاً وَ سَمْکاً(31) مَرْفُوعاً).
«در حالى که هيچ ستونى که آن را نگاه دارد نبود و نه ميخ و طنابى که آن را به نظم و بند کشد» (بِغَيْرِ عَمَد(32) يَدْعَمُها(33) وَلا دِسار يَنْظِمُها(34)).
سرانجام پنجمين و آخرين مرحله فرا رسيد: «خداوند آسمانها را به زينت کواکب و نور ستارگان درخشنده بياراست» (ثُمَّ زَيَّنَها بِزينَةِ الْکَواکِبِ وَ ضياءِ الثَّواقِبِ(35)).
«و در آن چراغى روشن و نورافشان (خورشيد تابان) و ماهى روشنگر در مدارى متحرّک و سقفى گردان و صفحه اى جنبنده به حرکت درآورد» (وَ أجْرى فيها سِراجاً مُسْتَطيراً(36) وَ قَمَراً مُنيراً في فَلَک دائِر وَ سَقْف سائِر وَ رَقيم(37) مائِر).
***
نکته ها:
1ـ تطبيق اجمالى اين گفتار بر نظرات امروز
دانشمندان امروز درباره پيدايش جهان نظريّاتى دارند که از حدود فرضيه ها تجاوز نمى کند زيرا هيچ کس در ميلياردها سال قبل وجود نداشت تا چگونگى پيدايش جهان را مشاهده کند. ولى به هر حال قراينى در دست است که بعضى از اين فرضيّه ها را دقيقاً تأييد مى کند.
تعبيراتى که در کلام مولا آمده بر فرضيه هاى معروف، کاملا قابل انطباق است که در ذيل، از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد بى آن که بخواهيم ادّعا کنيم منظور مولا حتماً همينها بوده است.
همان گونه که در شرح و تفسير بحثهاى قبل آورديم، جهان در آغاز، توده فشرده اى از گازهاى متراکم بود که شباهت زيادى با مايعات داشت که هم تعبير «ماء» (آب) درباره آن صحيح بود و هم تعبير به «دخان» که در آيات قرآن آمده است.
آفريدگار جهان دو نيروى عظيم بر آن مسلّط ساخت که از آن در کلام بالا به عنوان دو باد تعبير شده است:
نيروى جاذبه که آن را در کنار هم نگه مى داشت و از متلاشى شدن حفظ مى کرد و نيروى دافعه که بر اثر گردش دورانى به دور خود و به وجود آمدن نيروى گريز از مرکز، آن را به سوى خارج مى کشاند و اين همان باد و طوفان شديد دوّم بود.
هرگاه بپذيريم گردشِ دورانىِ نخستينِ جهان، داراى نوسان بوده، گاه شديدتر و گاه ملايم تر مى شده، طبيعى است که امواج عظيم و سهمگينى در آن توده گاز مايع گون به وجود مى آمده، دائماً امواج به روى هم متراکم و سپس فرو مى ريخته است.
سرانجام قسمتهايى که سبک تر بودند و از وزن مخصوص کمترى برخوردار بودند ـ و از آن در کلام مولا تعبير به کف شده است ـ به فضاى بيرون پرتاب شدند. (فراموش نکنيد که «زَبَد» هم به کفهاى روى آب گفته مى شود و هم چربيها و کره هايى که به خاطر سبک بودن بر روى محتواى درون مشک ظاهر مى شود، اطلاق مى گردد).
بدينسان حرکت دورانى شدّت گرفت، بخشهاى عظيمى از اين توده بزرگ جدا شدند و به فضا پرتاب گشتند. آنها که شدّت بيشترى داشتند به نقاط بالاتر رفتند و آنها که شدّت کمترى داشتند در نقاط پايين تر قرار گرفتند.
ولى آنها که به نقاط دورتر رفتند، باز به خاطر نيروى جاذبه نتوانستند به کلى فرار کنند و به صورت سقف محفوظى درآمدند و بخشهاى پايين تر، امواج کم فشارترى بودند که از آن تعبير به موج مکفوف فرموده است.
آسمانهاى هفتگانه (که بعداً درباره آنها سخن خواهيم گفت) در اين فضاى وسيع ظاهر گشتند، بى آن که ستونى در ميان آنها ديده شود و ميخ و طنابى آنها را نگهدارى کند، تنها، تعادل نيروى جاذبه و دافعه بود که اينها را در جايگاه خود نگه مى داشت و در مدارشان به حرکت درمى آورد.
در آن زمان فضا پر از کرات کوچک و بزرگ بود و قطعات پراکنده اين امواج به خارج پرتاب شده، به طور تدريج، قطعات کوچک تر به حکم جاذبه به سوى کرات بزرگ تر کشيده شدند و فضا جاروب شد و ستارگان درخشيدن گرفتند و کواکب زينت بخش شدند، خورشيد نورافشانى کرد و ماه تابندگى را آغاز نمود و هر کدام در مدار خود به گردش درآمدند.
در بعضى از فرضيه ها درباره پيدايش جهان آمده است که عامل جدايى منظومه ها و کهکشانها و کرات آسمانى از توده نخستين، يک انفجار عظيم درونى بوده که عامل آن به طور دقيق براى هيچ کس مشخّص نيست. اين انفجار، بخشهاى عظيمى از توده گاز مايع گون نخستين را به فضاى اطراف پرتاب کرد و کرات و منظومه ها را تشکيل داد.
ممکن است تعبيرى که در کلام مولا(عليه السلام) آمده است که «تندباد و طوفان ديگرى وزيدن گرفت که سرچشمه آن نقطه دوردستى بود و آن آب را به شدّت به هم زد تا کفها بر آن آشکار شد» اشاره به همين انفجار عظيم که از اعماق مادّه نخستين سرچشمه گرفت، باشد.
ولى به هر حال همان گونه که در بالا گفته شد، هدف اين است که انطباق تعبيرات اين خطبه را با فرضيه هاى موجود درباره پيدايش جهان روشن سازيم، نه يک قضاوت و داورى قطعى در اين باره.
2ـ چگونگى پيدايش جهان
از مسائل بسيار پيچيده اى که دانشمندان و متفکّران با آن روبه رو هستند، مسأله چگونگى پيدايش اين جهان است. مسأله اى که به ميلياردها سال قبل باز مى گردد و شايد در انديشه هيچ انسانى نگنجد. به همين دليل دانشمندان بزرگ با تمام فرضيه هايى که در اين باره اظهار داشته اند و مطالعات طاقت فرسايى که به خاطر اين مسأله انجام داده اند، به جايى نرسيدند و همگى در برابر آن اظهار عجز مى کنند.
ولى روح کنجکاو بشر به او اجازه نمى دهد که خاموش بنشيند و در اين باره سخنى نگويد. در واقع زبان حال دانشمندان اين است که اگر چه ما از رسيدن به کنه اين موضوع عاجز و ناتوانيم، ولى مايل هستيم، شبحى از آن را در ذهن خود ترسيم کرده، روح تشنه و کنجکاو خود را کمى سيراب کنيم.
در آيات قرآن و روايات اسلامى نيز تنها اشارات فشرده اى نسبت به اين مسأله ديده مى شود که آن هم جز شبح نيمه روشنى در ذهن ترسيم نمى کند و طبيعت مسأله نيز چنين ايجاب مى کند.
به هر حال آنچه در اين خطبه شريفه درباره پيدايش جهان آمده است، هماهنگ است با آنچه در خطبه 211 مى خوانيم که مى فرمايد: «وَ کانَ مِنِ اقْتِدارِ جَبَرُوتِهِ وَ بَديعِ لَطائِفِ صَنْعَتِهِ اَنْ جَعَلَ مِنْ ماءِ الْبَحْرِ الزّاخِرِ الْمُتَراکِمِ الْمُتَقاصِفِ يَبَساً جامِداً ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ اَطْباقاً فَفَتَقَها سَبْعَ سَموات، بَعْدَ ارْتِتاقِها; از قدرت و جبروت و لطايف صنعت بديع خداوند اين بود که از آب درياى پر امواج و متراکم و متلاطم که از امواجش سخت به هم مى خوردند، موجود جامدى آفريد و سپس طبقاتى از آن خلق کرد و بعد از پيوستگى، آنها را از هم گشود و هفت آسمان را به وجود آورد».
در روايات اسلامى نيز بحث هاى فراوانى در اين زمينه ديده مى شود و غالب روايات با آنچه در اين خطبه نهج البلاغه آمده هماهنگ است با اين تفاوت که در بسيارى از آنها آمده است، نخست کفهايى بر روى آن آب پيدا شد و از آن کفها بخار يا دودى برخاست و آسمانها را به وجود آورد.(38)
ولى همان گونه که گفته شد اين تعبيرات منافاتى با هم ندارند. چرا که مادّه نخستين به احتمال قوى گاز فشرده مايع گونى بوده و تعبيراتى مانند آب و بخار و دخان (دود) در مورد مراحل مختلف آن صادق بوده است.
اين نکته نيز قابل توجّه است که تضادّى ميان رواياتى که مى گويد، اوّلين چيزى که خدا آفريد آب بود يا اين که نخستين چيزى که خداوند آفريد نور پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا عقل بوده است، وجود ندارد. زيرا بعضى از اين روايات ناظر به خلقت عالم مادّه و بعضى ناظر به خلقت عالم مجرّدات و ارواح است.
از آنچه در بالا گفته شد، روشن مى شود که هيچ منافاتى بين اين روايات و آنچه در آيه 11 سوره «فصلّت» در قرآن مجيد آمده که مى فرمايد: «ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخان; سپس به آسمانها پرداخت در حالى که دود بودند» نيز وجود ندارد.
3ـ فرضيه هاى موجود در عصر نزول قرآن درباره پيدايش جهان
از نکات جالب اين که در محيط نزول قرآن ـ يا به تعبير صحيح تر در عصرى که قرآن نازل شد ـ درباره پيدايش جهان دو نظريّه معروف وجود داشت: يکى نظريّه هيأت «بطلميوس» بود که حدود پانزده قرن بر محافل علمى جهان سايه افکنده بود و تا اواخر قرون وسطى نيز ادامه داشت. مطابق اين فرضيه زمين مرکز جهان بود و نُه فلک به دور آن گردش مى کردند.
افلاک همانند پوست پياز، شفاف، بلورين و بر روى هم بودند. ستارگان سيّار (عطارد، زهره، مريخ، مشترى و زحل) هر کدام در فلکى جاى داشتند و ماه و خورشيد نيز هر يک داراى فلکى بودند. علاوه بر اين هفت فلک، فلکى مربوط به ستارگان ثابت بود (منظور از ستارگان ثابت مجموعه هاى ستارگانى هستند که با هم طلوع و غروب دارند و جاى خود را در آسمان تغيير نمى دهند بر خلاف پنج ستاره اى که در آغاز نام برديم). بعد از فلک هشتم يعنى فلک ثوابت فلک اطلس بود، فلکى که هيچ ستاره نداشت و کار آن گرداندن مجموعه جهان بالا به دور زمين بود و نام ديگرش فلک الافلاک بود.
فرضيه ديگر، فرضيه عقول عَشَرَه بود که آن هم از فرضيّه «بطلميوس» که ناظر به جهان طبيعت بود کمک مى گرفت.
مطابق اين نظريّه که از سوى جمعى از فلاسفه يونان ابراز شده بود، خداوند در آغاز يک چيز بيشتر نيافريد و آن عقل اوّل بود (فرشته يا روح عظيم و مجردى که نامش را عقل اوّل گذاشتند). اين عقل دو چيز آفريد عقل دوّم و فلک نهم. سپس عقل دوّم، عقل سوّم و فلک هشتم را آفريد و به همين ترتيب ده عقل و نُه فلک آفريده شد و عقل دهم، موجودات اين عالم را به وجود آورد.
اين سلسله مراتب فرضى، در واقع هيچ دليلى نداشت همان گونه که فرضيّه «بطلميوس» نيز فاقد دليل کافى بود، ولى هر چه بود قرنهاى طولانى بر افکار حکومت کرد.
امّا قرآن و روايات اسلامى نه فرضيّه اوّل را پذيرفت و نه فرضيّه دوّم را، چرا که در آيات و روايات معروف ـ مخصوصاً در «نهج البلاغه» ـ اثرى از آن نمى يابيم و اين خود از شواهد عظمت و استقلال قرآن و اخبار اسلامى و سرچشمه گرفتن آنها از مبدأ وحى و نه از افکار بشرى است وگرنه به رنگ همانها درمى آمد.(39)
چگونگى پيدايش جهان هستى را در کلام «امير المؤمنان علي(عليه السلام)» که هماهنگ با بسيارى از روايات ديگر است، مشاهده کرديد.
آنچه در آيات قرآنى و روايات اسلامى به چشم مى خورد، مسأله آسمانهاى هفتگانه است، نه افلاک نُه گانه و نه عقول عشره و تفسير آسمانهاى هفتگانه در بحث آينده خواهد آمد.
ولى متأسّفانه جمعى از شارحان قديم نهج البلاغه ـ که تحت تأثير فرضيّه عقول عشره و نظريّه «بطلميوس» در پيدايش جهان واقع شده بودند ـ آن را به شرح نهج البلاغه کشانده و سعى داشته اند خطبه بالا را بر آن منطبق سازند، اصرارى که هيچ ضرورت و لزومى نداشت، چرا که هر دو، فرضيّه بودند، فرضيّه هايى که بطلان آنها امروز ثابت شده است.
مشاهدات علمى امروز و تجربيّات دانشمندان فلکى به روشنى ثابت کرده است، فلکى به آن معنا که «بطلميوس» مى پنداشت، وجود ندارد و ستارگان ثابت و سيّار که عدد آنها به مراتب بيش از آن است که قدما مى پنداشتند در فضاى خالى (سيّارات به دور خورشيد نه به دور زمين و ثوابت بر محورهاى ديگرى) دور مى زنند و زمين، نه تنها مرکز جهان نيست بلکه سيّاره کوچکى از سيّارات منظومه شمسى است که آن هم به نوبه خود منظومه کوچکى از ميليونها و ميلياردها منظومه جهان بالاست.
امّا طرفداران عقول عشره علاوه بر اين که يک پايه فرضيه خود را از هيأت «بطلميوس» گرفته اند ـ که بطلان آن امروز از مسلّمات است ـ پايه ديگر را بر بعضى از قواعد عقليّه، (قاعده «اَلْواحِدُ لا يَصْدُرُ مِنْهُ اِلاّ الْواحِدُ») که اين جا جاى شرح آن نيست، گذارده اند.
از آن جا که اين قاعده از نظر بسيارى از دانشمندان فاقد دليل کافى است، پايه ديگر آن نيز بى اعتبار خواهد شد.(40)
4ـ منظور از آسمانهاى هفتگانه چيست؟
نه تنها در خطبه مورد بحث و بعضى ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه (خطبه 211)، بلکه در متن قرآن مجيد نيز سخن از «سماوات سبع» (آسمانهاى هفتگانه) به ميان آمده است.(41)
در ميان دانشمندان قديم و جديد براى آسمانهاى هفتگانه تفسيرهاى گوناگونى ديده مى شود که اين جا، جاى بحث همه آنها نيست و از ميان آنها اين تفسير، صحيح تر به نظر مى رسد که منظور از آسمانهاى هفتگانه همان معناى واقعى کلمه است; آسمان به معناى مجموعه اى از ستارگان و کواکب عالم بالا و منظور از عدد هفت همان عدد معروف است نه عدد تکثير به معناى بسيار، منتها از آيات ديگر قرآن چنين برمى آيد که آنچه را ما از ستارگان ثابت و سيّار و کهکشانها مى بينيم همه مربوط به مجموعه آسمان اوّل است.
بنابراين در ماوراى اين مجموعه عظيم، شش مجموعه عظيم ديگر که شش آسمان را تشکيل مى دهد وجود دارد که از دسترس علم انسان تا کنون بيرون مانده است.
آيه ششم سوره «صافات» گواهى بر اين معناست: «اِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَة الْکواکِبِ; ما آسمان پايين را (يا آسمان نزديک را) با ستارگان زينت بخشيديم».
همين معنا در آيه 12 سوره «فصّلت» آمده است: «وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ; ما آسمان پايين تر را با چراغهاى ستارگان زينت بخشيديم».
و در آيه 5 سوره «ملک» مى خوانيم: «وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ». جالب اين که مرحوم «علامه مجلسي» نيز در بحارالانوار اين تفسير را به عنوان يک احتمال که به فکر او خطور کرده است يا به تعبير امروز برداشتى که از آيات و روايات داشته، ذکر نموده است.(42)
درست است که ابزارهاى علمى امروز، هنوز پرده از اين عوالم ششگانه برنداشته، ولى در واقع هيچ دليلى بر نفى آن از نظر علوم روز نيز وجود ندارد و شايد در آينده راز اين معمّا گشوده شود، بلکه از کشفيّات بعضى از دانشمندان فلکى چنين برمى آيد که شبح هايى از دور درباره وجود عوالم ديگر به چشم مى خورد مثلا در بعضى از مجلّه هاى فضايى از قول رصدخانه معروف «پالومار» چنين آمده است: با دوربين رصدخانه «پالومار» ميليونها کهکشان جديد کشف شده که بعضى از آنها هزار ميليون سال نورى با ما فاصله دارد.
ولى بعد از فاصله هزار ميليون سال نورى فضاى عظيم و مهيب و تاريکى به چشم مى خورد که هيچ چيز در آن ديده نمى شود. امّا بدون ترديد در آن فضاى مهيب و تاريک صدها ميليون کهکشان وجود دارد که دنيايى که در سمت ماست با جاذبه آن کهکشانها نگهدارى مى شود. تمام دنياى عظيمى که به نظر ما مى رسد و داراى صدها هزار ميليون کهکشان است جز ذرّه کوچک و بى مقدار، از يک دنياى عظيمتر نيست و هنوز اطمينان نداريم که در فراسوى آن دنياى دوّم دنياى ديگرى نباشد.(43)
بنابراين عوالمى که براى بشر تا کنون کشف شده، با تمام عظمت خيره کننده و حيرت آورى که دارد، گوشه کوچکى از اين عالم بزرگ است و چه بسا عوالم ششگانه ديگر در آينده نيز بر انسانها روشن شود.
5ـ چگونگى آگاهى امام(عليه السلام) از اين امور
قابل توجّه اين که اميرمؤمنان على(عليه السلام) تعبيراتى را که در بالا، درباره پيدايش جهان هستى دارد، هرگز به صورت يک فرضيّه و احتمال نيست. بلکه با قاطعيّت، همانند کسى که حاضر و ناظر بوده، از آن سخن مى گويد و اين دليل بر آن است که او علم خود را از خزانه غيب الهى يا از تعليمات پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ که آن نيز از مبدأ وحى سرچشمه مى گرفت ـ دريافت داشته و به گفته «ابن ابى الحديد» اينها نشان مى دهد که على(عليه السلام) همه علوم را داشته و اين معنا از فضايل و مناقب او بعيد نيست.(44) چگونه چنين نباشد در حالى که در جاى ديگر خودش مى فرمايد: «اَنَا بِطُرُقِ السَّماءِ اَعْلَمُ مِنّى بِطُرُقِ الاَرْضِ; من به راه هاى آسمان، از راه هاى زمين داناترم».(45)
****
پی نوشت:
1. «فَتْق» (بر وزن مشق) در اصل به معناى گشودن و فاصله ميان دو چيز است ضدّ «رَتق» (چنانکه راغب در «مفردات» گفته است). و به صبح «فتيق» مى گويند، چون افق را مى شکافد و ظاهر مى شود و به گفته «لسان العرب» به افراد فصيح و سخنور «فتيق اللّسان» مى گويند زيرا زبان گشاده اى دارند.
2. «اجواء» جمع «جوّ» ـ به گفته «مفردات» و «لسان العرب» ـ به معناى هوا و فضايى است که ميان زمين و آسمان قرار دارد.
3. «شقّ» به معناى شکاف در چيزى است و از همين رو به اختلافاتى که در ميان جمعيّت واقع مى شود و آنها را از هم جدا مى سازد، شقاق مى گويند.
4. «أرجاء» جمع «رجا» (بدون همزه) به گفته «مقاييس اللغة» به معناى اطراف چاه يا اطراف هر چيزى است و هنگامى که «رجاء» (با همزه) گفته شود به معناى اميد است. بعضى مانند نويسنده «التحقيق» معتقدند معناى اصلى، همان چيزى است که اميد وقوع آن در جوانب و اطراف مى رود و به اين گونه جوانب و اطرافى که مورد اميد است «رجا» (بدون همزه) اطلاق مى شود.
5. «سکائک» جمع «سُکاکه» (بر وزن خلاصه) به گفته «لسان العرب» به معناى هوا و فضايى است که در ميان آسمان و زمين قرار گرفته است و به گفته «ابن ابى الحديد» قسمت هاى بالاى فضاست.
6. «هواء» در اصل به معناى خالى بودن و سقوط کردن است و لذا به هر چيز خالى، هوا مى گويند، از جمله به فضاى ميان زمين و آسمان. و اين که به تمايلات شهوانىِ نفس «هوى» گفته مى شود به خاطر آن است که در دنيا و آخرت مايه سقوط انسان است (مَقاييس اللغة، مفردات راغب، لسان العرب).
به نظر مى رسد استعمال وسيع اين واژه در گاز نامرئى مرکّب از «اکسيژن» و «ازت» که اطراف ما را پر کرده يک استعمال جديد است، که تناسب با معناى اصلى نيز دارد. چون نوعى جاى خالى به نظر مى رسد (هر چند در بعضى از روايات به اين معنا نيز آمده است).
7. توحيد صدوق، صفحه 66. شبيه به همين مضمون در صفحات 145 و 226 نيز آمده است.
8. هر چيزى که دور خود گردش کند، تحت نيروى مرموزى مايل به فرار از آن مرکز مى شود، درست همانند آتش گردانى که با دست خود مى چرخانيم که اگر ناگهان رهايش کنيم به نقطه دوردستى پرتاب مى شود، اين همان نيروى گريز از مرکز است و هر قدر شديدتر باشد پرتاب به خارج شديدتر مى شود.
9. «متلاطم» در اصل از مادّه «لطم» (بر وزن ختم) به معناى با کف دست به صورت زدن است، سپس به معناى برخورد امواج به يکديگر به کار رفته است.
10. «تيّار» در اصل به معناى امواجى از درياست که آب را به بيرون پرتاب مى کند. بعضى آن را به هر گونه موج اطلاق کرده اند (مقاييس اللغة و لسان العرب).
11. «متراکم» از مادّه «رَکْم» (بر وزن رزم) به معناى انباشته شدن چيزى است و افکندن بعضى از آن بر بعضى ديگر و در مورد ابرها، شنها، آبها و حتّى انسانهاى انبوه و فشرده اى که يکجا جمع مى شوند، اطلاق مى شود. (مفردات، لسان العرب و مقاييس اللغة).
12. «زخّار» از مادّه «زَخْر» و «زخور» در اصل به معناى بلند شدن است و به پر شدن دريا و برآمدن آنها نيز اطلاق مى شود. (لسان العرب و مقاييس اللغة).
13. «عاصفة» از مادّه «عَصْف» (بر وزن عصر) در اصل به معناى سبکى و سرعت است از اين رو به پوسته هاى حبوبات و قطعات شکسته کاه که به سرعت پراکنده مى شود، عصف گفته مى شود و «عاصف» و «مُعْصِف» به چيزى مى گويند که اشيا را درهم مى شکند و مى کوبد و نرم مى کند (مفردات، لسان العرب و مقاييس اللغة).
14. «زَعْزَع» (بر وزن زمزم) در اصل به معناى حرکت و اضطراب و اهتزاز است و به معناى «شديد» نيز به کار مى رود (مقاييس اللغة و لسان العرب).
15. «قاصفة» از مادّه «قَصْف» (بر وزن حذف) در اصل به معناى شکستن چيزى است، از اين رو به طوفانهاى سخت که کشتيها را در دريا مى شکند و همچنين رعد و برق هاى شديد و شکننده، «قاصف» گفته مى شود (مفردات، لسان العرب و مقاييس اللغة).
16. «شَدّ» (بر وزن مدّ) در اصل به معناى قوّت و قدرت چيزى است و از اين رو به افراد قوى (مخصوصاً قوى در جنگ) شديد گفته مى شود. اين واژه در مورد بستن گره محکم و صلابت ـ خواه در بدن باشد يا در نيروهاى باطنى و روحى و يا در مصيبت و عذاب ـ نيز به کار مى رود (لسان العرب، مفردات و مقاييس اللغة).
17. «فتيق» از مادّه «فَتْق» است که در فراز قبل معنا شد.
18. «دفيق» از مادّه «دَفْق» (بر وزن دفن) در اصل به معناى راندن چيزى به سوى جلو مى باشد و به معناى سرعت نيز به کار مى رود. شتر سريع را «ادفق» مى گويند.
19. «اعتقم» از مادّه «عُقْم» (بر وزن قفل) به معناى خشکى مانع از قبول اثر است و «عقيم» به زنى گفته مى شود که نازاست و نطفه مرد را نمى پذيرد و به معناى ضيق و تنگى نيز آمده است (مفردات، لسان العرب و مقايسس اللغة).
20. «مَهَبّ» از مادّه «هُبوب» (بر وزن سجود) به معناى بيدار شدن و به حرکت درآمدن شمشير و به طور کلّى، به هيجان درآمدن است از اين رو بر وزش باد هم اطلاق مى شود.
21. «مُرَبّ» از کلمه «ربّ» است که در اصل به معناى تربيت مى باشد و به شخص مربّى و مالک و خالق نيز ربّ اطلاق مى شود (مصدرى است که معناى فاعلى دارد) و هرگاه از باب «افعال» (إرباب) بيايد به معناى استمرار و ملازمت است (زيرا تربيت بدون استمرار، امکان پذير نيست). بنابراين «مربّ» که مصدر ميمى است به معناى دوام و بقاست.
22. «أعْصَفَ» از مادّه «عصف» (بر وزن عصر) چنان که گفتيم به معناى سرعت و حرکت و شدّت است.
23. «تصفيق» از مادّه «صَفْق» (بر وزن سقف) به معناى زدن چيزى بر چيز ديگر است به طورى که صدايى از آن برخيزد، از اين رو به کف زدن تصفيق مى گويند و در اين جا به معناى تکان دادن و کوبيدن آبها بر يکديگر است (لسان العرب، مقاييس الغة، شرح عبده).
24. «مَخَضَ» از مادّه «مَخْض» (بر وزن قرض) در اصل به معناى حرکت دادن و تکان دادن مايعات در ظروف آنهاست و لذا هنگامى که ماست را در مشک تکان مى دهند تا کره از آن جدا شود اين تعبير به کار مى رود.
25. «ساجى» از مادّه «سَجْو» (بر وزن سهو) به معناى سکون و آرامش است.
26. «مائر» از مادّه «مَوْر» (بر وزن فور) در اصل به معناى جريان سريع است اين واژه بر «جادّه» نيز اطلاق مى شود چرا که مردم در آن در حرکت و رفت و آمدند.
27. «عُباب» از مادّه «عَبّ» به معناى نوشيدن آب به سرعت و بدون وقفه است و به همين جهت به آب فراوان و باران زياد و سيل عظيم «عباب» گفته مى شود و در اين جا به معناى متراکم شدن آبها بر روى يکديگر است.
28. «رُکام» به معناى متراکم است که قبلا به آن اشاره شد.
29. «مُنْفَهِق» از مادّه «فَهْق» (بر وزن فرق) به معناى گستردگى و وسعت است و از اين رو قسمت گسترده درّه و ظرف پر آب را «منفهق» گويند.
30. «مکفوف» از مادّه «کفّ» (بر وزن سدّ) به معناى قبض و انقباض و جمع کردن چيزى است. به قسمت پايين دست «کفّ» گفته مى شود زيرا به وسيله آن قبض و انقباض صورت مى گيرد و به نابينا «مکفوف» مى گويند چون چشم او منقبض و بسته است.
31. «سَمْک» در اصل به معناى بلندى و ارتفاع است و به سقف خانه «سمک» مى گويند چون مرتفع است.
32. «عمد» (بر وزن سبد) و «عُمُد» (بر وزن شتر) هر دو جمع «عمود» به معناى ستون است.
33. «يَدْعَمُ» از مادّه «دَعْم» (بر وزن فهم) به معناى برپا نگه داشتن چيزى است و «دِعام» و «دِعامة» به معناى چوبهايى است که به وسيله آن داربست را برپا مى دارند و به هر چيز و شخص برپا دارنده نيز اطلاق مى شود.
34. «دسار» به معناى ميخ و همچنين به معناى ريسمانى است که چيزى را با آن محکم مى بندند.
35. «ثواقب» از مادّه «ثَقْب» (بر وزن سقف) به معناى سوراخ کردن، پاره نمودن و نفوذ در چيزى است و به ستارگان درخشان از اين جهت «ثواقب» گفته مى شود که گويى نورشان چشم را سوراخ کرده و در آن نفوذ مى کند و يا اين که نور آنها از آسمان گذشته و به ما مى رسد.
36. «مستطير» از مادّه «طَيْر» در اصل به معناى سبک بودن چيزى در هواست سپس به معناى هر چيز سريع و همچنين پرندگان آمده است و «مستطير» به معناى پراکنده و گسترده است. اين واژه به طلوع صبح هنگامى که نور آن در افق پخش مى شود نيز اطلاق مى گردد.
37. «رقيم» از مادّه «رَقْم» (بر وزن رزم) در اصل به معناى خط و کتابت است و رقيم به معناى کتاب آمده است. به صفحه آسمان به خاطر اين که همچون صفحه کتابى است که با نقوش ستارگان پر شده نيز رقيم گفته مى شود (مقاييس اللغة، مفردات و لسان العرب).
38. براى آگاهى بيشتر از اين روايات مى توانيد به جلدهاى 3، 10 و 57 بحارالانوار (چاپ بيروت) مراجعه نماييد. بيشتر اين احاديث در جلد 57 مى باشد.
39. بلکه بعضى از آيات قرآن اشاره به حرکت زمين دارد، مانند آيه 88 سوره «نمل»: وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُهاجامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللهِ الَّذى اَتْقَنَ کُلَّ شَيء و آيه 25 سوره «مرسلات» اَلَمْ نَجْعَلِ الاَرْضَ کِفاتاً (بنابر بعضى از تفاسير) و بعضى دلالت بر شناور بودن خورشيد و ماه در فضاى عالم بالا مى کند، مانند: آيه 40 سوره «يس»: لا الشَّمْسُ يَنْبَغي لَها اَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلّ فى فَلَک يَسْبَحُونَ. (براى شرح بيشتر به تفسير نمونه مراجعه کنيد)
40. مرحوم «خواجه نصيرالدين طوسى» در «تجريد الاعتقاد» اشاره به دلايل پنج گانه فرضيّه عقول عشره کرده و همه را نادرست مى شمرد و در يک عبارت کوتاه مى گويد: «وَ اَدِلَّةُ وُجُودِهِ مَدْخُولَة» ـ براى توضيح بيشتر، به کلام خواجه و کلام علاّمه حلّى در شرح آن مراجعه فرماييد.
41. جالب اين که در هفت آيه از قرآن، اشاره به «سماوات سبع» شده است. (بقره، آيه 29، اسراء 44، مؤمنون 86، فصلّت 12، طلاق 12، ملک 3 و نوح 15) در بعضى از آيات نيز با تعبيرات ديگرى به آن اشاره شده است.
42. بحارالانوار، ج 55، ص 78.
43. مجله فضا، شماره 56، فروردين سال 1351.
44. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 80.
45. نهج البلاغه، خطبه 189.
«ثم انشا سبحانه فتق الاجواء و شق الارجاء و سكائك الهواء». (سپس خداوند سبحان جوها را از هم شكافت و جوانب و ارتفاعات فضا را باز نمود).
فضاها باز ميشود:
اين مسئله كه جهان از نظر كشش و امتداد طولي و عرضي متناهي است يا بينهايت، افكار همهي فلاسفه و جهانبينان قديم و جديد و شرق و غرب را به طور جدي اشغال نموده است. چند نظريهي مشهور در اين مسئله به قرار زير است:
1- جهاني كه ما در آن زندگي ميكنيم، حادث است و امتداد آن بينهايت نيست، و چنانكه جهان آغازي دارد، پاياني هم دارا ميباشد. و از نظر موجوديت (امتداد عرضي) هم بينهايت نيست، اگرچه تصور ساحل و مرز براي آن دشوار است. اديان و فلاسفه و دانشمندان فراواني اين نظريه را پذيرفته و دلايلي براي آن ارائه كردهاند.
2- جهان از نظر كشش و امتداد طولي و عرضي بينهايت است، يعني هم ازلي و ابدي است و هم موجوديت آن بينهايت است.
3- جهان از نظر حركت و تعاقب رويدادها حادث و با مشيت خداوندي به وجود آمده است، ولي مبادي بنيادين جهان مانند هيولي ازلي است و حادث نميباشد.
4- گروهي دربارهي اين مسئله در حيرت فرو رفتهاند و ميگويند:
ما ز آغاز و انجام جهان بيخبريم اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است
عمدهي آنچه كه موجب اعتقاد به بينهايت مطلق بودن جهان است، موضوع نديدن آغاز و انجام و مرزهاي محدود كنندهي آن است، و الا تاكنون دليل علمي روشني بر اين اعتقاد بيان نشده است. در دوران معاصر پيگيري جدي و علمي براي پيدا كردن آغاز انفجار كهكشانها از يك طرف، و اعتقاد به انحناء فضاي پيرامون كهكشانها ازلي و ابدي بودن و بينهايت بودن موجوديت جهان را با اشكال سختي روبرو ساخته است.
نظريات متعددي از طرف دانشمندان دربارهي آغاز انفجار تاكنون ابراز شده است و يكي از نظريههاي تازهاي كه اكنون ذهن بعضي از اساتيد ستارهشناسي را به خود جلب كرده است: چهارده ميليارد سال است من خود اين رقم را در رصدگاه برلين از استاد مربوط كه توضيحي در جريان ستارگان ميداد، (در سال گذشته) شنيدم و به مترجم محترم گفتم به ايشان بگوييد: دانشمندان مربوط اين رقم را چند سال پيش نوشته بودند، آيا تغييري در آن پيدا نشده است؟ ايشان پاسخ دادند: نه، براي تاريخ آغاز انفجار كهكشانها، همين نظريه تاكنون به قوت خود باقي است. پيير روسو مينويسد كه: نظريهي نسبي نشان داد كه نظري كه اجداد ما به آن علاقه داشتند، يعني موضوع جهان نامحدود خيالي بيش نبوده است. در اين ايام حتي جهان را خيلي كوچكتر از آنچه ده سال پيش از اين تصور ميكردند ميدانند، زيرا كشف مسئلهي جذب نور به وسيلهي ذرات و اتمهايي كه در فضا سرگردان ميباشند نشان داده است كه فواصل عظيم و خارق العادهي ستارگان به احتمال قوي اغراقآميز است.
مفهوم جهان ازلي و ابدي نيز به جايي رانده شده است كه بازگشت ندارد. تئوري ابهلومتر به آنهايي كه قصد فرار از اصل كارنو را داشتند، آخرين ضربت را وارد كرد: نه فقط جهان عظيم ستارگان ازلي نيست، بلكه جوانتر از آن به نظر ميرسد كه تكامل ستارگان در داخل آن، امكانپذير باشد.
چگونگي آغاز طبيعت و جريان آن آغاز طبيعت در توصيفي كه اميرالمومنين عليهالسلام مينمايد، داراي رويدادهاي زيراست:
خداوند سبحان نخست موضوع بنيادين جو فضا و هوا را به وجود آورده آن را از هم ميشكافد. حقيقت اين موضوع در اين خطبه توضيح داده نشده است. ولي به احتمال قوي اين موضوع همان مادهي گازي است كه در دو آيه از قرآن با كلمهي دخان (دود) آمده است: 1- «ثم استوي الي السماء و هي دخان». (سپس خداوند متعال آسمان را مورد مشيت خود قرار داد در حاليكه آسمان دود بود). 2- «فارتقب يوم تاتي السماء بدخان مبين». (در انتظار روزي باش كه آسمان دود آشكاري برميآيد).
اين موضوع در نظريات جديد علمي ديده ميشود: چون اكنون در رشتهي متوالي زمان به عقب برميگرديم و كيفيت گسترش تدريجي جهان را به صورت قهقرايي درنظر بگيريم، ناچار به اين نتيجه ميرسيم كه در زمانهاي بسيار بسيار دور، پيش از آنكه كهكشانها و حتي ستارگان مجزا از يكديگر به وجود آمده باشد، هم چگالي (تكاتف) و هم درجهي حرارت گاز ابتدايي كه جهان را پر ميكرده، بايستي بياندازه زايد بوده باشد تنها بر اثر گسترش بوده است كه چگالي و درجهي حرارت آن اندازه پايين آمده كه تشكيل اجرام فلكي جدا از يكديكر امكانپذير شده است. نكتهي بسيار مهمي كه در دو آيه وجود دارد، اينست كه هم آغاز خلقت اصول طبيعت را پديدهاي گازي معرفي ميكند و هم پايان آن را. در آيهاي از قرآن موضوع شكافتن بنيادين جو و فضا و هوا و گسترش آن چنين آمده است: «اولم ير الذين كفروا ان السماوات والارض كانتار تقاففتقناهما». (آيا آنانكه كفر ورزيدند نديدهاند كه آسمانها و زمين بسته و يكپارچه بود و ما آنها را از هم باز كرديم).
از اين آيات و جملهي اميرالمومنين عليهالسلام معلوم ميشود كه كشش و گسترش هندسي فضا، خلاء مطلق نيست. اما اينكه جايگاه فضائي اين كشش و گسترش چيست؟ سئوالي است كه از مختصات ذهني بشري بروز ميكند كه هيچ موضوع تجسم يافته را نميتواند بدون جايگاه فضائي تصور نمايد، چنانكه نميتواند رويدادي را بدون امتداد زماني تعقل نمايد. در صورتي كه زمان آن امتداد ذهني است كه محصول تعاقب حوادث است و گسترش هندسي انتزاعي از تعين و تجسم مواد و رويدادها. و چون كلمهي سماء در مسئلهي آفرينش در چند معني به كار رفته است: معناي يكم- موضوع بنيادين جو و فضا. معناي دوم- مطلق مافوق زمين. معناي سوم- مجموعهي كيهان. معناي چهارم- طبقات قرار گرفته بر بالاي يكديگر. لذا بايستي در مسئلهي خلقت اين معاني مختلف مخلوط نشوند. آنچه كه در اين مورد فوقالعاده مهم است، اينست كه گسترش فضا به هر معني كه درنظر گرفته شود، پيش از آفرينش آسمانها و زمين بوده است.
***
«فاجري فيها ماء متلاطما تياره متراكما زخاره حمله علي متن الريح العاصفه و الزعزع القاصفه» (آب انبوه و پر موج و خروشان را كه بر پشت باد تندوز و پر قدرتي قرار داده بود، در لابلاي فضاي باز شده به جريان انداخت).
با نظر به خواص و روابطي كه دربارهي آب در اين خطبه ديده ميشود، مانند كف كردن و تحول آن كف به مواد عناصر كيهاني، بدون ترديد مقصود از آب، آن مايع محسوس كه ميبينيم، نيست، بلكه يك مادهي مايعي است كه استعداد تحول به مواد آسماني و زميني داشته است. يك نظريهي مشهور دربارهي اصل عناصر در دوران ما، عنصر هيدروژن است كه گفته ميشود، تشكل همهي ناصر ديگر از آن است. آيا ميتوان آن مايع را كه آب ناميده شده است، با هيدروژن كه يكي از دو عنصر آب است، تفسير نمود؟ بعضي از دانشمندان اين تفسير را پذيرفتهاند و به هر حال از مفاهيمي كه در جملهي اميرالمومنين عليهالسلام آمده است، چنين استفاده ميشود، كه اين آب، انبوه و پر موج بوده است. خداوند سبحان اين ماده را بر پشت باد بسيار تندوز و پر قدرتي قرار داده است.
***
«فامرها برده و سلطها علي شده و قرنها الي حده الهواء من تحتها فتيق و الماء من فوقها دفيق» (با اين باد تندوز آب را از جريان طبيعيش بازداشت و آنگاه باد نيرومند را بر آب مسلط كرد و آب را در بر آن قرار داد، فضا در زير باد پر قدرت باز و آب در روي باد، جهنده و جنبان).
جملهي فوق دلالت روشن دارد به اينكه ماده بنيادين خلقت كه آب ناميده شده است حالت ميعان يا انعطاف داشته است كه به وسيلهي باد تندوز و پر قدرت از جريان طبيعيش بازداشته شده است. و ضمنا آن باد توانسته است مادهي مزبور را در بر خود بگيرد. فضاي زير باد باز و مادهي خلقت در روي آن باد در حال حركت و تلاطم بوده است. سپس چنانكه جملات بعدي بيان ميكند: خداوند سبحان باد ديگري ميآفريند كه هيچ خاصيت و معلول ديگري جز ارتباط عامل تحريك براي همان مادهي بنيادين نداشته است. وزش اين باد چنان بود كه در هواي آزاد صورت بگيرد، يعني چنان نفوذ در آن مادهي بنيادين داشته كه هيچ يك از اجزاي آن، مانع وزيدن باد نبوده است. و ابعد منشاها (و منبع آن باد را دور از مجراي طبيعي قرار داد). در توصيف باد محرك مادهي بنيادين، دو موضوع مهم گوشزد شده است كه فوق قوانين طبيعي آب است:
موضوع يكم- هيچ خاصيتي جز تحريك آن ماده نداشته است.
موضوع دوم- نفوذ باد چنان بوده كه گويي در فضاي بيمانع به حركت درآمده است. روي اين دو وضع غير طبيعي نداشته است، اين مسئله روشن ميشود كه منبع و اصل آن باد سابقهي طبيعي نداشته و مانند خود همان ماده بيسابقهي پيشين به وجود آمده است.
***
«حتي عبّ عبابه و رمي بالزبد ركامه فرفعه في هواء منفتق و جو منفهق فسوي منه سبع سماوات جعل سفلاهن موجا مكفوفا و علياهن سقفا محفوظا. و سمكا مرفوعا بغير عمد يدعمها ولادسار ينظمها» (در اين هنگام انبوه متراكمي از آب سر به بالا كشيد و كف برآورد، خداوند سبحان آن كف را در فضايي باز و تهي بالا برد و آسمانهاي هفتگانه را بساخت. پايينترين آسمانها را از موجي مستقر بنا نهاد كه حركتي به اين سو و آن سو ندارد و بالاترين آسمانها را سقفي محفوظ در مرتفعترين فضا قرار داد، بي ستوني كه آن را برپا دارد و بدن ميخ و طنابي كه آنها را به هم بپيوندد).
مادهي بنيادين خلقت پس از تحرك و تموج بسيار تند كف برميآورد و در فضايي باز سر ميكشد. آسمانهاي هفتگانه از آن كف به وجود ميآيد. آب مادهي بنيادين خلقت از جملات اميرالمومنين عليهالسلام در اين خطبه روشن ميشود كه مادهي بنيادين خلقت آب بوده است و چنانكه اشاره كرديم اين ماده همين آب معمولي در طبيعت كه تفاعل يافتهي دو عنصر اكسيژن و هيدروژن است نميباشد در اين مبحث سه مسئله بايستي مورد دقت قرار بگيرد:
مسئلهي يكم- معناي آب در آيهاي كه ميگويد: «و جعلنا من الماء كل شيء حي». (ما هر چيز زنده را از آب آفريديم). همين مادهي مايع معمولي است كه اساسيترين مادهي حيات است، حتي بعضي از صاحبنظران علوم زيست شناسسي معتقدند كه نود و هشت درصد حيات آب است، دو درصد عناصر ديگر. بنابراين مادهي بنيادين خلقت با توضيحي كه دربارهي آن داديم، شامل حيات نميباشد، مگر به يك معناي عمومي كه بگوئيم خود عناصر تشكيل دهندهي آب، يكي از صور آن مادهي بنيادين است.
مسئلهي دوم- گروهي معتقدند كه تورات بوده است كه براي نخستين بار مادهي بنيادين خلقت را آب معرفي كرده است، ولي جملات تورات در اين باره صريح نيست. جملات چنين است: خدا در آغاز آسمانها و زمين را آفريد و زمين خراب و خالي بود و روي آب متراكم ظلمتي بود و روح خداوندي در روي آبها در حركت بود … از اين جملات به هيچ وجه نميتوان فهميد كه آب اصل مواد زمين و آسمانها بوده است، بلكه ظاهر جملات اينست كه آفرينش آسمانها و زمين و آب متراكم با هم بوده است. لذا مقدم داشتن آب بر ساير مواد آفرينش از تورات استنباط نميشود و اين اشتباهي است كه بعضي از تاريخ نويسان فلسفه مرتكب شدهاند، ولي آنچه كه به تالس ملطي نسبت دادهاند كه مادهي بنيادين خلقت را آب ميدانسته است، از نظر ماخذ صحيح است، زيرا نظريهي مزبور را همهي تاريخ نويسان فلسفه از گذشتگان و معاصرين به تالس نسبت دادهاند.
مسئلهی سوم- اگر بگوئيم: چون تالس ملطي در كنار بندر زندگي ميكرد و هر روز و شب آب در مقابل ديدگان او بود، لذا نظريهي مزبور را دربارهي خلقت انتخاب كرده است، يك ذوق پردازي است، بلكه با توجه به اختلاف نظر ساير متفكراني كه در بندرها زندگي كرده و آب را مادهي بنيادين خلقت ندانستهاند، مطلب فوق خلاف مشاهدات حسي ميباشد. اينكه چگونگي محيط طبيعي و اصول و قوانين اجتماعي حاكم تا چه اندازه ميتواند در افكار انديشمندان موثر باشد، مسئلهاي است كه در مباحث آينده مطرح خواهيم كرد.
هفت آسمان:
ميدانيم كه در گذشته گروهي از دانشمندان اسلامي كوشش داشتند موضوع هفت آسمان را با هيئت بطلميوس تطبيق كنند و در اين تطبيق در مشاجرات و گفتگوهاي بي سر و ته غوطه ور ميگشتند. در صورتي كه نه تنها چنين جبر و ضرورتي وجود نداشت، بلكه با نظر به ساير آيات قرآني تقليد از هيئت مزبور كاملا نابجا بوده است. از آن جمله دربارهي زمين آيهي 88 از سورهي نمل است: و تري الجبال تحسبها جامده و هي تمر مر الحساب. (و تو كوهها را ميبيني و گمان ميكني كه آنها راكد و متوقفند در حالي كه مانند ابر در گذرند). و آيهي 25 از سورهي المرسلات: «الم نجعل الارض كفاتا». (آيا ما زمين را در حركت سريع قرار نداديم).
توضيح- در كتب لغت چنين آمده است: «كفت كفتا و كفاتا و كفيتا و كفتانا الطائر و غيره اسرع في الطيران». (مادهي مزبور با مصدرهايي كه ذكر شد به معناي سرعت در حركت و طيران است). همچنين موقعيت زمين در فضا به طوري كه مولوي مطرح ميكند، در مقابل هيئت قديم كاملا تازگي دارد. اين ابيات در مبحث بعدي مطرح ميشود. همچنين دربارهي آسمانها منطق قرآن غير از هيئت بطلميوس است. آيا اين آيه: «و السماء بنيناها بايد و انا لموسعون». (ما آسمان را با قدرت خود آفريديم و ما آن را گسترش ميدهيم) الذاريات آيهي 47 با هيئت ماقبل اسلام سازگار است؟! و به طور كلي اگر بعضي از علماي اسلامي در مسائل مربوط به زمين و آسمان از بطلميوس پيروي كردهاند، به هيچ وجه بيان كنندهي ايدهي اسلام دربارهي آن هيئت نميباشد. موضوع آسمانهاي هفتگانه كه بنا به آيات ديگر كه همهي ستارگان را در آسمان پائين معرفي ميكند، از نظر علمي مردود نيست: «انا زينا السماء الدنيا بزينه الكواكب». (ما آسمان پائين را با زينت ستارگان آراستيم) (الصافات آيهي 6). زيرا هنوز دانش بشري از قلمرو كهكشانها تجاوز ننموده است، تا روشن شود كه وضع ماوراي ستارگان چيست.
***
«بغير عمد يدعمها و لا دسار ينظمها» (بدون ستوني كه آنها را برپا دارد و بدون ميخ و طنابي كه آنها را به هم بپيوندد). گفته شده است اين جمله ميتواند آيهي: «الله الذي رفع السماوات بغير عمد ترونها». (خداوندي كه آسمانها را بدون ستوني كه ببيند برافراشته است) را تفسير نمايد. به توضيح اينكه بعضي از مفسرين گفتهاند: جملهي ترونها صفت كلمهي عمد است. در اين صورت معناي آيه چنين ميشود كه خداوند آسمانها را با ستون غير قابل رويت آفريده است، از اين تفسير جاذبيت را استنباط ميكنند كه واقعيتي نامحسوس است و ما تنها اثر آن را ميبينيم. جملهي اميرالمومنين عليهالسلام هر گونه ستوني را كه آسمانها را برپاي بدارد نفي ميكند. اين مضمون مطابق جملهي دوم: (و لا دسار ينظمها) (و بدون ميخ و طنابي كه آنها را به هم بپيوندد). بعضي از آيات ديگر است كه ميگويد: «ان الله يمسك السماوات و الارض ان تزولا». (خداوند آسمانها و زمين را از پاشيده شدن و گسيختن نگه ميدارد). ظاهر اين آيه نشان ميدهد كه نگهداري آسمانها و زمين به طور مستقيم تحت مشيت الهي است.
از طرف ديگر موضوع جاذبيت كه از ديدگاه جهانبيني جلال الدين مولوي و سپس با تفكرات علمي نيوتن وارد معارف بشري شده است، آن اندازه هم روشن و بديهي نيست و بعضي از سئوالات مربوط به موضوع مزبور بي جواب مانده است. بعضي از مطلعين مورد اطمينان ابراز كردهاند كه نيوتن در اواخر زندگيش در اينكه يگانه عامل نگهداري كرات در وضع معين نيروي جاذبيت ميباشد، ترديد داشته است. و به هر حال با نظر به وابستگي مستمر وجود همهي اجزاء و قواين طبيعت به خدا، جاذبيت هم يكي از عوامل طبيعي بوده، محكوم به حكم مزبور ميباشد.
فرموده است: «ثم انشاء سبحانه… سبع سماوات»
پس از آن كه امام (ع) در فصل گذشته در نسبت دادن آفرينش جهان به قدرت خداوند متعال به طور اجمال اشاره فرمود، اينك شروع به تفصيل خلق و چگونگى ايجاد آن، و اشاره به آغاز و حسن جريان امور كرده است به ترتيب زير:
بحث اوّل- آنچه از خلاصه اين فصل فهميده مى شود اين است كه خداوند مكانها و جايگاههايى را براى جريان آب مقدّر فرموده و سپس باد نيرومندى را براى ضبط و حفظ و حمل آن آفريد. از اين بيان امام كه: الهواء من تحتها فتيق و الماء من فوقها دفيق فهميده مى شود كه مكانها و جايگاههايى در زير آن آب وجود دارد، و باد را فرمان داده است آب را حفظ و ضبط كند تا به آن مكانها برسد.
بعضى از عبارت امام چنين فهميده اند كه مكانهاى خالى در زير باد و آب بر روى آن قرار دارد و باز در زير باد فضاى گسترده ديگرى است كه به قدرت خداوند معلّق و محفوظ است و چنان كه در كلام امام (ع) آمده بود، بجز بادى كه آب را در فضا ضبط و حفظ مى كند، خداوند باد ديگرى را آفريد تا آن آب را به حركت در آورده و به جاهاى معيّنى روانه كند. از اين عبارت كه فرمود: عقّد مهبّها، يعنى از آن آب به مقدار مخصوصى به هر جا كه اراده فرمود فرستاد، آشكار مى شود كه مراد مطلق فرستادن آب نيست. گروهى كلام امام (ع) را «اعتقم مهبّها» قرائت كرده اند، در اين صورت معناى سخن، يا اين خواهد بود كه خداوند مسير آب را بى مانع قرار داد و يا اين است كه آب را چنان جارى ساخت، كه مجرا و مسير حركت و مقصد آن بر كسى معلوم نيست. و حركت باد را مداوم و ملازم با حركت دادن آب قرار داد و جريان آب را تند كرد و سرچشمه آن را دور قرار داد. و سپس باد را براى به موج در آوردن آب گماشت تا آن را موّاج كند و بشدّت به هم بزند تا بر روى آب كف برآيد و سپس خداوند متعال آن كف روى آب را در فضا بالا برد و از آن آسمانهاى بلند را آفريد.
بحث دوّم- مشابه كلام امام (ع) در قرآن كريم آمده است، خداوند در قرآن كريم اشاره فرموده است، كه آسمانها از دود آفريده شده اند مانند اين آيه: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخان»، مقصود از دخان چنان كه در اقوال فراوانى آمده است، بخار آب است و از جمله آن اقوال، قولهاى زير است:
الف- از حضرت باقر محمّد بن على (ع) روايت شده است كه فرمود هنگامى كه خداوند سبحان اراده كرد آسمان را بيافريند، به باد امر فرمود تا دريا را به تلاطم آورد به گونه اى كه كف بر روى آب ظاهر شد و از ميان موج دريا و كف دودى بدون آتش به هوا بلند شد، و سپس خداوند از آن آسمان را آفريد.
ب- آنچه كه در سفر اول تورات آمده اين است كه مبدأ آفرينش، جوهرى بود كه خداوند آن را آفريد و به آن از روى هيبت نگاه كرد، پس اجزاى آن ذوب شد و به صورت آب در آمد و از آن بخارى مثل دود برخاست و از آن دود آسمانها را آفريد و بر روى آب كفى پديد آمد و از آن زمين و كوهها را آفريد و در روايتى ديگر آمده است كه از كف روى آب، زمين مكّه را آفريد و سپس زمين را از زير كعبه گسترانيد و به همين دليل مكّه را امّ القراء مى نامند.
ج- شبيه نقل تورات روايتى است كه از كعب نقل شده است، به اين مضمون كه: خداوند ياقوت سبزى را آفريد و به آن از روى هيبت نگريست، پس به صورت آب مرتعش در آمد، و پس از آن باد را آفريد كه آب را متراكم ساخت و پايه هاى عرش را بر روى آب قرار داد، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ».
د- تالس ملطى كه از حكماى مشهور قديم مى باشد، پس از يكتا دانستن صانع اوّل جهان و منزّه دانستن او، چنين گفته است: «عنصرى را كه در آن كلّ صور موجودات و معلومات بود ابداع كرد، و به اين دليل او را مبدع اوّل مى گويند».
سپس گفته است كه عنصر اوّل آب است و از آن انواع جواهر، آسمان و زمين و آنچه ميان آنهاست، آفريده است. بنا بر اين او علّت هر پديده اى است و علّت تركيب هر عنصر جسمانى است و سپس بيان داشته است كه از آب منجمد زمين را آفريد، و از آب بخار هوا را و از خلاصه آب، آتش و دود، و از بخار آسمانها را آفريد و تالس ملطى بيان مى كند كه اينها را از تورات دريافت كرده است.
هـ- آنچه كه من (شارح) در كتاب بلينوس حكيم كه نامش «الجامع لعلل الاشياء» است ديده ام، اشاره اى نزديك به همين قول تالس است و اينك كلام او را ذيلا مى نگارم: «خداوند تبارك و تعالى پيش از همه موجودات وجود داشت و اراده كرد خلق را بيافريند، كلمه اى را بر زبان آورد، پس اوّل موجود كلمه اللّه بود كه فرمانبردار او بود و با كلمه اللّه حركت آغاز شد، و پس از كلام، خداوند تعالى فعل را ايجاد كرد و به وسيله فعل به حركت و به وسيله حركت به حرارت دلالت كرد و پس از آن كه حرارت به نهايت رسيد، سكون پديد آمد و سكون را نشانه سرما قرار داد و پس از آن طبايع چهارگانه عنصرى را از اين دو قوّه يعنى سرما و گرما پديد آورده توضيح اين كه از حرارت نرمى حاصل مى شود و از انجماد خشكى پديد مى آيد. هر يك از قواى چهارگانه مفرد را با بعضى درآميخت و از اختلاط و آميزش آنها طبايع چهارگانه پديد آمد. هر يك از اين طبايع چهارگانه قائم به نفس خود و غير مركب اند. پس از آميزش حرارت و خشكى آتش پديد آمد و از برودت و رطوبت آب و از حرارت و رطوبت هوا، و از آميزش سرما و خشكى زمين پديد آمد.
سپس چنين ادامه داده است كه چون حرارت طبيعت زمين را حركت داده آب به دليل لطافتش در روى زمين به حركت در آمد. آنچه از آب به زمين برخورد مى كرد به خاطر سنگينى زمين به بخار تبديل شد، و بخار چون لطيف و دقيق بود به هوا رفت و آن اول دودى بود كه از روى آب برخاست و با هوا درآميخت و به دليل سبكى و لطافت، بلند شد و در صعود و بالا رفتن به اندازه توان و دورى از حرارت، تا نهايت درجه رسيد و فلك اعلا را كه فلك زحل است ساخت، دوباره گرما آب را به حركت در آورد، از آن دودى پديد آمد، كه به لطافت هوا نبود و به دليل لطافت كم به فلك زحل نرسيد، و از آن فلك دوّم ساخته شد كه فلك مشترى است. به همين طريق از بلند شدن بخار افلاك پنج گانه ديگر ساخته شدند. از تمام اين اشارات استفاده مى شود كه آب عنصر اصلى است كه از آن آسمان و زمين آفريده شد و اين مطابق كلام امام (ع) است.
بحث سوّم- در باره اين سخن امام (ع) است كه فرمود: «ادام مربّها».
قطب راوندى در معناى اين جمله گفته است كه اجتماع آب و باد و تسويه آب را به وسيله باد مقرر فرمود. توضيح سخن راوندى اين است كه چون آب جايگاه وزش باد بوده است، محلّى كه باد در حركت آوردن آب نقش مؤثرى داشته است تعبير به مربّها شده است. يعنى موضعى كه باد بر آن وزيده و حركت آب را به انجام رسانده است. با اين توضيح معناى ادام مربّها اين خواهد بود كه خداوند متعال جايگاه وزش باد و حركت آب را به وسيله آن در جهت مقصود استمرار بخشيد. احتمال دارد كه مربّها اسم مكان باشد و به عنوان مصدر به كار رفته و معناى ضمنى جمله چنين خواهد بود ادام اربابها، يعنى حركت باد، ملازم به حركت در آمدن آب قرار گرفت و احتمال دارد كه جمله معناى تشبيهى داشته باشد، بدين توضيح كه باد از لحاظ كثرت و قوّت سبب آثار خير است و بدين دليل تشبيه شده باشد به «ديمه»، يعنى جايگاه و محلى كه لزوما باد به آنجا مى رسد و به آن قوام مى يابد. در مثل گفته مى شود: قد ادامه اللّه، يعنى خداوند او را در نزد خود سيراب گرداند.
فراز ديگر سخن امام (ع) كه فرمود و ابعد منشأها، قطب راوندى گفته است: يعنى ارتفاع آب را در فضا به جايگاه بلندى مى رساند. در اين باره من (شارح) مى گويم: واژه منشأ به معناى محل نشو است يعنى جايگاهى كه از آن ايجاد مى شود. بنا بر اين از آن ارتفاع فهميده نمى شود مگر اين كه بگوييم منشأها به معناى مصدر به كار رفته است. يعنى جايگاه انشاء و معنى اين باشد كه خداوند از جايگاه ايجاد آب تا مقصد دورى آب را فرستاد، چيزى كه اين معنا را تأييد مى كند مطلبى است كه امام (ع) با اين عبارت: نشأت مت مبدء بعيد، به آن اشاره مى كند و بدين لحاظ است كه اطلاع يافتن بر آغاز حركت آب ممكن نيست، بلكه صرفا قدرت حق سبحانه و تعالى و بخشش اوست.
در مورد فراز ديگر كلام امام (ع) «و امرها…» قطب رواندى رحمة اللّه عليه فرموده است. منظور از فرشتگان گمارده بر وزش باد است كه آبها را بر يكديگر مى غلطانند و به حركت درمى آورند، چنان كه ماست را براى به دست آوردن كره در مشك بشدّت به هم مى زنند. به كار بردن كلمه امر نسبت به باد استعمال مجازى است زيرا شخص حكيم جماد را امر نمى كند.
من (شارح) در شرح اين جمله مى گويم: حمل كردن كلمه امر بر وزش باد بهتر است زيرا در معنايى است كه قطب راوندى ذكر كرد در لفظ امر مجاز پيش مى آيد و كلام مخصوصى نيز در اينجا براى خطاب به باد وجود ندارد. بعلاوه از گفته قطب راوندى خشم بر ملائكه استفاده مى شود و در حقيقت دو مجاز، يكى مجاز در لفظ امر و ديگرى مجاز در نسبت امر به فرشتگان لازم مى آيد، هر چند در نسبت دادن امر به باد، در صورتى كه مقصود فرشتگان باشد، مجاز لازم مى آيد.
اما اگر لفظ را بر معناى ظاهر حمل كنيم، يعنى منظور امر به باد باشد، صرفاً مجاز در لفظ امر خواهد بود نه در نسبت آن، و چون يك مجاز لازم مى آيد از قول قطب راوندى بهتر است.
اين عبارت امام كه فرمود: «مخض السّقاء و عصفها بالفضاء» يعنى مانند سقّا كه آب را در مشك به حركت در مى آورد و به هم مى فشرد، باد آب را فشرد و بشدّت در هوا فشاند. در اين عبارت مضافى كه صفت مصدر بوده (مأخذ و عاصف) حذف شده و مضاف اليه در جاى آن نشسته و به همين دليل به صورت مصدر، منصوب شده است.
الف و لام ماء در سخن امام (ع) كه فرمود: بتصفيق الماء، الف و لام عهد ذكرى است به كلام ديگر امام (ع) كه فرمود: ماء متلاطما، اشاره دارد به اين دليل، منظور از آب متلاطم و آب انباشته يك آب بيشتر نيست. اين نوع تكرار در كلام فصيح رواست، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِنَّا أَرْسَلْنا إِلَيْكُمْ رَسُولًا شاهِداً. عَلَيْكُمْ كَما أَرْسَلْنا».
اگر اشكال شود كه كلمات: الاجواء -الارجاء- سكائك الهواء امور عدمى هستند چگونه نسبت آنها به ايجاد از جانب خدا صحيح است.
در پاسخ مى گوييم معناى اين كلمات عبارت است از خلأ و جايگاه، و در اين كه جايگاه و مكان امور عدمى هستند يا وجودى، اختلاف مشهورى است، پس اگر وجودى باشد نسبت آنها به قدرت صحيح است و در اين صورت معناى اين كلمات گسستن و شق كردن مى باشد و معناى ضمنى آنها در اسناد به قدرت خداوند چنين خواهد شد: خداوند باد را جايگاه و محل استقرار آب قرار داد.
هنگامى كه با اين وصف جايگاه باد از مطلق هوا و خلأ ايجاد شد خداوند آب را در آنجا ايجاد كرد و اختصاص يافتن آب به محل خاصّى به سبب قدرت خداوند تعالى است پس نسبت دادن ايجاد اين كلمات را به خداوند نسبت صحيحى خواهد بود. گويا خداوند سبحان جايگاه خاصّى را براى حاصل شدن جسمى شكافته است.
روايت شده كه زراره و هشام در باره موجود بودن و موجود نبودن هوا اختلاف پيدا كردند. اين اختلاف را يكى از غلامان امام صادق (ع) به آن حضرت خبر داد و چنين گفت: من در باره اين موضوع متحيّرم و اصحاب ما در اين مورد اختلاف دارند. امام (ع) فرمود اين اختلافى نيست كه منجر به كفر و گمراهى شود.
اين كه امام (ع) از توضيح اين موضوع خوددارى كرد، براى اين است كه اولياى خدا وظيفه دارند كه راه خدا را براى مردم روشن كرده و بندگان خدا را به راه مستقيم ارشاد فرمايند. و اصولًا جز به يكى از دو امر توجّه ندارند يكى آنكه مردم را به راه هدايت به طور واضح و آشكار ارشاد كنند و ديگر آنچه كه موجب گمراهى مى شود بيان كرده و مردم را به راه راست هدايت كنند. امّا توضيح اين كه هوا موجود است يا موجود نيست فايده زيادى در امر معاد ندارد، بنا بر اين جهل به آن چيزى نيست كه به امر معاد زيان وارد كند، بدين سبب رها كردن آن و پرداختن به امور مهم سزاوار است.
بحث چهارم- قرآن كريم تصريح دارد به اين كه آسمان از دود ايجاد شده است.
ولى سخن امام (ع) در اين خطبه گوياى اين حقيقت است كه آسمان از كف آب پديد آمده است. و در خبر ديگرى وارد شده بود كه از كف آب زمين پديد آمده است. با توجه به اين سه قول ناگزير بايد براى اين اشارات وجه جامعى وجود داشته باشد و لذا مى گويم (شارح) وجه جامع ميان كلام امام (ع) و لفظ قرآن كريم، سخن حضرت باقر (ع) است كه فرمود از موج دريا و كف آن دودى بدون آتش برخاست و از آن آسمان آفريده شد. شكى نيست كه قرآن كريم از لفظ دخان، حقيقت آن را اراده نكرده است، زيرا دود از آتش پديد مى آيد. مفسّران اتفاق نظر دارند بر اين كه دودى كه از آن آسمان آفريده شده است محصول آتش نبوده بلكه به علّت موج آب از تجزيه آب و تبخير آن پديد آمده است. لذا دخان، استعاره است براى بخارى كه از روى آب بلند مى شود. بنا بر اين مى گوييم كلام امام (ع) در اين خطبه مطابق لفظ قرآن كريم است. با اين توضيح كه كف روى آب، بخارى است كه از حرارت حركت آب از روى آن بلند شده است. جز اين كه تا وقتى سنگينى بر كف روى آب غالب بوده است، از آب جدا نشده و به نام كف ناميده مى شود. پس از آن كه لطيف شده و اجزاى هوا بر آن غلبه كرده و از آب جدا شده و بخار ناميده شده است. بدين ترتيب كفى كه تبديل به بخار شده همان دود در قرآن كريم مى باشد. بنا بر اين منظور قرآن و سخن امام (ع) يك چيز است. پس بخار جدا شده از آب چيزى است كه آسمانها از آن ساخته شده، و از كفى كه از دريا جدا نشده و بر روى آن باقى مانده زمين آفريده شده است.
وجه مشابهت ميان دود و بخار كه موجب صحّت استعاره آوردن لفظ دخان براى بخار شده دو چيز است:
1- محسوس بودن هر دو به اين شرح كه صورتى از دود و بخار كه مشاهده مى شود در حسّ بينايى تفاوت ندارد.
2- جهت معنوى، و آن اين است كه بخار اجزاى آب است كه به سبب لطافت از حرارت حركت با هوا مخلوط و به هوا متصاعد مى شود. چنان كه دود نيز چنين است ولى حرارت آن از آتش است به اين شرح كه دود نيز از اجزاى آب است كه از جرم مورد احتراق به علت لطافت يافتن از حرارت آتش جدا مى شود.
بنا بر اين ميان آن دو اختلافى نيست، جز از جهت سبب (حرارت حركت و حرارت آتش) و به همين دليل استعاره آوردن يكى را براى ديگرى صحيح مى باشد.
بحث پنجم- متكلّمان گفته اند كه چون ظاهر قرآن و سخن على (ع) دلالت دارند بر اين كه آب اصل وجود آسمانها و زمين است و در جاى خود ثابت شده كه ترتيب ياد شده در مخلوقات در واقع امر ممكنى است و باز ثابت شده كه خداوند تعالى فاعل مختار و قادر بر همه ممكنات است، و دليل عقلى در نزد ما اقامه نشده كه اين ظواهر را نفى كند، بنا بر اين بر ما واجب است كه مقتضاى ظاهر قرآن و كلام امام (ع) را گرفته و دست به تأويل نزنيم.
نگوييد كه جمهور متكلّمين بر اثبات جوهر فرد (جزء لا ينجزي) و اين كه اجسام مركب از آن مى باشند، اتفاق نظر دارند. نهايت اين كه بعضى مى گويند جوهر در عدم ثابت بوده است و فاعل مختار زيور تأليف وجود را بر آنها پوشانده است. و بعضى ثبوت جوهر را در عدم منكر شده مى گويند خداوند تعالى ابتدا جواهر فرد را ايجاد و آنها را با يكديگر تأليف و اجسام را پديد آورد.
با پذيرش اين اقوال چگونه صحيح است كه آسمانها و زمين از آب آفريده شده باشند، زيرا مى گوييم: اين ممكن است كه خداوند تعالى در آغاز جسم اوّل را از آن جواهر فرد آفريده باشد و سپس باقى اجسام را از جسم اوّل خلق كرده باشد.
ولى حكما چون ترتيبى كه از ظاهر عبارات قرآن و خطبه در پيدايش اجسام فهميده مى شود، موافق مقتضاى دليل آنها بر مؤخر بودن وجود عناصر از وجود آسمانها نبوده است، ناگزير به تأويل اين عبارات، پرداخته اند تا بتوانند ميان ادّله خود و ظاهر اين عبارات به گونه اى سازش برقرار كنند و در تأويل ظاهر اين عبارات دو وجه ذكر كرده اند.
وجه اوّل- عالم را به دو عالم تقسيم كرده اند و يكى را عالم امر، كه همان عالم روحانى و مجردات است ناميده اند. و عالم ديگر را كه همان عالم جسمانيّات است عالم خلق، نامگذارى كرده اند و كلام خداوند تعالى: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ» را بر اين معنى حمل كرده اند. سپس در اين باره گفته اند هيچ موجودى در عالم جسمانى نيست جز اين كه منسوب به عالم روحانى است و به وجهى مثال يا شبيه آن است، و اگر اين مشابهت نبود و راه ترقّى به عالم روحانى بسته مى شد و سفر به سوى حضرت الهى دشوار مى گرديد. پس از آن توضيح داده اند كه قدرت خداوند سبحان به عين ذات خدا كه عالم به كلّ اشياست باز مى گردد.
به اين شرح كه علم خدا بالذّات مبدأ همه پديده هاست و از چيزى گرفته نشده است و متوقف بر وجود چيزى نيست، و چون دليل حكما دالّ بر اين حقيقت است كه رتبه صدور عالم امر در وجود بالاتر است، و نسبت عالم امر به قدرت خداوند از عالم خلق جلوتر مى باشد، زيرا كه صدور عالم خلق به واسطه عالم امر است. با توجه به اين دليلشان ايجاد عامل امر، از قدرت خداوند امر اولى است، و اعتبار ايجاد عالم خلق از قدرت او، امر ثانوى و مؤخّر است. بعد از اين توضيح گفته اند كه كلام امام (ع) در اين خطبه موافق آن چيزهايى است كه ما آن را اصل و متناسب آن قرار داديم و لذا امام (ع) با بيان كلمات: اجراء، أجواء و سكائك الهوا به همين حقيقت اشاره دارد كه سلسله وجود ملائك كه به عقول فعّاله ناميده مى شوند، نسبت به آغاز آفرينش از نظر ترتيب در مرتبه متأخر قرار دارند و با كلمه افشا به ايجاد آنها، و با عبارت فتق و شق به وجود آنها، و با آب متلاطم و متراكم به كمالات وجودى آنها اشاره كرده است. و با كلمات اجرائها فيها، به افاضه فيض حق بر هر يك از آنها به لحاظ استحقاق وجوديشان و به واسطه موجود ما قبلشان، اشاره كرده است و باد وزنده را كنايه از امر اوّل، كه ما از آن به قدرت ياد كرديم، آورده است.
امّا وجه مناسبت ميان اين امور و آنچه كه ما ذكر كرديم اين است كه تعبير از عقول فعّاله به ارجاء و اجواء و سكائك هوا، از اين جهت است كه عقول فعّاله قابليّت فيض و كمال گيرى را از مبدأ اوّل دارند، چنان كه اجواء و ارجاء و سكائك هوا قابليّت دريافت آب را از ابر و يا چشمه سار دارند. تشبيه فيض به آب به اين دليل است كه هر گاه قابل در قابليّت خود كامل باشد به طبع ذات آب را مى گيرد. و صدور فيض الهى از ناحيه خداوند ما دام كه قابل، فيض پذير باشد متوقف نمى شود. زيرا فاعليت قابل در ذات خود تام و تمام است. و به تعبير ديگر مى توان گفت چون قوام زندگى هر موجود جسمانى در عالم كون و فساد به آب است. و قوام وجودى هر موجودى به فيض الهى است. پس تشبيه فيض به آب تشبيه كاملى است و مثل اين تشبيه در قرآن كريم آمده است. جمهور مفسران و از آن جمله ابن عباس در باره اين سخن حق تعالى: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها» گفته اند كه منظور از ماء در اين آيه شريفه علم و مقصود از اوديه قلب بندگان و غرض از انزل، افاضه آن بر دلهاست. و منظور از اين فرموده: فسالت اودية بقدرها، اين است كه هر قلبى به اندازه ظرفيت و استعدادش به آن دست مى يابد و آن را مى پذيرد. همين مفسّران گفته اند كه خداوند سبحان از آسمان كبريايى و جلال و احسان، آب بيان روشن قرآن و علوم آن را بر قلب بندگان نازل فرموده است.
چون در دلها انوار علوم قرآن استقرار مى يابد، چنان كه آب فرود آمده از آسمان در پهنه وادى مستقر مى شود و چنان كه هر سرزمينى از آب باران به اندازه لياقت و به اندازه سعه يافتن خود دريافت مى دارد. همچنين هر دلى به اندازه آمادگى، طهارت، خبث، قوّت فهم و بينايى، انواع علم قرآن را دريافت مى كند. توضيح كامل تشبيه آيه مباركه در تفاسير به تفصيل آمده است.
اما تشبيه امر اوّل (عالم امر) به باد وزنده براى اين است كه چون ايجاد امر اوّل متوقّف بر زمان نبوده و دفعتاً حاصل شده است شبيه ترين جسم، در سرعت و نفوذ به باد وزنده است، زيرا باد سريعترين جسم متحرّك مى باشد و براى همين امام (ع) باد وزنده را به صفت عصف تأكيد آورده است تا سرعت كامل را تقرير كند. خداوند مى فرمايد: امر ما واحد است، مانند چشم بهم زدن. و باز بادوزان را به صفت زعزع و قصف توصيف فرموده براى بيان نيرومندى باد و شدّت و زندگى آن.
منظور از اين عبارت كه فرمود: باد را امر كرد كه آب را روى هم برگرداند و با شدّت بر آن مسلط شود، اين است كه چون امر اوّل را به صورت باد تشبيه كرده است، پس رواست كه گفته شود «به آن دستور داد» و منظور از امر، نسبت دادن آن به ذات خداوند تعالى است. البته نسبتى كه خرد ضعيف ما مى تواند آن را ايجاد كند. منظور از كلمات «ردّ» و «شدّ» در خطبه منظم بودن امر خداوند سبحان بر طبق حكمتش مى باشد. به اين شرح كه كمالات افاضه شده از جانب خداوند براى هر موردى بر حسب شايستگى آن مورد است و منع كمال از موردى كه داراى استحقاق دريافت آن كمال نباشد. مراد از محدود ساختن باد در عبارت خطبه احاطه داشتن فرمان خداوند سبحان بر كمال پذيرى اشيا است. كه هر كدام داراى حدّ معيّنى مى باشند، و كلام امام (ع) كه فرمود: الهواء من تحتها فتيق، اشاره به قبول فيض حق متعال از ناحيه قابلهاست. و مقصود از اين جمله كه فرمود: الماء من فوقها دفيق، اشاره به چيزى است كه فرمان خدا را در فيض رسانى مى برد و به فيض پذيرها مى رساند تمام اين مراحل به ترتيب خاص عقلى در زمانهاى مختلف كه عقل در آن فواصلى را مى بيند انجام مى گيرد.
مقصود از بار دوّم اشاره به امر دوّم (عالم خلق) است. و اين كه باد دوّم را به «اعتقام مهبّها» توصيف كرده است، اشاره به انجام پذيرفتن و وقوع يافتن امر ثانوى بر طبق حكمت الهى است و هيچ چيز نمى تواند مانع جريان آن امر شود.
و با جمله «ادامه مربّها» اشاره كرده است به محل استقرار امر ثانوى. گويا فيضى را كه به شكل هيولاى اجسام فكلى صدور يافته است، تشبيه كرده است به آب باران فراوانى كه در محلى جمع و استقرار يابد و يا به جايگاهى كه به طور دائمى ذاتا پذيراى آن امر باشد. و با عبارت «عصف مجريها» اشاره كرده است به اين كه آن امر به سرعت انجام گرفته است. و با دورى منشأ باد اشاره به بى آغازى مبدأ آن كرده و اين كه فرموده است خداوند به وزش باد امر كرد، مقصود نسبت دادن ايجاد به ذات حق متعال است و با عبارت: تضيق الماء الزّخار و اثارة الامواج البحار، اشاره به نسبت فيضان صورت افلاك و كمالات آنها به فرمان خداوند سبحان است كه همين كمالات بالفعل براى فرشتگان و اين كه آنها در ايجاد شيء مستقل نيستند بلكه طبق شرايطى بعضى بر بعضى و يا در غير تأثير مى كنند به واسطه امر خداوند است و مراد از «بالبخار» فرشتگان و به هم خوردن شديد آب مانند آب مشك سقّا و بلند شدن آن به هوا و انباشته شدن آب روى آب اشاره به نيرومندى فرمان خداوند و به كار گماردن فرشتگان بر حسب علم خداوند و نظام كل و اندازه گيرى هر يك از كمالات براى ذات افلاك و مبدأ آنهاست. و اين كه امام (ع) فرموده است: «حتّى عبّ عبابه» اشاره به دست يافتن فرشتگان به كمالاتى است كه بالفعل از فرمان خداوند براى آنها حاصل مى شود و تا آن درجه ارتقا مى يابند كه به واسطه آنها به ديگران فيض داده مى شود.
همچنين سخن حضرت: «و رمى بالزبد ركامه» اشاره به صور افلاك و كمالات آنهاست كه به واسطه فرشتگان انجام گرفته است، ولى چون صور افلاك در قيام وجودى محتاج به جسم هستند نسبت دادن آنها به فرشتگان مجرّد نسبت شيء پست به شيء برتر مى باشد و به همين دليل سزاوار است كه نام زبد بر آن اطلاق شود. و چنان كه اين صور افلاك از كمالات عقلى و فيض آنها پديد آمده اند و چنان كه زبد جداى از آب و پديد آمده از آب است، پس شباهت صور افلاك به زبد شباهت درستى است.
و امّا كلام امام (ع) كه فرمود: «رفعه فى اهواء منفتق و جوّ منفهق»، يا اشاره به ملحق شدن صور افلاك به مواد آماده براى صورت پذيرى است. و يا اشاره به اختصاص يافتن وجود افلاك به مكانهاى معيّن و بالا رفتن به سوى آنهاست. اين كه امام (ع) فرموده است: «فسوّى عنه سبع سماوات»، اشاره به اين است كه افلاك در وضع تعديل و تركيب كامل اند. اين كه امام (ع) شماره آسمانها را به هفت عدد محدود كرده است براى اين است كه دو فلك باقيمانده در شريعت به اسم ديگرى (عرش و كرسى) معروفند. پس از اين توضيح حكما مى گويند آنچه كه ما گفتيم حكماى سابق نيز همين را گفته اند.
مقصود تالس ملطى از عنصر اوّل همان مادّه اوّليّه ايجاد است و منظور از ايجاد كننده اوّل آب است، زيرا كه ايجاد كننده اوّل براى ديگر موجودات واسطه است و صورت و كمالات آنها از آن پديد مى آيد، چنان كه قوام هر موجود زنده عنصرى به آب مى باشد و به واسطه آن تحقّق مى يابد و همين است سرّ آنچه كه در تورات آمده است، زيرا مقصود از جوهر، مخلوق اوّليّه خداست و خداوند خالق آن است. و اين كه خداوند تعالى به آن با هيبت نگريست و اجزاى آن ذوب شد اشاره به صدور فيض از جانب خدا به فرمان و قدرت اوست و كفى كه از آن زمين پديد آمد و دودى كه از آن آسمانها وجود يافتند، اشاره به كمالات آسمان و زمين و صورى است كه از ناحيه كمال علت آنها صادر شده است چنان كه صدور بخار و كف از آب است. همه اين عبارات به صورت مجاز و استعاره به كار رفته اند. زيبايى يا عدم زيبايى بسته به مناسبت يا عدم مناسبتى است كه لحاظ شده است.
وجه دوّم- حكما گفته اند كه احتمال دارد مراد از باد اوّل عقل اوّل باشد، زيرا عقل اوّل حامل فيض الهى به موجودات بعد از خود مى باشد و به صور موجودات احاطه دارد و اين نظر را قول امام (ع) كه فرمود: «الهواء من تحتها فتيق و الهواء من فوقها دفيق»، تأييد مى كند زيرا هوا اشاره به قابلهاى بعد از عقل اوّل و ماء اشاره به فيض صادر از مبدأ اوّل سبحانه تعالى دارد چون لازمه دفيق سرعت حركت آب و جريان بدون توقف آن مى باشد، تعبير به فيض مداوم شده است و احتمال دارد كه باد دوّم كنايه از عقل دوّم باشد زيرا عقل دوّم واسطه افاضه انوار خداوند سبحانه به عقول بعد از خود مى باشد كه به واسطه عقل دوّم آسمانهاى هفتگانه شكل يافته اند. اين كه امام (ع) دو باد را به عصف و قصف توصيف كرده است اشاره به قدرتى است كه اين دو باد كه مبدأ وجودند، دارند. و بيان امام (ع) بر اين كه خداوند باد دوّم را امر كرده است كه آب انباشته را بشدت بهم بزند و ايجاد موج كند اشاره به اين است كه عقل دوّم عقول بعد از خود را به حركت آورده تا اين كه افلاك به امر خداوند به كمالات خود برسند. بقيّه تأويلات وجه دوّم مانند تأويلات وجه اوّل است.
***
فرموده است: «جعل سفلاهنّ… و رقيم مائر»
در باره اين فراز از سخن امام (ع) بحثهايى است به شرح زير:
بحث اوّل- اين جمله امام (ع) به منزله شرح و تفسيرى براى كلمه فسوّى مى باشد زيرا سوّى يا تسويه عبارت از تعادل وضع و هيأتى است كه آسمانها در آن قرار دارند و مقصود حضرت از اين تفصيل توجّه دادن ذهنهاى بى خبر از حكمت صانع سبحان در ملكوت آسمان و زيباييهاى آن است. و يادآور نعمتهاى فراوان خداست تا متوجّه صانع در ملكوت آسمان و زيباييهاى آن است. و يادآور نعمتعاى فراوان خداست تا متوجّه نعمتهاى خداوند شده و بر ستايش و پرستش او نسبت به اين بخشش و احسانها مواظبت كنند. خداوند متعال در اين باره چنين مى فرمايد: «لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا …».
هر يك از گردش افلاك و گردش آسمانها براى بندگان نعمت مى باشد هر چند در حركات آسمان فوايدى است كه نعمت بودن آنها از ذهن ضعيف بندگان بدور باشد گمان ما اين است كه بسيارى از بى خبران مى گويند فايده حركات آسمان براى ما چيست ولى هنگامى كه ذهن همين افراد متوجّه شود، مى بينند كه اگر اين حركات نباشند هيچ تركيبى در اين عالم صورت نمى گيرد و اصولًا انسان پديد نمى آيد، تا برسد به نعمتهاى ديگر. البتّه چيزى كه در اين جا مى توان گفت اين است كه حركات جوّى گاهى موجب نعمتهاى قريب الوصول به انسان مى شوند مانند كسب روشنايى از نور ستارگان و راهيابى در تاريكى صحراها و درياها و آمادگى ابدان براى صحّت و امثال اينها، و گاهى لازمه اش نعمتهاى ديگر است كه قرار است به انسان برسد هر چند انسان آنها را نداند مانند آماده ساختن زمين براى تركيباتى كه قوام زندگى بندگان خدا به آن است.
خداوند سبحان ويژگيهاى آسمان را در موارد بسيارى از قرآن مجيد ذكر كرده است. شكّى نيست كه ذكر فراوان آسمان در كتاب خدا دليل عظمت آسمانهاست و يا ممكن است به اين دليل باشد كه خداوند در آنها اسرارى را نهفته است كه عقل بشر به آنها دست نمى يابد. به هر حال سخن امام (ع) كه فرمود: «فعليا هنّ محفوظا»، مانند سخن حق تعالى است كه فرموده: «وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً». يا اين سخن حق تعالى: وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ«». و يا اين فرموده حق تعالى: «وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ».
سخن امام (ع) كه فرمود: و سمكا مرفوعا بغير عمد تدعمها و لا دسار ينتظمها، شبيه اين فرموده حق تعالى است: «خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها» و اين گفته حق تعالى: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي». كلام امام (ع) كه فرمود: ثمّ زيّنّها بزينة الكواكب و ضياء الثواقب، شبيه اين آيه شريفه است: «إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ» و اين جمله امام (ع) كه فرمود: فاجرى فيها سراجا مستطيرا و قمرا منيرا، نظير اين آيه شريفه است: «وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً».
بحث دوّم- در اين فصل استعاره هايى است كه در عبارت امام (ع) به كار رفته است:
اوّل- در جمله «جعل سفلاهنّ مرجا مكفوفا» لفظ موج را براى آسمان استعاره آورده است، زيرا ميان آسمان و آب متصاعد در ارتفاع و علو و رنگ مشابهت است. بعضى از شارحان گفته اند مقصود حضرت اين است كه آسمان در آغاز موج بوده است، سپس آن را منجمد ساخته و از سقوط حفظ كرده است.
دوّم- فرموده امام (ع): «سقفا محفوظا» لفظ سقف خانه را براى محل بلند استعاره آورده است، زيرا ميان اين دو در بلندى و احاطه مشابهت است. سماء كه به معنى محل مرتفع است در باره آسمان فراوان به كار رفته است تا جايى كه اسمى از اسمهاى آسمان شده است. احتمال ديگر اين كه سماء علم منقول نباشد. و منظور حضرت از محفوظا يعنى از شيطانهاى آسمان در امان باشد.
ابن عباس گفته است، شياطين از ورود به آسمان ممنوع نبودند، وارد آسمانها مى شدند و كسب خبر مى كردند، هنگامى كه موسى (ع) متولّد شد از ورود به سه آسمان منع شدند و وقتى كه پيامبر اسلام به دنيا آمد از همه آسمانها ممنوع شدند.
هيچ يك از شياطين نيست كه استراق سمع كند مگر اين كه به طرف او شهابى پرتاب شود. كلام خداوند متعال به همين معنى اشاره دارد: «وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ». به خواست خدا بزودى سر اين موضوع را توضيح خواهيم داد.
***
فرموده است: «یدعمها و لا دسار ينتظمها»
مقتضاى قدرت بندگان و نهايت آن اين است كه هرگاه خانه اى بسازد و يا سقفى برپا دارد بناچار بايد استوانه ها و ستونهايى بسازد تا آن سقف را بر آن استوار كند، و يا شبكه هاى ارتباطى محكمى براى بستن بعضى به بعضى در اختيار داشته باشد. ولى قدرت حق سبحان برتر و بالاتر از آن است كه نياز به امثال اين امور داشته باشد. با توجه به اين حقيقت امام (ع) قصد كرده است كه با سلب كردن صفات مخلوقات و شرايط عمل بندگان از قدرت او، به عظمت خداوند سبحان و نيرومندى او اشاره كند. معناى كلام امام (ع) اين است كه اين اجرام بزرگ در جوّ بالا معلّق ايستاده اند و محال است كه ذاتاً اجرام سنگين در فضا متوقف شوند، زيرا اجسام از نظر جسمى همسانند، پس اگر جسمى لزوماً بايد در مكانى باشد بناچار تمام اجسام بايد در محلى قرار گيرند، زيرا مكانها و خلأ از لحاظ قبول و عدم قبول همسانند و اين ويژگى اختصاص به بعضى اجسام ندارد و نمى توان گفت آسمان معلّق به جسم ديگرى تكيه دارد، زيرا اگر چنين باشد اين سؤال پيش مى آيد كه آن جسم بر چه چيزى متكى است و بدين منوال تسلسل پيش مى آيد. با اين توضيح چاره اى نيست جز آنكه گفته شود استوارى آسمانها در فضاى معلّق به قدرت صانع حكيم و قادر مختار است. اگر بگوييد از كلام حق تعالى كه فرمود: «بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها»، فهميده مى شود كه براى آسمانها ستونهايى هست ولى ديدنى نيست و اين با فرموده امام كه به طور مطلق ستون داشتن را از آسمانها سلب مى كند منافات دارد!
پاسخ اين اشكال به چند صورت ممكن است:
الف- احتمال دارد كه فعل «ترونها» در كلام خداوند جمله مستأنفه باشد و در اين صورت تقدير سخن چنين است، شما مى بينيد كه آسمانها بدون ستون هستند
ب- چنان كه حسن بصرى گفته است احتمال دارد كه در كلام خدا تقديم و تأخير باشد و در اين صورت تقدير جمله چنين خواهد بود: ترونها بغير عمد، يعنى آسمانها را بدون ستون مى بينى.
ج- معناى لطيف تر اين است كه امام فخر رازى بيان كرده و گفته است، عماد آن چيزى است كه بر آن تكيه داده مى شود، آسمانها پا برجا و تكيه كننده بر قدرت خداى تعالى هستند و اين همان استوانه اى است كه قابل رؤيت نمى باشد و با كلام امام (ع) كه فرمود: آسمانها مطلقاً بدون استوانه هستند منافاتى ندارد [زيرا استوانه هاى مادّى به چشم و ذهن مى آيند].
د- صحيح و درست آن چيزى است كه آن را بيان كرديم و آن اين كه در علم اصول فقه ثابت شده است كه اختصاص دادن چيزى به حكمى دلالت نمى كند بر اين كه حكم غير آن چيز بر خلاف آن حكم باشد. بنا بر اين سلب و نفى استوانه قابل رؤيت براى آسمانها لازمه اش اثبات استوانه نامرئى براى آنها نيست.
سوّم- كلمه ثواقب در اصل استعاره است براى شهابهاى جسمانى كه جسم ديگرى را سوراخ كرده و در آن نفوذ مى كنند. وجه مشابهتى كه به خاطر آن شهاب را ثاقب ناميده اند اين است كه با روشنايى خود هوا را سوراخ مى كند همان طور كه جسمى جسم ديگر را سوراخ مى كند. و به دليل همين كثرت استعمال معناى ثاقب براى شهاب حقيقت و يا نزديك به حقيقت شده است.
چهارم- در كلام امام (ع): «سراجا مستطيرا»، براى خورشيد استعاره آورده شده است. وجه مشابهت اين است كه چراغ نيرومندى كه داراى نور گسترده اى است اقتضاى وجوديش اين است كه اطراف خود را روشن كند و در همه جاى خانه پرتو افكند و در تاريكى راهنما شود، خورشيد نيز عالم را روشن مى كند و به وسيله نور آن همگان هدايت مى شوند.
پنجم- رقيم در اصل استعاره است براى فلك به لحاظ تشبيه فلك به لوحى كه بر آن خطوطى ترسيم مى شود و سپس استعمال اين لفظ در فلك چنان فراوان شده كه رقيم اسمى از اسمهاى فلك شده است.
بحث سوّم- لازمه استعاره هاى ياد شده فوق ملاحظه امور ديگرى نيز هست، و آن تشبيه تمام عالم به يك خانه است، بنا بر اين آسمان مانند گنبدى سبزگون است كه بر روى زمين نصب نشده است و برايش سقف محكم و استوارى قرار داده شده كه شيطانهاى سركش به آن دست نيابند. چنان كه ايوانهاى خانه ها خانه را از پرتاب تير و خراب شدن از ناحيه دزدها حفظ مى كند. جهت ديگر اين كه آسمان با نهايت ارتفاع و بلندى كه دارد بر روى استوانه ها برافراشته نشده و با طنابهاى محكمى منظم نگرديده است. بلكه ايستادگى و معلّق بودنش مربوط به قدرت صانع و ايجاد كننده اش مى باشد.
ويژگى ديگر اين كه قبّه آسمان به روشنايى ستارگان كه زيباترين و كاملترين است مزيّن شده است. اگر صورت ستارگان در فلك وجود نداشت سطح تاريك و بدون نورى باقى مى ماند. چون خداوند تعالى اين ستارگان درخشان را بر سطح آسمان آفريد آسمان با نور و ضوء ستارگان درخشان شد. چنان كه ابن عبّاس در معناى: بزينة الكواكب گفته است منظور روشنايى كواكب است. در حقيقت هر وقت ستارگان فروزان و نورانى را در سطح فلك ببينى و دقّت كنى مانند جواهراتى هستند كه بر سطحى از زمرّد نشانده شده اند، آن طور كه حكمت الهى اقتضا مى كند، يا شبيه چيزى است كه شاعر گفته است:
و كانّ اجرام النجوم لوامعا درر نثرن على بساط ازرق
از جمله ويژگيهاى آسمان اين است كه خداوند متعال از جمله ستارگان دو ستاره ديگر كه بزرگترين و درخشانترين و كاملترين نور را دارند آفريده است.
با وجود دارا بودن تمام زيبايى و حسن يكى را روشنايى روز و ديگرى را روشنايى شب قرار داده است. و سقف آسمان را ساكن نساخته بلكه آن را متحرّك قرار داده است تا اثر صنع خدا آشكارتر و خلقت حكيمانه او بديع تر جلوه كند، به علاوه سقف آسمان را يك طبقه قرار نداده است بلكه طبقات بيشترى خلق كرده و در هر طبقه اى گروهى از سپاهيان خود و خواصّ فرشتگان را اسكان داده است و ميان فرشتگان طبقه بالا و پايين حجاب عزّت و پرده هاى قدرت را افكنده است. ساكنان طبقه پايين مجاز نيستند كه به طبقه بالا بنگرند چه رسد به اين كه شبيه مالك و خالقشان باشند، خداوند برتر است از آنچه كه ستمگران در باره او مى گويند.
اين است آن حكمت آشكار و روشنى كه هر كس مختصر هوشيارى داشته باشد متوجّه آن مى شود و از اين طريق عبرت و توجهى پيدا مى كند كه در مجموع مخلوقات نظمى حاكم و فراگير وجود دارد، به گونه اى كه اگر در جزئى از جزئيّات آثار اين قدرت دقت كند مى بينى كه از آن آثار، عظمت و نيكويى متجلّى است و قابل مقايسه با آثار بشرى نيست. به اين شرح كه اگر پادشاهى از پادشاهان دنيا را در نظر بگيريم، هيچ مناسبتى جز توهّم ميان افعال خداوند و آنان نيست، مثلًا اگر پادشاهى تصميم به درست كردن ساختمانى گرفته باشد و نهايت كوشش خود را در زيبايى و استحكام سقف و مرصّع كارى به انواع گوهرها به عمل آورد و آن را به گونه اى شگفت انگيز براى ديدن انسانها زينت بدهد، و نهايت تلاش و ژرفناكترين انديشه خود را به كار گيرد، نهايت آن، جز اين نخواهد بود كه كارش شباهت خيالى بعيدى به صنع عجيب پروردگار و ترتيب لطيف فعل خداوند پيدا كند.
بگذريم از اين كه فعل خداوند در بردارنده حكمتهاى پوشيده و رموز نهفته اى است كه قواى بشرى از ادراك آنها ناتوان است. درك اندكى از زيباييهاى خلقت نياز به قريحه لطيف و روشنايى فراوان ذهن دارد. پس بايد گفت پاكيزه است خداوندى كه اساس همه چيز به دست اوست و به او باز مى گردند.
حال به ديده عبرت بنگر چه مناسبتى است ميان خانه اى كه بشر بسازد و اين خانه عظيم. و چراغ خود را در روشنايى با چراغ آسمان، و خانه خود را در زينت با زينت آسمان مقايسه كن. پس در نظر داشته باش كه اين همه را خداوند براى تو و همنوعانت آفريده است، تا قوام زندگى و وجود شما بدان پايدار بماند و به حقيقت آنچه را كه خداوند آفريده است بر كمال و قدرت و حكمت او استدلال كن تا بتوانى پاكيزه از پليدى به حضرت او بازگردى و شبيه ساكنان آسمان شوى، خداوند را به خلق آسمانها نيازى نيست. زيرا او غنى مطلقى است كه نياز به چيزى ندارد. شگفت از انسان است كه گاهى خط زيبايى يا شكلى را بر روى ديوارى مى بيند و از زيبايى آن و مهارت ترسيم كننده آن تعجب مى كند. ولى همين انسان اين صنع عجيب و ابداع خداوندى را مى بيند، عظمت و قدرت صانع، او را به خود نمى آورد و جلال و عظمت آفريننده و حكمتش وى را حيران نمى كند.
بحث چهارم- برهان عقلى و شرعى در اين مورد مطابقت دارند كه افلاك عالم 9 تاست
و بعضى بر بالاى بعضى ديگر قرار گرفته است. از اين نه تا هفت آسمان به حساب مى آيد، يك كرسى و يك عرش كه به عبارتى ناموس الهى ناميده مى شود. بيشتر اين آسمانها داراى ستاره اند. ستارگان عبارت از جرمهاى منوّر و مدوّرى هستند كه در جرم افلاك ثابت و مستقر شده اند. فلك اوّل كه نزديك به ماست جز ماه ستاره اى ندارد، در فلك دوّم تنها عطارد موجود است و ستاره فلك سوم زهره است و در فلك چهارم فقط خورشيد وجود دارد و در فلك پنجم جز مريخ ستاره اى نيست و ستاره فلك ششم مشترى است. فلك هفتم جز زحل ستاره ديگرى ندارد. ستارگان نامبرده را كواكب هفتگانه سيّار مى نامند. ديگر ستارگان را فلك هشتم در بردارد، فلك نهم خالى از ستاره است هر چند براى ما قابل درك نيست. استدلال عقلى حكايت از اين دارد كه افلاك و آنچه از ستارگان در آن قرار دارند متحرك اند و حركتشان دورانى است. و سخن امام (ع) كه فرمود: فى فلك دائر و سقف سائر و رقيم مائر، مطابق همين استدلال عقلى است.
با روشن شدن حقيقت فوق بايد بدانيم كه خداوند سبحان تمام موجودات را به بهترين و كاملترين صورت وجود آفريده است، بنا بر اين همه موجودات افلاك، اندازه و تعداد آنها، حركات گوناگونشان، چگونگى آسمانها و زمين و آنچه كه در زمين از انواع حيوان و نبات و معدن و غير اينها وجود دارند به گونه اى هستند كه نظام كلّى جهان را سامان مى بخشند و اگر بر خلاف آنچه كه اكنون ديده مى شوند بودند، شرّ و ناقص مى بودند. پس خداوند افلاك، ستارگان و چگونگى حركات و وضع آنها را به بهترين صورتى آفريده است و آنها را وسيله حدوث حوادث در عالم كون و فساد قرار داده است و به ميزان معيّنى در آنها حرارت، رطوبت، برودت، يبوست وجود دارد، كه آميختگى بعضى با بعضى زمينه را براى قبول صورتهاى مختلفى از حيوان، نبات و معدن قبول مى كند. و پيدايش ستارگانى مانند خورشيد و ماه تأثير فراوانى در حيات طبيعى دارند، زيرا با حركت خورشيد، روز و شب پيش مى آيد. روز، هنگام طلوع خورشيد است كه زمان كسب و طلب معاش است و آن سبب به وجود آمدن اساس زندگى مى شود، كه خود سبب سعادت اخروى نيز هست. خورشيد در مدّت حركت يوميه خود مدام دور مى زند و هر قسمت از زمين را پس از قسمت ديگر روشن مى كند تا به مغرب برسد. هر قسمتى از جهان بهره خود را از اشراق خورشيد به اندازه آمادگى خود مى گيرد. امّا شب كه زمان غروب خورشيد است زمينه آرامش و سكون خلق را فراهم مى آورد، و اين آرامش موجب آسايش و به كار افتادن قوّه هاضمه و رساندن غذا به تمام اعضا مى شود چنان كه خداوند متعال فرموده است: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً» و باز فرموده است: «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً».
خورشيد از جهت روشنايى به مثابه چراغى است كه اهل هر خانه اى به اندازه نيازشان از آن رفع حاجت مى كنند و پس از رفع نياز نور به كنارى مى رود و ظلمت كه متضاد آن است پديد مى آيد، زيرا مصلحت جهان هر دو را ايجاب مى كند. و امّا حركات شمالى و جنوبى خورشيد را خداوند سبحان علّت پديد آمدن فصول چهارگانه قرار داده است. بنا بر اين در زمستان حرارت و گياهان مستور مى شوند و مواد لازم براى درياها به وجود مى آيد ابرها و بارانها فراوان مى شوند و بدن حيوانات به سبب فرو نشستن حرارت غريزى قوى مى شوند و در بهار طبيعت به حركت در مى آيد و موادّى كه در زمستان ذخيره سازى شده بود آشكار مى شوند، پس گياهان مى رويند و درختان شكوفه مى دهند و حيوانات براى ارضاى غريزه جنسى به هيجان مى آيند و در تابستان هوا گرم مى شود و ميوه ها مى رسند و مواد زايد بدن تحليل مى رود، چهره زمين خشك و آماده ساختمان و بنا مى شود. در پاييز سرما و خشكى آشكار مى شود و به تدريج بدنها براى ورود به زمستان آماده مى شوند زيرا اگر به يكباره زمستان فرا رسد انسانها از بين مى روند.
امّا فايده ماه: با حركت آن، ماه و سال پديد مى آيد چنان كه خداوند متعال فرموده است: «قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ».
انسان با دانستن حساب، بر نظم زندگى از نظر زراعت و شخم زدن توانا مى شود و خود را براى مواد لازم زمستان آماده مى كند و با دگرگونى حالت ماه با زياد و كم شدنش، وضع رطوبت در زمين مختلف مى شود و زندگى انسان نيز تغيير مى كند.
اگر خداوند افلاك را بدون ستاره مى آفريد و خلقت افلاك تاريك و ظلمانى مى بود، آنچه كه از اختلاف فصول، گرما و سرما نام برديم پديد نمى آمد.
بنا بر اين استعدادها بارور و شكوفا نمى شد و فصلى از فصلى ديگر تشخيص داده نمى شد چنان كه حق متعال فرموده است: وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ«»، و سخن ديگر حق متعال كه فرمود: «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ».
اين آيات دلالت دارد بر اين كه ستارگان روشن آفريده شده و اثر آنها در مكانها و زمانها آشكار است. خداوند ستارگان را در افلاك قرار داد و افلاك را متحرّك ساخت و اگر افلاك ساكن مى بودند اثر ستارگان در جايگاه معيّنى بيش از اندازه بود و استعدادها را از ميان مى برد و بعضى مكانها از اثر و فايده محروم مى ماند و در اين صورت فصول سال متمايز نمى شد، سرما و گرما به اندازه نياز پديد نمى آمد، در نتيجه نشو و نمود گياه و حيوان متوقف مى شد. خلاصه نظام كلّى جهان جز به همين صورت كه بهترين نوع وجود است صورت نمى پذيرفت. تمام اين حقايقى كه ياد شد دلالت بر كمال رحمت حق از جهت آفرينش و شمول عنايات خداوند به انسانهاست. زيرا همه آنچه كه از منافع ايجاد شده جهان نام برديم به علوّ تدبير و كمال حكمت خداوند متعال مربوط است. و خداوند خود فرموده است: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ».
اگر بگوييد كه بر توضيح شما در باره افلاك دو اشكال زير وارد است:
1- ترتيبى كه شما در باره ستارگان در هر يك از افلاك بيان كرديد مورد اشكال است. زيرا خداوند فرموده است: «إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ» و سخن ديگر حق متعال: «وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ».
2- شهاب ثاقبى كه طبق آيه قرآن براى راندن شياطين قرار داده شده است، كدام يك از انواع ستارگان است از آنها كه آسمان را زينت داده اند يا غير آنها اگر شهابها از ستارگانى باشند كه آسمان را زينت داده اند، صحيح نيست زيرا ستارگان زينت دهنده آسمان با پرتاب به سوى شياطين از بين مى روند و لازمه اين امر به مرور زمان از بين رفتن تمام ستارگان يا تعدادى از آنهاست بديهى است كه اين نقصان هرگز به وجود نيامده است و اگر بگوييد شهابها غير از ستارگان زينت دهنده آسمان هستند، اين مخالف سخن حق تعالى است كه فرمود: «وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ». اين آيه تصريح دارد بر اين كه شهاب رجم كننده شيطان همان چراغها و ستارگان زينت دهنده آسمان مى باشند.
در پاسخ اشكال اوّل مى گوييم: منافاتى ميان ظاهر آيه و آنچه كه ما ذكر كرديم نيست به اين شرح كه چون آسمان دنيا مانع نور ستارگان نيست، عقل مردم هنگام نگاه كردن به آسمان و مشاهده ستارگان حكم مى كند كه آسمان دنيا به وجود ستارگان زينت داده شده، پس صحيح است فرموده حق متعال: إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ، زيرا زينت آسمان دنيا به ستارگان نسبت به توّهم مردم در رابطه با آسمان دنياست.
پاسخ ما به اشكال دوّم اين است، كه شهابهاى ثاقب غير از ستارگان ثابتند.
امّا در باره سخن حق متعال: «وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ» مى گوييم: هر جرم نورانى كه در جوّ بالا يا در آسمان روشنايى مى دهد براى مردم روى زمين چراغ به حساب مى آيد، جز اين كه بعضى از چراغها در طول زمان باقى هستند كه از آنها به ثواقب تعبير مى شود، و بعضى متغيراند كه از آنها به شهاب تعبير مى شود. خداوند آنها را ايجاد كرده و رجم شياطين قرار داده است، نسبت به توهم ما، بر آنها صدق مى كند كه زيور آسمان باشند.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 369
الفصل الثامن:
ثمّ أنشأ سبحانه فتق الأجواء، و شقّ الأرجاء، و سكائك الهواء، فأجرى فيها ماء متلاطما تيّاره، متراكما زخّاره، حمله على متن الرّيح العاصفة، و الزّعزع القاصفة، فأمرها بردّه، و سلّطها على شدّه، و قرنها إلى حدّه، الهواء من تحتها فتيق، و الماء من فوقها دقيق، ثمّ أنشأ سبحانه ريحا أعقم مهبّها، و أدام مربّها، و أعصف مجريها، و أبعد منشأها، أمرها بتصفيق الماء الزّخار، و إثارة موج البحار، فمخضته مخض السّقاء، و عصفت به عصفها بالفضاء، تردّ أوّله على آخره، و ساجيه على مائره، حتّى عبّ عبابه، و رمى بالزّبد ركامه، فرفعه في هواء منفتق، و جوّ منفهق، فسوّى منه سبع سموات، جعل سفلاهنّ موجا مكفوفا، و علياهنّ سقفا محفوظا، و سمكا مرفوعا، بغير عمد يدعمها، و لا دسار ينتظمها، ثمّ زيّنها بزينة الكواكب، و ضياء الثّواقب، و أجرى فيها سراجا مستطيرا، و قمرا منيرا، في فلك دائر، و سقف سائر، و رقيم مائر. (1394- 1251)
اللغة:
(الفتق) الشّق و الفصل (و الاجواء) جمع جوّ و هو ما بين السّماء و الأرض، و قيل الفضاء الواسع (و الارجاء) جمع رجا بالقصر و هي النّاحية (و السكائك) جمع سكاكة مثل ذوابة و ذوائب، و هي الهواء الملاقي عنان السّماء كالسّكاك تقول: لا أفعل ذلك و لو نزوت في السّكاكة، قيل: و في لسان الحكمة عبارة عن الطبقة السّابعة من الهواء، و ربّما فسّرت بالهواء المطلق، و يحتاج حينئذ إلى التّأويل لئلّا يلزم إضافة الشّي ء إلى نفسه.
و اصل (اللّطم) الضّرب على الوجه بباطن الرّاحة، و تلاطم الأمواج:
ضرب بعضها بعضا كأنّه يلطمه (و التيّار) الموج و قيل: شدّة الجريان، و هو فيعال، أصله تيوار، فاجتمعت الواو و الياء فادغم بعد القلب، و بعضهم جعله من تير، فهو فعال، و الرّمل (المتراكم) الذي بعضه فوق بعض (و الزّخار) مبالغة في الزاخر يوصف به البحر يقال: بحر زاخر أى طام ممتلى (و المتن) الظهر (و العاصفة) الشّديدة الهبوب و ريح (زعزع) و زعزعان و زعزاع إذا كانت تزعزع الاشياء و تحرّكها بشدّة.
(و القاصفة) من القصف، يقال: قصف الرّعد و غيره قصيفا، إذا اشتدّ صوته (و سلّطته) على الشّي ء تسليطا مكّنته، فتسلط أى تحكم و تمكن (و الدّفيق)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 370
المندفق (أعقم مهبّها) أى جعل هبوبها عقيما، و الرّيح العقيم خلاف اللّاقح و هي التي لا تثير سحابا، و لا تلقح شجرا (و المهبّ) مصدر بمعنى الهبوب، او اسم مكان و (أدام مربّها) أى جعل ملازمتها دائمة، و هو من الأرباب يقال: أربّ بالمكان إذا لزم و أقام به و (أعصف مجريها) أى جريانها، أو اسند إلى المحلّ توسّعا.
(و التّصفيق) من صفقه إذا قلبه أو بمعنى الضّرب الذي له صوت، أو من صفق الشّراب إذا حوله ممزوجا من إناء إلى آخر ليصفوا و (الاثارة) من الثوران و هو الهيجان و (المخض) التّحريك، يقال: مخضت اللّبن إذا حركته لاستخراج ما فيه من الزّبد و (السّقاء) مثل كساء ما يوضع فيه الماء و اللّبن و نحوهما من جلد الغنم و نحوه ليخرج زبده، و هو قريب من القربة و البحر (السّاجي) السّاكن.
و (مار) الشّي ء مورا من باب قال، تحرّك بسرعة و (المآثر) المتحرّك و (عب) الماء ارتفع و (عباب) كغراب معظم الماء و كثرته و طغيانه (و الرّكام) بالضمّ المتراكم و (الجوّ المنفهق) المفتوح الواسع و (المكفوف) الممنوع من السّقوط و السّيلان و (سقف) البيت عرشه و (السّمك) البناء، قال سبحانه: رفع سمكها، أى بنائها.
و (العمد) بفتحتين جمع عماد و هو ما يسند به (و دعم) الشّي ء دعما من باب علم إذا مال فأقامه، و منه الدّعامة بالكسر، و ما يستند به الحائط إذا مال يمنعه من السّقوط و (الدسار) ككتاب المسمار و الحبل الذي يشدّ به الأخشاب و يرتّب و (الثواقب) جمع الثاقب، قال سبحانه: النّجم الثاقب، و سيأتي تفسيرها و اختلاف الأقوال فيها.
و (المستطير) المنتشر يقال: استطار الفجر إذا انتشر ضوئه و (قمرا منيرا) من أنار الشّي ء إذا أضاء، و قيل: إن النّور أقوى من الضياء، لقوله سبحانه:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 371
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و ربّما يفرق بأن النّور الذاتي يسمّى ضياء، و ما بالعرض يسمّى نورا اخذا من قوله سبحانه:
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً الكناية (و الرّقيم المائر) هو اللوح المتحرك، كنى به عن الفلك لأنّه مسطّح كاللوح، و في المجمع: و الرّقيم من أسماء الفلك، سمّي به لرقمه بالكواكب، كالثّوب المنقوش.
الاعراب:
الأصل في كلمة ثمّ العاطفة أن تكون مفيدة للتّشريك و التّرتيب و المهلة، و لا يمكن كون ثم في قوله عليه السلام: ثم أنشأ سبحانه فتق الاجواء، على وفق ذلك الأصل، من حيث استلزامها حينئذ خلق الفضاء و السّماوات بعد خلق كلّ شي ء مع التّراخي، كما هو ظاهر، فلا بدّ إمّا من جعلها بمعنى الواو، على حدّ قوله سبحانه:
وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى أو من المصير إلى ما ذهب إليه الفرّاء و بعض النّحويين، من تخلّف المهلة و التّرتيب عنها أحيانا، مستدلّا بقول العرف: أعجبني ما صنعت اليوم، ثم ما صنعت امس أعجب، حيث إنّه لا تراخي بين المعطوف و المعطوف عليه، كما لا ترتيب بينهما، و بقوله تعالى:
الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها و قوله سبحانه: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ، ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ، ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً حيث لا ترتيب في الاية الاولى، و لا تراخي في الثّانية.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 372
و أجاب الشّارح المعتزلي بأن قوله: ثم هو تعقيب و تراخ، لا في مخلوقات الباري سبحانه بل في كلامه عليه السلام، كأنّه يقول: ثم أقول الان بعد قولي المتقدّم: إنّه تعالى أنشأ فتق الأجواء انتهى.
و أنت خبير بما فيه، ضرورة أنّه لا تراخي بين الاخبارين، و الأولى أن يعتذر بذلك عن اشكال افادتها التّرتيب بأن يقول: إنّ ثم في كلامه لترتيب الاخبار، لا لترتيب الحكم، كما اعتذر به جماعة عن الاية الاولى، و استدلوا عليه بالمثال السّابق، و قالوا: إنّ معناه ثم اخبرك بأن ما صنعت أمس أعجب.
و إضافة الفتق و الشّق و السّكائك إلى تالياتها، من قبيل الاضافة بمعنى اللّام، و يحتمل كون إضافة الأوّلين من قبيل إضافة الصّفة إلى الموصوف، أى الأجواء الفاتقه بين السّماء و الارض، و الأرجاء الفاصلة بينهما، و هو الأقرب معنى، لكن الأوّل أنسب بالقواعد الأدبيّة، كما هو ظاهر.
و قوله عليه السلام: متلاطما و متراكما، صفتان لماء، كما أنّ جملة حمله كذلك أو أنّها استينافيّة بيانية، و إلى، في قوله: قرنها الى حدّه، بمعنى اللّام كما في قولهم و الأمر إليك.
و قوله عليه السلام: في فلك دائر، بدل من قوله عليه السلام: فيها، أو حال عن المنصوبين أو ظرف لغو متعلق بقوله منيرا.
المعنى:
لما أشار عليه السلام إلى كيفيّة ايجاده سبحانه الخلق في الفصل السّابق إجمالا، أشار إلى كيفيّة الخلقة تفصيلا، فقال عليه السلام:
(ثم أنشأ سبحانه فتق الاجواء، و شق الارجاء، و سكائك الهواء) هذه الجملات الثلاث متّحدة المفاد، و جمع الاجواء و الارجاء و السّكائك باعتبار تعدد طبقات الهواء، و قيل: إنّ المراد بالاجواء: هو الفضاء الظاهر على أطراف الأرض، و بالأرجاء: الفضاء المتّصل بأطراف الأرض الذي أدنى من الأوّل، و بالسّكائك الفضاء المرتفع عن الأرض، و كيف كان ففيها دلالة على كون الفضاء مخلوقا، و أمرا موجودا، لأنّ المخلوق لا يكون عدما محضا.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 373
قال الشّارح المعتزلي: و ذلك ليس ببعيد، فقد ذهب إليه قوم من أهل النّظر، و جعلوه جسما لطيفا خارجا عن مشابهة هذه الأجسام، و منهم من جعله مجردا هذا.
و قال العلّامة المجلسي في البحار: المراد بفتق الأجواء ايجاد الأجسام في الأمكنة الخالية، بناء على وجود المكان بمعنى البعد، و جواز الخلاء، أو المراد بالجوّ البعد الموهوم، أو أحد العناصر، بناء على تقدّم خلق الهواء، و قوله عليه السلام:
و شقّ الأرجاء كالتّفسير لفتق الأجواء، أو المراد بالأرجاء الافضية و الأمكنة، و بالأجواء عنصر الهواء، و قوله عليه السلام: و سكائك الهواء بالنّصب كما في كثير من النّسخ، معطوف على فتق الأجواء، أى أنشأ سبحانه سكائك الهواء، و الجرّ كما في بعض النّسخ أظهر، عطفا على الأجواء، أى أنشأ فتق سكائك الهواء، انتهى كلامه رفع مقامه.
و في شرح ابن ميثم فان قلت: إنّ الأجواء و الأرجاء و السكائك امور عدميّة، فكيف يصحّ نسبتها إلى الانشاء عن القدرة؟ قلت إن هذه الأشياء عبارة عن الخلاء و الأحياز، و الخلاف في أنّ الخلاء و الحيّز و المكان هل هي امور وجوديّة أو عدميّة مشهور، فان كانت وجوديّة كانت نسبتها إلى القدرة ظاهرة، و يكون معنى فتقها و شقّها شق العدم عنها، و إن كانت عدميّة كان معنى فتقها و شقّها و نسبتها إلى القدرة: تقديرها، و جعلها أحيازا للماء، و مقرّا، لأنّه لما كان تمييزها عن مطلق الهواء و الخلاء بايجاد اللَّه فيها الماء، صار تعيّنها بسبب قدرته، فتصحّ نسبتها إلى إنشائه، فكانه سبحانه شقّها و فتقها بحصول الجسم فيها و هذا قريب ممّا ذكره المجلسي أوّلا.
و الحاصل أنّه سبحانه أنشأ أحيازا و أمكنة خالية (فأجرى فيها ماء متلاطما تيّاره) أى موجه و لجّته (متراكما زخاره) أى طمومه و امتلائه، و لمّا خلق سبحانه الماء (حمله على متن الرّيح العاصفة) الشديدة العصف و الهبوب (و الزّعزع
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 374
القاصفة) الشّديدة الصّوت، فاستقلّ الماء عليها و ثبت، و صارت مكانا له، و المراد بهذه الرّيح إمّا المتحرّك من الهواء الذى ذكره عليه السلام أوّلا على ما هو المشهور، أو غيره:
كما يستفاد من رواية الاحتجاج، عن هشام بن الحكم، عن الصّادق عليه السلام في جواب الزّنديق، قال عليه السلام: و الرّيح على الهواء، و الهواء تمسكه القدرة، و على هذا فيمكن أن تكون الرّيح مقدّمة في الخلقة على الهواء، أو متأخّرة عنه، أو مقارنة له.
ثم لمّا كان الماء المحمول على الرّيح جاريا في الهواء على مقتضى طبعه (أمرها) سبحانه (بردّه، و سلطها على شدّه، و قرنها إلى حدّه) أى أمر الرّيح أن تحفظ الماء و تردّه، بالمنع عن الجرى الذي سبقت الاشارة إليه في قوله عليه السلام: فأجرى فيها ماء اه، فكان قبل الرد قد خلى و طبعه، ثم أمر الرّيح بردّه، و قوّاها على ضبطه، كالشّي ء المشدود، و جعلها مقرونة لحدّة، أى محيطة بنهايته، المجاز و عن الكيدري، قوله فأمرها، مجاز، لأن الحكيم لا يأمر الجماد.
و في البحار و لعلّ المراد بالأمر هنا، الأمر التكويني، كما في قوله: كن فيكون، و قوله كونوا قردة.
ثم أشار عليه السلام إلى كمال قدرته سبحانه بقوله: (الهواء من تحتها فتيق) أى مفتوح منبسط من تحت الرّيح الحاملة للماء (و الماء من فوقها دفيق) أى مصبوب مندفق.
قال المجلسي: و الغرض أنّه سبحانه بقدرته ضبط الماء المصبوب بالرّيح الحاملة له، كما ضبط الرّيح بالهواء المنبسط، و هو موضع العجب الاستعارة (ثم أنشأ سبحانه) فوق ذلك الماء (ريحا) اخرى (أعقم مهبّها) أى جعل هبوبها عقيما، و في كثير من النّسخ اعتقم مهبها، بالتاء، فاللّازم حينئذ رفع مهبها، للزوم الفعل فالمعنى حينئذ صار مهبها عقيما لا يلقح، من العقيم الذي لا يولد له ولد، أو صار مهبّها
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 375
ضيّقا، لأنّ الاعتقام هو أن تحفر البئر، فاذا قربت من الماء احتفرت بئرا صغيرا بقدر ما تجد طعم الماء، فان كان عذبا حفرت بقيتها، فاستعير هنا من حيث ضيق المهب كما يحتفر البئر الصّغير.
و أما ما قيل «1» من أنّ معنى اعتقم مهبّها: جعل مهبّها عقيما، ففاسد، لأنّه إنّما يصحّ لو كان اعتقم متعديا (و أدام مربّها) أى ملازمتها لتحريك الماء، و عن بعض النّسخ مدبها بالدّال، أى حركتها. المجاز من باب اطلاق اسم الحال على المحل (و أعصف مجريها) أى جريانها أو اسند إلى المحلّ مجازا، من قبيل سال الميزاب (و أبعد منشأها) أى جعل مبدئها بعيدا لا يعرف، ثم سلّطها على ذلك الماء.
(فامرها بتصفيق الماء الزّخار) أى تحويله و قلبه و ضرب بعضه ببعض بشدّة (و إثارة موج البحار) و تهييجه التشبيه (فمخضته) مثل (مخض السّقاء) الذي يمخض فيه اللبن ليخرج ما فيه من الزّبد و التّشبيه للاشارة إلى شدّة التّحريك (و عصفت به) أى بهذا الماء العظيم مثل (عصفها بالفضاء) أى عصفا شديدا، لأنّ العصف بالفضاء يكون أشدّ من حيث عدم المانع (تردّ أوّله على آخره و ساجيه على ماثره) أى ساكنه على متحركه (حتّى عب عبابه) أى ارتفع معظمه (و رمى بالزّبد ركامه) أى متراكمه و ما اجتمع منه بعضه فوق بعض.
(فرفعه في هواء منفتق) أى رفع اللَّه ذلك الزّبد في هواء مفتوق مفتوح (و جوّ منفهق) أى متّسع و منفتح (فسوّى منه سبع سموات) أى خلقهنّ من الزّبد، و عدلهن مصونة من العوج و التّهافت، و السّبع لا ينافي التسع التي أثبتوها أصحاب الارصاد، إذ الثّامن و التّاسع مسميان في لسان الشّرع بالعرش و الكرسي، و سيأتي تحقيق الكلام فيها (جعل سفلاهنّ موجا مكفوفا) أى موجا ممنوعا من السّيلان إمّا بامساكه بقدرته أو بأن خلق حوله و تحته جسما جامدا يمنعه عن السّيلان و الانتشار، أو بأن أجمدها بعد ما كانت سيّالة.
______________________________
(1) الشارح المعتزلي منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 376
الحقيقة و كون السماء السّفلى موجا إما بعنوان الحقيقة، حسبما اختاره قوم، مستدلا بمشاهدة حركة الكواكب المتحيّرة، و كونها مرتعدة مضطربة في مرئى العين.
قالوا في محكي كلامهم في شرح المعتزلي إنّ المتحيّرة متحرّكة في أفلاكها و نحن نشاهدها بالحسّ البصرى و بيننا و بينها أجرام الأفلاك الشّفافة، و نشاهدها مرتعدة حسب ارتعاد الجسم السّاير في الماء، و ما ذاك لنا إلّا لأنّ سماء الدّنيا ماء متموّج، فارتعاد الكواكب المشاهدة حسّا إنّما هو بحسب ارتعاد أجزاء الفلك الأدنى.
ثم قالوا فأمّا الكواكب الثّابتة فانّما لم نشاهدها كذلك، لأنّها ليست بمتحرّكة، و القمر و إن كان في الدّنيا، إلّا أنّ فلك تدويره من جنس الأجرام الفوقانيّة، و ليس بماء متموّج كالفلك الممثّل التّحتاني، و كذلك القول في الشّمس.
أقول: و ما ذكروه في الشّمس و القمر غير خال عن الاشكال و الفساد، كما هو واضح فافهم.
التشبيه [موجا] و إما بعنوان التّشبيه و هو الأظهر، قال الكيدرى: شبّه السّماء الدنيا بالموج لصفائها و ارتفاعها، أو اراد أنها كانت في الأوّل موجا ثم عقدها، الاستعارة و قال الشّارح البحراني و استعار لفظ الموج [موجا] للسّماء، لما بينهما من المشابهة في العلوّ و الارتفاع، و ما يتوهّم من اللّون، و يأتي فيه وجه آخر من العلامة المجلسي طاب ثراه (و علياهنّ سقفا محفوظا) عن النقض و الهدم و السّقوط و الخرق إلّا بأمره.
قال البحراني: أى من الشّياطين، ثم نقل عن ابن عبّاس كيفيّة حجب الشّياطين عن السّماوات، و أنّهم كانوا يدخلونها، و يتخبرون أخبارها إلى زمن عيسى عليه السلام، فلمّا ولد منعوا من ثلاث سماوات، فلمّا ولد محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم منعوا من جميعها، إلى آخر ما روى.
و قال المحدث العلّامة المجلسي طاب ثراه بعد أن حكى عن أكثر الشّارحين
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 377
كون الحفظ بالنّسبة إلى الشّياطين ما لفظه: و هو لا يناسب العليا، بل السّفلى، فيناسب أن يكون المراد بقوله تعالى:
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً السماء العليا انتهى أقول: و أنت خبير بما فيه، لأن محفوظيّة السّفلى إنّما هو بعد ولادة النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كما دل عليه رواية ابن عبّاس و تظافرت به أخبار أهل البيت عليهم السّلام، و أمّا السّماء العليا فلما لم يختص محفوظيّتها بوقت دون وقت، بل كانت الشّياطين ممنوعين منها قبل ولادته صلّى اللَّه عليه و آله و سلم أيضا حسبما يستفاد من الأخبار، فهي أولى و أنسب بأن تتّصف بالحفظ.
و بما ذكرنا ظهر ما في كلام البحراني السّابق أيضا، حيث إنّ سوق كلامه يفيد أن ذكره لرواية ابن عبّاس للاستشهاد به على مدّعاه من كون الحفظ في كلامه عليه السلام بالنّسبة إلى الشّياطين، مع أنّها غير وافية به، إذ حاصل الرّواية أنّ حفظ السّماوات إنّما حصل بعد الولادة، و هذا مما لا نفع فيه، و إنما المثمر إقامة الدّليل على تخصيصه عليه السلام العليا بخصوصها بالحفظ كما عرفت، فافهم جيّدا هذا.
و قال المجلسي: يخطر بالبال وجه آخر و هو أن يكون المراد أنه تعالى جعل الجهة السّفلى من كلّ من السّماوات موّاجة متحرّكة واقعا أو في النّظر، و الجهة العليا منها سقفا محفوظا تستقرّ عليه الملائكة، و لا يمكن الشّياطين، خرقها، فيكون ضمير زينها و ساير الضّماير راجعة إلى المجموع، فيناسب الاية المتقدّمة و قوله سبحانه:
وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ التشبيه و قد يمرّ بالخاطر وجه آخر، و هو أنّه عليه السلام شبّه السّماء الدّنيا بالموج المكفوف، [موجا مكفوفا] لكون الحركة الخاصّة للقمر أسرع من جميع الكواكب، فكأنّه دائما في الموج، و مع ذلك لا تسقط، و وصف العليا بالمحفوظيّة، لأنّه أبطأها بالحركة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 378
الخاصّة، فكانّها محفوظة ثابتة، و على الطريقة السّابقة يمكن أن يكون المراد بالسّفلى من كلّ منها خوارج مراكزها و تداويرها، و بالعليا منها ممثلاتها، فالاول موّاجة لسرعة حركتها، و الثّواني محفوظة لبطوئها، لكن هذان الوجهان بعيدان عن لسان أهل الشّرع و مقاصد أهله انتهى كلامه رفع مقامه.
(و سمكا مرفوعا) أى سقفا أو بناء مرفوعا و يجي ء بمعنى الرفع قال الشّاعر:
إنّ الذى سمك السماء بنى لنا أى رفعه، و هو غير مناسب للمقام، و الأنسب ما قلناه، و هو أحد معانيه كما في القاموس و غيره، و الضّميران المنصوبان في قوله عليه السلام: (بغير عمد يدعمها، و لا دسار ينتظمها) راجعان إلى العليا بملاحظة القرب، أو الى السّفلى بقرينة الضّمير الاتي في قوله: ثم زيّنها، الرّاجع إليها لما سيأتي، أو إلى السّماوات، و هو الأظهر ليكون أوفق بقوله سبحانه:
اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها و اختلف المفسّرون في أنّه هل هناك عمد غير مرئي أولا عمد أصلا، فعن ابن عبّاس و الحسن و قتادة و الجبائي و أبي مسلم الثّاني، و أن المراد رفعها بغير عمد و أنتم ترونها كذلك، قال ابن عبّاس: يعنى ليس من دونها دعامة يدعمها، و لا فوقها علاقة تمسكها، قال الطبرسي و هو الأصحّ، و عن مجاهد و عزي إلى ابن عبّاس أيضا الأوّل: و أن ترونها من نعت العمد بغير عمد مرئية.
أقول: و يشهد به ما عن القمّي و العياشي عن الرضا عليه السلام، قال فثم عمد و لكن لا ترونها.
قال الفخر الرّازي: إنّ العماد ما يعتمد عليه، و قد دللنا على أنّ هذه الأجسام إنّما بقيت واقفة في الجوّ العالى بقدرة اللَّه فحينئذ يكون عمدها هو قدرة اللَّه، فصحّ أن يقال: رفع السّماوات بغير عمد ترونها، أى لها عمد في الحقيقة إلّا أن تلك العمد هي إمساك اللَّه و حفظه و تدبيره، و إبقائه إيّاها في الجوّ العالي و أنتم لا ترون
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 379
ذلك التّدبير، و لا تعرفون كيفيّة ذلك الامساك انتهى (ثم زيّنها بزينة الكواكب) أى السّماء السّفلى ليكون أوفق بقوله سبحانه:
إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ و يحتمل رجوعه إلى السّماوات كما هو الأظهر، و تزيين البعض تزيين الجميع.
قال في الكشاف في تفسير الاية: الدّنيا القربى منكم، و الزينة مصدر كالنّسبة أو اسم لما يزان به الشّي ء كالليقة لما تلاق به الدّواة، و يحتملهما قوله: بزينة الكواكب، فان أردت المصدر فعلى إضافته إلى الفاعل، أى بان زانتها الكواكب «1» و أصله بزينة الكواكب، أو على إضافته إلى المفعول، أى بأن زان اللَّه الكواكب و حسّنها، لانّها إنّما زيّنت السّماء بحسنها في أنفسها، و أصله بزينة الكواكب و إن أردت الاسم فللاضافة وجهان أن تقع الكواكب بيانا للزينة «2»، لأنّ الزينة مبهمة في الكواكب و غيرها ممّا يزان به، و أن يراد به ما زينت به الكواكب انتهى و كون الكواكب زينة إمّا لضوئها كما عن ابن عبّاس، أو للأشكال المختلفة الحاصلة كالشكل الثّريا و بنات النّعش و الجوزاء و غير ذلك، أو لاختلاف أوضاعها بحركتها، أو لرؤية النّاس إيّاها مضيئة في الليلة الظلماء، و يوضحه قوله تعالى: بمصابيح، في الموضع الاخر، و إمّا محال الكواكب فستطلع عليه إن شاء اللَّه (و ضياء الثّواقب) المراد بها إمّا الكواكب فيكون كالتّفسير لزينة الكواكب و الكواكب ثواقب أى مضيئة كأنّها تثقب الظلمة بضوئها، أو الشّهب التي ترمى بها الشّياطين، قال سبحانه: النّجم الثّاقب.
قيل: وصف بكونه ثاقبا لوجوه: أحدها أنّه يثقب الظلام بضوء ينفذ فيه.
و ثانيها أنّه يطلع من المشرق نافذا في الهواء كالشّي ء الذي يثقب الشّي ء.
و ثالثها أنّه الذي يرمى به الشّيطان فيثقبه أى ينفذ فيه و يحرقه.
______________________________
(1) و تكون الكواكب مزينة منه
(2) فيكون الاضافة بيانية منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 380
و رابعها قال الفرّاء: هو النجم المرتفع على النّجوم و العرب تقول للطائر إذا لحق ببطن السماء ارتفاعا: فقد ثقب.
أقول: و هنا وجه خامس و هو أن وصفه به لكونه مضيئا كأنّه يثقب الأفلاك بضوئه.
و يشهد به ما عن الخصال عن الصّادق عليه السلام، أنّه قال لرجل من أهل اليمن:
ما زحل عندكم في النّجوم؟ فقال اليماني: نجم نحس، فقال عليه السلام: لا تقولن هذا، فانّه نجم أمير المؤمنين عليه السلام، و هو نجم الأوصياء، و هو النّجم الثّاقب الذي قال اللَّه في كتابه، فقال له اليماني فما يعني بالثاقب؟ قال عليه السلام: لأن مطلعه في السّماء السّابعة، و أنّه ثقب بضوئه حتّى أضاء في السّماء الدّنيا، فمن ثم سمّاه اللَّه النّجم الثّاقب.
(فأجرى) و في بعض النّسخ، و أجرى بالواو التشبيه (فيها سراجا مستطيرا) أى منتشر الضوء (و قمرا منيرا) و المراد بالسّراج الشمس فانّها سراج لمحفل العالم، قال سبحانه في سورة الفرقان:
تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً، وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِيراً و في سورة نوح أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً، وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً، وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً و تشبيه الشّمس بالسّراج من حيث إنّها تزيل ظلمة اللّيل عن وجه الأرض كما يزيلها السّراج عمّا حوله.
قيل: كان الميل عبارة عن ظل الأرض، و كانت الشّمس سببا لزواله، فكان شبيها بالسّراج في ارتفاع الظلمة به، و الضمير في قوله: فيها، راجع الى السماوات كما هو الأظهر، أو إلى السّفلى كما عزّاه المجلسي طاب ثراه إلى الأكثر، و يحتاج حينئذ إلى نوع تأويل بالنّسبة إلى جريان الشّمس بناء على كونها في السّماء الرّابعة.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 381
(في فلك دائر) قال العلّامة المجلسي (قد): الظرف إمّا بدل عن فيها، فيفيد حركة السّفلى أو العليا أو الجميع على تقادير ارجاع الضّمير بالحركة اليوميّة أو الخاصة أو الأعمّ، و إمّا في موضع حال عن المنصوبين فيمكن أن يكون المراد بالفلك الدّائر: الأفلاك الجزئيّة (و سقف سائر و رقيم مائر) قال العلّامة المجلسي: هاتان الفقرتان أيضا تدلّان على حركة السّماء لكن لا تنافي حركة الكواكب بنفسها أيضا هذا.
و ينبغي تذييل المقام بامور مهمة:
الاول انّه لم يستفد من كلامه عليه السلام أن الصّادر الأوّل ما ذا؟
و قد اختلف فيه كلام العلماء كالأخبار. فالحكماء يقولون: أوّل المخلوقات العقل الأوّل، ثمّ العقل الأوّل خلق العقل الثّانى و الفلك الأوّل و هكذا إلى أن انتهى إلى العقل العاشر، فهو خلق الفلك التّاسع و هيولى العناصر، و جماعة منهم يقولون: بأنّ تلك العقول وسايط لايجاده تعالى، و لا مؤثر في الوجود إلّا اللَّه، و كلّ ذلك مخالف للآيات و الأخبار.
و أمّا غيرهم فقيل: أولها الماء، و يدل عليه رواية الرّوضة الآتية عن أبي جعفر عليه السلام في جواب الشّامي، و نقل عن تاليس الملطي و هو من مشاهير الحكماء أنّه بعد أن وحّد الصّانع الأوّل للعالم و نزهه قال: لكنّه أبدع العنصر الذي فيه صور الموجودات و المعلومات كلها و سمّاه المبدع الأوّل، ثم نقل عنه إنّ ذلك العنصر هو الماء، قال: و منه أنواع الجواهر كلها من السّماء و الأرض و ما بينهما، و هو علّة كلّ مبدع، و علّة كلّ مركب من العنصر الجسماني، فذكر أنّ من جمود الماء تكوّنت الأرض، و من انحلاله تكوّن الهواء، و من صفوته تكوّنت النّار، و من الدّخان و الأبخرة تكوّنت السّماء، قال البحراني: و قيل إنّه اخذ ذلك من التّوراة، انتهى.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 382
و قيل: أوّل المخلوقات الهواء، و روي عن عليّ بن ابراهيم في تفسيره، قال المجلسي قده، و الظاهر أنّه أخذه من خبر، و لكنّه لا تكافؤ الأخبار الكثيرة المسندة، و مع صحّته يمكن الجمع بحمل أوّليّة الماء على التّقدم الاضافي بالنّسبة إلى الأجسام المشاهدة المحسوسة التي يدركها جميع الخلق، فاذا الهواء ليس منها، و لذا أنكر وجوده جماعة.
و قيل: أول المخلوقات النّار و في بعض الأخبار انّ أوّل ما خلق اللَّه النّور كما في العيون و العلل في خبر الشّامي عن الرّضا عليه السلام أنه سأل رجل من أهل الشّام أمير المؤمنين عليه السلام عن مسائل، فكان فيما سأله ان سأله عن أوّل ما خلق اللَّه قال عليه السلام: خلق النّور، الحديث.
و في بعضها نور النّبي صلى اللَّه عليه و آله و سلم، و في بعضها نوره مع أنوار الائمة عليهم السلام كما في رواية جابر، قال: قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم: أوّل ما خلق اللَّه نوري، ففتق منه نور علي عليه السلام ثم خلق العرش و اللوح و الشّمس و ضوء النّهار و نور الأبصار و العقل و المعرفة الخبر.
و في بعض الأخبار العاميّة أوّل ما خلق اللَّه روحي، و في بعضها أيضا أوّل ما خلق اللَّه العقل، و في بعضها أوّل ما خلق اللَّه القلم.
أقول: و يمكن الجمع بينها، بأن تكون أوّلية الماء بالنّسبة إلى العناصر و الأفلاك، و أوّلية القلم بالنّسبة إلى جنسه من الملائكة، و باوّليّة نور النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و روحه الأوليّة الحقيقيّة، بل يمكن أن يقال: إنّ المراد بالعقل و النّور و القلم في تلك الأخبار هو نوره سلام اللَّه عليه.
قال بعض العارفين «1» في شرح الحديث الأوّل من اصول الكافي و هو ما رواه عن أبي جعفر عليه السلام: قال: لمّا خلق اللَّه العقل استنطقه ثم قال له: أقبل، فأقبل ثم قال له: أدبر، فأدبر الحديث ما لفظه. «2»
______________________________
(1) الصدر الشيرازى منه
(2) مقول قال منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 383
اعلموا أيّها الاخوان السّالكون إلى اللَّه بقدم العرفان، أن هذا العقل أول المخلوقات و أقرب المجعولات إلى الحقّ الأوّل و أعظمها، و أتمّها و ثاني الموجودات في الموجوديّة، و إن كان الأوّل تعالى لا ثاني له في حقيقته، لأن وحدته ليست عدديّة من جنس الوحدات، و هو المراد فيما ورد في الأحاديث عنه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم من قوله في رواية: أوّل ما خلق اللَّه العقل، و في رواية أوّل ما خلق اللَّه نوري، و في رواية أوّل ما خلق اللَّه روحي، و في رواية أوّل ما خلق اللَّه القلم، و في رواية أوّل ما خلق اللَّه ملك كروبيّ، و هذه كلها أوصاف و نعوت لشي ء واحد باعتبارات مختلفة، فبحسب كلّ صفة يسمى باسم آخر، فقد كثرت الأسماء و المسمّى واحد ذاتا و وجودا، إلى أن قال: و هذا الموجود حقيقته حقيقة الرّوح الأعظم المشار إليه بقوله تعالى:
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي و قوله تعالى: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ و إنّما سمّي بالقلم لأنّه واسطة الحقّ في تصوير العلوم و الحقائق على الألواح النّفسانية القضائية و القدريّة، و لكونه وجودا خالصا عن ظلمة التّجسم و التحجّب، و عن ظلمات النّقايص و الاعدام يسمّى نورا، إذ النّور هو الوجود، و الظلمة هي العدم، و هو ظاهر لذاته مظهر لغيره. و لكونه أصل حياة النّفوس العلوية و السّفليّة يسمّى روحا و هو الحقيقة المحمدية عند أعاظم الصّوفيّة و محقّقيهم، لكونه كمال وجوده الذي منه يبتدء و إليه يعود انتهى كلامه ملخصا.
فقد تحقّق ممّا ذكره، و ما ذكرناه أنّ الصّادر الأوّل هو نور النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و قد استفاض به الأخبار عن النّبي و أهل البيت عليهم السّلام.
فمنها ما في البحار عن الكافي باسناده عن محمّد بن سنان، قال كنت عند أبي جعفر الثّاني عليه السلام، فاجريت اختلاف الشّيعة، فقال يا محمّد إنّ اللَّه تبارك و تعالى لم يزل متفرّدا بوحدانيّته، ثم خلق محمّدا و عليا و فاطمة فمكثوا ألف دهر، ثم خلق
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 384
جميع الأشياء و أشهدهم خلقها و أجرى طاعتهم عليها و فوّض امورها إليهم، فهم يحلّون ما يشاءون، و يحرّمون ما يشاءون، و لن يشاءوا إلّا أن يشاء اللَّه تبارك و تعالى، ثمّ قال يا محمّد: هذه الدّيانة التي من تقدّمها مرق، و من تخلّف عنها محق، و من لزمها لحق، خذها إليك يا محمّد.
و منها ما في البحار أيضا عن مصباح الأنوار باسناده عن أنس عن النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، قال: إنّ اللَّه خلقني و خلق عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين قبل أن يخلق آدم، حين لاسماء مبنيّة و لا أرض مدحيّة و لا ظلمة و لا نور و لا شمس و لا قمر و لا جنّة و لا نار، فقال العبّاس: فكيف كان بدو خلقكم يا رسول اللَّه؟ فقال يا عمّ: لمّا أراد اللَّه خلقنا تكلّم بكلمة خلق منها نورا، ثم تكلم بكلمة اخرى فخلق منها روحا، ثم خلط النّور بالرّوح فخلقني و خلق عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين، فكنّا نسبّحه حين لا تسبيح، و نقدّسه حين لا تقديس.
فلما أراد اللَّه أن ينشأ خلقه فتق نوري فخلق منه العرش، فالعرش من نوري، و نوري من نور اللَّه، و نوري أفضل من نور العرش.
ثم فتق نور أخي عليّ فخلق منه الملائكة، فالملائكة من نور علي، و نور عليّ من نور اللَّه، و علي أفضل من الملائكة.
ثم فتق نور ابنتي فاطمة فخلق منه السّماوات و الأرض، فالسّماوات و الأرض من نور ابنتي فاطمة، و نور ابنتي فاطمة من نور اللَّه، و ابنتي فاطمة أفضل من السّماوات و الأرض.
ثم فتق نور ولدي الحسن، و خلق منه الشّمس و القمر، فالشّمس و القمر من نور ولدي الحسن، و نور الحسن من نور اللَّه، و الحسن أفضل من الشّمس و القمر.
ثم فتق نور ولدي الحسين، فخلق منه الجنّة و الحور العين، فالجنّة و الحور العين من نور ولدي الحسين، و نور ولدي الحسين من نور اللَّه، و ولدي الحسين أفضل من الجنّة و الحور العين.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 385
و منها ما فيه أيضا عن أبي الحسن البكرى استاد الشّهيد الثّاني طاب ثراه في كتاب الأنوار عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه قال: كان اللَّه و لا شي ء معه، فأوّل ما خلق اللَّه نور حبيبه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قبل خلق الماء و العرش و الكرسي و السماوات و الأرض و اللوح و القلم و الجنّة و النّار و الملائكة و آدم و حوّاء بأربعة و عشرين و أربعمائة ألف عام.
فلمّا خلق اللَّه نور نبيّنا محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بقي ألف عام بين يدي اللَّه عزّ و جلّ واقفا يسبحه و يحمده و الحقّ تبارك و تعالى ينظر إليه و يقول: يا عبدي أنت المراد و المريد و أنت خيرتي من خلقي و عزّتي و جلالي لولاك ما خلقت الأفلاك، من أحبك أحببته، و من أبغضك أبغضته، فتلأ لا نوره و ارتفع شعاعه فخلق اللَّه منه اثنى عشر حجابا.
اولها حجاب القدرة ثم حجاب العظمة ثم حجاب العزّة ثم حجاب الهيبة ثم حجاب الجبروت ثم حجاب الرّحمة ثم حجاب النّبوة ثم حجاب الكبرياء (الكرامة خ) ثم حجاب المنزلة ثم حجاب الرّفعة ثم حجاب السّعادة ثم حجاب الشّفاعة، ثم إنّ الله أمر نور رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم أن يدخل في حجاب القدرة، فدخل و هو يقول: سبحان العليّ الأعلى، و بقى ذلك اثنا عشر ألف عام.
ثم أمره أن يدخل في حجاب العظمة، فدخل و هو يقول: سبحان عالم السر و أخفى أحد عشر ألف عام.
ثم دخل في حجاب العزّة و هو يقول: سبحان الملك المنّان عشرة آلاف عام.
ثم دخل في حجاب الهيبة و هو يقول: سبحان من هو غني لا يفتقر تسعة آلاف عام.
ثم دخل في حجاب الجبروت و هو يقول: سبحان الكريم الأكرم ثمانية آلاف عام.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 386
ثم دخل في حجاب الرّحمة و هو يقول: سبحان ربّ العرش العظيم سبعة آلاف عام.
ثم دخل في حجاب النّبوة و هو يقول: سبحان ربّك رب العزّة عمّا يصفون ستّة آلاف عام.
ثم دخل في حجاب الكبرياء و هو يقول: سبحان العظيم الأعظم خمسة آلاف عام.
ثم دخل في حجاب المنزلة و هو يقول: سبحان العليم الكريم أربعة آلاف عام.
ثم دخل في حجاب الرّفعة و هو يقول: سبحان ذي الملك و الملكوت ثلاثة آلاف عام.
ثم دخل في حجاب السّعادة و هو يقول: سبحان من يزيل الأشياء و لا يزال ألفي عام.
ثم دخل في حجاب الشّفاعة و هو يقول: سبحان اللَّه و بحمده سبحان اللَّه العظيم ألف عام.
قال الامام عليّ بن أبي طالب عليه السلام: ثم إنّ اللَّه خلق من نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم عشرين بحرا من نور، في كلّ بحر علوم لا يعلمها إلّا اللَّه، ثم قال لنور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم:
انزل في بحر العزّ، ثم في بحر الخشوع، ثم في بحر التواضع، ثم في بحر الرّضا، ثم في بحر الوفاء، ثم في بحر الحلم، ثم في بحر التّقى، ثم في بحر الخشية، ثم في بحر الانابة، ثم في بحر العمل، ثم في بحر المزيد، ثم في بحر الهدى، ثم في بحر الصّيام، ثم في بحر الحياء، حتّى تقلب في عشرين بحرا.
فلمّا خرج من ذلك الأبحر قال اللَّه: يا حبيبي و يا سيّد رسلي و يا أول مخلوقاتي و يا آخر رسلي أنت الشّفيع يوم المحشر، فخر النّور ساجدا، فقطرت منه قطرات كان عددها مأئة ألف و أربعة و عشرين ألف قطرة، فخلق اللَّه من كلّ قطرة من نوره نبيّا من الأنبياء.
فلمّا تكاملت الأنوار صارت تطوف حول نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كما تطوف الحجاج
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 387
حول بيت اللَّه الحرام، و هم يسبحون اللَّه و يحمدونه و يقولون: سبحان من هو عالم لا يجهل، سبحان من هو حليم لا يعجل، سبحان من هو غني لا يفتقر.
فناداهم اللَّه تعرفون من أنا؟ فسبق نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قبل الأنوار، و نادى أنت اللَّه الذي لا إله إلّا أنت وحدك لا شريك لك ربّ الأرباب و ملك الملوك، فاذا بالنّداء من قبل اللَّه الحق أنت صفيّي و أنت حبيبي و خير خلقي امّتك خير امة اخرجت للنّاس.
ثم خلق من نور محمّد جوهرة و قسّمها قسمين، فنظر إلى القسم الأوّل بعين الهيبة فصار ماء عذبا، و نظر إلى القسم الثّاني بعين الشفقة فخلق منه العرش فاستوى على وجه الماء، فخلق الكرسي من نور العرش، و خلق من نور الكرسي اللّوح، و خلق من نور اللّوح القلم، و قال له اكتب توحيدي فبقى القلم ألف عام سكران من كلام اللَّه، فلمّا أفاق قال: اكتب قال: يا رب و ما أكتب؟ قال: اكتب لا إله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه فلمّا سمع القلم اسم محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم خرسا جدا و قال:
سبحان الواحد القهار سبحان العظيم الأعظم، ثم رفع رأسه من السّجود و كتب لا إله إلا اللَّه محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، ثم قال: يا ربّ و من محمّد الذي قرنت اسمه باسمك و ذكره بذكرك؟ قال اللَّه تعالى: يا قلم فلولاه ما خلقتك و لا خلقت خلقي إلّا لأجله فهو بشير و نذير و سراج منير و شفيع و حبيب، فعند ذلك انشق القلم من حلاوة ذكر محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و قال القلم: السّلام عليك يا رسول اللَّه، فقال اللَّه تعالى: و عليك السّلام منّي و رحمة اللَّه و بركاته، فلأجل هذا صار السّلام سنّة و الرّد فريضة.
ثم قال اللَّه تعالى: اكتب قضائي و قدري و ما أنا خالقه إلى يوم القيامة، ثم خلق اللَّه ملائكة يصلّون على محمّد و آل محمّد و يستغفرون لامّته إلى يوم القيامة، ثم خلق الله من نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم الجنّة و زيّنها بأربعة أشياء: التعظيم، و الجلالة، و السخاء، و الامانة، و جعلها لأوليائه و أهل طاعته.
ثم نظر إلى باقي الجوهرة بعين الهيبة، فذابت فخلق من دخانها السّماوات،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 388
و من زبدها الأرضين، فلمّا خلق اللَّه تعالى الأرض صارت تموج بأهلها كالسّفينة فخلق اللَّه الجبال فأرساها بها.
ثم خلق ملكا من أعظم ما يكون في القوّة، فدخل تحت الأرض، ثم لم يكن لقدمي الملك قرار، فخلق اللَّه تعالى صخرة عظيمة و جعلها تحت قدمي الملك، ثم لم يكن للصّخرة قرار، فخلق لها ثورا عظيما لم يقدر أحد أن ينظر إليه لعظم خلقته و بريق عيونه، حتّى لو وضعت البحار كلها في إحدى منخريه ما كانت إلّا كخردلة ملقاة في أرض فلاة، فدخل الثور تحت الصّخرة و حملها على ظهره و قرونه و اسم ذلك الثور لهوتا، ثم لم يكن لذلك الثور قرار، فخلق اللَّه حوتا عظيما و اسم ذلك الحوت بهموت، فدخل الحوت تحت قدمي الثّور فاستقرّ الثّور على ظهر الحوت.
فالأرض كلّها على ظهر الملك، و الملك على الصّخرة، و الصّخرة على الثّور، و الثّور على الحوت، و الحوت على الماء، و الماء على الهواء، و الهواء على الظلمة ثم انقطع علم الخلائق عمّا تحت الظلمة.
ثم خلق اللَّه تعالى العرش من ضيائين: أحدهما الفضل، و الثّاني العدل، ثم أمر الضّيائين فانتفسا بنفسين، فخلق منهما أربعة أشياء: العقل، و الحلم و العلم، و السّخاء.
ثم خلق من العقل الخوف، و خلق من العلم الرّضا، و من الحلم المودّة، و من السّخاء المحبّة، ثم عجن هذه الاشياء في طينة محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم. ثم خلق من بعدهم أرواح المؤمنين من امّة محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، ثم خلق الشّمس و القمر و النّجوم و اللّيل و النّهار و الضّياء و الظلام و ساير الملائكة من نور محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم.
فلمّا تكاملت الأنوار سكن نور محمّد تحت العرش ثلاثة و سبعين ألف عام، ثم انتقل نوره إلى الجنّة فبقى سبعين ألف عام، ثم انتقل إلى سدرة المنتهى فبقى سبعين ألف عام، ثم انتقل نوره إلى السّماء السّابعة، ثم إلى السّماء السادسة، ثم إلى السّماء الخامسة، ثم إلى السّماء الرّابعة، ثم إلى السّماء الثّالثة، ثم إلى السّماء الثّانية،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 389
ثم إلى السّماء الدّنيا، فبقى نوره في السّماء الدّنيا إلى أن أراد اللَّه أن يخلق آدم الحديث.
أقول: دلالة هذا الحديث على كون نور النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم أوّل المخلوقات ظاهرة، و أمّا الفقرات الباقية فأكثرها من قبيل المتشابهات، و اللّازم ردّ علم ذلك إلى الائمة عليهم السّلام.
و منها ما رواه أيضا من رياض الجنان باسناده إلى جابر الجعفي عن أبي جعفر عليه السلام، قال: قال لي يا جابر: كان اللَّه و لا شي ء غيره، و لا معلوم و لا مجهول، فأوّل ما ابتدء من خلق خلقه أن خلق محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، و خلقنا أهل البيت معه من نور عظمته، فأوقفنا أظلّة خضراء بين يديه حيث لا سماء و لا أرض و لا مكان و لا ليل و لا نهار و لا شمس و لا قمر، يفصل نورنا من نور ربّنا كشعاع الشّمس من الشّمس، نسبّح اللَّه و نقدّسه و نحمده و نعبده حق عبادته.
ثم بدء اللَّه أن يخلق المكان، فخلقه و كتب على المكان: لا إله إلا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علي أمير المؤمنين و وصيّه، به أيّدته و نصرته، ثم خلق اللَّه العرش، فكتب على سرادقات العرش مثل ذلك، ثم خلق اللَّه السماوات، فكتب على أطرافها مثل ذلك، ثم خلق اللَّه الجنّة و النّار فكتب عليهما مثل ذلك.
ثم خلق الملائكة و أسكنهم السّماء، ثم خلق الهواء فكتب عليه مثل ذلك ثم خلق الجن و أسكنهم الهواء، ثم خلق الأرض فكتب على أطرافها مثل ذلك، فبذلك يا جابر قامت السّماوات بغير عمد، و ثبتت الأرض.
ثم خلق اللَّه آدم من أديم الأرض إلى أن قال عليه السلام: فنحن أول خلق اللَّه و أوّل خلق عبد اللَّه و سبّحه، و نحن سبب الخلق و سبب تسبيحهم و عبادتهم من الملائكة و الادميين.
و منها ما فيه عنه أيضا عن جابر بن عبد اللَّه، قال: قلت لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: أوّل شي ء
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 390
خلق اللَّه ما هو؟ فقال نور نبيّك يا جابر، خلقه اللَّه، ثم خلق منه كلّ خير الحديث.
إلى غير ذلك من الأخبار ممّا يطلع عليها المتتبّع المجدّ و يأتي بعضها في تضاعيف الكتاب عند شرح بعض الخطب المناسبة لذلك، و اللَّه الموفق.
الثاني:
أنّه لم يذكر عليه السلام كيفية خلقة الأرض و لم يعلم أن خلقها هل هو قبل السّماء أو بعدها، و لعلّ عدم ذكره عليه السلام له نظرا إلى أنّ مقصوده عليه السلام إظهار عظمته سبحانه و بيان رشحات قدرته و كماله.
و لما كان أمر عالم الأمر و الملكوت أظهر في الدّلالة على ذلك المقصود و أو في بالنّسبة إلى عالم العناصر و النّاسوت، خصّصها بالذّكر لذلك و إن كان في عالم العنصر و الشّهادة أيضا في نفسه من شواهد الرّبوبيّة و أدلة القدرة ما لا يحيط بها حدّ و لا يضبطها عدّ، بل في جزئي من جزئيات ذلك العالم من الأسرار الالهيّة ما يعجز عنه إدراك القوى البشريّة قال سبحانه:
إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ و يأتي الاشارة إلى بعض آيات القدرة و آثار التّدبير في الحكمة في عالم العناصر من الأرض و غيرها في شرح خطبة الأشباح، و هي الخطبة التّسعون.
و كيف كان فيشهد بما ذكرنا من عظم ملكوت السّماوات و كونها من أعظم الآيات أنّ الأرض و البحار و الجبال و كلّ جسم من عالم الشّهادة بالاضافة إلى السّماوات كقطرة في بحر، لا بحسب الكمية و المساحة فقط، بل بحسب الكيفيّة أيضا أعني شرافة الوجود و قوّة الفعليّة كما بحسب الكميّة على النّسبة المذكورة.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 391
و لذلك ذكر الامام عليه السلام أمر السّماوات في كثير من كلماته الآتية، و عظم اللَّه أمرها و أمر النّجوم في الآيات القرآنية، فكم من آية ذكرها اللَّه فيها، بل قيل: ما من سورة من الطوال و أكثر القصار إلّا و يشتمل على تفخيمها في مواضع، و كم من قسم أقسم اللَّه بها في القرآن كقوله:
وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ، وَ ما أَدْراكَ مَا الطَّارِقُ النَّجْمُ الثَّاقِبُ و قوله: وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها، وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها و قوله: فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْكُنَّسِ ، … وَ النَّجْمِ إِذا هَوى ، … فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ فكيف ظنك بما أقسم اللَّه به و أخال الأرزاق إليها، فقال:
وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ و أثنى على المتفكرين فيه فقال:
وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و أمر بالنظر إليه و التفكر فيه في كثير من الآيات، و ذمّ المعرضين عنه، فقال:
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ فاىّ نسبة لجميع البحار و الأرض و الهواء إلى السّمآء، و هذه متغيّرات على القرب و هي صلاب شداد محفوظات إلى أن يبلغ الكتاب أجله، و لذلك سمّاها اللَّه تعالى محفوظا، و قال:
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً
و قال: وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ
و قال أيضا: وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً
و قال: أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 392
ثم إنّ اللَّه زيّنها بمصابيح:
وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ و بالقمر وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً و بالشّمس وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً و بالعرش رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ* و بالكرسي وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ و باللّوح فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ و بالقلم ن وَ الْقَلَمِ و بالقضاء فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ و بالقدر وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ و بالوحي و الأمر وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها و بالحكمة حيث ذكر أنّ خلقها مشتمل على غايات صحيحة و أغراض عظيمة:
رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا، … وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا و جعلها أيضا مصعد الأعمال، و مهبط الأنوار، و قبلة الدّعاء، و محل الضّياء و السّناء، و جعل ألوانها أحسن الألوان، و هو المستنير، و أشكالها أحسن الأشكال و هو المستدير، و نجومها رجوما للشّياطين، و علامات يهتدى في ظلمات البرّ و البحر.
وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ و قيّض للشّمس طلوعها، فسهّل معه التّقلب بقضاء الأوطار في الأقطار، و غروبا يصلح معه الهدوّ و القرار في الأكناف لتحصيل الرّاحة و انبعاث القوّة و تنفيذ الغذاء إلى الاعضاء.
و أيضا لو لا طلوع الشّمس لانجمدت المياه، و غلبت البرودة و الكثافة، فاورثت جمود الحرارة الغريزية، و لو لا الغروب لحميت الأرض حتّى تحترق كلّ من عليها من إنسان و حيوان، فهي بمنزلة سراج واحد يوضع لأهل كلّ بيت بمقدار حاجتهم،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 393
ثم يرتفع عنهم ليستقرّوا و يستريحوا، فصار النّور و الظلمة على تضادّهما متظاهرين، على ما فيه صلاح قطان الأرض.
و أمّا ارتفاع الشّمس و انحطاطها، فقد جعله اللَّه سببا لاقامة الفصول الأربعة.
و أمّا القمر فهو تلو الشّمس و خليفتها، و به يعلم عدد السّنين و الحساب، و يضبط المواقيت الشّرعية، و منه يحصل النّماء و الرّواء، و قد جعل اللَّه في طلوعه و غروبه مصلحة، و كذا في تشكلاته المختلفة و ساير أحواله من الاستقامة و السّرعة و البطوء كما فصّل في محلّه.
و كيف كان فالمقصود الأصلى في المقام بيان كيفيّة خلقة الأرض، و أنّها ممّ خلقت، و أنّ ايجادها هل هو قبل السّماء أو بعدها.
اما الاول فالمستفاد من الأخبار أن أصلها زبد الماء الذي خلقه اللَّه في الهواء، و هو الزّبد الذي أشار إليه الامام عليه السلام بقوله: فرمى بالزّبد ركامه، و الاخبار في هذا المعنى كثيرة قريبة من التّواتر و يأتي جملة منها في ذيل المقام.
و يشهد به أيضا ما عن تفسير الامام عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: قال: رسول الله صلى اللَّه عليه و آله و سلم في قوله عزّ و جل:
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً إنّ اللَّه عزّ و جلّ لمّا خلق الماء فجعل عرشه عليه قبل أن يخلق السّماوات و الأرض و ذلك قول اللَّه عزّ و جل:
هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ يعني و كان عرشه على الماء قبل أن يخلق السّماوات و الأرض، فارسل الرّياح على الماء فبخر (فتبخرخ ل) الماء من امواجه، فارتفع عنه الدّخان و علا فوق الزّبد، فخلق من دخانه السّماوات السّبع، فخلق من زبده الأرضين السّبع، فبسط الأرض على الماء، و جعل الماء على الصّفاء، و الصّفاء على الحوت، و الحوت على الثور، و الثور على
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 394
الصخرة التي ذكرها لقمان لابنه، فقال:
يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّماواتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ و الصّخرة على الثّرى، و لا يعلم ما تحت الثّرى إلا اللَّه.
فلمّا خلق اللَّه الأرض دحاها من تحت الكعبة، ثم بسطها على الماء، فأحاطت بكلّ شي ء.
فخرت الأرض، و قالت: أحطت بكلّ شي ء فمن يغلبني؟ و كان في كلّ اذن من آذان الحوت سلسلة من ذهب مقرونة الطرف بالعرش، فأمر اللَّه الحوت فتحركت، فتكفأت الأرض بأهلها كما تكفى ء السّفينة على الماء قد اشتدّت أمواجه، و لم تستطع الأرض الامتناع.
ففخرت الحوت و قالت: غلبت الأرض التي أحاطت بكلّ شي ء فمن يغلبني؟ فخلق اللَّه عزّ و جلّ الجبال، فأرساها و ثقل الأرض بها، فلم تستطع الحوت أن تتحرك.
ففخرت الجبال و قالت: غلبت الحوت التي غلبت الأرض فمن يغلبني؟ فخلق اللَّه عزّ و جلّ الحديد، فقطعت به الجبال و لم يكن عندها دفاع و لا امتناع.
ففخر الحديد و قال: غلبت الجبال التي غلبت الحوت فمن يغلبني؟ فخلق اللَّه عزّ و جلّ النّار فألانت الحديد و فرّقت أجزائه و لم يكن عند الحديد دفاع و لا امتناع.
ففخرت النّار و قالت: غلبت الحديد الذي غلبت الجبال فمن يغلبني؟ فخلق اللَّه عزّ و جلّ الماء فأطفأ النّار و لم يكن عندها دفاع و لا امتناع.
ففخر الماء و قال: غلبت النّار التي غلبت الحديد فمن يغلبني؟ فخلق اللَّه عزّ و جلّ الرّيح، و غلبت الماء فأيبست الماء.
ففخرت الرّيح و قال: غلبت الماء الذي غلب النّار فمن يغلبني؟ فخلق اللَّه عزّ و جلّ الانسان، فصرف الرّيح عن مجاريها بالبنيان.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 395
ففخر الانسان و قال: غلبت الرّيح التي غلبت الماء فمن يغلبني؟ فخلق اللَّه عزّ و جلّ ملك الموت فأمات الانسان.
ففخر ملك الموت و قال: غلبت الانسان الذي غلب الرّيح فمن يغلبني؟
فقال اللَّه عزّ و جلّ أنا القّهار الغلّاب الوهاب أغلبك و أغلب كلّ شي ء فذلك قوله:
إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فان قيل: المذكور في هذه الرّواية و كذا الرّوايات الآتية من خلق الأرض من الزّبد ينافي ظاهرا رواية الكافي التي رواها عن محمّد بن مسلم، قال: قال لي أبو جعفر عليه السلام: كان كلّ شي ء ماء، و كان عرشه على الماء، فأمر اللَّه عزّ و جلّ الماء فاضطرم نارا، ثم أمر النار فخمدت فارتفع من خمودها دخان، فخلق اللَّه السّماوات من ذلك الدّخان و خلق الأرض من الرّماد، ثم اختصم الماء و النّار و الرّيح فقال الماء: أنا جند اللَّه الأكبر، و قال الرّيح: أنا جند اللَّه الأكبر، و قالت النّار أنا جند اللَّه الأكبر، فأوحى اللَّه عزّ و جلّ إلى الرّيح أنت جندي الأكبر. فانّ المذكور في هذه الرّواية خلقة الأرض من الرّماد.
قلت: يمكن الجمع بينها بما قاله المجلسي و هو أن يكون الرّماد أحد أجزاء الأرض مزج بالزّبد، و وقي الزّبد بذلك المزج و تصلّب، أو يكون المراد بالأرض المخلوق من الرّماد بقيّة الأرض التي حصلت بعد الدّحو، و اللَّه العالم و اما الثاني فالأشهر الأظهر هو أنّ خلق الأرض قبل السّماء، و قيل بالعكس و لا يعبأ به مع دلالة ظواهر الآيات و قيام الاخبار المستفيضة على خلافه.
اما الايات فقد قال تعالى في سورة البقرة:
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلِيمٌ و في سورة السّجدة: قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً ذلِكَ رَبُّ الْعالَمِينَ، وَ جَعَلَ فِيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيها وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِينَ، ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ، فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ الآية.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 396
قال الزّمخشري في تفسيره: قوله: ثم استوى إلى السّماء و المعنى دعاه داعي الحكمة إلى خلق السّماء بعد خلق الأرض و ما فيها من صارف يصرفه عن ذلك و هي دخان، قيل: كان عرشه قبل خلق السّماوات و الأرض على الماء، فاخرج من الماء دخانا، فارتفع فوق الماء و علا عليه، فأيبس الماء فجعله أرضا واحدة ثم فتقها و جعلها أرضين، ثم خلق السّماء من الدّخان المرتفع انتهى.
و روى في مجمع البيان عن عكرمة، عن ابن عبّاس، عن النّبي صلى اللَّه عليه و آله و سلم قال:
إن اللَّه خلق الأرض في يوم الأحد و الاثنين، و خلق الجبال يوم الثّلثاء، و خلق الشّجر و الماء و العمران و الخراب يوم الأربعاء، فتلك أربعة أيّام، و خلق يوم الخميس السّماء، و خلق يوم الجمعة الشّمس و القمر و النّجوم و الملائكة و آدم هذا.
و أمّا قوله تعالى في سورة النّازعات:
أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها وَ أَغْطَشَ لَيْلَها وَ أَخْرَجَ ضُحاها وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها
فلا يدل على خلقة الأرض بعد السّماء كما توهّمه بعض الملاحدة و أورد عليها بأنّها منافية للآيات السّابقة، إذ المستفاد منها كون دحو الأرض بعد خلق
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 397
السّماء، و هو لا ينافي تقدّم خلق أصل الأرض على السماء.
قال الطبرسي قال ابن عباس: إنّ اللَّه تعالى دحى الأرض بعد السّماء، و إن كانت الأرض خلقت قبل السّماء، و كانت ربوة مجتمعة تحت الكعبة فبسطها و ربّما اجيب بأن كلمة بعد ليست للتأخّر الزّماني، و إنّما هو على جهة تعداد النّعم و الاذكار لها، كما يقول القائل: أ ليس قد أعطيتك و فعلت بك كذا و كذا، و بعد ذلك وددتك، و ربّما يكون بعض ما تقدّم في اللّفظ متأخرا بحسب الزّمان، لأنّه لم يكن الغرض الاخبار عن الأوقات و الأمكنة، بل المراد ذكر النّعم و التّنبيه عليها، و ربّما اقتضت الحال ايراد الكلام على هذا الوجه.
و اما الاخبار فهي كثيرة منها ما في البحار عن الكافي باسناده عن سلام بن المستنير، عن أبي جعفر عليه السلام، قال: إنّ اللَّه عزّ و جلّ خلق الجنّة قبل أن يخلق النّار و خلق الطاعة قبل أن يخلق المعصية، و خلق الرّحمة قبل الغضب، و خلق الخير قبل الشّر و خلق الأرض قبل السّماء، و خلق الحياة قبل الموت، و خلق الشّمس قبل القمر، و خلق النّور قبل أن يخلق الظلمة، قال المجلسي قده بعد ذكر الحديث: لعلّ المراد بخلق الطاعة تقديرها، بل الظاهر في الأكثر ذلك الخلق بمعنى التّقدير و هو شايع و المراد بخلق الشّر خلق ما يترتّب عليه الشر ظاهرا و إن كان خيره غالبا و وجوده صلاحا.
و منها ما فيه أيضا كالصّافي عن عليّ بن إبراهيم القميّ عن الصّادق عليه السلام في جواب الأبرش حيث سأله عن قول اللَّه عزّ و جلّ:
أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما و قال: أخبرني فما كان رتقهما و ما كان فتقهما؟ فاجاب عليه السلام بقوله: هو كما وصف نفسه، كان عرشه على الماء و الماء على الهواء، و الهواء لا يحد، و لم يكن يومئذ خلق غيرهما، و الماء يومئذ عذب فرات، فلمّا أراد اللَّه أن يخلق الأرض أمر الرّياح فضربت الماء حتّى صار موجا، ثم أزبد فصار زبدا واحدا، فجمعه في موضع البيت، ثم جعله جبلا من زبد، ثم دحى الأرض من تحته، فقال اللَّه تبارك و تعالى:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 398
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً ثمّ مكث الرّب تبارك و تعالى ما شاء، فلمّا أراد أن يخلق السّماء أمر الرّياح فضربت البحور حتّى أزبدتها، فخرج من ذلك الموج و الزّبد من وسطه دخان ساطع من غير نار، فخلق اللَّه منه السّماء، و جعل فيها البروج و النّجوم و منازل الشّمس و القمر، و أجراها في الفلك و كانت السّماء خضراء على لون الماء الأخضر، و كانت الأرض غبراء على لون الماء العذب، و كانتا مرتوقتين ليس لهما أبواب و هو النّبت و لم تمطر السّماء عليها فتنبت، ففتق السّماء بالمطر، و فتق الأرض بالنّبات، و ذلك قوله: أ و لم ير الذين كفروا الآية، و نسب الشّارح البحراني هذه الرّواية إلى الباقر عليه السلام، و لعلّه اطلع على سند آخر عنه عليه السلام لم نقف عليه. و منها رواية الرّوضة الآتية.
الثالث:
الاستعارة أنّ المستفاد من كلامه عليه السلام أنّ السّماء مخلوقه من الزّبد حيث قال: و رمى بالزّبد ركامه، فسوى منه سبع سماوات اه، لكن المستفاد من آية السّجدة السّالفة و من تفسير الامام عن أمير المؤمنين عن النّبي صلوات اللَّه عليهم في قوله: الذي جعل لكم الأرض فراشا إلى آخر ما مرّ سابقا، و من رواية الكافي عن محمّد بن مسلم التي أسلفناها أيضا، و من ساير الرّوايات الواردة في باب الخلقة: أنّ السّماء مخلوقة من الدّخان.
و جمع بينهما الشّارح البحراني بقوله: فنقول: وجه الجمع بين كلامه عليه السلام و بين لفظ القرآن الكريم ما ذكره الباقر عليه السلام، و هو قوله فخرج من ذلك الموج و الزّبد دخان ساطع من وسطه من غير نار، فخلق منه السّماء، و لا شك أنّ القرآن الكريم لا يريد بلفظ الدّخان حقيقته، لأن ذلك إنّما يكون عن النّار، و اتفق المفسّرون إلى أنّ هذا الدّخان لم يكن عن نار، بل عن تنفّس الماء و تبخيره
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 399
بسبب تموّجه، فهو إذن استعارة للبخار الصّاعد من الماء و إذا كان كذلك فنقول:
إن كلامه عليه السلام مطابق للفظ القرآن، و ذلك أنّ الزّبد بخار يتصاعد على وجه الماء عن حرارة حركته، إلّا أنّه ما دامت الكثافة غالبة عليه و هو باق على وجه الماء لم ينفصل، فانّه يخصّ باسم الزّبد، و ما لطف و غلبت عليه الأجزاء الهوائية فانفصل خصّ باسم البخار و إذا كان الزّبد بخارا و البخار هو المراد في القرآن الكريم كان مقصده و مقصد القرآن الكريم واحدا، فكان البخار المنفصل هو الذي تكوّنت عنه السّماوات، و الذي لم ينفصل هو الذي تكوّنت عنه الأرض.
و أمّا وجه المشابهة بين الدّخان و البخار الذي صحت لأجله استعارة لفظه فهو أمر ان احدهما حسّي و هو الصّورة المشاهده من الدّخان و البخار حتّى لا يكاد يفرق بينهما في الحسّ البصري و الثاني معنويّ و هو كون البخار اجزاء مائية خالطت الهواء بسبب لطافتها عن حرارة الحركة، كما أنّ الدّخان كذلك و لكن عن حرارة النار، فانّ الدّخان أيضا أجزاء مائية انفصلت من جرم المحترق بسبب لطافتها عن حرّ النّار، فكان الاختلاف بينهما ليس إلّا بالسّبب، فلذلك صحّ استعارة اسم أحدهما للآخر انتهى كلامه قده.
أقول: هذا التّوجيه وجيه جدا إلّا أنّه ينافيه ما رواه الكليني في روضة الكافي باسناده عن محمّد بن عطية، قال: جاء رجل إلى أبي جعفر عليه السلام من أهل الشّام من علمائهم، فقال: يا أبا جعفر جئت أسألك عن مسألة قد أعيت علىّ أن أجد أحد يفسّرها، و قد سألت عنها ثلاثة أصناف من الناس، فقال كلّ صنف منهم شيئا غير الذّي قال الصّنف الآخر، فقال له أبو جعفر عليه السلام: ما ذاك؟ قال: فانّي أسألك عن أوّل ما خلق اللَّه من خلقه، فانّ بعض من سألته قال: القدر، و قال بعضهم: القلم و قال بعضهم: الرّوح، فقال أبو جعفر عليه السلام: ما قالوا شيئا اخبرك أنّ اللَّه تبارك و تعالى كان و لا شي ء غيره، و كان عزيزا و لا أحد كان قبل عزّه، و ذلك قوله:
سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 400
و كان الخالق قبل المخلوق، و لو كان أوّل ما خلق من خلقه الشّي ء من الشّي ء إذا لم يكن انقطاع أبدا، و لم يزل اللَّه إذا و معه شي ء ليس هو يتقدّمه و لكنّه كان إذ لا شي ء غيره، و خلق الشي ء الذي جميع الأشياء منه و هو الماء الذي خلق الاشياء منه، فجعل نسب كلّ شي ء إلى الماء و لم يجعل للماء نسبا يضاف إلى شي ء، و خلق الرّيح من الماء ثم سلط الرّيح على الماء فشققت الرّيح متن الماء حتى ثار من الماء زبد على قدر ما شاء أن يثور، فخلق من ذلك الزّبد أرضا بيضاء نقيّة ليس فيها صدع و لا ثقب و لا صعود و لا هبوط و لا شجرة، ثم طواها فوضعها فوق الماء، ثم خلق النّار من الماء فشققت النّار متن الماء حتّى ثار من الماء دخان على قدر ما شاء اللَّه أن يثور فخلق من ذلك الدّخان سماء صافية نقيّة ليس فيها صدع و لا ثقب، و ذلك قوله:
السَّماءُ بَناها، رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها، وَ أَغْطَشَ «1» لَيْلَها، وَ أَخْرَجَ ضُحاها.
قال عليه السلام: و لا شمس و لا قمر و لا نجوم و لا سحاب، ثم طويها فوضعها فوق الماء ثم نسب الخليقتين «2» فرفع السّماء قبل الأرض، فذلك قوله عزّ ذكره:
وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها
يقول: بسطها قال: فقال له الشّامي: يا أبا جعفر قول اللَّه عزّ و جلّ:
أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما
______________________________
(1) اى اظلم منه
(2) اى رتبهما في الوضع و جعل احداهما فوق الاخرى او بين نسبة خلقهما فى كتابه بقوله و الارض بعد ذلك دحيها فبين ان وجود الارض قبل وجود السماء مجلسى (ره) مكرر الخليقة بمعنى المخلوقة و في بعض النسخ الخلقتين اى خلقة الارض و السماء منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 401
فقال له أبو جعفر عليه السلام: فلعلك تزعم أنهما كانتا رتقا ملتزقتان ملتصقتان ففتقت احداهما عن الاخرى، فقال: نعم، فقال أبو جعفر عليه السلام: استغفر ربّك، فانّ قول اللَّه عزّ و جل كانتا رتقا يقول كانت السّماء رتقا لا تنزل المطر، و كانت الأرض رتقا لا تنبت الحبّ، فلما خلق اللَّه تبارك و تعالى الخلق و بثّ فيها من كلّ دابة، فتق السّماء بالمطر، و الارض بنبات الحبّ، فقال الشامي: أشهد أنّك من ولد الانبياء، و أن علمك علمهم عليهم السلام.
فان المستفاد من الرّواية هذه أنّ الدخان متكون من النّار، و هو المستفاد أيضا من رواية محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام التي سبقت، حيث قال فيها: فأمر اللَّه عزّ و جلّ الماء فاضطرم نارا، ثم أمر النّار فخمدت فارتفع من خمودها دخان، فخلق السّماوات من ذلك الدّخان، إلى آخر ما مرّ، فدعوى الشّارح اتّفاق المفسّرين على عدم كون ذلك الدّخان من نار مع قيام الأخبار على خلافه مما لا يلتفت إليها.
فان قلت: فما تقول في رواية القمي المتقدّمة عن الصّادق عليه السلام؟ حيث قال فيها: فخرج من ذلك الموج و الزّبد دخان ساطع من وسطه من غير نار.
قلت: لا بد من تأوليها إمّا بأن يكون المراد بالنّار غير النّار المتعارفة المسبوقة إلى الأذهان، أو بوجه آخر من وجوه التّأويل حتّى تلايم الرّوايتين، و إلّا فلا بدّ من طرحها، لأنّ الروايتين مضافا إلى كونهما أكثر عددا معتضدتان بالاعتبار العقلي و ظواهر «1» آية السّجدة و الأخبار، فلا تكافؤهما الرّواية المذكورة هذا.
و المقام بعد ذلك محتاج إلى التأمّل لتوجيه الجمع بين كلامه عليه السلام الدّالّ على خلق السّماء من الزّبد، و بين الآية و الأخبار الاخر، و يمكن التوجيه بارجاع الضّمير في قوله عليه السلام فسوّى منه راجعا إلى الماء، لأنّ النّار التي
______________________________
(1) حيث ان الموجود في الاية و الاخبار ان السماء مخلوقة من الدخان و الظاهر من الدخان هو ما يتكون من النار كما لا يخفى منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 402
ثار منها الدّخان لمّا كانت مخلوقه من الماء حسبما دلت عليه الرّوايتان، حسن استناد تسوية السّماوات إليه فكان من قبيل استناد الشّي ء إلى علّته البعيدة، كما اسندت في غيره إلى الدّخان استنادا الى العلّة القريبة، فتأمّل جيّدا.
الرابع:
أنّ المستفاد من قوله عليه السلام: فسوّى منه سبع سماوات كون السماوات سبعا، و هو ممّا لا ريب فيه و لا خلاف، و يطابقه قوله تعالى في سورة البقرة، فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ و في سورة السّجدة فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ
و في سورة النّبأ وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً.
و إنّما خالف بعض من لا يعبأ به في الأرض و أنكر كونها سبعا، و هو شاذّ ضعيف لا يلتفت إليه بعد دلالة ظاهر الآية على خلافه، قال سبحانه في سورة الطلاق:
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ .
و تأويلها بالأقاليم السّبعة لا حاجة إليه، قال الطبرسي في تفسير الآية: أى و في الأرض خلق مثلهنّ في العدد لا في الكيفيّة، لأنّ كيفيّة السّماء مخالفة لكيفيّة الأرض، و ليس في القرآن آية تدلّ على أنّ الأرضين سبع مثل السّماوات إلّا هذه الآية، و لا خلاف في السّماوات و أنّها سماء فوق سماء، و أمّا الأرضون فقال قوم:
إنّها سبع أرضين طباقا بعضها فوق بعض كالسّماوات، لأنّها لو كانت مصمتة لكان أرضا واحدة و في كلّ أرض خلق خلقهم اللَّه كما شاء، و روى أبو صالح عن ابن عبّاس أنّها سبع أرضين ليس بعضها فوق بعض يفرق بينهنّ البحار، و يظل جميعهن السّماء، و اللَّه أعلم بصحّة ما استأثر بعلمه و خفي على خلقه انتهى، هذا.
و روي في الأخبار المستفيضة أن غلظ كلّ سماء مسيرة خمسمائة عام، و من بين السّماء إلى السّماء كذلك، و من هنا إلى السّماء الدّنيا مثلها، و هذه الأخبار صريحة في بطلان قول الحكماء بنفي الخلاء و ذهابهم إلى أنّ الأفلاك ليس بينهما فرجة بل مقعّر كلّ فلك مماس لمحدّب الفلك الآخر، لأنّه. إذا كان بين كلّ منهما مسيرة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 403
خمسمائة عام فكيف يتصوّر الملاصقة و المماسة، فلا يلتفت إلى براهينهم العقليّة التي أقاموها على ذلك.
و قد مرّ في رواية الرّوضة قول أبي جعفر عليه السلام للشّامي: استغفر ربّك، فانه لمّا كان معتقدا بمثل ما قاله الحكماء بالأخذ عن كتبهم أمره بالاستغفار، فيدل على تحريم هذا الاعتقاد و أمثاله، فابطل الملاصقة و الالتزاق بينهما.
الخامس
أن قوله عليه السلام:ثُمَّ زَيَّنَها بِزينَةٍ الكَواكِبِ.
قد بيّنا سابقا أن الضّمير فيه محتمل الرّجوع إلى السّفلى و الرّجوع إلى السّماوات باعتبار أن تزيين البعض تزيين الجميع، و اللّازم في المقام تحقيق محلّ الكواكب و تعيينه.
فأقول: الذي ذهب إليه أصحاب الهيئة بل ادّعي اتفاقهم عليه هو أنّ الثّوابت كلها في الفلك الثّامن، و أمّا السّيارات فالمشهور أن القمر في الفلك الذي هو أقرب الينا، ثم عطارد، ثم زهرة، ثم الشّمس، ثم المرّيخ، ثم المشتري، ثم زحل، و فوقها فلك الثّوابت المسمّى بلسان الشّرع بالكرسي، ثم فلك الأطلس الذي هو غير مكوكب و يسمّى في لسان الشّرع بالعرش، و اختار هذا المذهب في المقام الشّارح البحراني.
و ذهب طائفة و منهم السّيد الجزايري و الشّارح المعتزلي إلى أنّها في السّماء الدّنيا، و مال إليه شيخنا البهائي على ما عزي إليه، و يظهر من كلام الفخر الرّازي ميله إليه أيضا، و هو الأظهر.
لنا ظاهر قوله سبحانه في سورة الصّافات:
إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ، وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ
و في سورة السّجدة: وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 404
و في سورة الملك: وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ
و أما الأوّلون فقد استدلوا على مذهبهم في الثّوابت و أنّها في الفلك الثّامن بما حكاه عنهم الرّازي في التفسير، قال عند الكلام على تفسير الآية الثّالثة: و اعلم أن أصحاب الهيئة اتفقوا على أنّ هذه الثّوابت مركوزة في الفلك الثّامن الذي هو فوق اكر «1» السّيارات، و احتجوا عليه بأنّ بعض هذه الثّوابت في الفلك الثامن فيجب أن تكون كلّها هناك، و إنّما قلنا: إن بعضها في الفلك الثّامن، و ذلك لأن الثّوابت التي تكون قريبة من المنطقة تنكسف بهذه السّيارات، فوجب أن تكون الثّوابت المنكسفة فوق السّيارات الكاسفة، و إنّما قلنا: إن هذه الثوابت لمّا كانت في الفلك الثامن وجب أن تكون كلّها هناك، لأنها بأسرها متحركة حركة واحدة بطيئة في كل مأئة سنة درجة واحدة فلا بدّ و أن تكون مركوزة في كرة واحدة، و على مذهبهم في السّيارات بأن زحل ينكسف بالمشتري فيكون فوقه، و المشترى ينكسف بالمرّيخ فهو فوقه، و أمّا كون الشّمس تحتها فلأن لها اختلاف منظر دون العلوية، و أمّا الزّهرة و عطارد فلا جرم بكونهما تحت الشّمس أو فوقها، إذ لا يكسفها غير القمر، و لا يدرك كسفها لشي ء من الكواكب، لاحتراقها عند مقارنتها، و لا يعرف لهما اختلاف منظر أيضا لأنّهما لا يبعدان عن الشّمس كثيرا و لا يصلان إلى نصف النّهار، و الآلة التي يعرف بها اختلاف المنظر إنّما تنصب في سطح دائرة نصف النّهار، فحكموا بكونهما تحت الشّمس استحسانا، لتكون متوسطة بين الستة بمنزلة شمسة القلادة.
و روي عن الشّيخ و من تقدّمه أنّه رأى الزّهرة كشامة على وجه الشّمس و بعضهم ادّعى أنّه رآها و عطارد كشامتين عليها، و سمّيتا سفليّين لذلك كما يسمّى ما فوق الشّمس علويّة، و الزّهرة منها فوق عطارد لانكسافها به، و القمر تحت الكلّ لانكساف الكلّ به.
______________________________
(1) جمع كرة منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 405
أقول: أمّا دليلهم في الثّوابت فمضافا إلى مخالفته لظواهر الآيات ضعيف في نفسه قال الرّازى في تفسير الآية الاولى بعد ذكر مذهب الحكماء: إنّا قد بيّنا في علم الهيئة أنّ الفلاسفة لم يتم لهم دليل في بيان أنّ هذه الكواكب مركوزة في الفلك الثّامن، و لعلّنا شرحنا هذا الكلام في تفسير قوله تعالى: و لقد زينا السّماء الدنيا بمصابيح، و قال عند تفسيره بعد ذكر مذهبهم و دليلهم الذي حكيناه عنه آنفا: و اعلم أنّ هذا الاستدلال ضعيف، فانّه لا يلزم من كون بعض الثّوابت فوق السّيارات كون كلّها هناك، لأنه لا يبعد وجود كرة تحت كرة القمر و تكون في البطؤ مساوية لكرة الثّوابت، و تكون الكواكب المركوزة فيما يقارن القطبين مركوزة في هذه الكرة السّفليّة، إذ لا يبعد وجود كرتين مختلفتين بالصّغر و الكبر مع كونهما متشابهتين في الحركة، و على هذا التّقدير لا يمتنع أن تكون هذه المصابيح مركوزة في السّماء الدّنيا، فثبت أنّ مذهب الفلاسفة في هذا الباب ضعيف انتهى.
و انت بعد ما عرفت ضعف دليلهم فيما ذهبوا إليه مع عدم قيام برهان عقلي أو نقلي آخر عليه، تعرف أنّه لا وجه لتأويل الآيات الشّريفة على ما يطابق مذهبهم، كما أوّلها الشّارح البحراني حيث إنه بعد اختياره مذهب الحكماء و ذكره الاشكال فيه بتنافيه لظاهر الآية، أجاب بأنه لا تنافي بين ظاهر الآية و بين ما ذكرناه، و ذلك أنّ السّماء الدنيا لمّا كانت لا تحجب ضوء الكواكب، و كانت أوهام الخلق حاكمة عند النظر إلى السّماء و مشاهدة الكواكب بكونها مزيّنة بها، لا جرم صحّ قوله تعالى: إنّا زيّنا السماء الدنيا بزينة الكواكب، لأنّ الزّينة بها إنّما هي بالنّسبة إلى أوهام الخلق للسّماء الدّنيا انتهى كلامه.
و الحاصل أنّ ظواهر الأدلة حجة لو لم يقم دليل على خلافه، و مع عدمه فالظاهر حجّة، و لا وجه لرفع اليد عنه، و لذلك قال الشّارح المعتزلي، و الواجب التّصديق بما في ظاهر لفظ الكتاب العزيز.
و أمّا دليلهم في السّيارات فقد عرفت أنّه غير واف بتمام مدّعاهم، لما ذكرنا من أنّ التّرتيب الذي ادّعوه في عطارد و زهرة و كونهما سفليين بالنسبة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 406
إلى الشّمس و ما فوقها مستند إلى مجرّد الاستحسان، إلّا أنّه لا بأس به، لعدم قيام دليل على خلافهم هنا، و إن هو إلّا كسائر أدلتهم المستندة إلى الحدس و الرّياضة في أبواب النّجوم و الهيئة، لكن السّيد الجزائري ادّعى قيام الأخبار على خلاف ما ادّعوه من التّرتيب، و لكنّا بعد لم نظفر على تلك الأخبار الدّالة على الخلاف صريحا، بل قد مضى في شرح قوله: و ضياء الثّواقب، عن الصّادق عليه السلام ما يفيد كون زحل في السّماء السّابعة، نعم في بعضها تلويح إلى ذلك، و لعله يأتي شطر منها في مقامها المناسب.
فان قيل: على تقدير كون كلّ من السّيارات في كلّ من السّماوات يكون كلّ واحد منها مزيّنة بكوكبها المركوزة فيها، فما وجه التّخصيص للزّينة بالسّماء الدّنيا في الآية؟
قلت: لمّا كان الموجود على هذا التّقدير في كلّ واحد منها واحد من الكواكب، و هو نادر في جنب ساير الكواكب الكثيرة الثّابتة في السّماء الدّنيا التي لا يعلم عددها إلّا اللَّه سبحانه، لا جرم حسن تخصيصها بالذكر.
و يمكن الجواب بنحو آخر أولى، و هو أنّ المقصود في الآيات بيان كون الكواكب زينة و سببا للحفظ من الشياطين معا، و الحفظ لمّا كان بهذه الكواكب الثّابتة في هذه السّماء، حسن التخصيص، و القول بتأتّي الحفظ بالسّيارات أيضا ممّا يأبى عنه العقول المستقيمة، إذ مع وجود هذه الكواكب على قربها و كثرتها في هذه السّماء و حصول حفظها بها لا يحكم العقل السّليم بأن ينقض كوكب من الفلك السّابع مثلا مع بعده و وحدته، فيوجب الحفظ كما هو ظاهر.
فان قيل: المستفاد ممّا ذكرت أنّ الشّهب التي جعلت رجوما للشّياطين هي تلك الكواكب المزيّنة بها السّماء، و هذا مشكل جدّا لأنّ هذه الشّهب تبطل و تضمحلّ، فلو كانت هذه الشّهب تلك الكواكب الحقيقية لوجب أن يظهر نقصان كثير في أعداد كواكب السّماء، و معلوم أنّ هذا المعنى لم يوجد ألبتّة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 407
فانّ أعداد كواكب السّماء باقية على حالة واحدة من غير تغير البتّة، و أيضا جعلها رجوما ممّا يوجب وقوع النّقصان في زينة السّماء، و الجمع بين هذين المقصودين كالجمع بين المتنافيين.
قلنا: ليس معنى رجم الشّياطين بالكواكب هو أنّهم يرمون بأجرام الكواكب، بل يجوز أن ينفصل من الكواكب شعل ترمى الشّياطين بها، و تلك الشّعل هي الشّهب، و ما ذاك إلّا كقبس يؤخذ من نار، و النّار باقية بحالها.
و العجب أنّ الشّارح البحراني أجاب عن الاشكال المذكور باختيار أنّ الشّهب غير تلك الثّوابت الباقية، ثم قال: فأمّا قوله: و زيّنا السّماء الدّنيا بمصابيح و جعلناها رجوما للشّياطين، فنقول: كلّ مضيء حصل في الجوّ العالى أو في السّماء فهو مصباح لأهل الارض، إلّا أن تلك المصابيح منها باقية على طول الزّمان و هو الثّوابت، و منها متغيّرة و هي هذه الشّهب التي يحدثها اللَّه و يجعلها رجوما للشّياطين، و يصدق عليها أنّها زينة للسّماء أيضا بالنّسبة إلى أوهامنا انتهى، و بمثل هذا أجاب الفخر الرّازي أيضا عند تفسير الآية الاولى.
و لكنّك خبير بمنافاته لظواهر الآيات خصوصا الآية الثّالثة، حيث إنّ الضّمير في قوله: و جعلناها رجوما، راجع إلى المصابيح، و الظاهر من المصابيح هي الكواكب بشهادة الآيتين الاوليين، و لا داعي إلى التّاويل و رفع اليد عن الظاهر مع اندفاع الاشكال بما ذكرناه. هذا ما أدّى إليه الفهم القاصر في المقام، و تكلمنا على ما يقتضيه عقولنا القاصرة، و اللَّه العالم بحقايق ملكوت سمائه.
السادس في الاشارة إلى بعض ما يتعلّق بالنيرين أعني الشّمس و القمر اللّتين أشار عليه السلام إليهما بقوله: فأجرى فيها سراجا مستطيرا، و قمرا منيرا، فانّ لهما أحوالا كثيرة من حيث القطر و الحركة، و سرعتها و بطؤها، و الخسوف و الكسوف العارضين لهما، و الكلف الحاصل في وجه القمر، و زيادة نور الشّمس عليه، و الحرارة الموجودة لها دون القمر، إلى غير هذه من الحالات التي بحث عنها علماء الهيئة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 408
بحسب ما وصل إليها أوهامهم القاصرة، و مقصودنا في المقام بيان بعض الأحوال الطارية عليهما حسب ما يستفاد من الآيات و الأخبار الماثورة عن أهل العصمة و الطهارة سلام اللَّه عليهم.
فنقول: إنّهما من أجل كونهما من أعظم الآيات و لعظم ما يترتّب عليهما من الثّمرات من اصلاح الأثمار و النّباتات و مدخليّتهما في ضبط السّنين و الحساب و الأوقات و غير ذلك من المنافع الحاصلة منهما للعنصريات، كرّر اللَّه سبحانه ذكرهما في كثير من السّور و الآيات، و ببالي أنّه ينيف على عشرين قال سبحانه في سورة البقرة:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِ إشارة إلى بعض منافع القمر الحاصلة فيه من حيث الزّيادة و النّقصان و الطلوع و الافول، و هو أنّ الحكمة في ذلك أن يعرف النّاس معالم امورهم، و أوقات عباداتهم الموظفة في حقّهم، و قال في سورة يونس:
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ، ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ، يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ أى قدّر مسير كلّ واحد منهما منازل، و الضّمير راجع إلى خصوص القمر، و تخصيصه بالذّكر لسرعة سيره و معاينة منازله و إناطة أحكام الشّرع به، و لذلك علّله بقوله: لتعلموا عدد السّنين و الحساب، أى حساب الأوقات من الأشهر و السّاعات في التّصرفات و المعاملات.
قيل: إنّ الحساب يبنى على أربع مراتب: السّاعات، و الأيام، و الشهور، و السّنون، فالعدد «1» للسّنين، و الحساب لما دون و هي الشّهور، و الأيام،
______________________________
(1) اى العدد الموجود في الاية منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 409
و السّاعات، و بعد هذه المراتب الأربع لا يحصل إلا التكرار، كما أنّهم رتّبوا العدد على أربع مراتب: الآحاد، و العشرات، و المات، و الالوف، و ليس بعدها إلّا التكرار و معنى قوله:
ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِ إلّا متلبّسا بالحقّ مراعيا فيه مقتضى الحكمة البالغة:
يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ فانّهم المنتفعون بذلك، و قريب منه قوله في سورة الاسرى:
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ وَ كُلَّ شَيْ ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا أى جعلنا اللّيل و النّهار دلالتين يدلّان على القادر الحكيم، فمحونا آية اللّيل أى الآية التي هي اللّيل و جعلناها مظلمة، و الاضافة بيانيّة، و جعلنا آية النّهار مبصرة، أى مضيئة أو مبصرة للناس من أبصره فبصر، لتبتغوا فضلا من ربكم، أى لتطلبوا في بياض النّهار أسباب معاشكم و تتوصلوا به إلى استبانة أعمالكم.
و قيل: إن المراد بالآيتين الشّمس و القمر، و تقدير الكلام و جعلنا نيّري اللّيل و النّهار آيتين، و المراد بمحو آية الليل التي هي القمر نقص نورها شيئا فشيئا إلى المحاق، أو المراد بمحوها كونها مظلمة في نفسها مطموسة النّور بما جعل فيها من السّواد.
أقول: و هذا هو الأظهر و يدلّ عليه الأخبار المستفيضة.
فمنها ما في البحار عن العيون في خبر يزيد بن سلام، أنّه سأل النّبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، ما بال الشّمس و القمر لا يستويان في الضوء و النّور؟ قال: لمّا خلقهما اللَّه أطاعا
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 410
و لم يعصيا شيئا، فأمر اللَّه عزّ و جلّ جبرئيل أن يمحو ضوء القمر فمحاه، فأثّر المحو في القمر خطوطا سودا، و لو أنّ القمر ترك على حاله بمنزلة الشّمس لم يمح، لما عرف اللّيل من النّهار، و لا النّهار من الليل، و لا علم الصّائم كم يصوم، و لا عرف النّاس عدد السّنين، و ذلك قول اللَّه عزّ و جلّ: و جعلنا الليل و النّهار الآية، قال: صدقت يا محمّد، فأخبرني لم سمّي الليل ليلا؟ قال: لأنّه يلايل «1» الرّجال من النّساء، جعله اللَّه عزّ و جلّ الفة و لباسا، و ذلك قول اللَّه عزّ و جل: و جعلنا الليل لباسا، و جعلنا النّهار معاشا، قال: صدقت يا محمّد. و روى في الصافي عن العلل مثله إلى قوله و ذلك قول اللَّه و جعلنا الليل اه.
و منها ما فيه أيضا عن كتاب النّجوم لابن طاوس نقلا من كتاب ابن أبي جمهور باسناده أنّ أمير المؤمنين عليه السلام لمّا صعد المنبر و قال سلوني قبل أن تفقدوني قال: فقام إليه رجل فسأله عن السّواد الذي في وجه القمر، فقال عليه السلام أعمى «2» سأل عن عمياء «3»، أما سمعت اللَّه عزّ و جل يقول: فمحونا آية الليل و جعلنا آية النّهار مبصرة، و السّواد الذي تراه في القمر أنّ اللَّه عزّ و جل خلق من نور عرشه شمسين، فأمر جبرئيل، فأمر جناحه الذي سبق من علم اللَّه جلت عظمته لما أراد أن يكون من اختلاف الليل و النّهار و الشّمس و القمر، و عدد السّاعات و الأيّام و الشّهور، و السّنين و الدّهور، و الارتحال و النّزول، و الاقبال و الادبار، و الحج و العمرة، و محلّ الدّين و أجر الأجير، و عدد أيّام الحبل و المطلقة، و المتوفى عنها زوجها، و ما أشبه ذلك. قال المجلسي قده بعد نقل الحديث «بيان» الذي أى على الذي سبق في علم اللَّه أن يكون قمرا، و الظاهر أنه كان هكذا على أحدهما للذي سبق انتهى.
و منها ما رواه أيضا عن العياشي عن أبي بصير، عن الصّادق عليه السلام في قوله
______________________________
(1) يظهر من الخبر ان الليل مشتق من الملايلة و هو بمعنى المؤالفة و الموافقة و المشهور عند اللغويين عكس ذلك، قال الفيروز آبادى لا يلته استجرته لليلة و عاملته ملايلة كميادمة «بحار الانوار»
(2) اى رجل أعمى منه
(3) اى عن مسئلة عمياء منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 411
تعالى: فمحونا آية الليل، قال: هو السّواد الذي في جوف القمر، إلى غير ذلك ممّا يقف عليها المتتبع هذا.
و بما ذكرنا عرفت سبب السّواد في القمر و أنّه من فعل جبرئيل و أمر اللَّه سبحانه، و ليس سببه ما توهمه الفلاسفة، و أرباب الهيئة و اختلفوا فيه على أقوال تبلغ إلى سبعة:
الأول أنّه خيال لا حقيقة له، و ردّ بأنّه لو كان كذلك لاختلف فيه النّاظرون، لاستحالة موافقة الكلّ على خيال واحد.
الثّاني أنّه شبه ما ينطبع فيه من السّفليّات من الجبال و البحار و غيرها، و ردّ بأنّه يلزم حينئذ أن يختلف القمر في قربه و بعده و انحرافه عمّا ينطبع فيه الثالث أنّه السّواد الكاين في الوجه الآخر، و ردّ بأنّه يجب على ذلك أن لا يرى هذا متفرقا.
الرّابع أنّ سببه التّأذّي من كرة النّار، لقرب ما بينهما، و ردّه الشّيخ الرّئيس بأنّ هذا لا يلايم الاصول الحكميّة، فانّ الأجسام الفلكيّة لا ينفعل عن الأجسام العنصريّة، و أيضا أنّ الفلك غير قابل للتسخن عندهم.
الخامس أنّ جزء منه لا يقبل النّور كما يقبله غيره، و ردّ بأنّه يلزم على هذا عدم اطراد القول ببساطة الفلكيّات، و في هذا هدم لقواعدهم المبنيّة على بساطتها.
السّادس أنّ وجه القمر مصوّرة بصورة وجه الانسان، فله عينان و حاجبان و أنف و فم، و ردّ بأنّه يلزم أن يبطل فعل الطبيعة عندهم، و ذلك لأنّ لكلّ عضو طلب نفع و دفع ضرر، فانّ الفم لدخول الغذاء، و الأنف للاستشمام، و الحاجبين لدفع العرق عن العينين، و ليس القمر قابلا لشي ء من ذلك، فيلزم التّعطيل الدّائم فيما زعمتم أنه على أحسن النظام و أبلغه.
السابع أنّ هذا السواد أجسام سماوية مختلفة معه في تدويره غير قابلة للانارة بالتساوي حافظة لوضعها معه دائما. هذه أقوالهم التي حكيت عنهم في المقام، و قد عرفت فساد الجميع في أنفسها، مضافا إلى قيام الأخبار على خلافها،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 412
و ظهر لك أنّ السبب فيه أمر القادر المختار المسخر تحت قدرته الشمس و القمر و الليل و النهار هذا.
و أما ما رواه في الصافي عن الصادق عليه السلام: لما خلق اللَّه القمر كتب عليه لا إله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و هو السواد الذي ترونه في القمر، فلا ينافي الأخبار السالفة، لجواز أن يكون المحو الواقع في الأحاديث السابقة بهذه الكتابة الواقعة في هذا الحديث، و تمام هذا الحديث ما رواه الطبرسي في الاحتجاج و المحدّث الجزايري (ره) في الأنوار عن قاسم بن معاوية قال: قلت لأبي عبد اللَّه عليه السلام:
هؤلاء يروون حديثا في معراجهم أنه لما اسرى برسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله سلم رأى على العرش لا إله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، أبو بكر الصديق، فقال: سبحان اللَّه غيّر و اكلّ شي ء حتى هذا؟ قلت: نعم، قال: إنّ اللَّه عزّ و جلّ لما خلق العرش كتب عليه: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و لما خلق الماء كتب في مجراه: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و لما خلق اللَّه عزّ و جلّ الكرسي كتب على قوائمه: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و لما خلق اللَّه عزّ و جلّ اللوح كتب فيه: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و لما خلق اللَّه إسرافيل كتب على جبهته: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علي أمير المؤمنين، و لما خلق اللَّه السماوات كتب في أكنافها: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و لمّا خلق اللَّه الأرضين كتب في أطباقها: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و لمّا خلق اللَّه عزّ و جلّ الجبال كتب على رءوسها: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه عليّ أمير المؤمنين، و لمّا خلق اللَّه عزّ و جلّ الشّمس كتب اللَّه عزّ و جلّ عليها: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و لما خلق اللَّه عزّ و جلّ القمر كتب عليه: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، عليّ أمير المؤمنين، و هو السّواد الذي ترونه في القمر، فاذا قال أحدكم: لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، فليقل عليّ أمير المؤمنين.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 413
فان قيل: إنّ الكتابة المكتوبة على وجه القمر، الموجبة للكلف و السّواد فيه على ما دلت عليه الرّواية، مكتوبة بعينها على الشّمس أيضا، فلم لم توجب السّواد فيها؟ حيث إنّه لو كان فيها سواد لشاهدناه؟
قلت: أجاب عنه الجزايري بأنّ عدم المشاهدة لشدّة النّور و زيادة الضّياء المانع عنها.
و لكنّك خبير بما فيه لما قد عرفت في الاخبار السّالفة أنّ نوريهما كانا على حدّ سواء، و كان سبب قلّة نور القمر هو المحو الحاصل بالكتابة، فلم تكن الشّمس في الأصل أشد نورا حتّى لا يظهر فيها أثر الكتابة، و الأولى أن يجاب بأنّ المقصود لمّا كان تمايز اللّيل و النّهار، و معرفة السّنين و الحساب، كانت الكتابة على وجه القمر بخط جليّ لحصول ذلك الغرض، بخلاف الشّمس، و العلم عند اللَّه هذا و قد تحقق ممّا ذكرنا سبب اختلاف نوري الشّمس و القمر، بما لا مزيد عليه.
و أما سبب اختلافهما في الحرارة، فهو ما بيّنه الامام عليه السلام في رواية الكافي باسناده عن محمّد بن مسلم، قال: قلت لأبي جعفر عليه السلام: جعلت فداك لأيّ شي ء صارت الشّمس أشدّ حرارة من القمر؟ فقال: إنّ اللَّه خلق الشّمس من نور النّار و من صفو الماء طبقا من هذا و طبقا من هذا حتّى إذا كانت سبعة أطباق ألبسها لباسا من نار، فمن ثمّ صارت أشدّ حرارة من القمر، قلت جعلت فداك، و القمر، قال: إنّ اللَّه تعالى ذكره خلق القمر من ضوء نور النّار و صفو الماء طبقا من هذا و طبقا من هذا حتّى إذا كانت سبعة أطباق ألبسها لباسا من نار فمن ثم صار القمر أبرد من الشّمس.
و رواه في البحار عن العلل و الخصال أيضا و قال بعد ذكر الحديث توضيح قوله:
حتّى إذا كانت سبعة أطباق، يحتمل أن يكون المعنى أنّ الطبقة السّابعة فيها من نار، فيكون حرارتها لجهتين، لكون طبقات النّار أكثر بواحدة، و كون الطبقة العليا من النّار، و يحتمل أن يكون لباس النّار طبقة ثامنة، فتكون الحرارة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 414
للجهة الثّانية فقط، و كذا في القمر يحتمل الوجهين، ثم إنّه يحتمل أن يكون خلقهما من النّار و الماء الحقيقتين من صفوهما و ألطفهما، و أن يكون المراد جوهرين لطيفين مشابهين لهما في الكيفيّة، و لم يثبت امتناع كون العنصريات في الفلكيّات، و قد دلّ الشّرع على وقوعه في مواضع شتّى هذا. و بقي الكلام في حركتي الشّمس و القمر.
فأقول: لم نظفر في الأخبار بما يفيد التّعيين، نعم في بعضها ما يدل على سرعة الحركة، مثل ما روى عن سؤال النّبي صلى اللَّه عليه و آله سلم عن الرّوح الأمين، من زوال الشّمس و جوابه بقوله: لا، نعم، فقال صلى اللَّه عليه و آله سلم له: كيف تقول: لا، نعم، فقال من حيث قلت:
لا، إلى قلت: نعم، سارت الشّمس مسيرة خمسمائة عام و ما رواه المجلسي قده عن قصص الرّاوندي باسناده عن الصّدوق، باسناده عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: إنّ موسى عليه السلام سأل ربه أن يعلمه زوال الشّمس، فوكل اللَّه بها ملكا، فقال يا موسى: قد زالت الشّمس، فقال موسى: متى؟ فقال: حين أخبرتك، و قد سارت خمسمائة عام و عن الكافى عن عليّ بن إبراهيم باسناده عن أبي الصّباح الكناني، عن الأصبغ بن نباتة، قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: إنّ للشّمس ثلاثمأة و ستين برجا، كلّ برج منها مثل جزيرة من جزاير العرب، فتنزل كل يوم على برج منها، فاذا غابت انتهت إلى حدّ بطنان العرش، فلم تزل ساجدة إلى الغد، ثم ترد إلى موضع مطلعها و معها ملكان يهتفان معها، و انّ وجهها لأهل السّمآء، و قفاها لأهل الأرض، و لو كان وجهها لأهل الأرض لاحترقت الأرض و من عليها من شدة حرّها، و معنى سجودها: ما قال سبحانه و تعالى:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ قال المجلسي «ره» بعد رواية الحديث توضيح- ثلاثمأة و ستّين برجا- لعل المراد
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 415
بالبرج الدرجات التي تنتقل إليها بحركتها الخاصّة، أو المدارات التي تنتقل إلى واحد منها كلّ يوم، فيكون هذا العدد مبنيّا على ما هو الشّايع بين النّاس من تقدير السّنة به، و إن لم يكن مطابقا لشي ء من حركتي الشّمس و القمر- مثل جزيرة من جزاير العرب- أى نسبتها إلى الفلك مثل نسبة جزيرة من الجزائر إلى الأرض، أو الغرض التّشبيه في أصل العظمة لا خصوص المقدار، و المقصود بيان سرعة حركتها و إن كانت بطيئة بالنّسبة إلى الحركة اليوميّة، قال الفيروز آبادي: جزيرة العرب ما أحاط به بحر الهند و بحر الشّام ثم دجلة و الفرات و ما بين عدن ابين الى اطراف الشّام طولا و من جدّة إلى ريف العراق عرضا- فاذا غابت- أى بالحركة اليوميّة- إلى حدّ بطنان العرش- أى وسطه- و لعل المراد وصولها إلى دائرة نصف النّهار من تحت الأرض، فانّها بحذاء أوساط العرش بالنّسبة إلى أكثر المعمورة، إذ ورد في الأخبار أنّ العرش محاذ للكعبة- فلم تزل ساجدة- أى مطيعة خاضعة منقادة جارية بأمره تعالى حتى تردّ إلى- مطلعها- و المراد بمطلعها ما قدّر أن تطلع منه في هذا اليوم، أو ما طلعت فيه في السّنة السّابقة في مثله و قوله:- و معنى سجودها- يحتمل أن يكون من تتمة الخبر لبيان أنّه ليس المراد بالسّجود ما هو المصطلح، و لعل الأظهر أنّه من كلام الكليني أو غيره انتهى. هذا في حركة الشّمس.
و أمّا القمر فهو أسرع حركة من الشّمس، كما قال سبحانه:
لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ
أي في سرعة سيره، لأنّ الشّمس تقطع بروج الفلك في ثلاثمأة و خمسة و ستّين يوما و شي ء، و القمر في ثمانية و عشرين يوما.
و في الصّحيفة السّجادية على صاحبها أفضل الصلاة و التحية في دعائه إذا نظر إلى الهلال:
(الخلق المطيع الدّآئب السّريع المتردّد في منازل التّقدير المتصرّف في فلك التّدبير)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 416
قال بعض شرّاح «1» الصّحيفة: وصفه عليه السلام القمر بالسّرعة إشارة إلى سرعة حركته العرضيّة التي تكون بتوسط فلك تدويره، فانّه أسرع عن ساير الكواكب بهذا الاعتبار، أمّا الثّوابت فظاهر، لكون حركتها من أبطأ الحركات حتّى أن القدماء لم يدركوها، فقيل: إنّها تتمّ الدّورة في ثلاثين ألف سنة، و قيل: في ستة و ثلاثين ألف سنة، و أمّا السّيارات فلأنّ زحل يتمّ الدّورة في ثلاثين سنة، و المشتري في اثنتى عشرة سنة، و المرّيخ في سنة و عشرة أشهر و نصف شهر، و كلّا من الشّمس و الزّهرة و عطارد في قريب سنة، و أمّا القمر فيتمّ الدّورة في نحو من ثمانية و عشرين يوما، فكان أسرعها حركة، و أمّا حركته الذاتية و إن قال بهاجم غفير من أساطين الحكماء، حيث أثبتوا لجميع الكواكب حركة ذاتية و تدور بها على أنفسها، فهي على تقدير ثبوتها غير محسوسة و لا معروفة، فحمل وصف القمر بالسرعة على هذه الحركة بعيد، نعم لا يبعد حمله على حركته المحسوسة على أنّها ذاتيّة له، كما ذهب إليه بعضهم من جواز كون بعض حركات السّيارات في أفلاكها من قبيل حركة السابح في الماء، و يؤيده ظاهر قوله تعالى:
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ
انتهى و اورد صاحب شرح الاشارات على القول بالحركة الذّاتيّة، بأنّ هذه تقتضي أن يكون المحو المرئى في وجه القمر شيئا غير ثابت في جرمه و إلّا لتبدّل وضعه.
هذا مجمل الكلام فيما يتعلق بالأجسام العلويّة و عالم الملكوت، و قد تكلمنا فيه بحسب ما ساعدنا الوقت و المجال، و أما تفصيل حالاتها على ما تعرضوا له بحسب الوسع و الطاقة البشرية فليطلب من مظانه و مواقعه، و العلم عند اللَّه و النبيّ و أوصيائه الكرام عليهم السلام.
______________________________
(1) و هو الصدر الدين على الحسينى منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 1، ص: 417
الترجمة:
يعنى پس از آن انشاء كرد خداوند سبحانه و تعالى گشادن فضاها و شكافتن طرفها و گشادگيهاى هوا را، پس جارى نمود در آن گشادگيها آبى كه تلاطم داشت و زننده يكديگر بود موجهاى او، و تراكم داشت و بالاى همديگر بود انبوهى او، بار نمود آن آب را بر پشت بادى كه تند بود وزيدن او، و سخت جنباننده كه شديد بود صداى او، پس امر نمود آن باد را به برگردانيدن آن آب بطرف بالا، و مسلط گردانيد آنرا بمحكم بستن آن آب و مقرون و نزديك نمود آن باد را بنهايت و حدّ آن آب كه فاصله نبود ميان آنها، هوا از زير آن گشاده شده، و آب از بالاى آن ريخته گرديده، پس بعد از اين بيافريد حق سبحانه و تعالى بادى كه عقيم نمود وزيدن او را يا اين كه عقيم بود وزيدن او يا اين كه تنك بود جاى وزيدن او، و دايم نمود ملازمت آن باد را بحركت دادن آب، و شديد و محكم نمود جريان آنرا و دور نمود مهب و منشأ آنرا بحيثيتى كه هيچكس را اطلاع نيست بر اين كه از كجا ناشى مى شود، پس مأمور نمود آنرا بر تحويل و بر هم زدن آب انبوه و بر هم خورده و حركت دادن و بر انگيختن موج درياها، پس حركت داد و بجنبانيد آن باد آن آب را مثل جنبانيدن خيك دوغ بجهت گرفتن روغن، و سخت روان شد بآن آب مثل روان شدن آن در جاهاى خالى در حالتى كه بر مى گردانيد اوّل آن آب را به آخر آن، و ساكن آنرا بمتحرّك آن، حتى اين كه بلند شد معظم آن، و انداخت كف را تراكم آن، پس بلند نمود آن كف را در هواى مفتوح و فضاى واسع، پس خلق كرد و مستقيم نمود از آن كف يا از آن آب هفت آسمان را در حالتى كه گردانيد زيرين آن آسمانها را مثل موج در صفا يا از خود موج كه ممنوع بود از سيلان، و گردانيد بالاتر آنها را سقفى كه محفوظ بود از سقوط و انهدام، و بنائي كه بلند بود و مرتفع بى ستونى كه نكاه بدارد آنرا و بدون مسمار و ريسمانى كه منتظم و ملتئم نمايد آنرا، پس از آن زينت بخشيد آن آسمانها را با زينت ستاره هاى درخشنده، و با روشنى كوكبها يا شهابهاى جهنده كه بنور خود هوا را سوراخ كننده اند، و روان گردانيد در آن آسمانها چراغى كه منتشر بود روشنى او باطراف عالم كه عبارتست از آفتاب، و جارى نمود ماهى را كه نور دهنده بود و تابان در فلك گردنده و سقف سير كننده و لوح حركت كننده و جنبنده.
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
التَيَّار: در اينجا بمعنى موج است.
الزَّخَار: بسيار متراكم و روى هم انباشته، پر و لبريز.
الزَّعْزَع: طوفان، باد شديدى كه هر چيز استوارى را تكان دهد.
الفَتِيق: باز، گشاده،
الدَّفِيق: ريخته شده.
اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا: وزيدن آن باد عقيم بود، يعنى ابرها و درختان را تلقيح نمى كرد بلكه تنها جهت حركت آبها بوده است.
مُرَبَّهَا: مصدر ميمى است از «أربَّ بالمكان» (ملازم آن مكان شد) بنابراين «مُرَّبّ» به معنى پيوستگى و ملازمت است.
تَصْفِيقِ الْمَاء: بهم كوبيدن و زير و رو كردن آب.
مَخَضَتْهُ: بشدت آن را حركت داد، چنانكه مشك را تكان مى دهند.
السَّاجِى: ساكن.
الْمَائِر: چيزى كه متحرك است و رفت و آمد مى كند.
رُكَامُهُ: قسمتهاى متراكم آن.
الْمُنْفَهِق: باز و گسترده.
المَكْفُوف: باز داشته شده از حركت.
الدِّسَار: مفرد «الدُسُر»، ميخ.
الثَوَاقِب: نورانى و درخشنده.
مُسْتَطِيرا: نور افشان، مقصود خورشيد است.
الرَّقِيم: يكى از نامهاى آسمان.
عمران علیزاده
اجواء: جمع جو: فضا
أرجاء: جمع رجا: طرف و جانب
سَكائك: جمع سكاكة: هواى بالا و متصل بآسمان
تيّار: موج دريا و برق
متراكم: روى هم انباشته شده
زَخّار: آبي كه بسيار آمد و رفت و جزر و مد دارد
عاصفة: با ديكه به تندى مى وزد
زَعزَع: حركت دهنده
قاصفة: باد شكننده
شَدّ: بستن و بند كشيدن
فَتيق: گسترده شده
دَفيق: جهنده
اعتقم: نازا نمود (اثر بارورى و تلقيح نداشت)
مَهبّ: مصدر ميمى است، وزش، وزيدن
مُرَبّ: اقامت نمود در محلى
تصفيق: بهم زدن
إثارة: بر انگيختن و زير و رو كردن
مَخض: حركت دادن و جنباندن
سِقاء: مشک آب و شير
ساجى: آب ساكن و ايستاده
مائر: متحرك و روان
عَبّ: بلند شد
عُباب: قسمت مهم آب، طرف بالاى آب
زَبَد: كف روى آب، كره ماست
هَواء مُنفتق: هواى گسترده شده
جوّ مُنفهق: فضاى باز و وسيع
مَكفوف: حفظ شده از سيلان و ريزش
سَمك مرفوع: بناى عالى و بالا
عَمَد يدعمها: ستونى كه بآن تكيه دهد
دِسار ينظمها: مسمارهائى كه با آن منظم سازد
ثواقب: ستاره هائى كه نور قوى و نفوذ كننده دارند
سراج مستطير: چراغى كه نور آن همه جا پخش شده (آفتاب)
رَقيم مائر: لوح منقشى كه در حركت است رقيم از نامهاى آسمان است.
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش اول: حمد و ستایش خدا
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دوم: شناخت خداوند
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش سوم: چگونگی خلقت
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: آفرینش جهان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش پنجم: آفرینش فرشتگان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش ششم: آفرینش انسان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هفتم: سجده بر آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هشتم: توبه آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش نهم: بعثت پیامبران
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دهم: اهداف بعثت پیامبر اعظم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 11: قرآن کریم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 12: فلسفۀ حجّ
پاسخها