ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هفتم: سجده بر آدم علیه السلام
ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هفتم: سجده بر آدم علیه السلام
پس، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنید. همه سجده كردند مگر ابلیس كه از سجده كردن سر بر تافت. گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چیره شده بود. بر خود ببالید كه خود از آتش آفریده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالین آفریده شده بود، خوار و حقیر شمرد.
خداوند ابلیس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كیفرش دهد و تا آزمایش و بلاى او به غایت رساند و آن وعده كه به او داده بود، به سر برد. پس او را گفت كه تو تا روز رستاخیز از مهلت داده شدگانى.
در آن وقت به فرشتگان گفت: «بر آدم سجده كنید. همگان سجده كردند جز ابلیس» كه غرور و تكبر او را گرفت، و بدبختى بر او چیره شد، و به آفریده شدنش از آتش احساس عزت و برترى نمود، و به وجود آمده از خاك خشكیده را پست و بى مقدار شمرد.
خداوند هم او را براى مستحق شدنش به خشم حق، و به كمال رساندن آزمایش و به انجام رسیدن وعده اش مهلت داد، به او گفت: «تو از كسانى هستى كه تا وقت معین مهلت در اختیار آنان است».
خداوند براى سزاوار بودن شیطان به خشم الهى، و براى كامل شدن آزمایش، و تحقّق وعده ها، به او مهلت داد و فرمود: «تا روز رستاخیز مهلت داده شدى».
آنگاه شیطان گفت: «ربّ فأنظرنی إلى یوم یبعثون» چنانكه در قرآن كریم سوره 38 آیه 79 مى فرماید؛ یعنى پروردگارا مرا مهلت ده تا روزى كه بر انگیخته شوند مردمان، و شاید مقصودش این بود كه از مرگ رهائى یافته همیشه زنده بماند) (30).
پس خداوند هم مهلتش داد تا غضب و خشم او شامل حالش شود (چنانكه در قرآن كریم در باره كفّار سوره 3 آیه 178 مى فرماید: «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ» یعنى گمان نكنند كسانیكه كافر شدند باینكه آنان را مهلت مى دهیم براى ایشان بهتر است، جز این نیست كه مهلتشان مى دهیم كه زیادتر گناه كنند و به عذابى كه رسوا كننده است مبتلى گردند) و (نیز شیطان را مهلت داد) براى اینكه امتحان و آزمایش او تمام شود، و براى اینكه وعده اى كه باو داده بسر رسد، پس فرمود: تو از جمله مهلت داده شدگانى تا روز معلوم (تا هنگامیكه معین شده است از حیات و زندگانى بهره مند باشى).
خداوند خواسته او را پذیرفت چرا که مستحقّ غضب الهى بود و مى خواست امتحان را بر بندگان تمام کند و وعده اى را که به او داده بود، تحقّق بخشد. فرمود: تو از مهلت داده شدگانى (نه تا روز قیامت بلکه) تا روز و وقت معینى.
آغاز انحراف ابلیس:
به دنبال بحثى که درباره آفرینش آدم در فراز سابق این خطبه آمده بود، در این جا بحث دیگرى را در همین موضوع بیان مى فرماید که از جهات مختلف آموزنده و عبرت انگیز است.
نخست مى فرماید: «خداوند سبحان از فرشتگان خواست تا ودیعه اى را که نزد آنها بود، ادا کنند و پیمانى را که با او در مورد سجود براى آدم و خضوع براى بزرگداشت او بسته بودند عمل نمایند و فرمود: «براى آدم سجده کنید! همه سجده کردند جز ابلیس!» (وَ أسْتَادَى اللهُ سُبْحانَهُ الْمَلائِکَةَ وَدیعَتَهُ لَدَیهِم وَعَهْدَ وَ صِیتِهِ اِلَیهِمْ فِى الاِذْعانِ بِالسُّجُودِ لَهُ وَ الْخُنُوع(1) لِتَکْرِمَتِهِ فَقالَ سُبْحانَهُ اُسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا اِلا اِبْلیسَ).
از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود که خداوند قبلا از فرشتگان پیمان گرفته بود که وقتى آدم آفریده و کامل شد براى او سجده کنند و این همان چیزى است که در قرآن مجید، سوره ص، به آن اشاره شده است: «اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنّى خالِق بَشَراً مِنْ طین فَاِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ; (به یاد آور) هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من بشرى را از گِل مى آفرینم، هنگامى که او را منظّم ساختم و از روح خود در آن دمیدم براى او به سجده بیفتید».(2)
فرشتگان این معنا را به خاطر داشتند تا آدم آفریده شد و به صورت انسان کاملى درآمد، این جا بود که انجام آن تعهّد، از فرشتگان خواسته شد و فرمود:
براى آدم سجده کنید! همه سجده کردند جز ابلیس! (اُسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ).(3)
به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه این امر شاید به خاطر آن بوده که اگر بدون مقدّمه چنین دستورى به فرشتگان داده مى شد تعجّب مى کردند و شاید در اطاعت این فرمان سست مى شدند، ولى خداوند، از قبل، آنها را براى این امر آماده کرد تا نشان دهد اوامر مهم باید با مقدّمه چینیهاى لازم صورت گیرد، سپس انگیزه مخالفت ابلیس را چنین بیان مى فرماید:
«خشم و غضب و کبر و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختى بر وى غلبه کرد، به آفرینش خود از آتش افتخار نمود و خلقت آدم را از گِل خشکیده، سبک شمرد» (اِعْتَرَتْهُ الْحَمیةُ(4) وَ غَلَبَتْ عَلَیهِ الشِّقْوَةُ وَ تَعَزَّزَ بِخِلْقَةِ النّارِ وَاسْتَوهَنَ خَلْقَ الصَّلْصالِ).
در واقع عامل اصلى، از یک نظر، آلودگى درون او بود که از آن تعبیر به شقوت شده و از نظر دیگر کبر و غرور و تعصّب و خودخواهى که زاییده این آلودگى درون بود، بر فکر او غلبه کرد و همین امر سبب شد که واقعیتها را نبیند، آتش را برتر از خاک پندارد; خاکى که منبع تمام برکات و فواید و منافع است و اصولا علم و دانش خود را برتر از حکمت خدا بشمرد. البتّه این گونه داوریها براى افرادى که گرفتار این گونه حجابها مى شوند شگفت آور نیست; گاه انسان خودخواه و محجوب به حجاب غرور، کوهى را کاه و کاهى را کوه مى بیند و بزرگترین متفکّران جهان به هنگام گرفتارى در چنگال غرور و خودخواهى، گرفتار بزرگترین خطاها و اشتباهات مى شوند.
منظور از شقاوت در این جا همان موانع درونى و صفات رذیله اى است که در شیطان وجود داشت. صفات و موانعى که اختیارى بود و از اعمال پیشین او سرچشمه گرفته بود نه شقاوت ذاتى و غیر اختیارى; چرا که شقاوت نقطه مقابل سعادت است. سعادت به معناى فراهم بودن امکانات براى حرکت به سوى صلاح و شقاوت وجود موانع در این راه است; منتها همه این امور به خاطر اعمال خود انسان یا موجودات مختار دیگر حاصل مى گردد نه بر اثر عوامل جبرى!
به هر حال ابلیس با این گناه بزرگ و خطاى عظیم به کلّى سقوط کرد و از جوار قرب پروردگار بیرون رانده شد و به خاطر عظمت گناهش منفورترین و مطرودترین خلق خدا گشت; امّا این طرد و لعنت الهى مایه بیدارى او نشد و همچنان بر مرکب غرور و نخوت سوار بود و همان گونه که سیره افراد مغرور و متعصّب و لجوج است، به یک کار غیر منطقى دیگر دست زد و آن این بود که کمر به گمراه ساختن آدم و فرزندان او بست و براى این که خشم و حسد خود را بیشتر فرو نشاند بار گناه خود را سنگین تر ساخت و از خدا تقاضا کرد که او را تادامنه قیامت زنده نگاهدارد و چنان که قرآن مى گوید: «قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنى اِلى یوْمِ یبْعَثُونَ».(5)
خداوند نیز خواسته او را به خاطر سه چیز پذیرفت: «نخست این که او مستحقّ غضب الهى بود. دیگر این که مى خواست امتحان را بر بندگان تمام کند و دیگر این که وعده اى که به او داده بود، تحقّق بخشد» (فَاَعْطاهُ اللهُ النَّظِرَةَ اسْتِحْقاقاً لِلسُّخْطَةِ وَ اسْتِتْماماً لِلْبَلِیةِ وَ اِنْجازاً لِلْعِدَةِ).
ولى نه آن چنان که او خواسته بود بلکه تا زمان و وقت معینى و لذا فرمود: «تو از مهلت داده شدگانى تا روز و وقت معینى» (فَقال اِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلى یوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ).(6)
در این که منظور از «یوم الوقت المعلوم» چیست در میان مفسّران قرآن و نهج البلاغه گفتگوست.
بعضى گفته اند: منظور پایان جهان و برچیده شدن دوران تکلیف است (در این صورت تنها با مقدارى از درخواست ابلیس موافقت شده زیرا او درخواست حیات تا روز قیامت داشت ولى تا پایان دنیا موافقت شد).
احتمال دیگر این که منظور زمان معینى است که پایان عمر ابلیس است و تنها خدا مى داند و جز او از آن آگاه نیست; چرا که اگر آن زمان را آشکار مى ساخت ابلیس تشویق به گناه و سرکشى بیشتر مى شد.
بعضى نیز احتمال داده اند که منظور روز قیامت است، زیرا تعبیر به یوم معلوم در آیه پنجاه سوره واقعه درباره روز قیامت است که مى فرماید: «قُلْ اِنَّ الاَوَّلینَ وَ الآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ اِلى میقاتِ یوْم مَعْلُوم».
ولى این احتمال بسیار بعید به نظر مى رسد زیرا بنابراین تفسیر، با تمام خواسته او موافقت شده، در حالى که ظاهر آیات قرآن این است که با درخواست او به طور کامل موافقت نشده است، اضافه بر این در آیه مورد بحث «یوم الوقت المعلوم» است و در سوره واقعه «یوم معلوم» مى باشد و این دو با هم متفاوت است، بنابراین تفسیر صحیح یکى از دو تفسیر اوّل و دوّم است.
در حدیثى نیز آمده است که منظور از «یوم الوقت المعلوم» زمان قیام حضرت مهدى ـ عج ـ است که به عمر ابلیس پایان داده مى شود.(7)
البتّه این سبب نخواهد شد که عوامل گناه به کلّى از جهان ریشه کن شود و مسأله اطاعت و آزمایش الهى منتفى مى گردد; چرا که عامل اصلى که هواى نفس است به قوّت خود باقى است حتّى عامل انحراف شیطان نیز هواى نفس اوست.(8)
***
نکته ها:
1ـ عظمت مقام انسان
از دلایل مهمّى که نشان مى دهد انسان برترین موجود عالم خلقت و شریفترین مخلوق خدا و گل سرسبد آفرینش است آیات مربوط به سجود ملائکه براى انسان است که در چندین سوره از قرآن روى آن تأکید شده است(9) و نشان مى دهد همه فرشتگان بدون استثنا براى آدم سجده و خضوع کردند و این دلیل روشنى بر فضیلت آدم حتّى بر فرشتگان است و ظاهراً هدف از این تأکیدهاى مکرّر قرآن، توجّه دادن انسانها به شخصیت والاى الهى و معنویشان است و این تأثیر بسزایى در تربیت نفوس و هدایت انسانها دارد.
***
2ـ سجده براى آدم چگونه بود؟
در این که این سجده چه سجده اى بوده است و آیا سجده براى غیر خدا امکان پذیر است، در میان مفسّران گفتگوست.
بعضى معتقدند که این سجده براى خدا بوده ولى به خاطر آفرینش چنین موجود شگرفى، در برابر آدم صورت گرفته است; بعضى دیگر مى گویند سجده براى آدم بوده، ولى نه سجده پرستش که مخصوص خداست; بلکه سجده خضوع یا سجده تحیت و اداى احترام.
در کتاب عیون الاخبار از کتاب على بن موسى الرّضا(علیه السلام) آمده است: «کانَ سُجُودُهُمْ للهِِ تَعالى عُبُودِیتاً وَ لآدَمَ اِکْراماً وَ طاعَةً لِکَوْنِنا فى صُلْبِهِ; سجده فرشتگان براى خداوند به عنوان پرستش بود و براى آدم به عنوان اکرام و احترام، چرا که ما در صلب آدم بودیم.»(10)
از این حدیث استفاده مى شود که سجده فرشتگان دو جنبه داشت، هم جنبه پرستش خداوند و هم احترام آدم.
شبیه آنچه در تفسیر بالا گفته شد در آیه 100 سوره یوسف آمده است: «وَ رَفَعَ اَبَوَیهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً; و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر او به سجده افتادند».
در حدیثى از امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) در ذیل همین آیه نیز آمده است که فرمود: «اَمّا سُجُودُ یعْقُوبَ وَ وُلْدِهِ فَاِنَّهُ لَمْ یکُنْ لِیوسُفُ وَ اِنَّما کانَ مِنْ یعْقُوبَ وَ وُلْدِهِ
طاعَةً للهِ وَ تَحِیةً لِیوسُفَ کَما کانَ السُّجُودُ مِنَ الْملائِکَةِ لآدَمَ; امّا سجود یعقوب و فرزندانش سجده پرستش براى یوسف نبود ;بلکه سجده آنها به عنوان اطاعت و پرستش خدا و تحیت و احترام یوسف بود همان گونه که سجود ملائکه براى آدم چنین بود».
***
3ـ سؤالات گوناگون پیرامون آفرینش شیطان
درباره آفرینش شیطان و سوابق او و تمرّدش از اطاعت فرمان خدا و سپس مهلت دادن به او تا زمان معلوم، سؤالات بسیارى وجود دارد که شرح همه آنها مقالات مفصّلى را مى طلبد; ولى در این جا به تناسب بحثهاى بالا، فشرده اى از آن لازم است.
سؤال 1ـ آیا ابلیس از فرشتگان بود؟ اگر پاسخ مثبت است چرا مرتکب بزرگترین گناه شد با این که فرشتگان معصومند و اگر جواب آن منفى است یعنى از فرشتگان نبود، چرا در آیات قرآن نام او در زمره ملائکه ذکر شده است؟
پاسخ ـ به یقین او از فرشتگان نبود، چرا که قرآن با صراحت مى گوید: «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّهِ; او از جن بود، سپس نافرمانى پروردگارش را کرد»;(11) ولى از آن جا که پیش از آن در مقام اطاعت و بندگى بسیار کوشا بود در صف فرشتگان جاى گرفت و به همین دلیل جزء مجموعه آنها محسوب مى شد و اگر در پاره اى از تعبیرات مانند خطبه قاصعه (خطبه 192) به عنوان ملک از او یاد شده به همین دلیل است; به علاوه خودش با صراحت مى گوید: «خَلَقْتَنى مِنْ نار; مرا از آتش آفریدى»(12) و مى دانیم آفرینش جن از آتش است نه فرشتگان، همان گونه که در آیه 15 سوره الرحمن آمده: «وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِج مِنْ نار» در روایات اهل بیت(علیهم السلام)نیز به این معنا اشاره شده است.(13) اضافه بر اینها قرآن براى ابلیس، فرزندان و ذرّیه بیان کرده(14) در حالى که فرشتگان داراى زاد و ولد نیستند.
سؤال 2ـ چگونه ممکن است خداوند ابلیس را بر انسانها مسلّط کند تا آن جا که قدرت دفاع از آنها گرفته شود؟! و اضافه بر این چه لزومى داشت که این موجودِ اغواگر و گمراه کننده آفریده شود؟ و یا پس از آفرینش به او طول عمر و مهلت داده شود تا در گمراهى فرزندان آدم بکوشد و از هیچ تلاشى مضایقه نکند؟
پاسخ ـ اولا: شیطان به صورت یک موجود پاک آفریده شد و سالها قداست و پاکى خود را حفظ کرد تا آن جا که بر اثر اطاعت پروردگار همردیف فرشتگان شد، ولى سرانجام بر اثر خودخواهى و کبر و غرور و با سوء استفاده از آزادى خویش طریق گمراهى را پیش گرفت و به آخرین درجه انحطاط سقوط کرد.
ثانیاً: توجّه به این نکته ضرورى است که نفوذ وسوسه هاى شیطانى در انسانها یک نفوذ ناآگاه و اجبارى نیست; بلکه انسانها به میل و اختیار خودشان راه نفوذ را به روى او مى گشایند و اجازه ورود را به کشور جانشان صادر کرده و به اصطلاح، گذرنامه آن را نیز در اختیار شیطان مى گذارند و به همین دلیل قرآن با صراحت مى گوید: «اِنَّ عِبادِى لَیسَ لَکَ عَلَیهِمْ سُلْطان اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ; تو بر بندگان من تسلّط نخواهى یافت مگر گمراهانى که از تو پیروى کنند»(15) و در جاى دیگر مى فرماید: «اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ یتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ; تسلط او تنها بر کسانى است که او را به سرپرستى خود برگزیده اند و آنها که فرمانش را همردیف فرمان خدا لازم مى شمرند».(16)
ثالثاً: امیرمؤمنان على(علیه السلام) در جمله هاى بالا به صورت ظریف و لطیفى جواب این سؤال را بیان کرده، مى فرماید: «خداوند به او مهلت داد چرا که مستحقّ غضب الهى بود و مى خواست امتحان را بر بندگان تمام کند و وعده اى را که به وى داده بود منجّز گرداند».
یعنى از یکسو خداوند مجازات او را با این مهلت دادن سنگین تر ساخت، زیرا همان گونه که از آیات قرآن استفاده مى شود کسانى که در مسیر گناه و گمراهى گام مى گذارند خداوند هشدارهاى مکرّرى به آنها مى دهد; اگر این هشدارها مؤثّر شد و بازگشتند چه بهتر وگرنه آنها را به حال خود وامى گذارد و مهلت کافى مى دهد تا بارشان سنگین تر شود.(17)
از سوى دیگر وجود شیطان مایه آزمایش بزرگى براى انسانها و به تعبیر دیگر سبب تکامل افراد با ایمان مى شود زیرا وجود این دشمن نیرومند براى مؤمنان آگاه و کسانى که مى خواهند راه حق را بپویند نه تنها زیان بخش نیست بلکه وسیله پیشرفت و تکامل است; زیرا مى دانیم پیشرفتها و تکاملها معمولا در میان تضادها صورت مى گیرد و هنگامى که انسان در مقابل دشمن نیرومندى قرار مى گیرد، تمام نیرو و توان و نبوغ خود را بسیج مى کند و به تعبیر دیگر وجود این دشمن نیرومند سبب تحرّک و جنبش هر چه بیشتر مى گردد و در نتیجه ترقّى و تکامل حاصل مى شود.
امّا کسانى که بیمار دل و سرکش و آلوده و گنهکارند، بر انحراف و بدبختیشان افزوده مى شود و آنها در حقیقت مستحقّ چنین سرنوشتى هستند! «لِیجْعَلَ ما یلْقِى الشَّیطانُ فِتْنَةً لِلَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَض وَ الْقاسِیةِ قُلُوبُهُمْ; هدف این بود که خداوند القاى شیطان را آزمایشى قرار دهد براى آنها که در دلهایشان بیمارى است و آنها که سنگدلند».
«وَ لِیعْلَمَ الَّذینَ اُوتُو الْعِلْمَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَیؤمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ; و نیز هدف این بود که آگاهان بدانند، این حقّى است از سوى پروردگارت و در نتیجه به آن ایمان بیاورند و دلهایشان در برابر آن، خاضع گردد».(18)
سؤال 3: چگونه شیطان خود را برتر از آدم مى شمرد و بر حکمت خداوند معترض بود؟!
در پاسخ باید گفت خودخواهى و غرور، حجاب ضخیمى است که شخص را از دیدن واقعیات باز مى دارد; آن گونه که ابلیس را باز داشت. او نه تنها در مقام عصیان و گناه و نافرمانى برآمد، بلکه به حکمت پروردگار خرده گرفت که چرا موجود شریفى همچون من را که از آتش آفریده شده ام دستور به سجده در بربر موجود پست ترى که از خاک آفریده شده است دادى!
او چنین مى پنداشت که آتش برتر از خاک است در حالى که خاک سرچشمه انواع برکات و منبع تمام موادّ حیاتى و مهمترین وسیله براى ادامه زندگى و در بردارنده انواع معادن و جواهر است ولى آتش چنین نیست. درست است که آتش و حرارت نیز یکى از وسایل زندگى است ولى بى شک نقش اصلى را موادّ موجود در خاک بر عهده دارد و آتش وسیله اى براى تکامل آنهاست.
در بعضى از روایات آمده است(9) که یکى از دروغهاى ابلیس این بود که آتش را برتر از خاک مى دانست در حالى که آتش معمولا از درختان یا مواد چرب به دست مى آید و مى دانیم درختان از خاکند و چربیهاى گیاهى و حیوانى نیز همه (به واسطه) از زمین گرفته شده است.
اضافه بر این، امتیاز آدم تنها به خاطر برترى خاک بر آتش نبود; بلکه امتیاز اصلى او همان روح والایى بود که خداوند با تعبیر «وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى» به او بخشیده بود. به فرض که مادّه نخستین شیطان از ماده نخستین آدم برتر باشد دلیل بر این نمى شود که در برابر آفرینش آدم با آن روح الهى و مقام نمایندگى پروردگار سجده و خضوع نکند و شاید شیطان همه اینها را مى دانست ولى کبر و غرور و خودپسندى به او اجازه اعتراف به حقیقت را نمى داد.
* * *
4ـ توجیهات بى اساس ناآگاهان
بعضى از فلاسفه ـ آن گونه که ابن میثم بحرانى (رحمة الله علیه) در شرح نهج البلاغه اش نقل مى کند ـ تمام آنچه را در داستان آفرینش آدم و سجده فرشتگان و سرکشى و نافرمانى ابلیس آمده است تأویل و توجیه کرده و بر مفاهیمى غیر از آنچه از ظاهر آنها استفاده مى شود حمل کرده اند.
از جمله این که گفته اند منظور از «فرشتگانى که مأمور به سجده براى آدم شده اند قواى بدنیه است که مأمور به خضوع در برابر نفس عاقله (روح آدمى) مى باشند! و منظور از «ابلیس» قوه وهمیه است و لشکریان و جنود ابلیس همان قوایى است که از وهم (و هواى نفس) سرچشمه مى گیرد که در تعارض با قواى عقلیه مى باشد و منظور از بهشتى که آدم از آن رانده شد معارف حقّه و مطالعه انوار کبریاى خداست! و امثال این توجیهات نادرست و بى مأخذ».(20)
اینها نمونه روشن تفسیر به رأى است که در احادیث فراوانى از آن نهى شده و سبب سقوط و دورى از خدا شمرده شده است.
مى دانیم تفسیر به رأى و تحمیل پیش داوریهاى ذهنى بر آیات و روایات همیشه مهمترین ابزار دست منحرفان و دین سازان و شیادان بوده که آیات قرآنى و روایات اسلامى را بر آنچه خودشان مى خواهند ـ و خدا و اولیاءُ الله نگفته اند ـ تطبیق دهند و نیز مى دانیم که اگر پاى تفسیر به رأى به آیات و روایات گشوده شود هیچ اصل مسلّم و مبناى ثابت و حکم و قانونى باقى نمى ماند و همه چیز دستخوش افکار نادرست و هوا و هوسهاى این و آن مى گردد و کتاب و سنّت همچون قطعه مومى مى شود در دست ناآگاهان و منحرفان که آن را به هر شکلى مایل باشند درمى آورند.
به همین دلیل محقّقان بزرگ اسلام اصرار دارند، قواعد مسلّمه باب الفاظ در فهم معانى کتاب و سنّت به کار برود. الفاظ باید بر معانى حقیقیش حمل شود، مگر این که قراین روشنى بر مجاز وجود داشته باشد، قراینى که در میان عرف عقلا مقبول باشد و در استدلالهاى خود بر آن تکیه کنند.(21)
به هر حال ذکر داستان ابلیس و پایان کار او در این بخش از کلام مولا على(علیه السلام) به عنوان درس عبرتى است براى همه انسانها تا نتایج کبر و غرور و خودخواهى و تعصّب را بنگرند و پایان کار ابلیس را که به لعنت ابدى و شقاوت جاودانى منتهى شد ببینند و هرگز در این راه بسیار پرخطر، گام ننهند.
این سخن را با کلامى از عالم بزرگوار مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه اش پایان مى دهیم:
او مى گوید از داستان آدم و ابلیس درسهاى عبرت زیر را مى توان گرفت:
1ـ هر کس نسبت به صاحب فضیلتى حسد بورزد یا با انسانى به خاطر مشارکت در ریاست و کار، به دشمنى برخیزد، او بر دین ابلیس است و در قیامت جزء اصحاب او خواهد بود.
2ـ راه معرفت دین و اخلاق کریمه یک راه بیش نیست و آن تسلیم و ثبات بر حق است، نتیجه آن هر چه باشد.
3ـ بسیارى از مردم اصرار بر باطل دارند نه به خاطر این که باطل را نمى شناسند، بلکه به خاطر عناد و دشمنى با مخالفان خود و مى دانند که این اصرار غلط آنها را به بدترین عواقب گرفتار مى سازد.
اگر ابلیس توبه مى کرد و از راه غلط باز مى گشت به یقین خدا توبه او را مى پذیرفت و او داراى چنین استعداد و آمادگى اى بود ولى معتقد بود یک شرط دارد و آن این است که خداوند بار دیگر او را مأمور به سجده براى آدم نکند در حالى که خداوند قبول توبه او را مشروط به این شرط کرده بود.(22)
***
پی نوشت:
1. «خنوع» به گفته «مقاییس» در اصل به معناى خضوع و تواضع است و دیگران نیز تعبیراتى شبیه به همین معنا دارند.
2. سوره ص، آیات 70 و 71.
3. سوره بقره، آیه 34.
4. «حَمیة» از مادّه «حَمْى» (بر وزن نهى) در اصل به معناى حرارتى است که از آفتاب و آتش و موادّ دیگر و یا از درون بدن انسان تولید مى شود و گاه از قوّه غضبیه تعبیر به «حمیت» مى کنند چرا که در آن حالت انسان برافروخته و داغ مى شود. و به حالت تب که مایه گرمى بدن است «حُمّى» گفته مى شود.
5. سوره حجر، آیه 36.
6. اشاره به آیه 37 و 38، سوره حجر. متن آیه چنین است: «قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ ـ اِلى یوْمِ الْوَقْت الْمَعْلُوم».
7. تفسیر نورالثّقلین، ج 3، ص 14، ح 46.
8. چگونگى تأثیر هواى نفس همچنین تأثیر شیطان در انحراف انسان به بهترین وجهى در مناجات دوّم از مناجاتهاى پانزده گانه امام على بن الحسین(علیه السلام) آمده است.
9. سوره بقره، آیه 34; سوره اعراف، آیه 11; سوره اسراء، آیه 61; سوره کهف، آیه 50 و سوره طه، آیه 116.
10. نورالثّقلین، ج 1، ص 58.
11. سوره کهف، آیه 50.
12. سوره ص، آیه 76.
13. مجمع البیان، ج 1، ص 82، ذیل آیه 34 سوره بقره.
14. سوره کهف، آیه 50.
15. سوره حجر، آیه 42.
16. سوره حجر، آیه 100.
17. سوره آل عمران، آیه 178 و سوره روم، آیه 41.
18. سوره حج، آیات 53 و 54.
19. به تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 472، ح 93 مراجعه شود.
20. نهج البلاغه با شرح ابن میثم، ج 1، ص 190 به بعد.
21. براى توضیح بیشتر به کتاب تفسیر به رأى نوشته آیة الله مکارم شیرازى مراجعه شود.
22. فى ظلال نهج البلاغه، ج 1، ص 51.
«و استادی الله سبحانه الملائكه ودیعته لدیهم و عهد وصیته الیهم فی الاذعان بالسجود له فقال سبحانه: اسجدوا لادم فسجدوا الاابلیس» (آنگاه خداوند سبحان ادای امانتی را كه دربارهی آدم به فرشتگان سپرده و وصیتی را كه به آن موجودات مقدس برای اعتقاد و انجام سجده به آدم و خضوع و تعظیم به او نموده بود، مطالبه كرد و فرمان سجده نمودند مگر شیطان).
سجدهی فرشتگان بر آدم و امتناع ورزیدن شیطان ما برای توضیح دستوری كه به فرشتگان برای سجده به آدم (ع) داده شد، ترجمهی آیات مربوطه را میآوریم: هنگامی كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من خلیفهای در روی زمین قرار میدهم، فرشتگان گفتند: خدایا، كسی را روی زمین قرار میدهی كه فساد در آن راه بیاندازد و خونها بریزد، در حالی كه ما با ستایشت تسبیح و تقدیست میكنیم. خدا گفت: من میدانم چیزی را كه شما نمیدانید. خداوند همهی اسماء را به آدم تعلیم نمود و سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد و گفت: اگر راست میگویید خبری از اسماء اینان به من بدهید. فرشتگان گفتند: پاكیزه خداوندا، ما علمی جز آنكه به ما تعلیم دادهای نداریم. خداوند به آدم گفت: فرشتگان را از اسماء آنان آگاه بساز وقتی كه آدم اسماء آنان را به فرشتگان اطلاع داد، خدا گفت: به شما نگفتم: من غیب آسمانها و زمین را میدانم و میدانم آنچه را كه شما آشكار میسازید و آنچه را كه پنهان میدارید. و هنگامی كه به فرشتگان گفتیم: به آدم سجده كنید همهی آنها سجده كردند، مگر شیطان كه امتناع ورزید و تكبر نمود و او از گروه كافران است.
و از این آیات به قرینهی آیات دیگر مانند: «فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین». (و هنگامی كه خلقت آدم را تكمیل و از روح خود در او دمیدم، در برابر او به سجده بیافتید). معلوم میشود كه سجدهی فرشتگان به آدم پس از تكمیل خلقت و دمیدن روح بدون فاصلهی زمانی انجام گرفته است. آیا خداوند در آفرینش آدم با فرشتگان مشورت كرده است؟ بعضی گمان كردهاند كه خداوند سبحان در آفرینش آدم با فرشتگان مشورت كرده است. این گمان بیاساسی است كه با دو دلیل مردود است:
دلیل یكم- كمترین شاهدی از آیات مربوطه به این موضوع دیده نمیشود، زیرا چنانكه در آیهی فوق میبینیم: خدا به فرشتگان اطلاع داده است كه من در روی زمین خلیفهای قرار میدهم. نه اینكه خداوند با فرشتگان مشورت كرده و از آنان نظرخواهی نموده باشد.
دلیل دوم- مشورت در موردی صحیح است كه مشورت كننده از موضوع مورد نظرخواهی اطلاع كامل نداشته باشد و نداند كه ماهیت آن موضوع چیست و یا در مصلحت بودن و سایر شئون موضوع جهل و تردیدی داشته باشد و بخواهد از اندیشه و تجربیات دیگران بهرهبرداری نماید، در صورتی كه خداوند سبحان به همهی امور دانا است و هیچ یك از اجزاء عالم هستی و شئون آن از او مخفی نیست. به همین جهت است كه میگوئیم در ابیات جلالالدین مولوی در این مسئله تناقضی دیده میشود، زیرا در خاصیت و یا هدف مشورت میگوید:
مشورت ادراك و هشیاری دهد عقلها مر عقل را یاری دهد
و در مسئلهی خلقت آدم در آیهی مورد بحث چنین میگوید:
مشورت میرفت در ایجاد خلق جانشان در بحر قدرت تا به حلق
مگر اینكه بگوئیم: مقصود مولوی از مشورت گفتگوی محض میان خدا و فرشتگان بوده است. فلسفهی مطلع ساختن فرشتگان از آفرینش آدم چه بوده است؟ ممكن است این سئوال مطرح شود كه خداوند چه نیازی داشت كه مشیت خود را به فرشتگان دربارهی آفرینش آدم ابراز نماید و گاهی سئوال مزبور این طور مطرح میگردد كه مطلع ساختن فرشتگان در این مورد شبیه به این است كه خداوند مانند انسانها بیكار نشسته بود، ناگهان به فكرش میرسد كه آدم را بیافریند و میل پیدا میكند كه فكرش را با دیگران در میان بگذارد!! پاسخ هر دو سئوال اینست كه فرشتگان پیش از خلقت آدم، موجوداتی بودند كه در نهایت پاكی و قدس در عالم ملكوت در حال تسبیح و تقدیس خداوندی به سر میبردند و گمان میكردند كه عالم هستی همان است كه آنان در آن غوطهورند و عالیترین امتیازاتی را كه خدا میتواند به جز خود عنایت كند، همان است كه به آنان داده است. خداوند با اطلاعی كه به فرشتگان میدهد، میخواهد به آنان بگوید كه حادثهی بسیار با عظمتی در حال تكوین است و این حادثه عبارت است از به وجود آمدن موجودی به نام آدم كه دارای امتیازات عالیتر از امتیازات فرشتگان میباشد. و با این هشدار فرشتگان را آمادهی سجدهی به آدم مینماید. در حقیقت خداوند به اضافهی آنكه آغاز حادثه فوقالعادهای را در جهان هستی خبر میدهد، فلسفهی دستوری را كه برای فرشتگان دربارهی سجده و خضوع به آدم صادر خواهد كرد، نیز، تا در موقع صدور دستور مزبور فرشتگان در شگفتی فرو نروند كه این چه موجودیست كه ما ملكوتیان باید به او سجده كنیم؟!
دلیل پیش آمدن حالت شگفتی در فرشتگان همان سئوال است كه به بارگاه خداوندی عرض كردند كه چه حكمتی است در آفرینش موجودی كه در روی زمین به فساد و خونریزی خواهد پرداخت و اگر هدف از این آفرینش تسبیح و عبادت است، ما این هدف را برمیآوریم. من میدانم آنچه را كه شما نمیدانید ای فرشتگان ملكوتی، گمان مبرید كه هدف خلقت عالم هستی عبارت است از تسبیح و تقدیس در اشكال معین كه شما انجام میدهید. من چه نیازی به این عبادت و ذكر و سجده دارم كه آنها را هدف آفرینش هستی قرار بدهم. عظمتها و امتیازات بی نهایتی در سطوح و انواع موجودات بروز خواهد كرد كه شما نمیدانید. تصور اینكه همهی اجزاء عالم هستی با ابراز امتیازات و عظمتها در جریان خویش مشغول تقدیس هستند، برای شما دشوار است. و تصور اینكه حركت كمالی این موجودات ذكر و تسبیح نامیده میشود، از فهم شما بالاتر است. به همین ترتیب عظمت علم و معرفت و تكامل از روی اختیار، والاتر از افق دریافتهای شما میباشد. آیا هیچ میدانید كه یك حركت رو به كمال از روی آزادی و اختیار اگرچه آن حركت كوچك باشد، چیست؟ بدانید كه همین حركت است كه آدم و فرزندان او را شایستهی خلافت من در روی زمین خواهد كرد. آن حركت كه با علم و معرفت اشباع، و با اختیار به وجود میآید، جزئی از آهنگ اعلای هستی است كه به مقتضای فیض ربانی من به وجود آمده است. همهی حقایق به آدم تعلیم میشود مسلم است كه مقصود از اسماء لفظ نیست، زیرا دانستن الفاظ مجرد هیچ امتیازی نیست، مخصوصا در حدی كه آدم را شایستهی مسجود گشتن برای فرشتگان نماید.
در دو آیهی زیر این معنی روشن میشود: «سبح اسم ربك الاعلی». (اسم پروردگار اعلا یا اسم اعلای پروردگارت را تسبیح كن). «تبارك اسم ربك ذی الجلال و الاكرام». (مبارك است اسم پروردگارت كه با جلالت و اكرام است). تعبیر به اسم از مسمی كه واقعیت شییء است، فراوان و رایج میباشد، زیرا در حقیقت اسم و بلكه مطلق كلمه مانند آیینهی نشان دهندهی مسمای خودش است. احادیث معتبر از طریق هر دو مذهب شیعه و سنی دربارهی اینكه مقصود از اسماء حقایق عالم هستی بوده است، به حد كفایت وجود دارد. روشن است كه كیفیت این تعلیم یا الهام، كاشتن بذر همهی دانستنیها در نهاد آدم و فرزندان او بوده است. در همین خطبه در جملات آینده خواهیم دید كه امیرالمومنین علیهالسلام در بیان هدف بعثت پیامبران میفرماید: «و یثیروا لهم دفائن العقول». (و برانگیزانند (یا به فعلیت برسانند) برای آنان مخفی شدهها در عقولشان را). این مبحث در تفسیر جملات مربوطه در همین خطبه مطرح خواهد گشت.
در بعضی از منابع چنین آمده است كه منظور از اسماء پیشوایان الهی و ائمهی معصومین است. این تفسیر با آن معنای عمومی كه برای اسماء گفته شده است، منافاتی ندارد، زیرا پیشوایان الهی باعظمت ترین حقایقاند كه معرفت آدم و فرزندان او به آنها از امتیازات بااهمیت است. گفته شده است كه در آیهای از قرآن چنین آمده است: «و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا». (و از علم به شما جز اندكی داده نشده است). در صورتی كه خداوند در آیهی مورد بحث میفرماید و خداوند همهی حقایق را به آدم تعلیم نمود. این دو مسئله چگونه سازگار میباشد؟
پاسخ این سئوال چنین است كه علم آدم به همهی حقایق عالم خلق بوده است نه عالم امر كه روح به آن مستند میباشد. پاسخ دیگری به سئوال مزبور میتوان داد و آن اینست كه مقصود از جملهی و ما اوتیتم (داده نشدهاید) جهل ناشی از عوامل مربوط به خود انسان است، مثلا دنبال علم و معرفت را نگرفتن، یا تقوی و خلوص و ایمان اعتلابخش تحصیل نكردن. كه اگر در راه علم و معرفت و ایمان تكاپو میكرد، و درون خود را آمادهی گیرندگی ملكوت الهی مینمود، به مقدار گنجایش و استعدادی كه خدا داده است، از آن امر فرا میگرفت. در یكی از آیات به مشاهدهی ملكوت آسمانها و زمین تحریك شده است: «اولم ینظروا فی ملكوت السماوات و الارض». (آیا آنان در ملكوت آسمانها و زمین نظاره نكردهاند). شیطان تكبر نموده از سجده به آدم امتناع میورزد مباحث مربوط به شیطان و تكبر و امتناعش از سجده به آدم، در كتب تفسیر قرآن و مسائل كلامی، فراوان مطرح شده است.
ما در مجلد پنجم از تفسیر و نقد تحلیل مثنوی از ص 203 تا ص 213 مسائل زیر را دربارهی شیطان بررسی نمودهایم:
مسئلهی اول- آیا شیطان در مكتب اسلام همان اهریمن یا ظلمت در مكاتب دیگر است؟ مسئلهی دوم- حكمت آفرینش شیطان. مسئلهی سوم- اگر خداوند میدانست شیطان امر او را اطاعت نخواهد كرد چرا او را آفرید؟ مسئلهی چهارم- چه حكمتی داشت كه خداوند شیطان را كه موجود پلید و گمراه است، به انسانها مسلط نماید؟ مسئلهی پنجم- چرا خداوند شیطان را تا روز قیامت مهلت داد كه انسانها را اغواء كند و فریب بدهد؟ مسئلهی ششم- آیا وجود شیطان در دستگاه آفرینش ضرورت داشته است؟
مطالعه كنندگان محترم میتوانند به ماخذ مزبور مراجعه نمایند. در این تفسیر مطلب مهمی را كه ممكن است مفید باشد، متذكر میشویم:
بدون تردید شیطان یك نوع آگاهی از خود داشته است كه آن خود را به آدم برتری داده و از سجده به او امتناع ورزیده است. حال ببینیم این آگاهی چه بوده است؟ شیطان میدانسته است كه از مادهی آتشین به وجود آمده و آتش از نظر ماهیت و خواص بر خاك برتری دارد. این موجود به این خودشناسی ناقص تكیه كرد و از شناخت آنچه كه در آدم خاك نما بود، سر باز زد. زیرا دستور سجده پس از دمیدن روح الهی به آدم صادر شده بود و او حداقل میتوانست بگوید: خداوندا، چه عظمتی در آدم وجود دارد كه مرا مامور سجده به او نمودهای؟ این حالت جهل در فرشتگان نیز وجود داشت كه از حكمت آفرینش آدم سئوال كردند و خداوند پرسش آنان را مطرود و بیپاسخ نگذاست. ولی شیطان دانش ناقصی داشت و پلیدی خودبینی را هم به آن علم ناقص خود اضافه كرد. و اگر بگوئیم: دستور سجده به آدم پس از تعلیم همهی حقایق به او بوده است، دلیل شدت وقاحت و پلیدی شیطان میباشد كه با دیدن آن عظمت فوقالعاده از سجده آدم تخلف ورزیده است. اگر فرض كنیم كه شیطان از آدم جز گلپارهای ندید و مزیت محسوسی را در آدم مشاهده نكرد، او كه خدا را میشناخت و ضرورت اجرای فرمان الهی را میدانست، بنابراین موضوع فرمان هر چه بوده باشد، میبایست او اطاعت امر نماید. باز فرض
میكنیم كه شیطان مانند بعضی از سادهلوحان تا امتیاز محسوس را نمیدید ارزشی به آن قائل نبود، لذا به آدم سجده نكرد، با این حال پس از بروز سلسلهی فرزندان آدم و آشكار شدن امتیازات خیرهكنندهی آنان چرا به تكبر خود اصرار میورزد و لجاجت میكند و به جای ندامت و توبه، به گمراهی خود ادامه میدهد!!!
«گفت انظرنی الی یوم الجزاء كاشكی گفتی كه تُب یا ربنا».
لغات:
استیداء: طلب ادا كردن.
خنوع: خضوع و خشوع
ابلیس: شیطان معروف. گفته اند ابلیس از ابلاس كه به معناى ناامیدى و دورى است گرفته شده. به ابلیس، ابلیس گفته اند چون از رحمت خداوند بدور است.
حمیّه: غرور
وهن: ضعف و سستى
سخط: خشم و غضب
اعترتهم: آنها را فرا گرفت.
نظرة: مهلت دادن
جذل: شادمانى دنیوى
اغترّه: غافل ساخت او را و با او به رقابت پرداخت، زیرا او را سزاوار آن مقام نمى دانست.
عزیمة: به چیزى همت گماشتن
اهباط: فرود آمدن
شرح:
بحث سوّم- مسلمین اتفاق نظر دارند. بر این كه سجود فرشتگان براى آدم سجود به معناى عبادت نبوده است، زیرا عبادت براى غیر خدا كفر است. سپس در معناى سجده اختلاف نظر پیدا كرده و به سه طریق بیان كرده اند:
1- سجود براى خدا انجام گرفته و آدم به منزله قبله بوده است همان طور كه سجده كردن بر قبله صحیح است سجده كردن بر آدم نیز صحیح است. دلیل صحّت این استدلال شعر حسّان بن ثابت است.
«ما كنت احسب انّ الامر منصرف عن هاشم ثم منها عن ابى حسن
أ لیس اوّل من صلّى لقبلتكم و اعرف النّاس بالآیات و السّنن
در كلام حسّان شاهد مدّعا «بر قبله شما نماز خواندند»، مى باشد.
2- سجود براى آدم نوعى تعظیم و تحیت بوده است، درست مانند سلامى از ناحیه فرشتگان بر آدم. آدمهاى گذشته نوع تحیتشان تعظیم بوده است همچنان كه سلام در میان مسلمین مرسوم است. از صهیب نقل شده است: وقتى كه معاذ رضى اللّه عنه از یمن بازگشت براى پیامبر سجده كرد، پیامبر فرمود اى معاذ این چه كارى است كه كردى؟ معاذ گفت من یهود را دیدم كه براى بزرگان علمایشان سجده مى كردند و نصارا براى قسّیسین، از آنها پرسیدم این چه كارى است كه مى كنید پاسخ دادند تحیت انبیاست. پیامبر فرمود: بر پیامبرانشان دروغ بسته اند.
3- سجود در اصل لغت به معناى انقیاد و خضوع است. شاعر به همین معنى سجده را به كار برده است: «ترى الاكم فیها سجّدا للحوافر» (یعنى كوهها را مى بینى كه بر سم اسبها سجده مى كنند) منظور این است كه سنگهاى سخت كوه در برابر سم اسبهاى تندرو نرم و انعطاف پذیر شده اند و خداوند مى فرماید: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یسْجُدانِ»، گیاهان و درختان سجده مى كنند، یعنى خاضعند.
سخن امام (ع) با قول دوّم مناسبتر است، زیرا كلمه خضوع پس از سجود به كار رفته و فرموده است و الخضوع لتكرمته.
بحث چهارم- در باره فرشتگانى كه مأمور سجود براى آدم شده اند اختلاف است.
بعضى گفته اند فرشتگان آسمان مأمور این كار نبوده اند و آنها كه به سجده آدم مأمور شدند همانهایى هستند كه با ابلیس به زمین آمدند. و چنین توضیح داده اند كه چون خداوند آسمانها و زمین و فرشتگان را آفرید بعضى از آنها را به صورت گروهى به زمین فرستاد كه جنّ نامیده مى شدند و رئیس آنها ابلیس بود.
در زمین اسكان یافتند و از ملائكه عبادت كمترى داشتند. ابلیس به خود مغرور شد و كبر بر او غلبه یافت خداوند بر محتواى فكرى او آگاه بود، به او و سپاهیانش فرمود: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ».
به نظر بعضى دیگر مأموران سجده براى آدم تمام فرشتگان بوده اند به دلیل این آیه شریفه «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» و در این آیه كاملترین صورت تأكید وجود دارد كه دلالت كننده بر سجده تمام فرشتگان است.
بحث پنجم- بیشتر متكلّمان بویژه معتزله بر این عقیده اند كه ابلیس از فرشتگان نیست.
همه مفسّران از جمله ابن عبّاس بر این باورند كه ابلیس از فرشتگان زمین است كه پیش از آدم به زمین آمدند.
دلیل متكلّمان سخن حق تعالى است كه فرمود: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا».
جنیان فرشته نیستند به دلیل سخن حق تعالى به فرشتگان كه فرمود: «وَ یوْمَ یحْشُرُهُمْ كانُوا یعْبُدُونَ آنها پاسخ دادند: قالُوا سُبْحانَكَ أَنْتَ وَلِینا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كانُوا یعْبُدُونَ».
آنهایى كه ابلیس را از فرشتگان دانسته اند استدلال كرده اند به این كه در موارد زیادى از قرآن كریم ابلیس از فرشتگان استثنا شده است، كه اگر استثنا نباشد مستثنا داخل در مستثنا منه مى شود. و همین استثنا دلیل است كه ابلیس از فرشتگان بوده است و به دو دلیل قول كسانى را كه ابلیس را از فرشتگان دانسته اند رد مى كند.
1- این ادّعا كه ابلیس جزو فرشتگان نبوده است با این سخن حق تعالى كه: «وَ جَعَلُوا بَینَهُ وَ بَینَ الْجِنَّةِ نَسَباً» سازش ندارد (در این جا جنّه به معناى فرشته به كار رفته است). این آیه بیان ادّعاى قریش است كه آنها فرشتگان را دختران خدا مى دانستند. خداوند متعال از آنها حكایت مى كند كه: «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً». مفاهیم این آیات دلالت دارد بر این كه فرشتگان از جنّ هستند.
2- جن بودن ابلیس با فرشته بودن منافاتى ندارد، زیرا بر فرشتگان نام جنّ صدق مى كند. به دلیل این كه جن از ریشه «اجتنان»، به معناى استتار، گرفته شده است. و به این دلیل به فرزند داخل رحم جنین گفته اند كه در شكم مادر پنهان است. و به این دلیل شخص را مجنون مى نامند كه عقلش نهفته است. و چون فرشتگان از رؤیت مردم پوشیده اند اطلاق لفظ جنّ بر آنها رواست.
به نظر ما (شارح) این اختلاف لفظى است. زیرا هر گاه ثابت شود فرشتگانى كه پیش از آدم به زمین آمدند جنّ نامیده مى شده اند و ابلیس از جنّ مى باشد ثابت مى شود كه ابلیس از فرشتگان است. زیرا اختلاف بر سر این نیست كه ابلیس از فرشتگان زمین است یا آسمان بلكه اختلاف این است كه به طور كلّى ابلیس فرشته است یا خیر بنا بر این آنها در معنى اختلافى ندارند.
بحث ششم- دانشمندان در علّت دشمنى ابلیس با آدم اختلاف نظر دارند.
بعضى علّت دشمنى را حسد دانسته اند و چنین استدلال كرده اند كه چون ابلیس اكرام خدا را در باره آدم كه عبارت از سجده كردن فرشتگان براى آدم است مشاهده كرد و فهمید كه به آدم چیزهایى آموخته كه فرشتگان بدان آگاه نیستند، حسد ورزید و دشمنى كرد. گروهى دیگر علت دشمنى ابلیس با آدم را تباین اصالت آنها دانسته اند به این دلیل كه تباین اصالت اثرى قوى در تنفّر شخص دارد و چنین توضیح داده اند كه اصل آدم از خاك و اصل ابلیس از آتش بود و همین منشأ قیاس فاسدى براى ابلیس شد هنگامى كه خداوند او را به سجده دستور داد، ابلیس به همین برترى منشأ وجودى خود اشاره كرد و گفت: انا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین معناى تحلیلى این گفته ابلیس این است كه خطاب به خداوند گفته باشد، آدم از جسمى كثیف و من از روحانیتى لطیف به وجود آمده ام و شیء جسمانى از شیء روحانى پست تر است و آن كه ذاتا پست تر است چگونه مى تواند مورد سجده موجودى برتر قرار گیرد و به عبارتى دیگر مى توان گفته شیطان را توضیح داد.
اصل آدم از گل خشكیده بدبو است و گل بدبو در نهایت پستى است و اصل من از برترین عناصر است. وقتى كه اصل من از اصل او بهتر باشد، ایجاب مى كند كه من از او بهتر و اشرف باشم و زشت است كه بلند مرتبه براى دون مرتبه سجده كند.
این عدّه گفته شیطان را قیاسى از او دانسته و مى گویند اوّل كسى كه قیاس كرد ابلیس بود و خداوند تعالى به او جوابى تنبیهى داد، نه تصریحى و فرمود: «قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً».
بعضى از فضلا گفته اند آنچه خداوند به ابلیس با حكم حكمت الهى و قدرت ربّانى امر فرمود صریح بود و آنچه كه ابلیس به خداوند عرض كرد قیاس بود و هر كس حكم صریح را با قیاس رد كند رانده شده و ملعون است.
***
فرموده است: «استأدى اللّه سبحانه… الّا ابليس»
با توجه به گفته فلاسفه چون هر انسانى از خود به نفس ناطقه تعبير مى كند، انسان از نظر آنها عبارت است از نفس ناطقه و گفته اند مقصود از فرشتگانى كه مأمور سجده بر آدم شدند قواى بدنى هستند كه در برابر نفس عاقله مأمور به خضوع و خشوع شدند، تا فرمان او را اطاعت كنند و به همين منظور آفريده شده اند. منظور از عهد خداوند و وصيت او به فرشتگان همان چيزى است كه در آيه شريفه: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ» آمده است. امر به فرشتگان در اين جا بر اساس حكمت الهى به قضاى ازلى پيش از وجود به منظور عهد و پيمانى است كه از قواى بدنى گرفته است و از قوا خواسته است كه وقتى نفس عاقله به زبان انبيا و به وسيله وحى هدايت شود منقاد و خاضع باشند و اين است معناى قول خداوند: اسْجُدُوا لِآدَمَ.
اين كه خداوند فرموده است «فَسَجَدُوا» اشاره به قواى بدنى است كه در بندگان صالح خدا موجود است و از نفس عاقله فرمان مى برد. اين كه فرموده است: الّا ابليس و قبيله اشاره به قوّه واهمه و ساير قوايى است كه تابع قوّه واهمه و در جهت تضاد با عقل در نزد اشخاص كافر و فاسق كه از اوامر خدا سرپيچى دارند مى باشد. پس معلوم شد كه رئيس قواى بدنى قوّه واهمه است و به هنگام معارضه با عقل و پيروى شخص از قواى واهمه به منزله پيروى از سپاهيان ابليس و مددكاران او مى باشد.
***
در باره اين جمله حضرت: «اعترته الحمية و غلبت عليه… خلق الصلصال»، فلاسفه و حكما گفته اند كه مقصود از اين كه ابليس و سپاهيانش از آتش آفريده شده اند اين است كه ارواح حامل اين قوا چنان كه دانسته شد اجسامى لطيف هستند و از لطافت اخلاط كه بشدّت گرم است و هوا و آتش در آن غلبه دارد آفريده شده اند كه آفرينش از اين عناصر آسانتر و آخرين مرحله خلقت اعضاى بدن مى باشد و همچنين است قلب كه سرچشمه اجزاست. بنا بر اين آن ارواح به منزله بدن براى اين قوا هستند و به همين دليل است كه ابليس به آتش نسبت داده شده است. و خداوند متعال از قول وى فرموده است: قالَ ما مَنَعَكَ. و باز فرمود: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ»، منظور اين است كه پيش از وجود جنّ و ابليس مقدّر كرديم كه عنصر آتش و هوا در وجود جنّ و ابليس غلبه داشته باشد.
بعضى از حكما گفته اند كه چون عنصر آتش لطيفترين عنصر، و قواى واهمه و زمينه هاى آن لطيفترين امور جسمانى است، بنا بر اين تكوّن آنها از لطيفترين اخلاط است و به همين دليل است نسبت دادن اين قوا به آتش از ديگر عناصر مناسبتر است، زيرا كه در لطافت مشابه يكديگرند، پس رواست كه در باره ابليس گفته شود كه اصلش از آتش است. نگوييد كه اگر منظور از انسان نفس ناطقه باشد پس معناى كلام ابليس كه گفت: خلقته من طين چيست چرا كه مى گوييم: همان گونه كه به دليل غلبه عنصر آتش در روح حامل ابليس صحيح است كه بگوييم ابليس از آتش است، همچنين به دليل غلبه عنصر خاك در وجود آدم صحيح است كه او را از خاك بدانيم.
پاسخ ديگر اين كه قوّه واهمه ابليس جز معانى جزئى مربوط به محسوسات را درك نمى كند پس حكمى كه صادر مى كند جز در موارد اشياء محسوس صادق نيست. هر چند ثابت شد نفس جوهر كه مجرّد است و از دسترس خرد بيرون، امّا ابليس انسان را چيزى غير از همين بدن محسوس آفريده شده از خاك نمى دانست.
پس از توضيح موضوع فوق در باره كلام امام (ع) مى گوييم: چيره شدن خود بزرگ بينى بر ابليس و اين كه خود را به آتش نسبت مى دهد نسبت مجازى است، زيرا عادت اين طور جارى است كه شخص از جنبه نقص خود روگردان بوده و به جنبه هاى مورد افتخار و انتساب خود به آن رو آورده و خو را عزيز مى داند. بنا بر اين زبان حال ابليس و قواى تابع آن اين است كه سجده بر آدم را با عبارت: «قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ» انكار كرد و خلقت خود را بهترين عنصر يعنى آتش دانست. حكما گفته اند چون خداوند متعال اين حال را از ابليس ديد او را لعنت و طرد كرد و از بهشت بيرون راند و فرمود: «قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيكَ اللَّعْنَةَ إِلى يوْمِ الدِّينِ».
حكما گفته اند پس از آن كه دانستى جنّت، معارف حق سبحانه و سرور و شادمانى عبارت است از مطالعه انوار كبريائى الهى و درجات بهشت مراتبى هستند كه عقل در مقام سلوك از مرتبه اى به مرتبه اى منتقل مى شود تا به باغهاى قدس و مجاورت ساكنان بلند مرتبه برسد. بنا بر اين روشن مى شود كه كيفيت قوّه واهمه از پيمودن اين مراتب ناتوان است. بنا بر اين مطرود و ملعون شدن ابليس و تحريم بهشت بر او به سرشت وجودى قوّه واهمه بر مى گردد كه از ادراك علوم كليه كه ميوه هاى بهشت و متنّعم شدن از آن است ناتوان مى باشد و تقدير الهى در باره قواى واهمه چنين است. از آياتى كه بر اين حقيقت دلالت دارند اين آيه است: «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيتَنِي لَأُزَينَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِينَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ»، يعنى چون خلقت مرا چنين سرشتى كه به بهشت راه نيابم و از نعمتهاى آن بهره مند نشوم، انسانها را به خواسته هاى مادّى و لذّتهاى فريبنده مى كشانم و از پرستش تو باز مى دارم، تا به بهشتى كه براى آنها آفريده اى هدايت نشوند و به آن توجه نكنند. مگر كسى را كه از اغواى من محفوظ بدارى و او را بر قهر و غلبه من مسلّط كنى و آنان بندگان مخلص تو هستند يعنى نفوس كاملى كه از پيروى نيروهاى شيطانى پاك باشند و بر شياطين و قهر آنان مسلّط مى باشند.
و معناى توجيهى آيه شريفه: «قالَ أَنْظِرْنِي إِلى يوْمِ»، اين است كه براى انسان دو مقطع وجود دارد، اولى جدا شدن جانها از بدن، دوّمى برانگيخته شدن انسانها و داخل شدن در عالم ديگر چون طبيعت قوّه واهمه دوست داشتن در بقاى در دنياست به اين دليل كه در عالم ديگر بهره اى ندارد بهترين زبان حال اين است كه بگويد: «قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يوْمِ».
***
درباره سخن امام (ع) كه فرمود: «فاعطاه اللّه النظرة»، بايد گفت كه چون قوّه واهمه و سپاهيان او در بدن تا روز مرگ باقى هستند بهترين بيان در حكمت الهى اين است كه بگويد: «قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يوْمِ الْوَقْتِ» و معناى سخن امام (ع) همين است.
***
فرموده است: «استحقاقا للسّخطة و استماعا لبلية و انجازا للعدّه»
پيش از اين معلوم شد كه بليه به عنوان مفعول له منصوب است و فساد و قوّه واهمه و ابتلاى خلق به آن و شرى كه از ناحيه قوّه واهمه صادر مى شود امورى هستند كه بالعرض داخل در قضاى الهى اند. پس رواست كه بگوييم مقصود از ابليس قوّه واهمه، و انظار و مهلت و مستحق خشم خدا شدن و اعمال وعده هاى خدا در باره آن باشد. و سخطه در اين جا استعاره است. و چون سخط عبارت از حالتى است براى انسان، لازمه وجود سخط، فرد مورد خشمى است كه اعمال او مورد پسند نباشد و از طرفى لازمه حال ابليس هنگام سرپيچى از فرمان خدا و مهلت يافتن از جانب خدا، اعراض خداوند از او و پيروان اوست. بنا بر اين مشابهتى بين اين دو، وجود دارد و رواست كه لفظ سخط را براى قوّه واهمه استعاره بياورند.
امّا وعده اى كه خداوند براى بقاى آن تا روز معين داده است به قضاى حكمت الهى باز مى گردد، زيرا قوّه واهمه تا فرا رسيدن قيامت پا برجاست و قطعى بودن وعده خدا در باره مهلت به معناى مطابق بودن قدر با قضاست.
بعضى از حكما گفته اند: چون در اينجا صورتى مفروض است كه مطرود و ملعون است لذا اطلاق لفظ سخط و استحقاق خشم نيكوست و چون واهمه براى استحقاق سخط مهلت يافته است استعاره، استعاره ترشيحى است.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 55
الفصل الحادى عشر:
و استأدى اللّه الملائكة وديعته لديهم، و عهد وصيّته إليهم، في الإذعان بالسّجود له و الخنوع لتكرمته فقال: اسجدوا لآدم فسجدوا إلّا إبليس و قبيله (و جنوده خ)، اعترتهم الحميّة، و غلبت عليهم الشّقوة، تعزّزوا بخلقة النّار، و استوهنوا خلق الصّلصال، فأعطاه اللّه النّظرة استحقاقا للسّخطة، و استتماما للبليّة، و إنجازا للعدة، فقال: إنّك من المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم. (1684- 1627)
اللغة:
(استأدى اللّه الملائكة) أى طلب منهم الأداء (و الخنوع) كالخضوع لفظا و معنى (و التكرمة) إمّا بمعنى التكريم و هو التّعظيم و الاحترام مصدر ثان من التّفعيل كما في الاوقيانوس، أو اسم من التكريم على ما قاله الفيومى (و ابليس) افعيل من ابلس قال سبحانه:
«فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ» أى آيسون من رحمة اللّه، و اسمه بالعبرانية عزازيل بزائين معجمتين و بالعربيّة الحارث و كنيته أبو مرّة (و القبيل) في الأصل الجماعة تكون من الثلاثة فصاعدا من قوم شتى فان كانوا من أب واحد فقبيلة، و قد تسمى قبيلا و جمعه قبل و جمع القبيلة القبائل (و الشّقوة) بكسر الشّين الشّقاوة (و التّعزز) التكبر (و استوهنوا) عدوّه واهنا
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 56
ضعيفا (و النظرة) بكسر الظاء مثل كلمة اسم من انظرت الدين أخّرته قال سبحانه: «فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ».
أى تأخير (و السّخطة) بالضمّ كالسّخط الغضب و عدم الرّضا (و البليّة) اسم من الابتلاء و هو الامتحان (و أنجز) وعده وعدته إذا وفى به.
الاعراب:
الملائكة منصوب بنزع الخافض أى من الملائكة، و اضافة العهد إلى الوصية قيل من قبيل إضافة الصّفة إلى الموصوف أى وصيّته المعهودة، و استثناء ابليس امّا منقطع على ما هو الأظهر الأشهر بين أصحابنا و كثير من المعتزلة، أو متّصل على ما ذهب إليه طائفة من متكلّمي العامة و اختاره منا الشيخ (ره) في التّبيان، و منشأ الخلاف أنّ إبليس هل هو من الجنّ أم من الملائكة، و يأتي تحقيق الكلام فيه، و انتصاب الاستحقاق و الاستتمام و الانجاز على المفعول له.
المعنى:
(و استادى اللّه الملائكة) أى طلب منهم أداء (وديعته) المودعة (لديهم و) طلب أداء (عهد وصيّته إليهم) و المراد بتلك الوديعة و الوصيّة ما أشار اليه سبحانه في سورتي الحجر وص.
قال في الأولى: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ».
قال أمير المؤمنين عليه السّلام على ما رواه القميّ عنه و كان ذلك من اللّه تقدمة في آدم قبل أن يخلقه و احتجاجا منه عليهم.
و في الثّانية: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 57
فلقد كان عزّ و جلّ أوصاهم و عهد إليهم أنّه خالق بشرا لا بد لهم من السّجود له بعد استوائه و نفخ الرّوح فيه، و إلى ذلك أشار عليه السّلام بقوله (في الاذعان بالسّجود له و) الانقياد ب (الخنوع) و الخضوع (لتكرمته) و تعظيمه (فقال) سبحانه للملائكة بعد الاستواء و نفخ الرّوح (اسجدوا لآدم) قال الصّادق عليه السّلام: و كان ذلك الخطاب بعد ظهر الجمعة (فسجدوا) و بقوا على السّجدة إلى العصر (إلا إبليس) قال الرضا عليه السّلام كان اسمه الحارث سمّي إبليس لأنّه ابلس من رحمة اللّه (و قبيله) قال المحدّث المجلسى قده: و ضمّ القبيل هنا إلى ابليس غريب، فانّه لم يكن له في هذا الوقت ذريّة و لم يكن أشباهه في السّماء، فيمكن أن يكون المراد به أشباهه من الجنّ في الأرض بأن يكونوا مأمورين بالسّجود أيضا، و عدم ذكرهم في الآيات و ساير الأخبار لعدم الاعتناء بشأنهم، أو المراد به طائفة خلقها اللّه تعالى في السّماء غير الملائكة، و يمكن أن يكون المراد بالقبيل ذريته و يكون اسناد عدم السّجود إليهم لرضاهم بفعله كما قال عليه السّلام في موضع آخر: إنّما يجمع النّاس الرّضا و السّخط، و إنّما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم اللّه بالعذاب لما عمّوه بالرّضا، فقال سبحانه:
«فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ». انتهى أقول: و الأوجه ما أجاب به أخيرا و يشهد به مضافا إلى ما ذكره ما رواه السيّد (ره) في آخر الكتاب عنه عليه السّلام من أنّ الرّاضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم و قال سبحانه: «قُلْ قَدْ جاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّناتِ وَ بِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ».
فانّه روى في الكافي عن الصّادق عليه السّلام قال: كان بين القاتلين و القائلين خمسمائة عام، فألزمهم اللّه القتل لرضاهم بما فعلوا، و مثله عن العياشي في عدّة روايات
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 58
(اعترتهم) و غشيتهم (الحميّة) و العصبيّة (و غلبت عليهم الشّقوة) و الضّلالة (تعزّزوا) و تكبروا (بخلقة النار و استوهنوا) و استضعفوا (خلق الصلصال) و قالوا:
إنّ مادتنا و جوهرنا خير من جوهر آدم الطيني فلا نسجد له، لأنّ السّجود إنّما هو لمكان شرف الجوهر و جوهر النّار أشرف من جوهر التراب، و هذا معنى قوله سبحانه في سورة الأعراف:
«قالَ ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» و في الكافي و الاحتجاج عن الصّادق عليه السّلام أنّه دخل عليه أبو حنيفة فقال له: يا با حنيفة بلغني أنك تقيس، قال: نعم، أقيس قال: لا تقس فانّ أوّل من قاس ابليس حين قال:
«خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»* فقاس ما بين النّار و الطين و لو قاس نوريّة آدم بنورية النّار عرف فضل ما بين النّورين و صفاء أحدهما على الآخر.
قال بعض الأفاضل: إنّ إبليس قد غلط حيث لاحظ الفضل باعتبار الجوهر و العنصر فلو لاحظه باعتبار الفاعل لعلم فضل آدم عليه نظرا إلى ما أكرمه اللّه به من إضافة روحه إلى نفسه و نسبة خلقته إلى يديه حيث قال:
«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»* و قال: «لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ» مضافا إلى ما في قياسه في نفسه أيضا من الفساد من حيث إنّ الطين أمين يحفظ كلّ ما اودع عنده و النّار خائن يفني كلّ ما يلقى فيه. و النّار متكبّر طالب للعلوّ، و التّراب متواضع طالب السّفل، و التّواضع أفضل من التكبر هذا «1»
______________________________
(1) و قال الصدر الشيرازى فى مفاتيح الغيب اما خطاؤه يعنى ابليس فى الاستدلال فلوجوه احدها انا سلمنا ان النار افضل و اشرف من الطين من حيث ظاهر الوجود لكن لا فضيلة لها عليه من حيث الحقيقة و الغاية بل الطين افضل و اشرف منها لان من خواص الطين الانبات و النشو و النمو و لهذا السركان تعلق به الروح ليصير قابلا للترقى و النار من خاصيتها الاحراق و الاهلاك و ثانيها ان فى الطين لزوجة و امساكا فاذا استفاد الروح منه بالتربية هذه الخاصية يصير ممسكا للفيض الالهى اذا لم يكن ممسكا فى عالم الارواح و لهذا السركان آدم مسجودا للملائكة و فى النار خاصية الاتلاف و الاسراف و هو ضد الامساك، و ثالثها ان الطين مركب من الماء و التراب و الماء مطية الحياة لقوله و من الماء كل شي ء حى و التراب مطية النفس النباتية و اذ امتزجا يتولد منهما النفس الحيوانية لان مركبها الروح الحيوانى و هى مطية الروح الانسانى و الجوهر النطقى للمناسبة الروحية بينهما و فى النار ضد ذلك من الاهلاك و الافساد هذا مع ان شرف مسجودية آدم للملائكة و فضيلته على ساجديه لم يمكن بمجرد خواص الطينة التي هى جهة الصلاحية و القبول و ان تشرفت الطينة بشرف التخمير من غير واسطة كما دل عليه قوله ما منعك ان لا تسجد لما خلقت بيدى و قوله صلى اللّه عليه و آله خمر طينة آدم بيديه اربعين صباحا و انما كانت فضيلته الاصلية على غيره بنفخ الروح المشرف بالاضافة الى الحضرة الالهية من غير واسطة كما قال و نفخت فيه من روحى و لاختصاصه بالتجلى فيه عند نفخ الروح كما فى قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ان اللّه خلق آدم فتجلى فيه و قد مر انه غلط الملعون بين جهة المادة العنصرية و بين جهة الصورة الروحية الاضافية و عمى قلبه عن درك صفة الانسانية و الصورة الذاتية و لهذا السر لم يكن امر اللّه الملائكة بسجود آدم بعد تسويته قالب آدم من الطين بل امرهم بعد نفخ صورة الروح فيه كما قال تعالى انى خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين و ذلك لان آدم بعد ان نفخ فيه الروح الاضافى صار مستعدا للتجلى الالهى لما حصل فيه من صفات الروح و نورانيته التي تستحق بها للتجلى و امساك الطين الذى يقبل الفيض الالهى مسكة عند التجلى فاستحق سجود الملائكة لانه صار قلبه ككعبة حقيقية تفهم انشاء اللّه و تغتنمه و تنتفع به انتهى كلامه ره.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 59
و قد ظهر ممّا ذكرناه فساد العمل بالقياس أيضا و قد عنونه أصحابنا في علم الأصول و حكموا بعدم جواز العمل في الأحكام الشرعية بالأقيسة و الاستحسانات العقليّة، نظرا إلى ما نشاهده من حكم الشّارع في الموارد الكثيرة بخلاف ما يقتضيه عقولنا النّاقصة.
كجمعه بين المتشاكلات و تفريقه بين المختلفات في منزوحات البئر.
و كجمعه بين النّوم و البول و الغائط في الأحداث.
و حكمه بوجوب الاحرام في الحلّ مع أنّ الحرم أفضل.
و حكمه بوجوب مسح ظاهر القدم مع أنّ الباطن أولى.
و حكمه بحرمة صوم يوم العيد و وجوب سابقه و ندبيّة لاحقه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 60
و حكمه بوجوب خمسمائة دينار و هو نصف الدّية الكاملة في قطع إحدى اليدين و قطع اليد لربع دينار.
و حكمه لقطع اليد لسرقة ربع دينار و عدم جواز قطعه للغصب و لو كان ألفا إلى غير ذلك من الموارد التي يقف عليها المتتبع و مع ذلك كيف يمكن الاستبداد بالعقول النّاقصة و الآراء الفاسدة في استخراج مناطات الأحكام الشّرعيّة، و قد قام الأخبار المتواترة عن أئمّتنا عليهم السّلام على النّهى عن العمل بالقياس و الاستحسانات العقليّة، مثل قولهم: إنّ دين اللّه لا يصاب بالعقول، و إنّ السّنة إذا قيست محق الدين، و إنّه لا شي ء أبعد عن عقول الرّجال من دين اللّه.
روى الصّدوق و الكليني باسنادهما عن أبان بن تغلب، قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام ما تقول في رجل قطع أصبعا من أصابع المرأة كم فيها؟ قال: عشرة من الابل، قال: قلت: قطع اثنين؟ فقال: عشرون، قلت: قطع ثلاثا؟ قال: ثلاثون، قلت: قطع أربعا؟ قال: عشرون، قلت: سبحان اللّه يقطع ثلاثا فيكون عليه ثلاثون فيقطع أربعا فيكون عليه عشرون، إن هذا كان يبلغنا و نحن بالعراق فنبرأ ممّن قاله، و نقول:
إنّ الذي «جاء به خ» قاله شيطان، فقال: مهلا يا أبان هذا حكم رسول اللّه إنّ المرأة تعاقل الرّجل إلى ثلث الدّية فاذا بلغت الثلث رجعت المرأة إلى النّصف، يا أبان إنك أخذتني بالقياس، و السّنة إذا قيست محق الدين.
و في الاحتجاج أن الصّادق عليه السّلام قال لأبي حنيفة لما دخل عليه: من أنت؟
قال: أبو حنيفة، قال: مفتي أهل العراق، قال: نعم، قال: بم تفتيهم؟ قال: كتاب اللّه، قال: فأنت العالم بكتاب اللّه؟ ناسخه و منسوخه و محكمه و متشابهه، قال: نعم، قال: فأخبرني عن قول اللّه عزّ و جلّ.
«وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ» أى موضع هو؟ قال أبو حنيفة: هو ما بين مكّة و المدينة، فالتفت أبو عبد اللّه عليه السّلام إلى جلسائه و قال: نشدتكم باللّه هل تسيرون بين مكّة و المدينة و لا تؤمنون على دمائكم
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 61
من القتل و على أموالكم من السّرق؟ فقالوا اللهمّ نعم، قال: ويحك يا أبا حنيفة إن اللّه لا يقول إلا حقّا، أخبرني عن قول اللّه:
«وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» أىّ موضع هو؟ قال: ذاك بيت اللّه الحرام، فالتفت أبو عبد اللّه عليه السّلام إلى جلسائه و قال لهم: نشدتكم باللّه هل تعلمون أنّ عبد اللّه بن زبير و سعيد بن جبير دخلاه فلم يأمنا القتل؟ قالوا اللهمّ نعم، فقال: أبو عبد اللّه عليه السّلام: ويحك يا أبا حنيفة إنّ اللّه لا يقول إلّا حقّا.
فقال أبو حنيفة: ليس لي علم بكتاب اللّه عزّ و جلّ إنّما أنّا صاحب قياس، قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: فانظر في قياسك إن كنت مقيسا أيّما أعظم عند اللّه القتل أو الزنا؟
قال: بل القتل، قال: فكيف رضي اللّه في القتل بشاهدين و لم يرض في الزّنا إلّا بأربعة؟ ثمّ قال له: الصّلاة أفضل أم الصّيام؟ قال: بل الصّلاة أفضل، قال: فيجب على قياس قولك على الحائض قضاء ما فاتها من الصّلاة في حال حيضها دون الصّيام، و قد أوجب اللّه عليها قضاء الصّوم دون الصّلاة، ثم قال: البول أقذر أم المني؟ قال:
البول أقذر، قال: يجب على قياسك أن يجب الغسل من البول دون المني، و قد أوجب اللّه الغسل على المني دون البول.
قال: إنّما أنا صاحب رأى، قال عليه السّلام: فما ترى في رجل كان له عبد فتزوج و زوج عبده في ليلة واحدة فدخلا بامرأتيهما في ليلة واحدة ثمّ سافرا و جعلا امر أتيهما في بيت واحد فولدتا غلامين فسقط البيت عليهم فقتل المرأتين و بقي الغلامان أيهما في رأيك المالك و أيهما المملوك و أيهما الوارث و أيهما الموروث؟
قال: إنّما أنا صاحب حدود، فقال عليه السّلام: فما ترى في رجل أعمى فقاء عين صحيح، و أقطع قطع يد رجل كيف يقام عليهما الحدّ؟
قال: إنّما أنا رجل عالم بمباعث الأنبياء، قال: فأخبرني عن قول اللّه تعالى لموسى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 62
و هارون حين بعثهما إلى دعوة فرعون:
«لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى » لعل منك شكّ؟ قال: نعم، قال: ذلك من اللّه شك إذا قال لعلّه؟ قال أبو حنيفة: لا أعلم.
قال عليه السّلام: إنك تفتي بكتاب اللّه و لست ممّن ورثه، و تزعم أنك صاحب قياس و أوّل من قاس إبليس و لم يبن دين الاسلام على القياس، و تزعم أنك صاحب رأى و كان الرّأى من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله صوابا و من دونه خطاء، لأنّ اللّه قال:
«لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ» و لم يقل ذلك لغيره، و تزعم أنك صاحب حدود و من انزلت عليه أولى بعلمها منك، و تزعم أنّك عالم بمباعث الأنبياء و خاتم الأنبياء أعلم بمباعثهم منك، لولا أن يقال:
دخل على ابن رسول اللّه فلم يسأله من شي ء ما سألتك عن شي ء، فقس إن كنت مقيسا، قال: لا تكلّمت بالرّأى و القياس في دين اللّه بعد هذا المجلس، قال عليه السّلام: كلّا إن حبّ الرّياسة غير تاركك كما لم يترك من كان قبلك الخبر.
ثمّ إنّ إبليس اللّعين بعد ما تمرّد عن السّجود و تكبّر عن طاعة المعبود سأل اللّه النّظرة و المهلة و الابقاء إلى يوم البعث و قال: «رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»*.
(فأعطاه اللّه النّظرة استحقاقا للسخطة) أى لأجل استحقاقه سخط اللّه سبحانه و غضبه، فانّ في الامهال، و إطالة العمر ازدياد الاثم الموجب لاستحقاق زيادة العقوبة، قال سبحانه:
«وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ» (و استتماما للبليّة) أى لابتلاء بني آدم و تعريضهم للثواب بمخالفته (و انجازا للعدة)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 63
قيل: المراد به وعد الامهال، و ليس بشي ء، لأنّه لم يسبق منه سبحانه وعد في إمهاله حتّى ينجزه، بل الظاهر أن المراد به أنّه تعالى لمّا كان لا يضيع عمل عامل بمقتضى عدله و قد عبده إبليس في الأرض و في السّماء و كان مستحقّا للجزاء الذي وعده سبحانه لكل عامل مكافاة لعمله، فأنجز له الجزاء الموعود في الدّنيا مكافاة لعبادته حيث لم يكن له في الآخرة من خلاق.
روى في البحار عن العيّاشي عن الحسن بن عطيّة قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ إبليس عبد اللّه في السّماء في ركعتين ستّة ألف سنة و كان إنظار اللّه، ايّاه إلى يوم الوقت المعلوم بما سبق من تلك العبادة.
و في رواية علي بن ابراهيم الآتية عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال إبليس: يا ربّ و كيف و أنت العدل الذي لا تجور و لا تظلم فثواب عملي بطل، قال: لا، و لكن سلني «اسأل خ» من أمر الدّنيا ما شئت ثوابا لعملك فاعطيك، فاوّل ما سأل البقاء إلى يوم الدين فقال اللّه: قد أعطيتك الخبر.
و في روايته الآتية أيضا عن زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت: جعلت فداك بماذا استوجب إبليس من اللّه أن أعطاه ما أعطاه؟ قال: بشي ء كان منه شكره اللّه عليه، قلت و ما كان منه جعلت فداك؟ قال: ركعتين ركعهما في السّماء في أربعة آلاف «1» سنة (فقال: إنك من المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم).
قال الرّازي في تفسيره: اعلم أنّ إبليس استنظر إلى يوم البعث و القيامة و غرضه منه أن لا يموت، لأنّه إذا كان لا يموت قبل يوم القيامة و ظاهر أن بعد قيام القيامة لا يموت فحينئذ يلزم منه أن لا يموت البتّة، ثم إنّه تعالى منعه عن هذا المطلوب و قال:
«قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ»*
______________________________
(1) قوله فى أربعة آلاف سنة و قد مضى فى الرواية السالفة انه فى ستة الف سنة و فى رواية اخرى فى الفى سنة قال المجلسى و يمكن دفع التنافى بين ازمنة الصلاة و السجود بوقوع الجميع او لصدور البعض موافقا لاقوال العامة تقية انتهى منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 64
و اختلفوا في المراد منه على وجوه:
أحدها أن المراد من يوم الوقت وقت النّفخة الأولى حين يموت كلّ الخلايق و إنّما سمّي هذا الوقت بالوقت المعلوم، لأنّ من المعلوم أنّه يموت كلّ الخلايق فيه، و قيل إنّما سمّاه اللّه تعالى بهذا الاسم، لأنّ العالم بذلك هو اللّه تعالى لا غير كما قال تعالى:
«إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ» و قال: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ» و ثانيها أنّ المراد من يوم الوقت المعلوم هو الذي ذكره و هو قوله:
(إلى يوم يبعثون) و انما سمّاه اللّه تعالى بيوم الوقت المعلوم لان إبليس لما عيّنه و أشار إليه بعينه صار ذلك كالمعلوم، فان قيل: لما أجابه اللّه تعالى إلى مطلوبه لزم ان لا يموت إلى وقت قيام السّاعة و بعد قيام القيامة لا يموت أيضا فيلزم أن يندفع عنه الموت بالكليّة، قلنا يحمل قوله: إلى يوم يبعثون الى ما يكون قريبا منه، و الوقت الذي يموت فيها كلّ المكلفين قريب من يوم البعث على هذا الوجه، فيرجع حاصل هذا الكلام الى الوجه الأول.
و ثالثها أنّ المراد بيوم الوقت المعلوم يوم لا يعلمه إلّا اللّه تعالى و ليس المراد منه يوم القيامة انتهى.
أقول: و المستفاد من بعض أخبارنا الوجه الأوّل، و هو ما روى في العلل عن الصّادق عليه السّلام أنّه سئل عنه فقال: يوم الوقت يوم ينفخ في الصّور نفخة واحدة فيموت إبليس ما بين النفخة الاولى و الثّانية.
و من البعض الآخر أنّه عند الرّجعة، و هو ما رواه القميّ باسناده عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 65
قال: يوم الوقت المعلوم يوم يذبحه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على الصّخرة في بيت المقدس، و في رواية اخرى رواها العياشي عنه عليه السّلام أيضا انه سئل عنه فقال: أ تحسب أنّه يوم يبعث فيه النّاس إنّ اللّه أنظره إلى يوم يبعث فيه قائمنا، فاذا بعث اللّه قائمنا كان في مسجد الكوفة و جاء إبليس حتّى يجثو بين يديه على ركبتيه فيقول: يا ويله من هذا اليوم فيأخذ بناصيته فيضرب عنقه فذلك يوم الوقت المعلوم، و يحتمل الجمع بينها بأن يقتله القائم ثم يحيى و يقتله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثم يحيى و يموت عند النّفخة، و اللّه العالم بحقايق الامور.
و ينبغي التنبيه على امور مهمة مفيدة لزيادة البصيرة فى المقام الاوّل أنّه سبحانه ذكر قصّة آدم و كيفيّة خلقته و معاملة إبليس معه في مواقع كثيرة من القرآن الكريم و في ذلك أسرار كثيرة:
منها الاشارة إلى كمال قدرته و عظمته حيث إنّه خلق إنسانا كاملا ذا عقل و حسّ و حياة و صاحب مشاعر ظاهرة و باطنة من تراب جامد، ثمّ جعله طينا لازبا فجعله حمأ مسنونا فجعل الحمأ صلصالا يابسا، ثمّ نفخ فيه من روحه فاستوى انسانا كاملا فتبارك اللّه أحسن الخالقين.
و منها تذكير الخلق بما أنعم به على أبيهم آدم حيث فضّله على ملائكة السّماء بما علّمه من الاسماء و جعله مسجودا لهم و ذا مزيّة عليهم.
و منها تحذير الخلق عن مكائد الشّيطان ليجتنبوا عن مصائده و فخوفه فانّ عداوته أصلية و منافرته ذاتية لا يمكن توقع الوصل و العلقة معه ألبتّة.
و منها تنبيه الخلق على أنّ آدم مع فعله زلّة واحدة كيف أخرج من جوار رحمة اللّه و اهبط الى دار البليّة، فما حال من تورّط في الذّنوب و اقتحم في المهالك و العيوب مدى عمره و طول زمانه و هو مع ذلك يطمع في دخول دار الخلد و نعم ما قيل:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 66
يا ناظرا نورا بعيني راقد و مشاهدا للأمر غير مشاهد
تصل الذّنوب الى الذنوب و ترتجي درك الجنان و نيل فوز العابد
أنسيت أنّ اللّه أخرج آدما منها الى الدّنيا بذنب واحد «1»
الثاني لقائل أن يقول: أمر الملائكة بالسّجود لآدم لما ذا و ما السّرّ في ذلك؟
قلنا: فيه أسرار كثيرة.
منها إظهار فضيلته على الملائكة.
و منها الابتلاء و الامتحان ليظهر حال ابليس على الملائكة حيث علموا بعد إبائه و امتناعه عن السجدة أنه لم يكن منهم و قد زعموا قبل ذلك انه منهم كما يدلّ عليه ما رواه عليّ بن ابراهيم القمي عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام «2» قال سئل عمّا ندب «3» اللّه الخلق إليه أدخل فيه الضّلال؟ «الضلالة خ» قال: نعم و الكافرون دخلوا فيه، لأن اللّه تبارك و تعالى أمر الملائكة بالسّجود لآدم فدخل في امره الملائكة و إبليس، فانّ إبليس كان مع الملائكة في السّماء يعبد اللّه و كانت الملائكة يظن أنّه منهم فلمّا أمر اللّه الملائكة بالسّجود لآدم أخرج ما كان في قلب إبليس من الحسد، فعلمت الملائكة أنّ إبليس لم يكن منهم، فقيل له عليه السّلام:
فكيف وقع الأمر على إبليس و إنّما أمر اللّه الملائكة بالسّجود لآدم؟ فقال: كان إبليس منهم بالولاء و لم يكن من جنس الملائكة، و ذلك انّ اللّه خلق خلقا قبل آدم، و كان إبليس فيهم حاكما في الأرض فعتوا و أفسدوا و سفكوا الدّماء، فبعث
______________________________
(1) للشيخ البهائى ره:
جد تو آدم بهشتش جاى بود قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه چون كرد گفتندش تمام مذنبى مذنب برو بيرون خرام
تو طمع دارى كه با چندين گناه داخل جنت شوى اى رو سياه
(2) فى رواية اخرى للقمى عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال ان اللّه تبارك و تعالى اراد ان يخلق خلقا بيده و ذلك بعد ما مضى من الجن و النسناس فى الارض سبعة الف سنة و كان من شانه خلق آدم الحديث.
(3) اى دعاه اليه، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 67
اللّه الملائكة فقتلوهم و أسروا إبليس و رفعوه إلى السّماء فكان مع الملائكة يعبد اللّه إلى أن خلق اللّه تبارك و تعالى آدم.
و منها أنّ سجودهم له لما كان في صلبه من أنوار نبيّنا و أهل بيته المعصومين صلوات اللّه عليهم يدلّ عليه ما رواه في الصّافي و البحار عن تفسير الامام عن عليّ بن الحسين عن أبيه عن رسول اللّه سلام اللّه عليهم، قال: يا عباد اللّه إن آدم لما رأى النّور ساطعا من صلبه إذ كان اللّه قد نقل أشباحنا من ذروة العرش إلى ظهره رأى النّور و لم يتبين الأشباح، فقال: يا ربّ ما هذه الأنوار؟ فقال عزّ و جلّ: أنوار أشباح نقلتهم من أشرف بقاع عرشي إلى ظهرك و لذلك أمرت الملائكة بالسّجود لك إذ كنت وعاء لتلك الأشباح، فقال آدم: يا ربّ لو بينتها لي، فقال اللّه عزّ و جلّ: انظر يا آدم الى ذروة العرش، فنظر آدم و وقع نور أشباحنا من ظهر آدم على ذروة العرش فانطبع فيه صور أنوار أشباحنا التي في ظهره كما ينطبع وجه الانسان في المرآة الصّافية فرأى أشباحنا، فقال: ما هذه الأشباح يا ربّ؟ قال اللّه يا آدم هذه أشباح أفضل خلايقي و برياتي هذا محمّد و أنا الحميد المحمود في فعالي شققت له اسما من اسمي و هذا عليّ و أنا العليّ العظيم شققت له اسما من اسمي، و هذه فاطمة و أنا فاطر السّماوات و الأرض فاطم أعدائي من رحمتي يوم فصل قضائي و فاطم أوليائي عمّا يعرهم «يعتريهم خ» و يشينهم فشققت لها اسما من اسمي، و هذا الحسن، و هذا الحسين و أنا المحسن المجمل فشققت اسميهما من اسمي هؤلاء خيار خليقتي و كرام بريّتي بهم آخذوا بهم اعطي و بهم أعاقب و بهم أثيب فتوسّل بهم إلىّ يا آدم إذا دهتك داهية فاجعلهم إلىّ شفعائك فانّي آليت على نفسي قسما حقّا أن لا اخيب بهم آملا و لا أردّ بهم سائلا فلذلك حين زلت منه الخطيئة دعا اللّه عزّ و جلّ بهم فتيب عليه و غفرت له.
الثالث لقائل أن يقول: ما ذا كان المانع لابليس عن السّجود؟
قلت: المستفاد من رواية القمي السّالفة أنّه الحسد، و المستفاد من الآيات القرآنية أنّه الاستكبار، و هو
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 68
المستفاد أيضا ممّا رواه في البحار عن قصص الرّاوندي بالاسناد إلى الصدوق باسناده إلى ابن عبّاس قال: قال إبليس لنوح عليه السّلام: لك عندي يد سأعلّمك خصالا، قال نوح: و ما يدي عندك؟
قال: دعوتك على قومك حتّى أهلكهم اللّه جميعا، فايّاك و الكبر و إيّاك و الحرص و إيّاك و الحسد، فانّ الكبر هو الذي حملني على أن تركت السّجود لآدم فأكفرني و جعلني شيطانا رجيما، و إيّاك و الحرص فانّ آدم أبيح له الجنّة و نهي عن شجرة واحدة فحمله الحرص على أن أكل منها، و إيّاك و الحسد فانّ ابن آدم حسد أخاه فقتله، فقال نوح: متى تكون أقدر على ابن آدم؟ فقال: عند الغضب هذا.
و لا منافاة بينها لأنّه يجوز أن يكون المانع الحسد و الكبر النّاشي من قياسه الفاسد جميعا.
و يدلّ عليه «1» ما رواه عليّ بن إبراهيم باسناده عن جابر بن يزيد الجعفي عن أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين عن أبيه عن آبائه عن أمير المؤمنين صلوات اللّه عليهم. في حديث طويل و ساق الحديث إلى قوله: فخلق اللّه آدم فبقي أربعين سنة مصوّرا و كان يمرّ به إبليس اللعين فيقول: لأمر ما خلقت، فقال العالم عليه السّلام:
فقال ابليس: لأن أمرني اللّه بالسّجود لهذا لعصيته، قال: ثمّ نفخ فيه، فلما بلغت فيه الرّوح إلى دماغه عطس عطسة فقال: الحمد للّه، فقال اللّه له: يرحمك اللّه «2»، ثمّ قال اللّه تبارك و تعالى للملائكة: اسجدوا لآدم فسجدوا له، فاخرج إبليس ما كان في قلبه من الحسد فأبى أن يسجد فقال اللّه عزّ و جلّ: (ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ؟ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ).
قال الصّادق عليه السّلام فأوّل من قاس إبليس و استكبر، و الاستكبار هو أوّل معصية عصي اللّه بها، قال: فقال ابليس: يا ربّ اعفني من السّجود لآدم و أنا أعبدك عبادة لم يعبدكها ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل، قال اللّه تعالى: لا حاجة لي إلى عبادتك إنّما أريد
______________________________
(1) اى على وجه الجمع بما ذكر، منه
(2) قال الصادق فسبقت له من اللّه المرحمة، تفسير القمى (ره)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 69
أن أعبد من حيث أريد لا من حيث تريد، فأبى أن يسجد فقال اللّه تبارك و تعالى:
قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ .
فقال ابليس: يا رب كيف و أنت العدل الذي لا تجور فثواب عملي بطل، قال: لا، و لكن اسأل من أمر الدّنيا ما شئت ثوابا لعملك فاعطيك فأوّل ما سأل البقاء إلى يوم الدّين، فقال اللّه قد أعطيتك.
قال: سلّطني على ولد آدم، قال: سلّطتك قال: أجرني فيهم مجرى الدّم في العروق قال: أجريتك، قال: لا يولد لهم ولد إلّا ولد لي اثنان و أراهم و لا يروني و أتصوّر لهم في كلّ صورة شئت، فقال: قد أعطيتك، قال: يا ربّ زدني، قال: قد جعلت لك و لذريّتك صدورهم أوطانا، قال: ربّ حسبي فقال ابليس عند ذلك:
قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ … ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ . هذا و روى أيضا باسناده عن زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: لمّا اعطى اللّه تبارك و تعالى لابليس ما أعطاه من القوّة قال آدم: يا ربّ سلّطت إبليس على ولدي و أجريته فيهم مجرى الدّم في العروق و أعطيته ما أعطيته فما لي و لولدي! فقال: لك و لولدك السيّئة بواحدة و الحسنة بعشر أمثالها، قال: يا رب زدني، قال: التّوبة مبسوطة إلى حين يبلغ النّفس الحلقوم، فقال: يا ربّ زدني قال: أغفر و لا ابالي قال: حسبي.
الرابع اختلفوا في أنّ ابليس اللّعين هل هو من الجنّ أم من الملائكة،
المعزى إلى أكثر المتكلمين من أصحابنا و المعتزلة هو الأوّل، و ذهب كثير من فقهاء العامّة على ما حكى عنهم الفخر الرّازي و جمهور المفسّرين و منهم ابن عبّاس على ما حكاه عنهم الشّارح البحراني إلى الثّاني.
و المختار عندنا هو الأوّل وفاقا للاكثر و منهم المفيد و قد نسبه إلى الاماميّة كلّها، حيث قال في المحكي عنه في كتاب المقالات: إنّ ابليس من الجنّ خاصّة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 70
و إنّه ليس من الملائكة و لا كان منها، قال اللّه تعالى: (إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ).
و جاءت الأخبار المتواترة عن أئمة الهدى من آل محمّد عليهم السّلام بذلك، و هو مذهب الاماميّة كلّها و كثير من المعتزلة و أصحاب الحديث انتهى. و احتجّ للمختار بوجوه:
الأوّل: انّ إبليس من الجنّ فوجب أن لا يكون من الملائكة، أمّا أنّه من الجنّ فلقوله تعالى في سورة الكهف:
(إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ).
و أمّا أنّه إذا كان من الجنّ فوجب أن لا يكون من الملائكة، فلقوله تعالى:
(وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَ هؤُلاءِ إِيَّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ، قالُوا سُبْحانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ) فانّ الآية صريحة في الفرق بين الجنّ و الملائكة.
و ما ربّما يتوهّم من أنّ معنى قوله سبحانه: كان من الجنّ، أنّه كان خازن الجنّة على ما روى عن ابن مسعود، أو أنّ كان بمعنى صار، أى صار من الجنّ كما أنّ قوله: و كان من الكافرين، بمعنى صار من الكافرين، فظاهر الفساد.
أمّا أولا فلأنّه خلاف الظاهر المتبادر من الآية الشّريفة، كما أنّ حمل كان بمعنى صار كذلك.
و أمّا ثانيا فلأنّه سبحانه علّل ترك السّجود بأنّه كان من الجنّ و لا يمكن تعليل ترك السّجود بكونه خازنا للجنّة كما لا يخفى.
و العجب من بعضهم حيث قال: إن كونه من الجنّ لا ينافي كونه من الملائكة لأنّ الجنّ من الاجتنان و هو الاستتار، و الملائكة مستترون عن العيون فصحّ جواز إطلاق اللّفظ عليهم.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 71
و فيه أنّ الجنّ و إن كان يجوز إطلاقه بحسب اللغة على الملك إلّا أنّه صار في الاصطلاح مختصّا بالجنس المقابل للملك و الانس، فلا يجوز الاطلاق.
الثّاني أنّ إبليس له ذريّة و نسل، قال اللّه تعالى:
(أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي).
و الملائكة لا ذريّة لهم إذ ليس فيهم انثى كما يدل عليه قوله سبحانه:
(وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً).
و اورد عليه بمنع دلالة الاية على انتفاء الانثى أولا، و منع ملازمة انتفاء الانثى على تقديره ثانيا، ألا ترى أنّ الشّياطين ليس فيهم انثى و مع ذلك لهم ذرّية، و لذلك قال شيخنا الطوسي (ره) في محكي كلامه عن التّبيان: من قال إنّ إبليس له ذرّية و الملائكة لا ذرّية لهم و لا يتناكحون و لا يتناسلون فقد عوّل على خبر غير معلوم.
الثّالث أنّ الملائكة معصومون لأدلّة العصمة و إبليس ليس بمعصوم فلا يكون منهم و ربّما يستدلّ بوجوه أخر لا حاجة إلى ذكرها و احتجّ للقول الثّاني بوجهين:
الاول انّه سبحانه استثناه في غير موضع من القرآن من الملائكة، و الاستثناء إخراج ما لولاه لدخل، و هو يفيد كونه من الملائكة.
و ما أورد عليه أولا من أنّ الاستثناء المنقطع شايع في كلام العرب و كثير في كلام اللّه سبحانه قال:
(وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي).
و قال: (لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً إِلَّا قِيلًا سَلاماً سَلاماً) و قال: وَ لَا*
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 72
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلَّا).
إلى غير ذلك.
و ثانيا من أنّ الاستثناء على تسليم اتصاله أيضا لا يفيد الدّخول كما قال الزّمخشري بعد قوله سبحانه إلّا إبليس استثناء متّصل، لأنّه كان جنّيا واحدا بين أظهر الالوف من الملائكة مغمورا بهم فغلبوا عليه في قوله فاسجدوا ثمّ استثنى منهم استثناء واحد منهم.
فقد ردّ الأوّل بانّه خلاف الأصل و لا يصار إليه إلّا بدليل و الأدلّة السّالفة «1» لا تصلح للدّلالة لأنّها من قبيل العمومات، و الأمر في المقام دائر بين تخصيصها على جعل ابليس من الملائكة و بين حمل الاستثناء على المنقطع على جعله من الجنّ و كلاهما خلاف الأصل إلّا أنّ الأوّل أولى لأن تخصيص العام أغلب من انقطاع الاستثناء فلا بدّ من المصير اليه.
و الثّاني بأنّ تغليب الكثير على القليل إذا كان ذلك القليل ساقط العبرة غير ملتفت إليه في جنب الكثير أمّا إذا كان معظم الحديث لا يكون إلّا عن ذلك الواحد لم يجز اجراء حكم غيره عليه و تغليبه عليه و فيه نظر و وجهه سيظهر.
الثاني أنّه لو لم يكن إبليس من الملائكة لما كان الأمر بالسجدة بقوله اسجدوا شاملا له، فلا يكون تركه للسّجود إباء و استكبارا و معصية، و لما استحق الذمّ و العقاب، و حيث حصلت هذه الامور كلّها فعلمنا بتناول الخطاب له، و لا يتناوله إلّا مع كونه من الملائكة.
و ردّ أولا بمنع كونه مخاطبا بذلك الخطاب العام المستلزم للتّناول، لم لا يجوز أن يخاطب بأمر آخر مختص به، و ثانيا بمنع استلزام تناول ذلك الخطاب له على تقدير تسليمه كونه من الملائكة لجواز أن يكون طول مخالطته بهم و نشوه معهم مصحّحا لتعلق الخطاب و تناوله فلا يثبت به الملازمة.
______________________________
(1) على كونه من الجن، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 73
و يضعّف الأول بأن ظاهر قوله: و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس، أن الاباء و العصيان إنّما حصل بمخالفة هذا الأمر لا بمخالفة أمر آخر.
و الثّاني بأنّ طول المخالطة لا يوجب تناول الحكم و إلّا لتناول خطاب المذكور في الأدلّة الشّرعيّة للاناث و بالعكس و هو خلاف ما صرّح به علماء الأصول.
أقول: هذا جملة ما استدلّ به على الطرفين في المقام و التّعويل عندنا على الأخبار الصّحيحة عن العترة الطاهرة: منها رواية عليّ بن ابراهيم القميّ السّالفة في الأمر الثّاني.
و منها ما عن تفسير الامام عن يوسف بن محمّد بن زياد و عليّ بن محمّد بن سيار عن أبويهما عن العسكرى عليه السّلام في ذيل قصّة هاروت و ماروت بعد إثباته عليه السّلام عصمة الملائكة، قالا: قلنا له: فعلى هذا لم يكن إبليس أيضا ملكا، فقال: لابل كان من الجنّ، أما تسمعان اللّه عزّ و جلّ يقول: (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ).
فأخبر عزّ و جلّ أنّه كان من الجنّ، و هو الذي قال اللّه عزّ و جلّ: (وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ).
و منها ما رواه العيّاشي عن جميل بن درّاج عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته عن إبليس أ كان من الملائكة او هل كان يلي شيئا من أمر السّماء؟ قال عليه السّلام: لم يكن من الملائكة و لم يكن يلي شيئا من أمر السّماء، و كان من الجنّ، و كان مع الملائكة، و كانت الملائكة ترى أنّه منها، و كان اللّه يعلم أنّه ليس منها، فلما أمر بالسّجود كان منه الذي كان.
و منها ما رواه عليّ بن ابراهيم باسناده عن جميل قال: كان الطيار يقول لي ابليس ليس من الملائكة و إنّما امرت الملائكة بالسّجود لآدم، فقال إبليس لا أسجد
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 74
فما لابليس يعصى حين لم يسجدو ليس هو من الملائكة، قال فدخلت أنا و هو على أبي عبد اللّه عليه السّلام، قال فأحسن و اللّه في المسألة فقال جعلت فداك: أرأيت ما ندب اللّه إليه المؤمنين من قوله:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا)*.
دخل في ذلك المنافقون معهم؟ قال: نعم، و الضلال و كلّ من أقرّ بالدّعوة الظاهرة، و كان إبليس ممّن أقرّ بالدّعوة الظاهرة معهم.
إلى غير ذلك من الأخبار الكثيرة التي قد سمعت في صدر المسألة عن المفيد «قده» ادعاءه تواترها و نسبة المذهب المختار إلى الاماميّة رضوان اللّه عليهم الظاهر في كونه مجمعا عليه بينهم، و لا يعبأ بخلاف شيخنا الطوسي قدّس اللّه روحه في المسألة و لا يقدح ذلك في الاجماع مع كونه معلوم النّسب و ادّعاؤه الرّواية عن أبي عبد اللّه عليه السّلام بكونه من الملائكة ضعيف، بما قاله العلامة المجلسي من أنّا لم نظفر بها و إن ورد في بعض الأخبار فهو نادر مأوّل.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ؛ ج 2 ؛ ص74
قلت: سلّمنا ذلك كلّه و لكن كيف يتصوّر في حقّ الملائكة عدم علمهم بأنّ إبليس منهم بعد أن أسروه من الجنّ و رفعوه إلى السّماء، و ما المراد بقولهم عليهم السّلام في الأخبار السّابقة: و كانت الملائكة ترى أنّه منها؟
قلنا: يحتمل أن يكون المراد أنّ الملائكة ترى أنّه منهم في طاعة اللّه و عدم العصيان لمواظبته على عبادته سبحانه أزمنة متطاولة، فيكون من قبيل قولهم عليهم السّلام: سلمان منا، أو أنّهم لمّا رأوا تباين أخلاقه ظاهرا للجنّ و تكريم اللّه تعالى إياه و جعله من بينهم مرفوعا إلى السّماء، و جعله رئيسا على بعضهم كما قيل، ظنّوا أنّه كان منهم وقع بين الجنّ.
الخامس لقائل أن يقول: كيف كان سجود الملائكة لآدم أهو بنحو السّجود المتعارف من وضع الجبهة على المسجد أو بنحو آخر؟ قلت: الموجود في كلمات الأعلام أنّه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 75
كان بنحو السّجود المتعارف، و هو المروي عن الصّادق عليه السّلام أيضا، و لا إشكال فيه و إنّما الاشكال في أنّ السّجدة عبادة، و كيف جاز في حقّ آدم.
قلت: قد اتّفق المسلمون على أنّ ذلك السّجود ليس سجود عبادة، لأن سجود العبادة لغير اللّه كفر و لا يمكن أن يكون مأمورا به. ثمّ اختلفوا بعد ذلك على أقوال:
أحدها أنّه على وجه التكرمة لآدم و التّعظيم لشأنه و تقديمه عليهم و هو قول قتادة و جماعة من أهل العلم، و هو المرويّ عن أئمّتنا و لهذا جعل أصحابنا ذلك دليلا على أفضليّة الأنبياء من الملائكة من حيث انّه امرهم بالسّجود لآدم و ذلك يقتضي تعظيمه و تفضيله عليهم و إذا كان المفضول لا يجوز تقديمه على الفاضل علمنا أنّه أفضل من الملائكة، و قد نسب الصدوق ذلك في العقائد إلى اعتقاد الاماميّة، و هو ظاهر في قيام اجماعهم على هذا القول.
لا يقال: سجود التعظيم و التكرمة هو عبارة اخرى لسجود العبادة فيعود الاشكال لانّا نقول: لا نسلّم كونه عبادة، و ذلك لأن الفعل قد يصير بالمواضعة مفيدا كالقول يبين ذلك أن قيام أحدنا للغير يفيد من الاعظام ما يفيده القول و ما ذاك إلّا للعادة فلا يمتنع أن يكون في بعض الأوقات سقوط الانسان على الأرض و إلصاقه الجبين بها مفيدا ضربا من التّعظيم و إن لم يكن ذلك عبادة، و إذا كان كذلك لم يمتنع أن يتعبّد اللّه الملائكة بذلك إظهارا لرفعته و كرامته.
الثّاني أنّ السّجود كان للّه و آدم كالقبلة حكاه الطبري عن الجبائي و أبي القاسم البلخي.
و أورد عليه أوّلا بأنّه لا يقال صلّيت للقبلة بل يقال صلّيت إلى القبلة فلو كان آدم قبلة يقول اسجدوا إلى آدم مع أنّه قال اسجدوا لآدم، و يظهر منه عدم كونه قبلة.
و ثانيا بأنّ إباء إبليس عن السّجود إنّما هو لاعتقاده تفضيله به و تكرمته
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 76
و حسبانه أنّ كونه مسجودا له يدلّ على أنّه أعظم شأنا من السّاجد كما يشعر به قوله:
(قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ) و قوله: (أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ)*.
و من المعلوم أنّ السّجدة للقبلة لا يوجب تفضيل القبلة على السّاجد ألا ترى أن النبي صلّى اللّه عليه و آله كان يصلّي إلى الكعبة و لا يلزم أن يكون الكعبة أفضل منه.
و أجيب عن الأوّل بأنّه كما يجوز ان يقال: صلّيت إلى القبلة كذلك يصحّ أن يقال: صلّيت للقبلة، و كلاهما بمعنى واحد، و يشهد بصحته قول حسان في مدح مولانا أمير المؤمنين عليه السّلام:
ما كنت أعرف انّ الأمر منصرف عن هاشم ثمّ منها عن أبي حسن
أ ليس أوّل من صلّى لقبلتكم و أعرف النّاس بالآيات و السنن
و عن الثّاني بأنّ إبليس شكى تكريمه و ذلك التكريم لا نسلّم أنّه حصل بمجرّد تلك المسجودية، بل لعلّه حصل بذلك مع امور اخر، هذا، و أنت خبير بما فيه.
الثّالث أنّ السّجود في أصل اللغة هو الانقياد و الخضوع و هو المراد هنا.
و ردّه الفخر الرّازي بأنّ السّجود لا شكّ أنّه في عرف الشرع عبارة عن وضع الجبهة على الأرض، فوجب أن يكون في أصل اللغة كذلك، لأصالة عدم النّقل انتهى.
و فيه ما لا يخفى و أنت بعد الخبرة بما ذكرناه تعرف أنّ الأقوى هو القول الأوّل.
السادس إن قيل: أىّ حكمة في خلقة الشّيطان و تسليطه على ابن آدم و إمهاله إلى يوم الدين؟
قلت: هذه شبهة وقعت في البرية و أصلها نشأت من إبليس من استبداده بالرّأى في مقابلة النصّ و اختياره الهوى في معارضة الأمر و استكباره بالنّار التي
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 77
خلق منها على الطين و الصّلصال، و تفصيل هذه الشّبهة ما حكاه الفخر الرّازي عن محمّد بن عبد الكريم الشّهرستاني في أوّل كتابه المسمّى بالملل و النّحل حكاية عن ماري شارح الأناجيل الأربعة، قال: و هي مذكورة في التوراة متفرّقة على شكل مناظرة بينه و بين الملائكة بعد الأمر بالسّجود، قال إبليس للملائكة: إنّي اسلم أن لي إلها هو خالقي و موجدي و هو خالق الخلق لكن لي على حكمة اللّه أسألة سبعة.
الاول ما الحكمة في الخلق لا سيّما كان عالما بأنّ الكافر لا يستوجب عند خلقه إلّا الآلام؟
الثاني ثمّ ما الفائدة في التّكليف مع أنّه لا يعود منه ضرّ و لا نفع، و كلّ ما يعود إلى المكلّفين فهو قادر على تحصيله لهم من غير واسطة التّكليف؟
الثالث هب أنّه كلفني بمعرفته و طاعته فلما ذا كلّفني بالسّجود لآدم؟
الرابع ثمّ لمّا عصيته في ترك السّجود لآدم فلم لعنني و أوجب عقابي مع أنّه لا فائدة له و لا لغيره فيه ولي فيه أعظم الضّرر؟
الخامس ثمّ لمّا فعل ذلك فلم مكّننى من الدّخول إلى الجنّة و وسوست لآدم عليه السّلام؟
السادس ثمّ لمّا فعلت ذلك فلم سلّطنى على أولاده و مكّننى من إغوائهم و إضلالهم؟
السابع ثمّ لمّا استمهلته المدّة الطويلة في ذلك فلم أمهلني؟ و معلوم أنّ العالم لو كان خاليا عن الشّر لكان ذلك خيرا.
قال شارح الأناجيل: فأوحى اللّه تعالى إليه «1» من سرادقات الجلال و الكبرياء يا إبليس انّك ما عرفتني و لو عرفتني لعلمت أنّه لا اعتراض عليّ في شي ء من أفعالي،
______________________________
(1) و فى بعض العبارات فاوحى اللّه الى الملائكة قولوا له انك فى تسليمك الاول الى الهك و آله الخلق غير صادق و لا مخلص اذ لو صدقت انى اله العالمين ما حكمت على بلم فانا اللّه لا اله الا انا لا اسأل غما افعل و الخلق مسئولون (منه)
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 78
فانّي انا اللّه لا اله إلّا أنا لا أسأل عمّا أفعل.
قال الفخر الرّازي بعد حكاية ذلك: و اعلم أنّه لو اجتمع الأوّلون و الآخرون من الخلايق و حكموا بتحسين العقل و تقبيحه لم يجدوا عن هذه الشّبهات مخلصا و كان الكلّ لازما، أمّا اذا أجبنا بذلك الجواب الذي ذكره اللّه تعالى زالت الشّبهات و اندفعت الاعتراضات، و كيف لا، و كما أنّه سبحانه واجب الوجود في ذاته واجب الوجود في صفاته فهو مستغن في فاعليّته عن المؤثرات المرجحات إذ لو افتقر لكان فقيرا لا غنيّا فهو سبحانه مقطع الحاجات و منتهى الرّغبات و من عنده نيل الطلبات، و إذا كان كذلك لم تتطرق اللميّة إلى أفعاله و لم يتوجه الاعتراض على خالقيّته انتهى.
قال الصّدر الشّيرازي في كتابه المسمّى بمفاتيح الغيب بعد ذكره شبهات إبليس و جوابه سبحانه و ذكره ما حكيناه عن الرّازي: أقول: إنّ لكلّ من هذه الشبهات جوابا برهانيّا صحيحا واضحا عند أصحاب القلوب المستقيمة، لابتنائه على الاصول الحقة العرفانية في المقدمات الاضطرارية اليقينية لكن الجاحد المعوج لا ينفعه كثرة البراهين النّيرة، و إنّما يسكته الجواب الجدلي المشهور المبني على المقدمات المقبولة التي يذعن بها الجمهور، و ليس معنى قوله تعالى لا اسأل عمّا افعل أنّه ليس لما فعله مبدء ذاتي و غاية عقليّة و مصلحة حكميّة، كما هو مذهبهم من إبطال العلّية و المعلوليّة و إنكار العلاقة الذّاتية بين الأسباب و مسبّباتها و تجويز ترجيح أحد المتساويين في النّسبة على الاخر و تمكين المجازات الاختيارية و الارادات التّخييليّة بل المراد أحد معنيين.
الأوّل أنّه لا لميّة للفعل الصّادر عن ذاته من غير واسطة سوى ذاته و إنّما ذاته هو منشأ الفعل المطلق و غايته و كما لا سبب لذاته في وجوده لا سبب لذاته في ايجاده و إلّا لكان ناقصا في ذاته مستكملا بغيره تعالى عن ذلك علوّا كبيرا.
الثّاني أنّ من ليس له درجة الارتقاء إلى عالم الملكوت و الوصول إلى شهود المعارف الالهيّة و إدراك الحضرة الرّبوبيّة فلا يمكنه العلم بكيفيّة الصّنع و الايجاد
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 79
على ما هو عليه، و لا سبيل له إلّا التسليم و الاعتراف بالقصور و من له مرتبة إدراك الأشياء كما هي بالعلم اللّدنّي فلا حاجة له إلى السّؤال، لأنّه يلاحظ الامور على ما هي عليه بنور اللّه و بعين قلبه المنوّر بنور الايمان و العرفان، لا بأنوار المشاعر كالشّيطان، و لهذا منع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله النّاس عن التّكلم و البحث في الأشياء الغامضة كسرّ القدر و مسألة الرّوح، لأنّ البحث عنها لا يزيد إلّا حيرة و دهشة.
و قال في شرح أصول الكافي ما محصّله: إنّ غرض الفخر الرّازي إثبات مذهب أصحابه من القول بالفاعل المختار و نفي التخصيص في الأفعال، و ذلك ممّا ينسد به باب إثبات المطالب بالبراهين كاثبات الصّانع و صفاته و أفعاله و اثبات البعث و الرّسالة، إذ مع تمكين هذه الارادة الجزافيّة لم يبق اعتماد على شي ء من اليقينيات، فيجوز أن يخلق الفاعل المختار بالارادة التي يعتقدها هؤلاء الجدليون فينا أمرا يرينا الاشياء لا على ما هي عليه.
فاقول: إنّ لكلّ شبهة من هذه الشّبهات التي أوردها اللّعين جوابا برهانيّا حقّا من قبل اللّه تعالى بما يسكته، و هو بيان حاله و ما هو عليه من كفره و ظلمة جوهره عن إدراك الحقّ كما هو، و ان ليس غرضه في ابداء هذه الشبهات إلّا الاعتراض و إغواء من يتبعه من الجهال النّاقصين أو الغاوين الذين هم جنود إبليس أجمعون، فقيل له: إنّك لست بصادق في دعواك معرفة اللّه و ربوبيّته و لو صدقت فيها لم تكن معترضا على فعله.
و أمّا الأجوبة الحكميّة عن تلك الشبهات على التّفصيل لمن هو أهلها و مستحقّها فهي هذه.
اما الشبهة الاولى و هي السّؤال عن الحكمة و الغاية في خلق إبليس،
فالجواب عنها أنّه من حيث إنّه من جملة الموجودات على الاطلاق فمصدره و غايته ليس إلّا ذاته تعالى التي تقتضي وجود كلّ ما يمكن وجوده و يفيض عنها الوجود على كلّ قابل و منفعل، و أمّا حيثيّة كونه موجودا ظلمانيا و ذاتا شريرة و جوهرا خبيثا فليس ذلك بجعل
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 80
جاعل، بل هو من لوازم هويته النّازلة في آخر مراتب النّفوس و هي المتعلّقة بما دون الأجرام السّماوية و هو الجسم النّاري الشديدة القوّة فلا جرم غلبت عليه الانانيّة و الاستكبار و الافتخار و الاباء عن الخضوع و الانكسار.
و اما الشبهة الثانية و هي السؤال عن حكمة التّكليف بالمعرفة و الطاعة، فالجواب عنها أنّ الغاية في ذلك تخليص النّفوس من اسر الشّهوات و سجن الظلمات و نقلها من حدود البهيميّة و السبعيّة إلى حدود الانسانية و الملكيّة و تطهيرها و تهذيبها بنور العلم و قوّة العمل من درن الكفر و المعصية و رجس الجهل و الظلمة، و لا ينافي عموم التكليف عدم تأثيره في النّفوس الجاشية و القلوب القاسية، كما أنّ الغاية في إنزال الغيث إخراج الحبوب و إنبات الثّمار و الأقوات منها «1» و عدم تأثيره في الصّخور القاسية و الأراضي الخبيثة لا ينافي عموم النّزول، و اللّه أجل من أن تعود إليه فائدة في هداية الخلق كما في إعطائه أصل خلقه بل هو الذي «أَعْطى كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى ».
من غير غرض أو عوض في فضله وجوده.
و اما الشبهة الثالثة و هي السّؤال عن فايدة تكليفه بالسّجود لآدم و الحكمة فيه، فالجواب عنها أولا أنّه ينبغي أن يعلم أن للّه سبحانه في كلّ ما يفعله أو يأمر به حكمة بل حكما كثيرة لأنّه تعالى منزّه عن فعل العبث و الاتفاق و الجزاف و إن خفى علينا وجه الحكمة في كثير من الامور على التّفصيل بعد أن علمنا القانون الكلي في ذلك على الاجمال، و خفاء الشي ء علينا لا يوجب انتفائه، و هذا يصلح للجواب عن هذه الشبهة و نظايرها.
و ثانيا أنّ التكليف بالسّجود كان عامّا للملائكة و كان هو معهم في ذلك
______________________________
(1) كقطر الماء فى الاصداف درّ و فى بطن الافاعى صار سما.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 81
الوقت فعمه الأمر بها تبعا و بالقصد الثّاني، لكنه لما تمرّد و عصى و استكبر و أبى بعد ما اعتقد بنفسه أنّه من المأمورين صار مطرودا ملعونا.
و ثالثا أنّ الأوامر الالهيّة و التّكاليف الشّرعيّة ما يمتحن به جواهر النّفوس و يعلن ما في بواطنهم و يبرز ما في مكان صدورهم من الخير و الشّر و الشّقاوة فتتمّ به الحجّه و تظهر المحجة (إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ).
و اما الشبهة الرابعة و هي السّؤال عن لمّة تعذيب الكفار و المنافقين و ايلامهم بالعقوبة و إبعادهم عن دار الرّحمة و الكرامة،
فالجواب عنها أنّ العقوبات الاخرويّة من اللّه تعالى ليس باعثها الغضب و الانتقام و إزالة الغيظ و نحوها تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا، و إنّما هي لوازم و تبعات ساق إليها أسباب داخليّة نفسانيّة و أحوال باطنيّة انتهت إلى التعذيب بنتائجها من الهوى إلى الهاوية و السقوط في أسفل درك الجحيم و مصاحبة الموذيات من العقارب و الحيّات و غيرها و مثالها في هذا العالم الأمراض الواردة على البدن الموجبة للأوجاع و الأسقام بواسطة نهمة سابقة، فكما أنّ وجع البدن لازم من لوازم ما ساق إليه الأحوال الماضية و الأفعال السّابقة من كثرة الأكل أو إفراط الشّهوة و نحوهما من غير أن يكون هاهنا معذّب خارجيّ، فكذلك حال العواقب الاخرويّة و ما يوجب العذاب الأليم الدّائم لبعض النفوس الجاحدة للحقّ المعرضة عن الآيات و هي «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ» و أما الّتي دلّت عليه الأخبار و الآيات الواردة في الكتب الالهيّة و الشّرايع الحقّة من العقوبات الجسمانية الواردة على بدن المسي ء من خارج على ما يوصف في التّفاسير فهي أيضا منشاها أمور باطنية و هيئات نفسانية برزت من
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 82
الباطن إلى الظاهر و تصورت بصور النيران و العقارب و الحيّات و المقامع من حديد و غيرها، و هكذا حصول الأجسام و الأشكال و الأشخاص في الآخرة كما حقّق في مباحث المعاد الجسماني و كيفيّة تجسّم الأعمال، و دلّ عليه كثير من الآيات مثل قوله تعالى:
«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ»* و قوله: «وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ» و قوله: «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ» و قوله: «إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ» ثمّ إذا سلّم معاقب من خارج فان في ذلك أيضا مصلحة عظيمة، لأنّ التّخويف و الانذار بالعقوبة نافع في أكثر الأشخاص و الانقياد بذلك التخويف بتعذيب المجرم المسي ء تأكيد للتّخويف و مقتض لازدياد النفع، ثم هذا التّعذيب، و ان كان شرّا بالقياس الى الشّخص المعذّب لكنّه خير بالقياس الى أكثر أفراد النّوع فيكون من جملة الخير الكثير الذي يلزمه الشرّ القليل كما في قطع العضو لا صلاح البدن و ساير الأعضاء.
و أما الشبهة الخامسة و هي السؤال عن فائدة تمكين الشيطان من الدّخول إلى آدم في الجنّة حتى غرّه بوسوسته فأكل ما نهي عنه فاخرج به من الجنّة، فالجواب عنها أنّ الحكمة في ذلك و المنفعة عظيمة، فانّه لو بقي في الجنة أبدا لكان بقي هو وحده في منزلته التي كان عليها في أوّل الفطرة من غير استكمال و اكتساب فطرة اخرى فوق الاولى و إذا هبط إلى الأرض خرج من صلبه أولاد لا تحصى يعبدون اللّه و يطيعونه إلى يوم القيامة و يرتقى منهم عدد كثير في كل زمان إلى درجات الجنان بقوّتي العلم و العبادة، و أىّ حكمة و فائدة أعظم و أجلّ و أرفع و أعلى من وجود الأنبياء و الأولياء؟ و من جملتهم سيد المرسلين و أولاده المعصومون صلوات اللّه عليهم و على ساير الأنبياء
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 83
و المرسلين، و لو لم يكن في هبوطه إلى الأرض مع إبليس إلا ابتدائه مدّة الدّنيا و اكتسابه درجة الاصطفاء لكانت الحكمة عظيمة و الخير جليلا.
و أما الشبهة السادسة و هي السؤال عن وجه الحكمة في تسليطه على ذرّية آدم بالاغواء و الوسوسة بحيث يراهم من حيث لا يرونه، فالجواب عنها أن نفوس أفراد البشر في أوّل الفطرة ناقصة بالقوّة، و مع ذلك بعضها خيرة نورانية شريفة بالقوّة مايلة إلى الامور القدسية عظيمة الرغبة إلى الاخرة، و بعضها خسيسة الجوهر ظلمانية شريرة مائلة إلى الجسمانيّات عظيمة في ايثار الشهوة و الغضب، فلو لم يكن الاغواء و لا طاعة النّفس و الهوى لكان ذلك منافيا للحكمة لبقائهم على طبقة واحدة من نفوس سليمة ساذجة فلا تتمشي عمارة الدّنيا بعدم النفوس الجاسية الغلاظ العمالة في الأرض لأغراض دنيّة عاجلة، ألا ترى إلى ما روي من قوله تعالى في الحديث القدسي: انّي جعلت معصية آدم سببا لعمارة العالم، و ما روي أيضا في الخبر: لو لا أنّكم تذنبون لذهب اللّه بكم و جاء بقوم يذنبون.
و أما الشبهة السابعة و هي السؤال عن فائدة إمهاله إلى يوم الوقت المعلوم،
فالجواب عنها بمثل ما ذكرناه، فان بقائه تابع لبقاء النّوع البشري بتعاقب الأفراد و هي مستمرّة إلى يوم القيامة، فكذلك وجب استمراره لأجل ايراثه الفائدة التي ذكرناها في وجوده و وجود وسوسته إلى يوم الدين، انتهى ما أهمنا نقله و بعض أجوبته غير خال عن التأمل فتأمل.
الترجمة:
و طلب أدا نمود حق سبحانه و تعالى از فرشتگان أمانت خود را كه نزد ايشان داشت و وصيت معهوده كه بايشان نموده بود در اذعان و انقياد نمودن ايشان بسجده كردن مر او را و خضوع و فروتنى ايشان از براى تعظيم و تكريم آن، پس فرمود خداوند ربّ العزّة ايشان را كه سجده كنيد آدم را پس همه سجده كردند و هيچيك تمرّد نكرد مگر شيطان ملعون و قبيله و تابعان او، عارض شد ايشان را عصبيّت و غالب شد بر ايشان شقاوت و بدبختى، تكبّر نمودند و عزيز شمردند خودشان را بجهة مخلوق شدن ايشان از آتش، و ضعيف و خوار شمردند مخلوق از صلصال و گل خشك را، پس عطا فرمود خداوند او را مهلتى از براى استحقاق او مر سخط و غضب خداوندى را، و از براى تمام ساختن امتحان بني نوع انسان، و از جهت راست نمودن وعده خود پس فرمود كه بدرستى تو از مهلت داده شدگان هستى تا روزى كه وقت دانسته شده است.
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
عمران علیزاده
اذعان: يقين نمودن
اعتَرَت: عارض شد، دست داد
تعزّز: اظهار عزت و بزرگى نمود
استوهَن: خوار و سست شمرد
نَظرة: مهلت دادن
سُخطة: خشم و غصب
استتمام: طلب تمام نمودن
بَليّة: امتحان، گرفتارى
إنجاز: قطعى نمودن و عملى كردن
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش اول: حمد و ستایش خدا
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دوم: شناخت خداوند
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش سوم: چگونگی خلقت
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: آفرینش جهان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش پنجم: آفرینش فرشتگان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش ششم: آفرینش انسان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هفتم: سجده بر آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هشتم: توبه آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش نهم: بعثت پیامبران
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دهم: اهداف بعثت پیامبر اعظم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 11: قرآن کریم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 12: فلسفۀ حجّ
پاسخها