ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش پنجم: آفرینش فرشتگان
ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش پنجم: آفرینش فرشتگان
برخى از آن فرشتگان، پیوسته در سجودند، بى آنكه ركوعى كرده باشند،
برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمى افرازند. صف در صف، در جاى خود قرار گرفته اند و هیچ یك را یاراى آن نیست كه از جاى خود به دیگر جاى رود. خدا را مى ستایند و از ستودن ملول نمى گردند. هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهایشان سستى نگیرد و غفلت فراموشى بر آنان چیره نگردد.
گروهى از فرشتگان امینان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مى رسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته، به زمین مى آورند و باز مى گردند.
گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اویند.
شمارى از ایشان پایهایشان بر روى زمین فرودین است و گردنهایشان به آسمان فرازین كشیده شده و اعضاى پیكرشان از اقطار زمین بیرون رفته و دوشهایشان آن چنان نیرومند است كه توان آن دارند كه پایه هاى عرش را بر دوش كشند.
از هیبت عظمت خداوندى یاراى آن ندارند كه چشم فرا كنند، بلكه، همواره، سر فروهشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پیچیده اند.
میان ایشان و دیگران، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پرده هاى قدرت كشیده شده است.
هرگز پروردگارشان را در عالم خیال و توهم تصویر نمى كنند و به صفات مخلوقات متصفش نمى سازند و در مكانها محدودش نمى دانند و براى او همتایى نمى شناسند و به او اشارت نمى نمایند.
گروهى در سجده اند و آنان را ركوعى نیست، برخى در ركوعند بدون قدرت بر قیام،
و عده اى بدون حركت از جاى خود در حال قیامند،
و شمارى منهاى ملالت و خستگى در تسبیح اند، خواب در دیده، بیهوشى در عقل، سستى در كالبد، و غفلت فراموشى به آنان راه ندارد.
و برخى امین وحى خداوند، و زبان گویا به سوى پیامبران، و واسطه اجراى حكم و امر حق اند.
گروهى محافظان بندگان از حوادث، و دربانان درهاى بهشتهایند.
بعضى قدمهایى ثابت در قعر زمینها، و گردن هایى بالاتر از برترین آسمان، و هیكل هایى از پهندشت هستى گسترده تر، و دوشهایى مناسب پایه هاى عرش دارند، دیدگانشان در برابر عظمت عرش به زیر افتاده، و در زیر آن جایگاه در بالهاى خود پیچیده اند،
بین آنان و موجودات ما دونشان حجابهایى از عزت و پرده هایى از قدرت افكنده شده، در خیال خود براى خداوند صورتى تصویر ننمایند، و صفات او را چون اوصاف مخلوقات نینگارند، و به اماكن محدودش نسازند، و او را به همانند و امثال اشاره نكنند.
سپس آسمان هاى بالا را از هم گشود، و از فرشتگان گوناگون پر نمود.
گروهى از فرشتگان همواره در سجده اند و ركوع ندارند
و گروهى در ركوعند و یاراى ایستادن ندارند
و گروهى در صف هایى ایستاده اند كه پراكنده نمى شوند
و گروهى همواره تسبیح گویند و خسته نمى شوند و هیچ گاه خواب به چشمشان راه نمى یابد، و عقل هاى آنان دچار اشتباه نمى گردد، بدن هاى آنان دچار سستى نشده، و آنان دچار بى خبرى برخاسته از فراموشى نمى شوند.
برخى از فرشتگان، امینان وحى الهى، و زبان گویاى وحى براى پیامبران مى باشند، كه پیوسته براى رساندن حكم و فرمان خدا در رفت و آمدند.
جمعى از فرشتگان حافظان بندگان، و جمعى دیگر دربانان بهشت خداوندند.
بعضى از آنها پاهایشان در طبقات پایین زمین قرار داشته، و گردن هاشان از آسمان فراتر، و اركان وجودشان از اطراف جهان گذشته، عرش الهى بر دوش هایشان استوار است،
برابر عرش خدا دیدگان به زیر افكنده، و در زیر آن، بالها را به خود پیچیده اند.
میان این دسته از فرشتگان با آنها كه در مراتب پایین ترى قرار دارند، حجاب عزّت، و پرده هاى قدرت، فاصله انداخته است.
هرگز خدا را با وهم و خیال، در شكل و صورتى نمى پندارند، و صفات پدیده ها را بر او روا نمى دارند، هرگز خدا را در جایى محدود نمى سازند، و نه با همانند آوردن، به او اشاره مى كنند.
گروهى از آنان در سجده اند و ركوع نمى گزارند،
و گروهى در ركوعند و یاراى ایستادن ندارند.
گروهى ایستاده و صف ناگسسته،
و گروهى بى هیچ ملالت لب از تسبیح نابسته.
نه خواب دارند و نه بیهوشى، نه سستى گیرند و نه فراموشى، و گروهى از آنان امینان وحى اویند، كه كلام خدا را به پیامبرانش مى رسانند، و قضاى الاهى را بر مردمان مى رانند،
و گروهى نگاهبان بندگان اویند و دربانان درهاى جنان او، و گروهى از آنان پایهاشان پایدار در زمین است، و گردنهاشان برگذشته از آسمان برین. تنومندى و ستبرى شان از حد برون است، و دوشهاشان براى برداشتن عرش متناسب و موزون. دیده ها از هیبت برهم و پرها به خود فراهم.
در پس حجاب عزّت و پرده هاى قدرت مستور -و دست نامحرمان از ساحت قدس آنان دور-.
نه براى پروردگار در وهم خود صورتى انگارند، و نه صفتهاى او را چون صفتهاى آفریدگان پندارند.
نه او را در مكانى دانند، و نه وى را همانندى شناسند و بدان اشارت رانند.
(قسم اوّل از آنان فرشتگانى هستند كه) بعضى از ایشان در حال سجودند، ركوع نمى كنند، و برخى در ركوعند، بر پا نمى ایستند، و گروهى در صفّ ایستاده اند، از جاى خود بیرون نمى روند، و بعضى تسبیح گوینده اند كه خسته نمى شوند.
(همه اصناف ملائكه غیر مادّى هستند كه) آنان را نه خواب در چشمها و نه سهو در عقلها مى آید، و نه سستى و نه غفلت فراموشى فرا مى گیرد،
و دسته اى از آنان (قسم دوّم از فرشتگان) امین بر وحى خداوند متعال هستند و براى پیغمبران او زبانها و ترجمانانند، و براى رساندن حكم و فرمانش آمد و رفت كنندگان مى باشند،
و جماعتى از اینان (قسم سوّم از ایشان) نگهبان بندگان و دربان براى بهشتهاى او هستند،
و عدّه اى از آنان (قسم چهارم فرشتگان) قدمهاشان در طبقات زیرین زمین ثابت و گردنهاشان از آسمانهاى زبرین در گذشته، و اعضاء ایشان از اطراف جهان بیرون رفته، و دوشهاى آنان موافق با پایه هاى عرش مى باشد (و از هیبت و عظمت انوار الهىّ) در برابر عرش چشمهایشان به زیر افتاده و در زیر آن خود را به بالهایشان پیچیده اند (در علم و معرفت خود فرو رفته اند تا بحدّى كه مى توانند در عوالم بى پایان معارف خدائى سیر كنند، مانند طایرى كه بتوسّط دو بال خویش تا اندازه اى كه مى تواند در هوا پرواز میكند)
میان آن فرشتگان و كسانیكه فروترند از ایشان حجابهاى عزّت و پرده هاى قدرت زده شده (كه كسى به پشت آن پرده ها راه علمى ندارد مگر انبیاء و اوصیاء ایشان و خوّاص از بندگان خداى تعالى و معرفت و خدا شناسى آن فرشتگان بطورى است كه) پروردگارشان را در وهم و خیال به صورتى در نیاورند،
و نه اوصاف خلائق را بر او جارى سازند، و نه او را به مكانهایى محدود كنند، و بنظائر و امثال به جانبش اشاره نمى كنند (زیرا فرشتگان شناسایند و دانا، پس كسیكه پروردگارش را به صورتى در آورد و اوصاف خلائق را بر او جارى سازد و او را بحدّى محدود كند و به جانبش اشاره نماید نادان است، چنانكه پیش از این در باب معرفت و خدا شناسى بیان شد).
هیچ گاه خواب چشمان، آنها را فرو نمى گیرد و عقلشان گرفتار سهو و خطا نمى شود، بدن آنها به سستى نمى گراید و غفلت نسیان، بر آنان عارض نمى شود.
گروهى از آنان امناى وحى او و زبان او به سوى پیامبرانند و پیوسته براى رساندن حکم و فرمانش در رفت و آمدند و جمعى دیگر حافظان بندگان اویند و دربانان بهشتش. بعضى از آنها پاهایشان در طبقات پایین زمین ثابت و گردن هایشان از آسمان بالا، گذشته و ارکان وجودشان از اقطار جهان، بیرون رفته و شانه هاى آنها براى حفظ پایه هاى عرش خدا آماده است و در برابر عرش او چشمهاى خود را پایین افکنده، در زیر آن بالهاى خود را به خود پیچیده اند. در میان آنها و کسانى که در مراتب پایین تر قرار دارند، حجابهاى عزّت و پرده هاى قدرت فاصله افکنده است. (آنها چنان در معرفت الهى پیش رفته اند که) هرگز پروردگار خود را در وهم و ذهن خود تصویر نمى کنند و صفات مخلوقان را براى او قائل نمى شوند. هرگز او را در مکانى محدود نمى سازند و با نظایر و امثال به او اشاره نمى کنند.
در عالم فرشتگان:
به دنبال بحثى که در بخشهاى گذشته از این خطبه درباره آفرینش آسمانها و چگونگى پیدایش جهان آمده بود، امام(علیه السلام) در این بخش به سراغ آفرینش موجودات آسمان و فرشتگان عالم بالا مى رود و در عبارات کوتاه و گویایى از اصناف فرشتگان و صفات و ویژگیهاى آنان و برنامه و اعمالشان سخن مى گوید و نیز از عظمت ساختمان وجود آنان و بالا بودن سطح معرفتشان بحث مى کند و در واقع این بخش مربوط به معرفى فرشتگان در ابعاد مختلف است که مى فرماید: «سپس خداوند میان آسمانهاى بلند را از هم گشود» (ثُمَّ فَتَقَ ما بَینَ السَّمواتِ الْعُلا).(1)
از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود که در میان آسمانها فاصله هایى وجود دارد که در آغاز به هم پیوسته بودند و سپس از هم باز شدند و این درست بر خلاف چیزى است که هیأت «بطلمیوس» مى گفت که آسمانها، همچون طبقات پوست پیاز روى هم قرار گرفته اند و هیچ فاصله اى در میان آنها نیست.
سپس امام(علیه السلام) مى افزاید: «خداوند این فاصله ها را مملو از انواع فرشتگان ساخت» (فَمَلأهُنَّ اَطْواراً(1) مِنْ مَلائِکَتِهِ).(2)
در خطبه «اشباح» (خطبه 91) نیز مى خوانیم: «وَ مَلاَ بِهِمْ فُرُجَ فِجاجِها وَ حَشا بِهِمْ فُتُوقَ اَجْوائِها; به وسیله آنها (فرشتگان) تمام فاصله هاى آسمانها را پر کرد و فاصله جوّشان را از آنان مالامال ساخت».
در جمله دیگرى از همان خطبه مى خوانیم: «وَ لَیسَ فِى اَطْباقِ السَّماءِ مَوْضِعُ اِهاب اِلاّ وَ عَلَیهِ مَلَک ساجِد اَوْ ساع حافِد; در تمام آسمانها به اندازه جاى پوست چهارپایى نتوان یافت، جز این که فرشته اى بر آن به سجده اُفتاده یا تلاشگرى سریع، مشغول کار است».
آن گاه به میان اقسام و اصناف، یا به تعبیر دیگر اطوار فرشتگان پرداخته آنها را به چهار گروه تقسیم مى فرماید:
نخست به فرشتگانى که کارشان عبادت است اشاره مى کند و آنها را نیز به چند گروه تقسیم مى کند: «گروهى که پیوسته در حال سجده اند و رکوع نمى کنند» (مِنْهُمْ سُجُود(3) لا یرْکَعُونَ).
«و گروهى که همواره در رکوعند و قیام نمى کنند» (وَ رُکُوع لا ینْتَصِبُونَ).
«و گروهى که پیوسته در حال قیامند و هرگز از این حالت جدا نمى شوند» (وَصافُّونَ(4) لا یتَزایلُونَ).
بعضى «صافّون» را در این جا به معناى «صف کشیده براى عبادت» گرفته اند و برخى به معناى بال و پرها در آسمان گشوده (به قرینه تعبیرى که در قرآن در مورد پرندگان آمده است که مى فرماید: «اَوَلَمْ یرَوْا اِلَى الطَّیرِ فَوْقَهُمْ صافّات;آیا آنها پرندگان را در بالاى سر خود ندیدند که بالهاى خود را گشوده اند»).(5)
این احتمال نیز وجود دارد که منظور، ایستادن در صفوف منظّم و آماده اطاعت فرمان و انجام اوامر بودن است.
ولى احتمال اوّل با جمله هاى قبل و بعد، تناسب بیشترى دارد، در واقع همان گونه که عبادتهاى ما داراى سه حالت عمده است قیام و رکوع و سجود، آنها نیز هر گروهى غرق در یکى از این سه عبادتند.
تعبیر به «صافّون» یا اشاره به صفوف منظّم ملائکه است و یا قیام منظم هر کدام. درست همان گونه که در خطبه همّام درباره متّقین آمده است که مى فرماید: «شبها برپا ایستاده اند و پاهاى خود را در کنار هم قرار داده اند و مشغول قرائت قرآن هستند» (اَمَّا اللَّیلَ فَصافُّونَ اَقْدامَهُمْ تالینَ لاَجْزاءِ الْقُرآنِ).(6)
«و گروه دیگرى که پیوسته در حال تسبیح خدا هستند و هرگز خسته نمى شوند» (وَ مُسَبِّحُونَ لا یسْأمُون).
ظاهر این جمله این است که آنها گروه دیگرى غیر از سه گروهى که در سجود و رکوع و قیامند، مى باشند (هر چند بعضى از مفسّران نهج البلاغه احتمال داده اند که تسبیح کنندگان، همان گروه هاى قبل هستند و از بعضى از روایات مى توان کلام آنها را تأیید کرد. زیرا در روایتى آمده است که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) سؤال کردند نماز ملائکه چگونه است؟ پیامبر سخنى نگفت تا این که جبرئیل نازل شد و به حضرت گفت: «أنَّ اَهْلَ السَّماءِ الدُّنْیا سُجُود اِلى یومِ الْقِیامَةِ یقُولُونَ سُبْحانَ ذِى الْمُلْکِ وَ الْمَلَکُوتِ وَ اَهْلُ السَّماءِ الثّانِیةِ رُکُوع اِلى یوْمِ الْقِیامَةِ یقُولُونَ سُبْحانَ ذِى الْعِزَّةِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ اَهْلُ السَّماءِ الثّالِثَةِ قِیام اِلى یوْمِ الْقِیامَةِ یقُولُونَ سُبْحانَ الْحَىِّ الَّذى لایمُوتُ; اهل آسمان اوّل تا روز قیامت در سجده اند و پیوسته مى گویند پاک و منزّه است کسى که صاحب ملک و ملکوت است و اهل آسمان دوّم تا روز قیامت همواره در رکوعند و مى گویند پاک و منزّه است خدایى که صاحب عزّت و جبروت است و اهل آسمان سوّم پیوسته تا قیامت در حال قیامند و مى گویند پاک و منزّه است خداوندى که زنده است و نمى میرد»).(7)
در این که آیا منظور از سجود و رکوع و قیام، اعمالى همچون سجود و رکوع و قیام ماست یا اشاره به مراحل خضوع و عبادت فرشتگان بر حسب مراتب و مقامات آنها، گفتگوست. اگر فرشتگان را داراى جسم (جسم لطیف) بدانیم و صاحب دست و پا و صورت و پیشانى، معناى اوّل مناسب تر است و اگر جسمى براى آنها قائل نباشیم، یا آنها را داراى جسم بدانیم، نه جسمى همانند ما، معناى دوّم مناسب تر خواهد بود. (در بحث نکات در این زمینه سخن خواهیم گفت.)
به هر حال کار این مجموعه، همگى عبادت و تسبیح و تقدیس خداوند بزرگ است گویى غیر از آن، کارى ندارند و جز به عبادت عشق نمىورزند. در واقع آنها از نشانه هاى عظمت خداوند و بزرگى مقام او و عدم نیاز او به عبادت عبادت کنندگان مى باشند و به تعبیر دیگر فلسفه خلقت آنان احتمالا آن است که انسانها به عبادت خویش مغرور نشوند و بدانند که اگر به فرض محال او نیاز به عبادت مى داشت، فرشتگان عالم بالا در همه جا مشغول عبادتند تا بندگان زمینى تصوّر نکنند عبادت کردن یا نکردن آنها اثرى در کبریایى او مى گذارد و اگر جملگى آنها کافر گردند بر دامن کبریاى او گردى نمى نشیند: «اِنْ تَکْفُرُوا فَاِنَّ الله غَنی عَنْکُمْ».(8)
سپس به اوصاف این مجموعه از فرشتگان پرداخته، مى فرماید: «نه خواب چشمان، آنها را مى پوشاند و نه عقل آنها گرفتار سهو و خطا مى شود، نه بدن آنها سستى مى گیرد و نه غفلت نسیان بر آنان عارض مى گردد» (لا یغْشاهُمْ نَوْمُ الْعُیونِ وَلا سَهْوُ الْعُقُولِ وَلا فَتْرَةُ الاَبْدانِ وَلا غَفْلَة النِّسْیانِ).
به عکس انسانها که اگر برنامه عبادتى را تکرار کنند، به طور تدریجى گرفتار این حالات مى شوند، کم کم خواب چشمانشان را فرا مى گیرد، بدن سست مى شود و سهو و نسیان عارض مى گردد. ولى ملائکه عبادت کننده، هرگز گرفتار این حالات نمى شوند.
آنها چنان عاشق عبادت و غرق مناجات و تسبیحند که هرگز خواب و غفلت و فتورى به آنها دست نمى دهد.
به تعبیر دیگر کوتاهى در انجام این وظیفه مهم از امورى سرچشمه مى گیرد که هیچ یک از آنها در این فرشتگان نیست. گاه منشأ آن خستگى است، گاه خوابِ چشمها، گاه سهوِ عقلها، گاه سستى بدن و گاه غفلت و نسیان و چون هیچ یک از این امور در آنها نیست، هرگز در عبادت پروردگار کندى نمىورزند.
* * *
سپس به بیان مجموعه دوّم از فرشتگان پرداخته، مى فرماید: «گروهى از آنان امناى وحى خدا و زبان گویاى او به سوى پیامبران و پیوسته براى رساندن حکم و فرمانش در آمد و شد هستند» (وَ مِنْهُمْ اُمَناءُ عَلى وَحْیهِ وَ اَلْسِنَة اِلى رُسُلِهِ وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضائِهِ وَاَمْرِهِ).
در واقع آنها واسطه میان پروردگار و پیامبران و ترجمان وحى او هستند.
از این تعبیر استفاده مى شود که تنها جبرئیل(علیه السلام) نیست که سفیر وحى خداست. او در حقیقت رییس سفراى الهى است.
در آیات قرآن نیز اشاره به این گروه از فرشتگان شده است، گاه مى فرماید: «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ; بگو آن (قرآن) را روح القدس به حق از سوى پروردگارت نازل کرده است».(10)
در جاى دیگر مى فرماید: «قُلْ مَنْ کانَ عَدُوَّاً لِجبْرِیلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِکَ بِاِذْنِ اللهِ; بگو کسى که دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خداست) چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرده است».(11)
گاه اشاره به گروه فرشتگان حامل وحى کرده، مى فرماید: «ینَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِهِ عَلى مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ; خداوند فرشتگان را همراه روح الهى به فرمان خود، بر هر کس از بندگانش که بخواهد نازل مى کند».(12)
در روایات اسلامى و بعضى دیگر از خطبه هاى «نهج البلاغه» نیز به این معنا اشاره شده است.
باید توجّه داشت که منظور از قضا و امر الهى در جمله هاى محلّ بحث همان فرمان و دستورهاى دینى و شرعى است، نه قضا و فرمان تکوینى که بعضى از مفسّران «نهج البلاغه» احتمال داده اند چرا که تناسب با جمله هاى قبل ـ که مسأله امناى وحى مطرح شده است ـ ندارد و «مُخْتَلِفُونَ» از ماده اختلاف در این جا به معناى رفت و آمد است.
سپس به مجموعه سوّم از فرشتگان اشاره کرده، و مى فرماید: «گروهى از آنان حافظان بندگان اویند و دربانان بهشتهاى او» (وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ لِعِبادِهِ وَ السَّدَنَةُ(13) لاَبْوابِ جِنانِهِ).
«حفظة» جمع «حافظ» به معناى نگاهبان است و در این جا دو معنا مى تواند داشته باشد: یکى نگاهبانان بر بندگان که مراقب اعمال آنها هستند و آنها را ثبت و ضبط مى کنند که در آیه 4 سوره طارق به آن اشاره شده است: «اِنْ کُلُّ نَفْس لَمّا عَلَیها حافِظ; هر کسى نگاهبانى بر او گمارده شده» و نیز در آیه 10 و 11 سوره انفطار مى خوانیم: «وَ اِنَّ عَلَیکُمْ لَحافِظینَ کِراماً کاتِبینَ; بر شما حافظانى گمارده شده، نگاهبانانى بزرگوار که پیوسته اعمال شما را مى نویسند».
دوّم نگاهبانان بندگان که آنها را از آفات و بلاهاو حوادث مختلف حفظ مى کنند که اگر آنها نباشند انسانها دائماً در معرض نابودى هستند. همان گونه که در آیه 11 سوره رعد آمده، مى فرماید: «لَهُ مُعَقَّبات مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَطُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللهِ; براى انسان مأمورانى است که پى در پى، از پیش رو و از پشت سر، او را از حوادث (غیر حتمى) الهى حفظ مى کنند».
ولى معناى اوّل با جمله هاى قبل که سخن از وحى و تکالیف شرعى داشت و جمله بعد که اشاره به بهشت و جزاى اعمال مى کند تناسب بیشترى دارد هر چند جمع میان دو معنا از مفهوم عبارت دور نیست.
«سَدَنة» جمع «سادن» به معناى دربان و «جِنان» (بر وزن کتا) جمع «جنّت» به معناى بهشت است و از این تعبیر استفاده مى شود که خداوند بهشتهاى متعدّدى دارد و بعضى از شارحان نهج البلاغه عدد آن را هشت مى دانند که در قرآن مجید به نامهاى: «جَنَّةُ النَّعیم وَ جَنَّةُ الْفِرْدَوْس وَ جَنَّةُ الْخُلْد و جَنَّةُ الْمَأوى وَ جَنَّةُ عَدْن و دارُ السَّلام و دارُ الْقَرار وَ جَنَّة عَرْضُهَا السَّمَواتُ وَ الاَرْضُ» آمده است.(14)
در این که وجود فرشتگان حافظ اعمال چه فایده اى دارد، گاه گفته مى شود فایده آنان این است که انسانها احساس مسئولیت بیشتر و مراقبتهاى نزدیکترى کنند و در اعمال و رفتار رخویش هوشیارتر باشند. چرا که هدف همه اینها تربیت انسان و جلوگیرى از انحراف و زشتکاریهاى اوست.
* * *
سپس به مجموعه چهارم از فرشتگان بزرگ که حاملان عرش الهى هستند اشاره کرده، مى فرماید: «گروهى از آنان (آن قدر عظیم و بزرگند که) پاهایشان در طبقات پایین زمین، ثابت و گردنهایشان از آسمانِ بالا، گذشته است و ارکان وجود و پیکرشان از کرانه هاى جهان بیرون رفته و شانه هاى آنها براى حفظ پایه هاى عرش خدا آماده و متناسب است» (وَمِنْهُمُ الثّابِتَةُ فِى الاَرَضینَ السُّفلى اَقْدامُهُمْ وَ المارِقَةُ مِنَ السَّماءِ الْعُلْیا اَعْناقُهُمْ وَ الْخارِجَةُ مِنَ الاَقْطارِ اَرْکانُهُمْ وَالْمُناسِبَةُ لِقَوائِمِ الْعَرش اَکْتافُهُمْ).
آن گاه به بیان اوصافى از آنها پرداخته، مى افزاید: «چشمهاى آنها در برابر عرش او فرو افتاده و در زیر آن بالهاى خود را به خود پیچیده و میان آنها و کسانى که در مراتب پایین ترند، حجابهاى عزّت و پرده هاى قدرت زده شده است» (ناکِسَة(15) دُونَهُ اَبْصارُهُمْ مُتَلَفِّعُونَ(16) تَحْتَهُ بِاَجْنِحَتِهِمْ مَضْرُوبَة بَینَهُمْ وَ بَینَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّةِ وَ اَسْتارُ الْقُدْرَةِ).
سپس به توصیف بیشترى پرداخته، مى فرماید: «سطح معرفت و شناخت آنها به قدرى بالاست که) هرگز پروردگار خود را با نیروى وهم به تصویر نمى کشند و صفات مخلوقات را بر او جارى نمى سازند. هرگز او را در مکانى محدود نمى کنند و با نظایر و امثال، به او اشاره نمى نمایند» (لایتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْویرِ، وَلایجْرُونَ عَلَیهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعینَ وَلا یحُدُّونَهُ بِالاَماکِنِ وَلا یشیرُونَ اِلَیهِ بِالنَّظائِرِ(17)).
آرى قدرت آنها قدرت جسمانى نیست بلکه از قدرت فوق العاده روحانى برخوردارند که هیچ کس به مقام آنها راه پیدا نمى کنند و به همین دلیل شایستگى حمل عرش الهى را پیدا کرده اند.
در واقع، آنها عالى ترین مقام توحید را پیدا کرده اند مقامى که شایسته است، سرمشق براى همه بندگان الهى، مخصوصاً انسانهاى برجسته باشد. آنها هیچ شبیه و مانند و نظیر و مثالى براى خداوند قائل نیستند و هیچ محدودیتى درباره ذات پاک و صفاتش نمى شناسند حتّى او را برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم مى دانند، چرا که هر چه به تصوّر انسان یا فرشته اى درآید مخلوق اوست و خداوند برتر از آن است که مخلوق باشد.
در این که منظور از «عرش» چیست و حاملان عرش الهى چه مى کنند و عظمتى که در این جمله ها آمده چه مفهومى دارد، مطالبى در بحث نکته ها خواهد آمد.
***
نکته ها:
1ـ ملائکه چگونه اند؟
در آیات قرآن مجید، بحثهاى فراوانى درباره ملائکه و فرشتگان و صفات و ویژگیها و اعمال و افعال و مأموریتهاى مختلف آنان دیده مى شود که اگر جمع آورى شود کتابى را تشکیل مى دهد.
در روایات اسلامى نیز بحثهاى بیشترى درباره فرشتگان و اعمال و صفات و مقامات آنها وارد شده است، ولى شاید بحث صریحى در هیچ کدام از اینها درباره ماهیت ملائکه به چشم نمى خورد. به همین دلیل در میان دانشمندان درباره ماهیت آنها گفتگوست.
علماى کلام بلکه اکثریت قاطع دانشمندان اسلام، آنها را موجوداتى جسمانى (از جسم لطیف) مى دانند. در بعضى از تعبیرات کلمه نور به عنوان ماده اصلى تشکیل دهنده فرشتگان آمده است و در عبارت معروفى که در بسیارى از کتب آمده، مى خوانیم:«اَلْمَلَکُ جِسْم نُورِی…».
مرحوم علاّمه مجلسى تا آن حدّ در این جا پیش رفته که مى گوید: «امامیه بلکه جمیع مسلمین مگر گروه کمى از فلاسفه… معتقدند که ملائکه وجود دارند و آنها اجسام لطیفه نورانیه هستند و مى توانند به اشکال مختلف درآیند… و پیامبران و اوصیاى معصوم، آنها را مى دیدند».(18)
به تعبیر دیگر ملائکه اجسام نورى اند و جن جسم نارى است و انسانها اجسام کثیفه (خشن) مى باشند.
قول دیگر مربوط به جمعى از فلاسفه است که ملائکه را مجرّد از جسم و جسمانیات مى دانند و معتقدند آنها داراى اوصافى هستند که در جسم نمى گنجد.
مرحوم «شارح خویى» در «منهاج البراعة» اقوال دیگرى در این زمینه نقل کرده است که مجموعاً بالغ بر شش قول مى شود; ولى بسیارى از آنها قائلین بسیار کمى دارد.
بى شک وجود فرشتگان ـ مخصوصاً با آن ویژگیها و مقامات و اعمالى که قرآن براى آنان شمرده ـ از امور غیبیه است که براى اثبات آن با آن صفات و ویژگیها راهى جز ادلّه نقلیه وجود ندارد.
قرآن مجید براى آنها ویژگیهایى مى شمرد:
1ـ آنها موجوداتى عاقل و باشعورند.
2ـ همگى سر بر فرمان خدا دارند و هیچ گاه معصیت و نافرمانى نمى کنند.
3ـ وظایف مهم و بسیار متنوّعى از سوى خداوند بر عهده دارند. گروهى حاملان عرش، گروهى مدبّرات امر، گروهى فرشتگان قبض ارواح، گروهى مراقبان اعمال بشر، گروهى حافظان انسان از خطرات، گروهى امدادگران الهى براى مؤمنان در جنگها، گروهى مأمور عذاب و مجازات اقوام سرکش و گروهى مبلّغان وحى و آورندگان پیام الهى و کتب آسمانى براى انبیا هستند.
4ـ فرشتگان داراى مقامات مختلفند و همه در یک سطح نیستند.
5ـ پیوسته تسبیح و حمد الهى به جا مى آورند.
6ـ گاه به صورت انسان یا به صورتى دیگر بر انبیا یا انسانهاى شایسته اى مانند مریم(علیها السلام) ظاهر مى شوند.
و اوصاف دیگر که شرح همه آنها در این مختصر نمى گنجد.
گرچه این بحث که ماهیت ملائکه مجرّد از جسم است یا غیر مجرّد، اثر چندانى ندارد، ولى ظاهر آیات و روایات ـ اگر نخواهیم توجیه و تفسیر خاصّى براى آنها در نظر بگیریم ـ آن است که آنها از این مادّه کثیف و خشن عنصرى نیستند، ولى به هر حال مجرّد مطلق نیز نمى باشند. زیرا زمان و مکان و اوصاف دیگرى که لازمه جسم و جسمانیت است براى آنها در آیات و روایات آمده است.
تعبیراتى که در کلام مولا على(علیه السلام) در همین بخش از خطبه (و همچنین در خطبه اشباح) آمده است همین نظریه را تأیید مى کند.
ولى به هر حال اعتقاد به وجود ملائکه به طور اجمال از جمله مسائلى است که قرآن مجید بر آن تأکید دارد، چنان که مى فرماید: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنزِلَ اِلَیهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلّ آمَنَ بِاللهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ; پیامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شد ایمان آورده است و همه مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگانش ایمان آورده اند».(19)
این نکته نیز قابل توجّه است که بعضى از ناآگاهان براى راضى نگهداشتن کسانى که منکر عوالم غیب به طور کامل هستند ملائکه را به قوا و انرژیهایى که در طبیعت انسان و سایر موجودات قرار دارد تفسیر کرده اند، در حالى که یک مطالعه بسیار اجمالى روى آیات قرآنى این طرز فکر را کاملا نفى مى کند چرا که براى ملائکه و فرشتگان، عقل و شعور و ایمان و اخلاص و عصمت اثبات شده است.
2ـ اصناف ملائکه
فرشتگان انواع و اصناف بسیارى دارند که در آیات و روایات به آنها اشاره شده است و چهار گروه عمده آنها همانها هستند که در کلام «مولا على»(علیه السلام) در این خطبه آمده است (عبادت کنندگان پروردگار، حافظان و نگهدارندگان حسابِ اعمال مردم، رسولان پروردگار به پیامبران و حاملان عرش).
امّا چنان که گفتیم در آیات، اشاره به اصناف دیگرى از آنها نیز شده است. از جمله مأموران عذاب امّتهاى ظالم و سرکش، امدادگران مؤمنان، مدبّرات امر و گیرندگان ارواح. ولى همه آنها را مى توان در مدبّرات امر که تدبیر کنندگان امور جهانند، خلاصه کرد.
سنّت الهى بر این جارى شده است که براى نشان دادن قدرت و عظمت خویش و اهداف و اغراض دیگر، امور جهان هستى را به وسیله فرشتگانى که سر بر فرمان او هستند و سستى و فتور و سهو و نسیان و کندى در اطاعت ندارند، اداره کند و هر یک از اصناف آنها برنامه اى معین و منظّم داشته، و کارگزاران کشور بى انتهاى حقّ باشند.
انسان هنگامى که درباره اصناف و انواع فرشتگان و کارها و برنامه هاى عظیم و گسترده آنان مى اندیشد احساس حقارت و کوچکى در خویش مى کند که در این عالم پهناور و مملوّ از کارگزاران حق و صفوف لشکریان خداوند و بندگان گوش به فرمان او، من چه کاره ام؟
اگر اطاعت و عبادت آن است که آنها انجام مى دهند اطاعت و عبادت من چیست؟ و اگر قدرت و توانایى آن است که آنها دارند قدرت ما چه ارزشى دارد؟ خلاصه از یکسو به عظمت این عالم و آفریدگار آن و از سوى دیگر به حقارت و کوچکى انسان و برنامه هاى او آشنا مى شود و این خود یکى از فلسفه هاى وجودى فرشتگان است.
3ـ عرش و حاملان عرش الهى
در آیات قرآن مجید حدود بیست مرتبه به عرش الهى اشاره شده است و در روایات اسلامى بحث هاى بیشترى درباره آن دیده مى شود مطابق بعضى از روایات، عظمت عرش خدا به قدرى است که در تصوّر انسان نمى گنجد تا آن جا که مى خوانیم:
تمام آسمانها و زمینها و آنچه در آنهاست در برابر عرش، همچون حلقه انگشترى است در یک بیابان عظیم.
همچنین از بعضى روایات استفاده مى شود بزرگ ترین فرشتگان الهى، اگر تا قیامت هم به سرعت پرواز کنند به ساق عرش او نمى رسند.
و نیز آمده است که خداوند براى عرش، هزار زبان آفریده و صورت تمام مخلوقات خداوند در صحرا و دریا در آن جاست.
نیز آمده است هنگامى که عرش آفریده شد خداوند به فرشتگان دستور داد که آن را حمل کنند آنها نتوانستند، فرشتگان بیشتر و بیشترى آفرید همه ناتوان ماندند خداوند با قدرت خویش آن را نگهداشت سپس به هشت فرشته اى که مأمور حمل عرش شدند فرمود آن را بردارید، آنها عرض کردند جایى که آن همه فرشتگان عاجز شوند از ما چه کارى ساخته است؟ در این جا دستور داده شد که از نام خدا و ذکر «وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ» و درود بر محمّد و آل او مدد گیرند، چنین کردند و کاربر آنها آسان شد.(20)
این اشارات و کنایات همه بیانگر عظمت «عرش» اوست و امّا این که «عرش» چیست؟ در میان دانشمندان گفتگوست و ورود در این بحث به طور مشروح، ما را از مقصد اصلى دور مى سازد. از این رو به اشاره کوتاه و گویایى قناعت مى کنیم:
پادشاهان و سلاطین دو نوع تخت داشته اند، تخت کوتاهى که در ایام عادّى بر آن مى نشستند و امور حکومت خویش را تدبیر مى کردند و تخت بلندپایه اى که مخصوص روزهاى خاصّ و ایام «بار عامّ» (ملاقات عمومى) و مراسم مهم و بزرگ بود. در ادبیات عرب، اوّلى را «کرسى» و دوّمى را «عرش» مى نامند و بسیار مى شود که واژه عرش کنایه از قدرت و سلطه کامل است هر چند اصلا تخت پایه بلندى وجود نداشته باشد، در جمله معروف «ثَلَّ عَرْشُهُ; تختش فرو ریخت» که به معناى از دست دادن قدرت است این معناى کنایى به خوبى دیده مى شود.
خداوند که سلطان عالم هستى است، داراى این دو نوع تخت حکومت و فرماندهى است (البتّه چون او نه جسم است و نه در زمره جسمانیات، مفهوم کنایى عرش و کرسى در این جا مراد است).
به هر حال، این تختِ حکومت الهى چیست؟ از جمله تفسیرهایى که براى آن مى شود این است که مجموعه عالم مادّه، آسمانها و زمینها و منظومه ها و کهکشانها همه به منزله کرسى و تخت کوتاه اوست همان گونه که قرآن مى گوید: «وَسِعَ کُرْسِیهُ السَّمواتِ وَ الارْضَ; کرسى او تمام آسمانها و زمین را در بر گرفته» و منظور از «عرش» عالم ماوراى مادّه (مادّه غلیظ و خشن) مى باشد که نه تنها بر عالم مادّه احاطه دارد بلکه جهان مادّه در مقابل آن، بسیار بسیار کوچک و کم اهمیت است.
امّا حاملان عرش بى شک به آن معنا نیست که فرشتگانى درشت هیکل و قوى پیکر پایه هاى تخت بلندى را که خداوند بر آن تکیه کرده است بر دوش گرفته اند; چرا که عرش ـ همان گونه که در بالا اشاره شد در این گونه موارد ـ معناى کنایى دارد و قراین عقلیه که مى گوید خداوند از جسم و جسمانیت دور است گواه قضیه است.
بنابراین حاملان عرش، فرشتگان بسیار بزرگ و والا مقامى هستند که شبیه و مانند ندارند و مى توانند به تدبیر جهان ماوراى طبیعت (به معنایى که در بالا گفته شد که عرش عظیم خداست) بپردازند و فرمان او را در همه جا اجرا کنند و اگر مى بینید که در عبارات مولا عظمت و بزرگى آنها به این صورت بیان شده که گردنهاى آنان از آسمانها گذشته و پاهایشان در پایین ترین طبقات زمین قرار گرفته و اندام آنها از اطراف و اقطار جهان بیرون رفته و شانه هاى آنها متناسب پایه هاى عرش عظیم پروردگارست، همه تعبیراتى است که قدرت آنها را بر تدبیر آن عالم بزرگ روشن مى سازد.
درست است که ما باید الفاظ را همه جا بر معانى حقیقیش حمل کنیم ولى آن جا که پاى قراین مسلّم عقلى در میان باشد چاره اى جز معناى کنایى نیست همان گونه که در «یدُاللهِ فَوْقَ اَیدیهِمْ» مى گوییم.
آرى آنها نه به قوّت و قدرت خود بلکه به حول و قوّه الهى، این کار مهم را بر دوش گرفته اند و در عین حال تسبیح او مى گویند و تقدیس او مى کنند و طبق آیه 7 سوره غافر براى مؤمنان استغفار مى نمایند: «اَلَّذین یحْمِلُونَ الْعَرشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یؤمِنُونَ بِهِ وَ یسْتَغْفِرونَ لِلَّذینَ آمَنُوا».
4ـ معصوم بودن فرشتگان
فرشتگان ویژگیهاى زیادى دارند که در عبارات فوق به قسمتى از آنها (در مورد گروهى که کارشان عبادت خداست) اشاره شده بود: نه خوابِ چشمان، آنها را فرو مى گیرد، نه از تسبیح خداوند خسته مى شوند، نه سهو و نسیان بر آنها عارض مى شود و نه سستى ابدان.
در قرآن مجید نیز تصریح شده است که آنها هرگز آلوده گناه و معصیت نمى شوند: «بَلْ عِباد مُکْرَمُونَ لا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِهِ یعْمَلُونَ; آنها بندگان شایسته و گرامى او هستند که هرگز در سخن، بر او پیشى نمى گیرند و به فرمان او عمل مى کنند»(21) و در مورد فرشتگان مأمور عذاب مى فرماید: «لا یعْصُونَ اللهَ ما اَمَرَهُمْ; هرگز مخالفت فرمان او نمى کنند».(22)
بعضى تصوّر مى کنند، معصوم بودن و نبودن در مورد آنها مفهوم ندارد، ولى این صحیح به نظر نمى رسد. درست است که انگیزه هاى گناه مانند شهوت و غضب در آنها نیست (یا بسیار ضعیف است) ولى نباید فراموش کرد که آنها فاعل مختارند و قدرت بر مخالفت دارند و حتّى از آیات قرآن استفاده مى شود که آنها از بیم مجازات او در وحشتند: «وَهُمْ مِنْ خَشْیتِهِ مُشْفِقُونَ»(23) این تعبیرات همه نشان مى دهد که آنها در عین قدرت بر معصیت، معصوم و پاک از گناهند.
از این جا روشن مى شود که اگر در بعضى از روایات تعبیراتى درباره کُندى بعضى از فرشتگان در اطاعت فرمان حقّ و تنبیه آنان به خاطر این کندى آمده، همانند ترک اولى هایى است که در مورد انبیا نیز گفته شده است و مى دانیم ترک اولى هرگز به معناى گناه نیست بلکه گاه ممکن است کار مستحبّ خوبى باشد که در مقایسه با کار بهتر، ترک اولى نامیده مى شود. شرح این مسائل را باید در جاى دیگر مطالعه کرد.
5ـ مقام معرفت حاملان عرش
از تعبیراتى که در ذیل عبارات فوق آمده بود، به خوبى معلوم مى شود که اگر حاملان عرش شایستگى این مأموریت بزرگ را پیدا کرده اند نه تنها به خاطر قوّت و قدرت آنهاست، بلکه یک دلیل آن بالا بودن سطح معرفت آنها نسبت به خداست.
آنها والاترین مقام توحید و نفى هر گونه شرک و شبیه و مانند را از خداوند دارا هستند و به خاطر همین معنا شایستگى پذیرش آن مأموریت عظیم را پیدا کرده اند و این در واقع درسى براى همه بندگان و انسانهاى آگاه است.
***
پی نوشت:
1. «العُلاء» جمع «عُلیا» مؤنّث «اَعلْى» به معناى بالا و اشرف است.
2. «أطوار» جمع «طَوْر» (بر وزن قول) به معناى صنف و نیز به معناى حد و حالت آمده است.
3. درست است که ظاهر عبارت این است که ضمیر «هُنّ» به آسمانها باز مى گردد، ولى به قرینه «ثُمَّ فَتَقَ…»و فاء تفریع در «فَمَلاَ هُنَّ» منظور فواصل میان آسمانهاست.
4. «سُجُود» جمع «ساجد» (سجده کننده) همان گونه که «رکوع» جمع «راکع» (رکوع کننده) است.
5. «صافّون» جمع «صافّ» (بر وزن حادّ) از مادّه «صفّ» به معناى مساوات است و در اصل از «صَفْصَف» که به معناى زمین صاف است، گرفته شده است.
6. سوره مُلک، آیه 19.
7. نهج البلاغه، خطبه 193.
8. بحارالانوار، ج 59، ص 198.
9. سوره زمر، آیه 7.
10. سوره نحل، آیه 102.
11. سوره بقره، آیه 97.
12. سوره نحل، آیه 2.
13. «سَدَنة» جمع «سادن» به معناى خدمتکار و دربان است.
14. شرح نهج البلاغه ابن میثم، جلد اوّل، صفحه 158 و شرح نهج البلاغه مرحوم میرزا حبیب الله خویى، جلد دوّم، صفحه 26.
15. «ناکِسة» از مادّه «نَکْس» (بر وزن عکس) به معناى وارونه کردن و زیر و رو نمودن است لذا به تولّد فرزندى که با پا متولد مى گردد «منکوس» مى گویند و به چوبهاى تیر که سر آن را قطع مى کنند و آن را سر و ته مى کنند «نُکْس» گفته مى شود.
16. «مُتَلَفِّعُون» از مادّه «لَفْع» (بر وزن نفع) به معناى شامل شدن چیزى و پیچیدن به آن است، از این رو هنگامى که زن، چادر خود را به خود بپیچد «تَلَفَّعَت الْمرْئَةُ» گفته مى شود.
17. «نظائر» جمع «نظیر» به معناى مثل است.
18. بحارالانوار، ج 56، ص 202 (باب حقیقة الملائکة).
19. سوره بقره، آیه 285.
20. منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 32 تا 35 ـ مرحوم علاّمه مجلسى روایات مربوط به عرش و کرسى را در ج 55 کتاب بحارالانوار به طور مشروح آورده است و از جمله، روایات فوق را در صفحات 5 و 17 و 55 ذکر نموده است.
21. سوره انبیاء، آیات 26 و 27.
22. سوره تحریم، آیه 6.
23. سوره انبیاء، آیه 28.
«ثم فتق ما بین السماوات العلی فملاهن اطوارا من ملائكته» (سپس خداوند سبحان آسمانهای بلند را هم باز كرد و میان آنها را پر از انواعی از فرشتگان ساخت).
بحثی در حقیقت فرشتگان:
موضوع فرشتگان در ادیان گذشته هم با اصطلاحات گونهگون و تعریفات مختلف مطرح بوده است. در دین اسلام با نظر به قرآن و احادیث معتبر وجود فرشتگان هیچ گونه جای تردید نیست. در قرآن مجید در 13 مورد كلمه ملك و در دو مورد ملكین كه تثنیهی ملك است آمده و در حدود 73 مورد كلمهی ملائكه وارد شده است. بعضی از اندیشمندان دوران معاصر برای اینكه هر حقیقتی را با چهرهی طبیعی آن بپذیرند، فرشتگان را انواعی از نیروها و قوای مخفی طبیعت تلقی نموده، میخواهند استبعاد افرادی را كه در طبیعت نمیتوانند واقعیت دیگری را بپذیرند، منتفی بسازند.
ولی این یك سطحینگری در شناسائیها است كه ناشی از تفسیر نابجای علم و طبیعت است. مگر آنان كه عناصر را در چهار نوع منحصر میدانستند علم گرایان نبودهاند؟ مگر آنان كه صوت را از پدیدههای عرضی دانسته، آن را غیر قابل انتقال تلقی میكردند چهرهی دانشمندی نداشتند؟ آری، آنان كسانی بودند كه با طرفداری جدی از علم، بقای اعراض مانند صوت را پس از به وجود آمدن امكانناپذیر میدانستند نیز متفكرانی كه از علم دفاع میكردند و كمترین اطلاعی از جریانات ذرات بنیادین طبیعت نداشتند، اندك نبودهاند. اگر طول تاریخ را در نظر بگیریم، همواره با این پدیده روبرو میگردیم كه علم در هر دوره و هر جامعهای مقداری از واقعیتها را در اختیار دانشمندان میگذاشته است دانشمندان در برابر این جریان مستمر بر دو گروه بودند:
گروه یكم- مردم بیگنجایشی بودند كه توقع داشتند كه همان مقدار محدود از مسائل علم، تمامی سطوح طبیعت و روابط اجزای آن را در اختیارشان قرار داده است، اینان نه تنها از حركت به پیش محروم بودهاند، بلكه از پیشروی دیگران نیز جلوگیری میكردهاند.
گروه دوم- متفكران هشیاری بودند كه با عبارات و بیانات مختلف محدودیت علم خود را درك كرده، راه پیشروی را به روی خود و دیگران نمیبستهاند. این عبارت از نیوتن مشهوراست: مانند كودك خردسالی هستم كه در ساحل اقیانوس بیكرانی ایستاده، تنها چند عدد سنگ ریزهی رنگارنگ در جلو چشمانش زیر آب میبیند، ولی اقیانوس بیكرانی با محتویات نامحدودش در مقابل دیدگان آن كودك خردسال مجهول است.
اینان در ضمن اینكه راه علم را برای آیندگان هموار می كردند، عظمت گنجایش مغز آدمی را هم اثبات مینمودند. به هر حال این یك روش بنیانكن است كه: ما نخست علم و جهان هستی را محدود میكنیم و سپس در دریایی از وحشت و اضطراب غوطهور میگردیم!! آیا كسی نیست از ما بپرسد كه با مشاهدات فراوان در طول تاریخ دربارهی قالب ناپذیری اصول و مسائل علمی از یك طرف و با شناسائی انسان و بیكرانه جوییهایش از طرف دیگر، و نامحدود بودن روابط و اجزای طبیعت با سیستم باز كه رو به ماورای طبیعت (متافیزیك به معنای عمومی آن) دارد، چگونه به خود اجازه میدهید كه علم و جهان هستی را محدود نموده، در برابر مفاهیم و مسائل عالی و با اهمیت به وحشت و اضطراب و نیهیلیستی دچار شوید؟! كدامین دلیل شما را وادار كرده است كه تارهایی از چند رشته قضایای محدود، مانند عنكبوت درو خود بتنید و سپس بگوئید: جهان هستی همین است كه من با همین مفاهیم و قضایا آن را شناخته و با آن ارتباط برقرار كردهام؟! به اصطلاح معمولی باید گفت: خوشا به حالشان، كه خیلی راحت در آسایشند!!
ما در مباحث آیندهی علم و جهان هستی، و نوع سیستم آن دو را از نظر بازو بسته بودن مطرح خواهیم كرد.
اكنون میپردازیم به اصل موضوع بحث: میگوئیم فرشتگان وجود دارند و اگر نامحسوس بودن وجود فرشتگان را دلیل نیستی آنان بدانیم، نیمهی اساسی معلومات خود را كه عبارت است از واقعیات نامحسوس منكر شدهایم. و هیچ متفكر خردمند نمیتواند این قضیهی (نمیبینم پس وجود ندارد) را زمینهی جهانبینی خود قرار داده و حكم به نیستی بیرون از منطقهی حواس نماید. ما میدانیم كه ارتعاشات صوتی بایستی به حد معنی برسد تا ما آن را بشنویم اجسام و اشكال و رنگها در فاصلههای معینی برای ما مطرح میشوند. دانهای از الكترون و انرژی را تاكنون ندیدهایم. جاذبیت محسوس نیست. هیچ یك از پدیدهها و نیروهای درونی مانند اندیشه و تخیل و اراده و آن حقیقتی كه مدیریت آنها را در اختیار دارد و من نامیده میشود، وارد منطقه حواس نمیشوند، و حتی تسلیم حساسترین وسایل نمیگردند. این فرشتگان از جنس و نوع اجزاء و پدیدههای عالم طبیعت نیستند، بلكه موجودات مقدس و دارای ماهیتهای مخصوصی میباشند. توصیفات ما در برابر فرشتگان مستند به منبع وحی است یا به طور مستقیم كه قرآن است و یا به طور غیر مستقیم كه از زبان ولی الله اعظم امیرالمومنین وسایر ائمهی معصومین (ع) میباشد.
ما نخست مقداری از توصیفات قرآن را دربارهی فرشتگان میآوریم و سپس به توصیف امیرالمومنین (ع) میپردازیم:
1- فرشتگان شایستهی مخاطب بودن خدا هستند «و اذ قال ربك للملائكه انی جاعل فی الارض خلیفه». (و موقعی كه پروردگار تو به فرشتگان گفت من خلیفهای در روی زمین قرار میدهم). از این آیه مقام والای فرشتگان روشن میشود كه خداوند سبحان آنان را از شروع خلقت انسان كه حادثهی بسیار باعظمتی در جهان هستی است اطلاع میدهد.
2- از فرشتگان رسولاتی انتخاب میشوند: «ینزل الملائكه بالروح من امره علی من یشاء من عباده». (فرشتگان را به همراه روح (یا با روحی) كه از امر او است بر كسانی از بندگانش كه میخواهد نازل میكند). «الله یصطفی من الملائكه رسلا و من الناس». (خداوند از فرشتگان و مردم رسولانی را برمیگزیند). در رسالت فرشتگان دو هدف ممكن است وجود داشته باشد.
هدف یكم- ماموریت برای رسانیدن وحی به پیامبران الهی، این هدف در جملات بعدی این خطبه تذكر داده شده است.
هدف دوم- ماموریت برای الهام نمودن به انسانها و توجیه آنان به سوی خیر و كمال به عنوان مثال: «و اذ قالت الملائكه یا مریم ان الله اصطفاك و طهرك». (هنگامی كه فرشتگان گفتند: ای مریم خداوند تو را برگزیده، پاكیزهات گردانیده است). «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائكه». آنانكه گفتند: پروردگار ما خدا است، فرشتگان بر آنان نازل میشوند).
3- فرشتگان دربارهی توحید شهادت میدهند. «شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكه و اولو العلم». (خدا و فرشتگان و دارندگان علم شهادت میدهد كه خدایی جز او وجود ندارد).
4- فرشتگان خدا را تسبیح و تقدیس میكنند و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك. (فرشتگان به خدا گفتند: و ما با ستایشت تسبیح میگوئیم و ترا تقدیس مینمائیم). «و لله یسجد ما فی السماوات و ما فی الارض من دابه و الملائكه». (و بر خدا سجده میكنند هر چه كه در آسمانها و زمین است و فرشتگان).
5- فرشتگان واسطههائی برای اجرای مشیت الهی در امورند تنزل الملائكه و الروح فیها باذن ربهم من كل امر. (فرشتگان و روح (كه از امر الهی است) با اذن خداوندی در شب قدر فرود میآیند و همهی واقعیات عالم هستی را با خود میآورند). توضیح اینکه فرشتگان و روح كه عظمتی بالاتر از فرشتگان دارد، در هر شب قدر واقعیات مربوط به امر الهی را در روی زمین ثبت میكنند، چنانكه در آیهی دیگر توضیح داده شده است: «فیها یفرق كل امر حكیم». (هر امر حكیمانه در آن شب مبارك مشخص میگردد).
6- از فرشتگان مامورانی برای كارهای معینی هستند «ان الذین توفاهم الملائكه ظالمی انفسهم قالوا فیهم كنتم قالوا كنا مستضعفین فی الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها». (كسانی را كه فرشتگان درمییابند كه ستم به خویشتن كردهاند، به آنان میگویند: در چه حال بودید؟ میگویند: ما بینوایانی در روی زمین بودیم. فرشتگان میگویند: مگر زمین خداوندی پهناور نبود كه در آن مهاجرت نمایید).
در قرآن مجید فعالیتهای دیگری هم برای فرشتگان در عالم طبیعت و در جهان دیگر تذكر داده شده است. الن یكفیكم ان یمدكم ربكم بثلاثه الاف من الملائكه منزلین. (آیا به شما كفایت نخواهد كرد كه پروردگارتان شما را به سه هزار فرشتهای كه فرود میآیند، كمك كند). مسئلهی مهم دیگری كه دربارهی این موجودات مقدس مورد بحث است، اینست كه: آیا فرشتگان هم از اختیاری كه انسانها دارند، بهرهمند هستند یا نه؟ گفته شده است كه فرشتگان نیز از نوعی اختیار بهرهمند میباشند، اگرچه جنبهی قدس و نورانیت آنها غلبه دارد، به طوری كه از بعضی ماخذ چنین استفاده میشود كه فرشتگان نفس اماره ندارند و محض عقل و نور هستند. ولی این امتیازات منافاتی با داشتن تكلیف و مسئولیت ندارد. امر خداوندی به سجده بر آدم تكلیفی بود كه به فرشتگان متوجه شد. و اگر آن موجودات به مقدس مانند جمادات محض باشند كه هیچ گونه آگاهی و اختیاری نداشته باشتند، نمیتوانند شایستهی آن امتیازات و عظمتها بوده باشند. البته به جهت تقرب و ارتباط نزدیكتری كه فرشتگان با مقام شامخ ربوبی دارند، بهرهبرداری آنان از اختیاری كه دارند همواره در راه خیر و كمال میباشد. با بیان دیگر به طور قطع فرشتگان از عالم جمادات و نباتات و حیوانات (غیر از انسانهای رشد یافته) والاتر و با عظمت ترند در آیهای از قرآن چنین آمده است: «فقال لها و للارض ائتیا طوعا او كرها قالتا اتینا طائعین». (خداوند به آسمان و زمین فرمود: بیائید (در جریان فعالیت قرار بگیرید) چه از روی اختیار و چه از روی اكراه، آن دو گفتند ما با اختیار آمدیم).
از این آیه معلوم میشود كه حركات دستوری آسمان و زمین كه جنبهی آلی و تسلیم محض بودن آنها بیش از فرشتگان است، منحصر به یك بعد اجباری نبوده و دو راه برای آنها مطرح بوده است، یا قرار گرفتن اختیاری در حركات دستوری و یا قرار گرفتن اكراهی. یعنی اگرچه آسمان و زمین به قرار گرفتن مطلق در جریان دستوری مجبور بودند، ولی كیفیت آن بسته به درك و اختیار آن دو بوده است. و مسلم است كه انتخاب راه درك و اختیار باعظمت تر بوده است كه آن دو انتخاب كردند. بنابراین، به جهت مقام والای كه فرشتگان دارند، نیروی اختیار آنها قویتر خواهد بود. منهم سجود لایركعون و ركوع لاینتصبون (برخی از فرشتگان سجده كنندگانی هستند كه ركوعی ندارند، برخی دیگر برای ركوع خمیدهاند و قامت برای قیام راست نمیكنند). سجده و ركوع فرشتگان در این جملات این خطبه سه مسئله دربارهی فرشتگان مطرح شده است:
مسئلهی یكم- كیفیت فعالیت و عبادت گروههای فرشتگان:
1- سجده. 2- ركوع. 3- صف كشیدن. 4- تسبیح. 5- امین وحی بودن. 6- زبانهایی برای پیامبران. 7- فعالیت در اجرای قضا و امرالهی. 8- نگهبانی بندگان. 9- نگهبانی درهای بهشت.
مسئلهی دوم- مشخصات و جودی گروههای فرشتكان مانند: گسترشی به طول و عرض زمین و آسمانها. توضیح اینکه ممكن است این موجودات مجرد كه هیچگونه تزاحم وجودی در قرارگاه خود ندارند، عوامل مستقیم جریان موجودات و رویدادهای زمین و آسمانها بوده باشند. مخصوصا با نظر به ارتباط آنها با عرش الهی، كه بنا به بعضی از روایات نیروی بنیادین آسمانها و زمین است …
مسئلهی سوم- وضع درونی فرشتگان:
1- خسته نمیشوند. 2- نمیخوابند. 3- عقول آنها دچار سهو نمیشود. 4- فراموشی راهی به آنها ندارد. 5- دربارهی خداوند توهم تصویر ندارند. 6- صفات مخلوقات را به خداوند نسبت نمیدهند. 7- خدا را محدود در مكانها نمیكنند. 8- و با مثل و نظیر به او اشاره نمینمایند.
فرموده است: «ثمّ فتق ما بین السّماوات… و لا یشیرون الیه بالنظائر»
در توضیح مطالب فوق بحثهایى به شرح زیر است:
بحث اوّل- این فصل نیز درباره تفسیر كلام امام (ع): «فسوّى منه سبع سماوات» مى باشد، زیرا آنچه كه امام (ع) در این بحث اشاره فرموده است پیرامون طبقه طبقه شدن آسمانها و ساكن ساختن دسته هاى معینى از فرشتگان در هر طبقه است، زیرا دسته بندى آسمان و ساكنان آنها از تمامیت معناى تسویه و تعدیل براى آسمانهاست. اگر اشكال شود كه چرا در كلام حضرت شكافتن آسمانها و سكنا دادن فرشتگان، از بیان جریان شمس و ماه در آسمان و آراسته شدن آن به ستارگان آخرتر قرار گرفته با آن كه شكافته شدن آسمان مقدّم بر اختصاص یافتن بعضى از آنها به ستارگان مى باشد.
در پاسخ مى گوییم: اشاره امام (ع) به تسویه آسمانها اشاره اجمالى است. گویا امام (ع) در ابتدا چنین فرض كرده است كه خداوند تعالى آسمانها را به صورت كره واحدى آفریده است، چنان كه بعضى از مفسّران در تفسیر آیه شریفه: «أَ وَ لَمْ یرَ الَّذِینَ كَفَرُوا» همین نظریه را داده اند. سپس امام (ع) بالاى آسمان و پایین آن را به منزله دو سطح داخل و خارج براى آن كره در نظر گرفته است و پس از آن به بعضى ویژگیهاى آسمان كه ستارگان و خورشید و ماه باشد اشاره كرده است. بعد از بیان اجمالى آسمان، ستارگان، ماه و خورشید، تفصیل و تمیز هر یك از دیگرى را با كلمه «فتق» داده و ساكنان هر یك از آسمانها را دسته معینى از فرشتگان دانسته و پس از آن به تفصیل انواع ملائكه پرداخته است. شك نیست كه تقدّم بحث اجمالى و سپس تفصیلى آن از نظر فصاحت و بلاغت در خطابه بهتر است. تقدیم و تأخیر در كلام (ع) به همین مناسبت انجام گرفته است.
با شناخت آنچه كه قبلًا ذكر شد باید بدانیم كه هر یك از جملات امام (ع) به آیه اى از قرآن كریم اشاره دارد، مثلًا این كلام حضرت: «ثم فتق ما بین السموات العلى»، مناسب این سخن حق تعالى است: «أَ وَ لَمْ یرَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما». و این جمله امام (ع): «فملأ هنَّ اطوارا من ملائكته منهم سجود، لا یركعون»، شبیه این گفته حق تعالى است: «وَ لِلَّهِ یسْجُدُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و نظایر این آیه. این كلام امام (ع): صّافّون لا یتزایلون مانند این فرموده خداى سبحان است كه از فرشتگان نقل مى كند: «وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا» و این جمله امام (ع): مسبّحون لا یسئمون، نظیر این آیه شریفه است: «یسَبِّحُونَ اللَّیلَ وَ النَّهارَ و فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِینَ». و این كلام حضرت: و لا فتراه الابدان، شبیه این كلام حق است: «لا یفْتُرُونَ». این گفته حضرت: و منهم امناء على وحیه نظیر این كلام خداست در خطاب به پیغمبر اكرم: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلى قَلْبِكَ».
این گفته امام (ع): «و السنة الى رسله»، مانند این آیه است: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا».
این گفته حضرت: مختلفون بقضائه و امره مانند این آیه است: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» و نیز نظیر این آیه است: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِیها… ینَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ».
این سخن امام: و منهم الحفظة لعباده، مانند این سخن خداست: «یرْسِلُ عَلَیكُمْ حَفَظَةً» و نیز نظیر این آیه: «وَ إِنَّ عَلَیكُمْ لَحافِظِینَ» و نظیر این آیه: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ».
این كلام امام (ع): و السّدنة لابواب جنانه، شبیه این آیه است: وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها، و این كلام حضرت: و المناسبة لقوائم العرش اكنافهم، مانند این سخن خداست: «وَ یحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ یوْمَئِذٍ ثَمانِیةٌ» و كلام امام (ع): باجنحتهم، مانند این فرموده خداوند متعال است: الْحَمْدُ لِلَّهِ.
بحث دوّم- در تفسیر آیه: «أ وَ لَمْ یرَ الّذینَ كَفَرُوا انَّ السَّمواتَ وَ الَارَضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما» دانشمندان اقوال مختلفى به شرح زیر دارند:
1- ابن عبّاس و ضحّاك و عطاء و قتاده گفته اند: آسمان و زمین شی ء واحدى بودند، خداوند میان آنها در فضا فاصله انداخت.
2- كعب گفته است: خداوند آسمان و زمین را آفریده و بعضى را روى بعضى قرار داده بود، سپس بادى را آفرید و به وسیله آن آنها را از یكدیگر جدا ساخت.
3- مجاهد و سدى گفته اند كه آسمانها طبقه واحدى بودند خداوند آنها را از هم گسیخت و هفت آسمان قرار داد و زمین را نیز چنان كرد.
4- عكرمه، عطیه و ابن عبّاس به روایت دیگرى كه از او نقل شده است گفته اند: معناى این كه آسمان بسته بود، این است كه آسمان نمى بارید و معناى این كه زمین بسته بود این است كه گیاه در آن نمى رویید. پس خداوند آسمانها را به وسیله باران و زمین را به وسیله گیاه شكافت. این نظر را دنباله آیه «أَ وَ لَمْ یرَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّ …» تایید مى كند. نظیر همین آیه است سخن حق تعالى: «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» و آیه دیگر: «وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ» و كلام دیگر حق متعال: «أَنَّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا».
5- بعضى از دانشمندان گفته اند: معناى كلام خداوند: كانتا رتقا، این است كه امور به طور كلّى در علم خداوند و لوح محفوظ وجود داشت و این كه فرموده است: ففتقناهما، اشاره به این است كه در وجود تحقق یافتند و از یكدیگر متمایز شدند. این قول مناسب سه قول اول است و مى تواند تحقیقى براى آنها باشد. این دانشمندان گفته كعب را كه معتقد بود خداوند بادى را میان آسمانها آفرید، بر امر خدا حمل كرده و باد را از جهت مشابهت با امر خدا استعاره دانسته اند.
6- بعضى گفته اند كه معناى رتق در این آیه منطبق شدن دایره معدل النهار بر بروج است، بنا بر این فتق میلى است كه بروج افلاك به آن دایرند. اینان در تأیید گفته خود قول ابن عبّاس و عكرمه را آورده اند. ابن عبّاس و عكرمه معتقد بودند كه معناى رتق آسمان این بوده است كه نمى باریده، و معناى رتق زمین این بوده است كه گیاهى نمى رویانده. بنا بر این معناى رتق و فتق به همین معنى كه ذكر كردیم اشاره به اسبابى دارد كه قول ششم از آن حكایت داشت، زیرا انطباق دو دایره كه همان رتق یا بسته بودن دو آسمان است موجب نباریدن باران و خراب شدن عالم پایین مى گردید و آشكار شدن میل كه همان فتق است موجب به وجود آمدن فصول، باریدن باران، روییدن گیاهان و سایر انواع تركیبات مى شود.
با دانستن توضیحات فوق روشن مى شود كه سخن امام (ع) ثمّ فتق ما بین السّموات العلى، موافق سه قول اوّل و قول پنجم است، هر چند تحقیق براى فهمیدن این حقیقت بیشتر لازم است، امّا قول ششم هیچ مناسبتى با قول امام (ع) ندارد. به این شرح كه سخن امام (ع) «ثمّ فتق…» در معرض بیان چگونگى خلق عالم بالاست و به همین دلیل جمله بعد از این كلام را با «فا» آورده و فرموده است: فملأ هنّ اطوارا من ملائكته. رتق و فتق در قول ششم متأخّر از بحث اجرام علوى آمده است. با این كه ظهور میل به هیچ وجه بر وجود فرشتگان آسمانى و سكنا یافتن آنها در آسمانها قبول تقدّم نمى كند.
بحث سوم- فرشتگان داراى انواع فراوان و مراتب متفاوتى به شرح زیر مى باشند:
مرتبه اوّل- فرشتگان مقرّب اند، همچنان كه خداوند متعال مى فرماید: «لَنْ یسْتَنْكِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ».
مرتبه دوّم- فرشتگانى كه عرش الهى را حمل مى كنند خداوند متعال مى فرماید: الَّذِینَ یحْمِلُونَ الْعَرْشَ باز مى فرماید: «وَ یحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ یوْمَئِذٍ ثَمانِیةٌ».
مرتبه سوّم- فرشتگانى كه بر اطراف عرش مى چرخند چنان كه خداوند متعال مى فرماید: «وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ».
مرتبه چهارم: فرشتگان آسمانها و كرسى هستند.
مرتبه پنجم- فرشتگان عناصر طبیعى قرار دارند.
مرتبه ششم- فرشتگان گماشته بر تركیبات نبات و معدن مى باشند.
مرتبه هفتم- فرشتگان حافظ و نویسندگان كرام اند. در این باره خداوند متعال مى فرماید: «وَ إِنَّ عَلَیكُمْ لَحافِظِینَ كِراماً كاتِبِینَ» و از جمله این فرشتگان اند معقّبات كه در این آیه شریفه خداوند متعال به آنها اشاره فرموده است: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ».
مرتبه هشتم- فرشتگان بهشت و خزانه داران آنند. خداوند تعالى در این باره فرموده است: «وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیكُمْ».
مرتبه نهم- فرشتگان گماشته بر آتش. حق متعال فرموده است: «عَلَیها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ» و در جاى دیگر فرموده است: «عَلَیها تِسْعَةَ عَشَرَ» و باز فرموده است: «وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِكَةً» پس از دانستن مراتب فرشتگان مى گوییم همه دانشمندان بر این اتفاق نظر دارند كه فرشتگان موجودات جسمانیى نیستند كه مانند انسان و چهار پایان رفت و آمد داشته باشند بلكه در باره فرشتگان دو قول است: اوّل قول متكلّمان كه معقتدند فرشتگان اجسام نوارنى و الهى هستند، وجودشان خیر و سعادت است، بر انجام كارهاى سخت و توانایند، داراى عقل و فهم مى باشند، بعضى از آنها نزد خدا قرب و منزلت داشته و از نظر درجه كاملترند، خداوند متعال از آنها چنین حكایت مى كند: «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ».
قول دوّم قول غیر متكلّمان است، آنها معتقدند كه فرشتگان جسم نیستند، بعضى از آنها از جسمیت و دخالت در اجسام مجرّدند، بعضى از فرشتگان از جسمیت مجردند ولى از دخالت در اجسام مجرد نیستند و بعضى از آنها مجرد نیستند، جسمانى و حلول كننده در اجسام و قائم به اجسام هستند. براى غیر متكلّمان در ترتیب درجات یاد شده تفصیلى به شرح زیر است: امّا فرشتگان مقرّب اشاره است به ذوات مبرّا از جسمیت و جهت و نیاز به غیر و تصرّف در امور جسمانى.
فرشتگان حمل كننده عرش الهى ارواحى هستند كه به تنظیم كارهاى عرش گماشته شده اند، تنظیم كننده كار عرش هشت فرشته اى هستند كه در قرآن آمده است: «وَ یحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ یوْمَئِذٍ ثَمانِیةٌ» و اینان رؤساى فرشتگانى هستند كه تنظیم كارهاى كرسى و آسمانهاى هفتگانه را بر عهده دارند. توضیح این كه كرسى و آسمانها به منزله بدن آن فرشتگان است و اینها اشخاصى هستند كه با بدنهایشان عرش را بالاتر از فرشتگان دیگر حمل مى كنند.
امّا فرشتگان گرداگرد عرش الهى ارواحى هستند كه حامل كرسى و گماشته و مسلّط بر آن مى باشند. فرشتگان آسمانها ارواحى هستند كه بر آسمانها گماشته شده اند و كارهاى آسمان از حركت و اراده به اذن خداوند متعال در اختیار آنهاست.
همچنین فرشتگان عناصر، كوهها، دریاها، صحراها، خشكیها و دیگر تركیبات از معدن و نبات و حیوان هر یك با اختلافى كه دارند بر انجام فعل مخصوصى موكّل اند.
در باره فرشتگان حافظ و نویسندگان كرام چند قول آمده است به ترتیب زیر:
1- بعضى گفته اند خداوند متعال طبایع متضاد را مخلوط و عناصر بیگانه با یكدیگر را در هم آمیخت و از این آمیزش و خلط، آمادگى فراهم شد كه نفس مدبّر و قواى حسّیه محرّكه را بپذیرد. بنا بر این منظور از فرشتگان حافظى كه خداوند آنها را فرستاده است همین نفوس و قوایى است كه طبیعت را در آمیختگى و ویژگى اعمالشان حفظ مى كنند و آنچه را كه در الواح خود مى نگارند صورت كارهایى است كه نفوس انجام مى دهند تا در روز قیامت بر علیه خود آنها شهادت دهند، چنان كه خداوند تعالى فرموده است: «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ یقُصُّونَ عَلَیكُمْ آیاتِی وَ ینْذِرُونَكُمْ».
معقّباتى كه از پیش رو و پشت سر حافظ انسانند همینها هستند. بنا به قولى حفظه براى بندگان غیر از حفظه علیه آنها مى باشند و كاتبان نیز دو دسته اند. بزودى توضیح بیشترى خواهیم داد.
2- بعضى از قدما گفته اند نفوس بشرى و ارواح انسانى باطناً مختلف اند.
بعضى نیكوكار و بعضى شرور، بعضى كند فهم و بعضى زیرك، بعضى بدكار و بعضى عفیف، بعضى آزاده و بعضى پست، بعضى شریف و بعضى دنىّ مى باشند. براى هر طایفه اى از این ارواح زمینى، روحى آسمانى است كه نسبت به ارواح پست زمینى مانند پدرى مهربان و آقایى بخشنده در كارهاى مهم، آنها را یارى مى دهد، چه در خواب و چه در بیدارى، گاهى به طریق رؤیا و گاهى به گونه الهام. همان روح آسمانى مبدأ است براى آنچه كه از خیر و شرّ در آن روح زمینى پدید مى آید. این مبادى در اصطلاح علما، طبیعت تامّ نامیده مى شود. یعنى آن ارواح فلكى در طبیعت، نسبت به ارواح زمینى كامل و تمام هستند و همان ارواح فلكى حافظ منافع انسان و ضرر و نیازهاى او مى باشند چنان كه خداوند متعال فرموده است: «فِی صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ بِأَیدِی سَفَرَةٍ كِرامٍ بَرَرَةٍ».
3- بعضى دیگر گفته اند كه براى نفوس وابسته به این اجساد با نفوسى كه از بدن جدا شده اند همگونى و مشابهت مى باشد. پس نفوس جدا شده از بدن به گونه اى میل و كشش به نفوسى دارند كه از بدن جدا نشده اند، زیرا میان نفوس مشابهت و موافقتى وجود دارد. بنا بر این نفوس مفارق از بدن نفوس مرتبط با بدن را مطابق طبعشان یارى مى دهند و بر آنها گواهند چنان كه خداوند تعالى فرموده است: «ما یلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ… وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ».
اما فرشتگان بهشت: باید توجّه داشت كه هشت بهشت در قرآن نام برده شده است كه عبارتند از جنّت نعیم -جنّت فردوس- جنّت خلد- جنّت مأوا- جنّت عدن- جنّت دارالسلام- جنّت دار القرار و جنّتى كه پهناى آن به مساحت زمین و آسمانهاست كه براى پرهیزكاران آماده شده است و بر بالاى همه اینها عرش پروردگار صاحب جلال و اكرام قرار دارد.
پس از دانستن این حقیقت، براى بهشتهاى نامبرده، ساكنان و نگهبانانى از فرشتگان وجود دارد. اما ساكنان بهشت فرشتگانى هستند كه از عبادت پروردگارشان تكبّر نمى ورزند، شب و روز آماده تسبیح گفتن اند و خستگى ندارند و همانها فرشتگانى هستند كه در بهشت با بندگان صالح و مخلص خدا با مهربانى و بشارت برخورد مى كنند. توضیح این كه انسان مطیع، هر گاه در فرمانبردارى به كمال برسد و به آخرین درجه صورت انسانى نایل شود و به وسیله اعمال نیك و آنچه از كارهاى پاكیزه انجام مى دهد و مستحق صورت ملكى و رتبه آسمانى شود، فرشتگان پاكیزه با مهربانى و رحمت و شفقت او را ملاقات مى كنند و با روح و ریحان از او استقبال به عمل مى آورند، چنان كه قابله ها و دایه ها فرزندان پادشاهان را به بهترین جامه هاى دنیا و لباسهاى سندس و استبرق مى آرایند، و از بهترین عطرها استفاده مى كنند، این فرشتگان نیز با بندگان صالح خدا با شادى و شادمانى برخورد مى كنند و آنها را به تماشاى بهشت مى برند از لذّتها و خوشیها امورى را به آنها نشان مى دهند كه در این دنیا چشمى ندیده، گوشى نشنیده و حتّى به قلب هیچ انسانى خطور نكرده است. با بندگان حضرت حق در بهشت تا وقتى خدا بخواهد با برخوردارى از بخشش غیر قابل انقطاع مى مانند. و اخبار بهشتیان را به اهل دنیا در خواب مى نمایانند و هر گاه روز قیامت كبرا فرا رسد فرشتگان رحمت با بندگان صالح خدا به بهشت پر نعمت با شادى پایان ناپذیر پرواز مى كنند. در آن بهشت مرگى وجود ندارد در غرفه هایى كه بالاى آنها نیز غرفه هایى وجود دارد و در پایین غرفه ها رودها جارى است اقامت مى كنند.
و سرانجام كلامشان این است كه سپاس سزاوار پروردگار جهانیان است.
بعضى از حكماى اسلامى گفته اند: فرشتگانى كه با روح و ریحان بندگان صالح را ملاقات مى كنند موجودات روحانى كره زهره و مشترى هستند. گویا اینها مى خواهند بگویند نفوس پاك و سعادتمند انسانى هر گاه از بدن جدا شود قوّه واهمه را به همراه خود دارد و صور خیالى پدید آمده بر اساس وعده الهى در باره بهشت، باغها، نهرها، میوه ها، حور العین، كأس معین، لؤلؤ و مرجان و ولدان و غلمان بر حسب استعداد و طهارت آن نفوس و امیدوارى ثواب آخرت به صورتهاى عقلى در نهایت ارزشمندى و زیبایى و متناسب صور خیالى امور یاد شده براى او ایجاد مى شود.
چون ستاره زهره و مشترى اثر كاملى در آماده كردن نفوس براى صور خیالى زیبا و شادى و شادمانى دارند. به همان گونه كه به جنبه روحانى این دو ستاره كارهاى نیك نسبت داده شده است برخورد انسان نیز بعد از مفارقت از بدن با مهربانى و رحمت و شفقت به جنبه روحانى آن دو ستاره نسبت داده شده است.
امّا خزانه داران بهشت: بعید نیست كه به اعتبارى همان ساكنان بهشت باشند ولى به لحاظ وظایفى كه دارند خازن نام گرفته اند. توضیح این كه، خازن سرپرست درهاى خزانه براى گشودن در خزانه و تقسیم خزانه بین مستحقان به اذن پروردگار است، و همچنین بستن در آنها و بازداشتن غیر مستحق از دسترسى به محتواى خزانه از جمله وظایف اوست. چون ملائكه خازن سرپرست افاضه كمالات، تقسیم نعمت و احسان به مستحقان، نگهبانى و باز داشتن غیر مستحق از اموال خزانه، و نوازش مستعدان و فرمانبرداران به اذن خدا و حكمت او مى باشند. به این اعتبار بر آنها خزانه دارى بهشت صدق مى كند. اینان همان كسانى هستند كه از هر درى بر مؤمنان وارد شده و مى گویند: درود بر شما به خاطر آنچه كه صبر كردید چه زیباست خانه آخرت.
بعضى از دانشمندان گفته اند هر گاه بنده اى نفس خود را ریاضت بدهد تا به كمال مرتبه قوّه نظرى و مراتب قوّه عملى برسد، او به وسیله هر مرتبه اى از آن مراتب براى كمال خاصى كه از جانب خدا به او افاضه مى شود آمادگى پیدا مى كند.
فرشتگان به نزد او مى آیند و از هر بابى با سلام و تحیت و اكرام وارد مى شوند.
رضاى به قضاى خدا، خیر باشد یا شر، باب بزرگى از آن ابواب است.
پس فرشته اى كه از این در وارد شود به رضاى خدا وارد مى شود، چنان كه خداوند تعالى فرموده است: «قالَ اللَّهُ هذا یوْمُ ینْفَعُ الصَّادِقِینَ» و همان رضوان خازن جنان است.
امّا فرشته آتش، بعضى از فضلا گفته اند: آنها نوزده نوع فرشته مأمور زبانه آتش اند كه فرمان خدا را عصیان نمى كنند. پنج دسته آنها همانهایى هستند كه به اذن خدا اخبار را از خارج به داخل جهنم منتقل مى كنند. یك رئیس، دو خازن، یك دربان، و یك فرشته كارگر دارند. و دو فرشته غضب و شهوت و هفت نفر دیگر گماشته بر امر غذاى جهنّمیان مى باشند. توضیح این كه هر گاه روز قیامت كبرا فرا رسد و انسان از كسانى باشد كه زندگى دنیا را براى خود به آن حدّ انتخاب كرده كه جایگاهش جهنم شده باشد، این نوزده فرشته عذاب او را به خاطر انجام زشتیها، و ارتكاب گناه و دورى از فرمان خدا به جهنم منتقل مى كنند. خداوند تعالى فرموده است: «وَ أَنْ لَیسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعْیهُ سَوْفَ یرى ثُمَّ یجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى».
این نوزده فرشته اى كه بعضى فضلا گفته اند، فرشتگان آتش اند. ولى با انسان فرشتگان دیگرى از فرشتگان بهشت همراهند، توضیح این كه هر گاه انسان فرشتگان را در دنیا مطابق اوامر خدا به استخدام در آورد و در فرمانبردارى خدا با آنها موافقت كند بى آنكه از آنها چیزى كه خلاف خلقشان است بخواهد به وسیله آنها از ارتكاب محارم و نواهى خداوند به دور مى ماند. توفیق را از خدا آرزو مى كنم.
بحث چهارم- امام (ع) انواع دیگرى از فرشتگان را نام برده است و به تفاوت مرتبه شان در عبادت و خشوع با عبارت سجود، ركوع، صّف و تسبیح اشاره كرده است. توضیح این كه خداوند سبحان هر دسته از فرشتگان را به مرتبه معینى از كمال و علم و قدرت اختصاص داده است. كه هیچ مرتبه پایینى به مقام و مرتبه فوق نمى رسد. هر دسته اى كه نعمت خدا بر آن كاملتر باشد، عبادت او برتر و فرمانبردارى آن شایسته تر است.
سجود و ركوع و صفّ و تسبیح عباداتى هستند كه در میان خلق رایج اند ولى از نظر بیان معناى خشوع و خضوع متفاوت هستند. و نمى توان آنها را در اینجا به معناى ظاهرى كه مردم مى فهمند گرفت زیرا نهادن پیشانى بر زمین براى سجده و خم كردن پشت براى ركوع و حركت دادن زبان براى تسبیح، امورى هستند كه دلالت بر ابزار و اسبابى دارند و مخصوص بعضى از حیوانات مى باشد، زیرا حیوانات داراى اعضا و جوارح اند. امّا در مورد فرشتگان سزاوار این است كه تفاوت مراتب یاد شده به سجود و ركوع و صف و تسبیح بر تفاوت كمال فرشتگان در خضوع و خشوع براى كبریایى خدا و عظمت او حمل شود و به اصطلاح اطلاق كردن لفظ ملزوم است (خضوع) بر لازم آن (سجود) زیرا سجود در لغت به معناى انقیاد و خضوع مى باشد.
با توضیح بالا احتمال دارد كه كلام امام (ع) در باره فرشتگان كه بعضى از آنها سجود مى كنند، اشاره به فرشتگان مقرّب باشد، زیرا درجه آنها كاملتر از درجات فرشتگان دیگر است. پس نسبت عبادت و خضوعشان نسبت به خضوع فرشتگانى كه در مرتبه پایین قرار دارند، مانند نسبت خضوع سجده به خضوع ركوع مى باشد، بدیهى است كه سجده نسبت به ركوع بیان كننده خضوع بیشترى است.
اگر اشكال شود كه شما در گذشته گفتید فرشتگان مقرّب نه مدبّر جسم اند و نه متعلّق به جسم، پس چگونه درست است كه از ساكنان آسمانها باشند و از فرشتگانى كه آسمانها از آنها پر شده است.
در پاسخ مى گوییم: در علاقه چیزى به چیزى و اضافه آن چیز به آن، كمترین مناسبت بین آن دو كفایت مى كند و این مقدار مناسبت در این جا میان اجرام سماوى و این دسته از فرشتگان وجود دارد. و آن مناسبت، یا مناسبت علت و معلول است یا شرط و مشروط. و چنان كه جایز است خداوند جلّ جلاله در لفظ قرآن كریم به عرش و تسلّط بر آن اختصاص یابد، با این كه خداوند تعالى از داشتن این مناسبت منزّه است، و در حكمت عظمتى كه براى خداوند ثابت شده است براى خلق وجود ندارد. پس به طریق اولى جایز است كه در آسمان بودن را به فرشتگان مقرّب نسبت دهیم. هر چند این فرشتگان از داشتن جسم منزّه و از تدبیر در جسم به دور باشند: چون امام (ع) بیان كننده و گوینده مطلبى است كه منظور رسول اكرم و قرآن كریم است و چیزى كه از ذهن و فهم به دور باشد بیان ندارد، بلكه كلام آن حضرت براى بالا بردن فهم و اندیشه است.
قول امام (ع) در باره فرشتگان كه فرمود بعضى از آنها در حال ركوع اند احتمال دارد اشاره به حاملان عرش باشد زیرا آنها از فرشتگان دیگر كاملترند.
پس نسبت عبادت آنها به عبادت دیگران مانند نسبت خضوع ركوع به خضوع صفّ مى باشد و عبارت امام كه فرمود: و منهم صافّون احتمال دارد اشاره به فرشتگان طواف كننده اطراف عرش باشد. در تفسیر این كلام امام (ع) گفته اند: منظور فرشتگانى هستند كه براى اداى عبادت به صف ایستاده اند چنان كه خداوند متعال از آنها چنین خبر داده است: «وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ».
تحقیق و توضیح این كه هر یك از انواع فرشتگان داراى مرتبه معینى از كمال مى باشند كه به آن درجات اختصاص یافته اند و از حالتى كه دارند تغییر وضع نمى دهند و این شباهت به صفهاى منظّمى دارد كه تغییر نمى كند. از چیزهایى كه تأیید مى كند منظور از فرشتگان صفّ، طواف كنندگان اطراف عرش مى باشد مطلبى است كه در خبر آمده است و آن این كه در اطراف عرش هفتاد هزار صف از فرشتگان تشكیل شده كه دستهایشان را بر شانه نهاده و صدایشان به تكبیر و تهلیل بلند است و در پشت سر آنها صد هزار صف دیگر از فرشتگان است كه دست راستشان را بر دست چپشان نهاده و تسبیح مى گویند.
احتمال دارد مقصود امام (ع) كه فرمود: و مسبّحون، فرشتگان در صفّ و غیر آنها باشند و او عاطفه در و مسبّحون هر چند اقتضا دارد كه مسبّحون غیر از فرشتگان در صفّ باشد، ولى این مقدار مغایرت در این جا حاصل است، زیرا آنها كه تسبیح مى گویند از جهت این كه تسبیح گو هستند از فرشتگان اهل صف جدا محسوب مى شوند. بدین لحاظ جایز است كه فرشتگان را به دو نوع تقسیم كرده و بعضى را بر بعضى عطف بگیریم. این جامعیت را كه به لحاظى صافّون و به لحاظى مسبّحون باشند، سخن حق تعالى تأیید مى كند وقتى كه از قول فرشتگان مى فرماید: «وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنَّا لَنَحْنُ». و احتمال دارد مسبحون نوعى یا انواعى دیگر از فرشتگان آسمانها باشند.
منظور امام (ع) از این سخن كه فرمود: «دسته اى از فرشتگان ساجداند و ركوع انجام نمى دهند و دسته اى راكعند و از ركوع بلند نمى شوند و گروهى صفّ ایستاده اند و صف را به هم نمى زنند و دسته اى تسبیح گویند و از تسبیح گفتن خسته نمى شوند» اشاره به كمال فرشتگان در مرتبه هاى معینى است كه هر یك نسبت به مرتبه هاى پایین تر كاملترند و ضمناً تأكیدى است بر این كه بر این عبادات نقصانى عارض نمى شود، زیرا ركوع هر چند عبادت است و نسبت به سجود نقصان است و سر برداشتن از ركوع براى ركوع كننده نقصان ركوع محسوب مى شود و به همین ترتیب بهم زدن صفّ نقصانى است در آن و خستگى در تسبیح نقصان و اعراض از مقصود است. بعلاوه خستگى و ملال عبارت از دورى نفس از چیزى به سبب خستگى بعضى از قواى طبیعى است و این در حق فرشتگان آسمانى كه قواى طبیعى ندارند قابل تصوّر نیست.
امّا فرموده امام (ع): «آنها را خواب فرا نمى گیرد» صدق آن بخوبى روشن است، بدین توضیح كه خواب رفتن آنها لازمه اش صحیح بودن خواب براى آنهاست. وقتى خواب براى آنها صادق نیست عارض شدن خواب بر آنها نیز باطل است. دلیل صادق نبودن عروض خواب بر آنها این است كه خواب عبارت است از تعطیل شدن حواس ظاهرى از كارهایى كه انجام مى یابد، به این دلیل كه روح كشش براى انجام كار ندارد. و پس از بر طرف شدن خستگى و ضعف، روح كشش انجام كار را پیدا مى كند. چون فرشتگان آسمانى از این اسباب و ابزار منزّه و پاك اند خواب در حق آنها صحیح نبوده و آنها را فرا نمى گیرد.
امام (ع) سهو عقول و غفلت و نسیان را از فرشتگان به دور دانسته است. در توضیح باید گفت كه غفلت عبارت است از عدم دریافت و تعقّل چیزى در حال و این معنى از سهو و نسیان عمومى تر و به منزله جنس است براى آن دو.
توضیح این كه سهو بى خبر شدن از چیزى است به وسیله گرفتارى نفس و توجّه آن به امور مهم دیگر، با وجودى كه صورت یا معناى آن شی ء در قوّه خیال یا ذاكره انسان وجود دارد.
امّا فراموشى، غفلت از چیزى همراه با محو شدن صورت یا معناى آن از قوّه خیال و ذاكره به طور كلّى است، به همین دلیل است كه فراموش كننده چیزى براى به دست آوردن مجدّد آن نیازمند تلاش است و باید براى به دست آوردن دوباره آن خود را به زحمت اندازد. با توضیحى كه داده شد تفاوت میان غفلت، سهو و نسیان روشن شد. با در نظر گرفتن معانى غفلت و سهو و نسیان معلوم شد كه این سه امر از لواحق قواى انسانى هستند، پس لازم است كه از فرشتگان آسمانى سلب شود، زیرا مسلّم است كه فرشتگان آسمانى داراى قواى جسمانى نیستند.
امام (ع) پس از آن كه سهو عقول را از فرشتگان نفى كرده است معناى عمومى ترى را كه غفلت است از فرشتگان سلب فرموده است، زیرا سلب غفلت از فرشتگان لازمه اش سلب نسیان از آنها مى باشد هر چند نفى سهو از فرشتگان در سلب نسیان از آنها كافى بوده ولى سلب غفلت را براى تأكید ذكر كرده است.
امّا سخن حضرت كه فرمودند: «فرشتگان فترت در ابدان ندارند»، براى این است كه فترت توقف اعضاى بدن از عمل است و نقصان یافتن اعضا به سبب خستگى كه در روح بدن پدید مى آید و پس از استراحت مجدداً اعضا آماده انجام كار مى شوند و همه اینها از توابع مزاج حیوانى است، بنا بر این در سلب آنها از فرشتگان چاره اى نیست.
امام (ع) در باره بعضى دیگر از فرشتگان مى فرمایند: «آنان امین وحى خدا و به منزله زبان براى رسول خدا مى باشند و در رساندن احكام و اوامر الهى آمد و رفت مى كنند». بعید نیست كه این قسم از فرشتگان داخل در اقسام قبلى باشند، ذكر مجدّد آنها به اعتبار صفت امانت بر وحى و رسالت و رساندن امر خدا به انبیا و غیر آنان مى باشد، زیرا از جمله فرشتگان مرسل جبرئیل (ع) است و او از فرشتگان مقرّب خداست.
چون ثابت شده است كه وحى و سایر افاضات از جانب خداوند تعالى بر بندگان به واسطه فرشتگان انجام مى گیرد و چگونگى آن را قبلًا دانستى، ناگزیر صحیح است كه بعضى فرشتگان امناى به روحى و خبرگزاران نسبت به پیامبر باشند. زیرا امین نگهبانى است براى چیزى كه حفاظت آن را به عهده گرفته تا به مستحقش برساند. و علاوه بر آن وحیى كه به واسطه فرشتگان نازل شود از هر جهت محفوظ و به دور از خلل سهو مى باشد، چون لازمه سهو كه قواى جسمانى است در فرشتگان نیست. و به طور عمد نیز موجبى براى خلاف نیست، زیرا خداوند متعال مى فرماید: «یخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یفْعَلُونَ ما یؤْمَرُونَ» این سخن امام (ع) كه آنها زبان گویایى به سوى رسولان هستند، استعاره زیبایى است. در مثل گفته مى شود فلان شخص زبان قومش مى باشد، یعنى احوال آنها را بروشنى بیان مى كند. پس بر چنین شخصى كلمه زبان اطلاق مى شود زیرا از هر چه در نفس وجود دارد پرده بر مى دارد و چون فرشتگان در اداى خطابات خداوند كریم میان پیامبران و حق واسطه هستند و اوامر حق را براى آنها توضیح مى دهند، استعاره آوردن لفظ زبان گویا براى آنها به دلیل وجه مشابهتى كه در این مورد وجود دارد زیباست.
منظور امام (ع) در این جا از اختلاف ملائكه و رفت و آمد آنها به فرمان خدا و رساندن احكام خدا به طور پیاپى به مردم مى باشد و منظور از قضاى الهى امور حتمى است. در مثل گفته مى شود این قضاى الهى است، یعنى حكم قطعى. بنا بر این از كلمه قضا معناى مصدرى منظور نیست، بلكه معناى قضاى الهى نوشته لوح محفوظ به قلم الهى است در باره آنچه بوده و خواهد بود، و آن امرى است كه از تقدیر خداوند گذشته است. چنان كه رسول خدا فرموده است: قلم از آنچه كه باید بنویسد فراغت یافته و خشك شده است.
اگر گفته شود چگونه صحیح است فرشتگانى كه آمد و رفت مى كنند همان فرشتگان ساجد باشند چون كسانى كه همواره ساجدند چگونه تصوّر مى شود كه با این وصف در انجام رسالت و نزول و صعود و اوامر و نواهى خدا به رسولان آمد و رفت داشته باشند در پاسخ مى گوییم: قبلًا توضیح دادیم كه سجود فرشتگان به معناى نهادن پیشانى بر زمین، به گونه اى كه ما انجام مى دهیم نیست، بلكه سجود آنها كمال عبودیتشان براى خداى تعالى و نهایت خضوعشان تحت فرمان قدرت او و نیازمند بودنشان در امكان و حاجت تحت سلطه وجوب وجود خداوند مى باشد.
بدیهى است كه میان سجود به این معنى و رفت و آمدشان براى رساندن اوامر خداوند تعالى به منظور انجام احكام الهى طبق مشیت و امر خدا منافاتى نیست بلكه انجام تمام این امور كمال عبودیت و خضوع آنها براى جلال خدا و اعترافشان براى كمال عظمت الهى است.
در باره این جمله امام كه فرمود: «بعضى از فرشتگان حافظان بندگان هستند» مى گوییم كه دو چیز قبلًا باید دانسته شود: یكى این كه حفظه به چه معناست، دوّم آن كه مقصود از حفظه چه كسانى هستند در توضیح معناى حفظه باید بدانیم كه بعضى از آنها حفظه براى عبادند چنان كه خداوند تعالى فرموده است: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» و بعضى از آنها حفظه بر عبادند چنان كه حق تعالى مى فرماید: «وَ یرْسِلُ عَلَیكُمْ حَفَظَةً»، مقصود از حفظه براى عباد فرشتگانى هستند كه به امر خداوند تعالى بندگان را از آفاتى كه بر آنها عارض شود حفظ مى كنند و مقصود از حفظه بر عباد فرشتگانى هستند كه اعمال انسان را از طاعت و معاصى ضبط مى كنند، چنان كه خداوند تعالى فرموده است: «كِراماً كاتِبِینَ یعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ» و در جاى دیگر مى فرماید: «ما یلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» ابن عبّاس گفته است كه با هر انسانى دو فرشته است یكى در سمت راست و دیگرى در سمت چپ اوست هر گاه انسان حسنه اى را بر زبان بیاورد آن كه بر دست راست است مى نویسد و هر گاه گناهى را بر زبان جارى كند فرشته سمت راست به فرشته سمت چپ مى گوید صبر كن شاید از این گناه توبه كند و اگر توبه نكرد خود او نوشته مى شود.
مفسّران گفته اند فایده وجودى این دو فرشته این است كه شخص مكلّف هر گاه بداند كه فرشتگانى بر او گماشته شده اند و اعمال او را ناظرند و در كتابهایى مى نویسند و در موقف قیامت به طور علنى بر او عرضه مى كنند. چنین علم و اعتقادى انسان را از كارهاى زشت باز مى دارد.
احتمال دارد كه تعدّد مذكور در حفظه، تعدّد به حسب ذات باشد، بدین معنى كه فرشتگان دو دسته باشند. حافظان منافع و كاتبان اعمال بد انسان. و احتمال دارد كه به حسب ذات یك دسته و به حسب وظیفه دو دسته باشند.
بعضى كه تصوّر كرده اند كه حفظه منافع عباد همان قوایى مى باشند كه خداوند تعالى از آسمان جود خود بر جسم انسانها نازل فرموده است، ناگزیر باید حفظه بر عباد را زمینه همان قوا بدانند. با این حساب معناى نوشتن سیئات و حسنات و ضبط آنها بر له یا علیه عباد، یا به این معناست كه آنچه از صفات و سیئات از عبد صادر مى شود در علم آن مبادى وجود دارد و یا معناى كتابت این است كه صورت افعال خیر و شرّى كه انسان انجام مى دهد به قلم افاضه خداوند بر حسب استعداد انسان در لوح نفسش نوشته مى شود. نظر به معناى یاد شده، آنچه ابن عبّاس نقل كرد كه فرشته سمت چپ براى نوشتن گناه به خاطر توبه بنده صبر مى كند، بدین معنى خواهد بود كه ما دام كه گناه در جوهر نفس عبد قابل تغییر است ثبت نمى شود. زیرا رحمت خداوند تعالى وسیع است و هر گاه از آن گناه توبه كند در لوح نفسش نوشته نمى شود. و اگر توبه نكند تا ملكه راسخ در نفسش شود، نوشته مى شود و روز قیامت به خاطر آن عذاب خواهد شد.
بنا بر همین قول احتمال دارد حفظه بر عباد عیناً همان حفظه، براى عباد باشد. زیرا نفس در جوهریت خود آنچه از خیر و شرّ انجام مى دهد حفظ مى كند و در روز قیامت بر خود شماره مى كند، آن گاه كه عوارض بدن زایل شود آنچه را كه در جوهر نفس وجود دارد مفصّل و مصوّر مى بیند و از نفس چیزى غایب نخواهد بود چنان كه خداوند متعال فرموده است: «یوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَینَها وَ بَینَهُ أَمَداً بَعِیداً» و باز مى فرماید: «وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یوْمَ الْقِیامَةِ كِتاباً یلْقاهُ مَنْشُوراً«» و باز فرموده است: أَ فَلا یعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ».
معناى این كلام امام (ع) كه حافظان انسان از فرشتگان آسمانند این است كه اصل آنها از فرشتگان آسمان است و بعد به زمین فرستاده مى شوند. در باره این فرموده حضرت كه فرمود: «امّا السدنة لابواب جنانه» در گذشته توضیح داده شد.
***
فرموده است: «و منهم الثّابتة فی الارضین… تا لقوائم العرش اكنافهم».
چنان كه از بسیارى روایات استفاده مى شود این صفات در وصف ملائكه حامل عرش بیان شده است. پس بى مناسبت نیست كه در كلام امام (ع) منظور همان فرشتگان باشند. این موضوع از میسره بدین عبارت روایت شده است: «پاى آن فرشتگان در زمین پایین و سرهایشان عرش را شكافته است. چنان خاشع اند كه چشمهایشان را بخوبى باز نمى كنند، از ساكنان آسمان هفتم خداترس ترند و باز ساكنان آسمان هفتم بیشتر از آسمان ششم از خدا مى ترسند و به همین ترتیب تا آسمان دنیا».
ابن عبّاس از پیامبر (ص) نقل كرده است كه «در عظمت پروردگار فكر نكنید ولى در خلق فرشتگان فكر كنید زیرا یكى از آنها كه اسرافیل نام دارد زاویه اى از زوایاى عرش را بر دوش دارد، در حالى كه پاهاى او در زمین پایین است و سرش از آسمان هفتم بالاتر قرار دارد و در برابر عظمت خداوند چنان كوچك است كه گویا وصع است (وصع پرنده بسیار كوچكى است)».
باز از ابن عبّاس نقل شده است كه «وقتى خداوند حَمَله عرش را آفرید به آنها دستور داد كه عرش را حمل كنید، آنها نتوانستند، سپس به آنها فرمود بگویید: «لا حَولَ وَ لا قوَةَ الّا باللَّه». وقتى كه این جمله را ادا كردند پاهایشان توانایى یافت و تا زمین هفتم فرو رفت و استوار نمى شد. سپس بر پاى هر یك از فرشتگان اسمى از اسمهاى خداوند نوشته شد آن گاه پاهایشان استوار شد.
معناى صحیح این خبر این است كه وجود، بقا، حول و قوّه فرشتگان در وظیفه اى كه بر عهده دارند از حول و قوّه خداست. پس اگر خداوند سبحان آنها را آفریده و به آنها دستور حمل عرش را داده است باید در آنها به حول و قوّه الهى، توانایى این كار باشد و اگر حول و قوّه الهى نبود، قادر به حمل ذره اى از ذرات مخلوقات و آفریده ها نبودند چه رسد به این كه كارگردانى عرش را كه از بزرگترین جرمهاى عالم است به عهده داشته باشند.
با توجّه به توضیح مطلب فوق مى گوییم: آنها كه معتقدند فرشتگان داراى جسم اند لزوماً باید صفات مذكور در كلام امام (ع) را به صورت امرى ممكن حمل بر ظاهرشان كنند، در این صورت معناى كلام این خواهد بود كه خداوند بر همه ممكنات قادر است و امّا آنها كه فرشتگان را از جسمیت منزه دانسته اند معتقدند كه خداوند سبحان فرشتگان را آفرید و آنها را مسلّط بر اجرام آسمانها و كارگردان عالم كون و فساد و وسیله براى آنچه كه در جهان به وجود مى آید قرار داد. بنا بر این با اجازه خدا از نظر علمى بر آنچه كه در آسمان و زمین است مسلطاند. بنا بر این منظور از ثبوت قدمهایشان در بطن زمین كنایه است از ثبوت ادراكاتشان كه به اسم خداوند و دانشى كه عطا فرموده است در كارگردانى این جهان استقرار یافته اند و در باطن موجودات نفوذ پیدا كرده اند و از آسمان بلند درگذشته اند، كنایه از برترى عقلى آنهاست و از كناره هاى آسمان برتر رفته اند كنایه از این است كه اندیشه عقلى آنها فراتر رفته است.
این كه امام (ع) فرمود: «شانه هاى آنها با قوائم عرش مناسبت دارد مقصودش این است كه در ثبات و بقا شبیه و مناسب قوائم عرش اند بدین معنى كه تا عرش برپاست آنها ثبات و بقا دارند.
اگر سؤال شود كه آیا براى عرش غیر از فرشتگان مذكور پایه هایى وجود دارد كه این دسته از ملائكه مناسب آن پایه هایى باشند یا خیر در پاسخ مى گوییم كه مطابق اخبار رسیده براى عرش پایه هایى است. از امام صادق (ع) از پدرش از جدّش رسول خدا (ص) روایت شده كه فرمود: «میان هر پایه اى از پایه هاى عرش تا پایه دیگر مسافتى است كه هشتاد هزار سال یك پرنده تیز پرواز بپیماید».
بعضى از محققان گفته اند عرش داراى هشت پایه است و خداوند تعالى به هر یك از فرشتگان هشتگانه حامل عرش، حمل و اداره كردن یك پایه را سپرده است. پس از دانستن این موضوع مى گوییم كه احتمال دارد سخن امام (ع) در باره پایه هاى عرش اشاره به این باشد كه چون شانه محلّ شدّت و قوّت است امام (ع) كتف را براى قدرت و قوّتى كه خاصّ هر فرشته است استعاره آورده باشد كه با همان نیرو كارهاى قوائم عرش را عهده دار هستند. شكّى نیست كه میان هر پایه اى از پایه هاى عرش و بین قدرتى كه آن را اداره مى كند مناسبتى برقرار است كه به آن لحاظ خداوند سبحان فرشته خاصّى را به حمل آن پایه گماشته است و همین است معناى جمله امام (ع) كه فرمود: المناسبة لقوائم العرش اكنافهم و بعید نیست چنان كه لفظ اقدام را براى فرشتگان استعاره آورده است، لفظ اكناف را نیز استعاره آورده باشد، به دلیل تشبیه قیام فرشتگان در انجام امر خدا براى حمل عرش، به قیام استوانه هایى كه هر یك از ما خانه خود را بر آن استوار مى داریم. بنا بر این فرشتگان مناسب و مشابه پایه هایى هستند براى عرش كه بر آنها عرش استوار شده بى آنكه عرش به غیر از آنها پایه اى داشته باشد یعنى آنها شبیه پایه هاى عرش اند.
****
فرموده است: «ناكسة دونه ابصارهم متلفّعون تحته باجنحتهم»
در عبارت بالا ضمیر در كلمات دونه و تحته به عرش برمى گردد. در خبرى از وهب بن منبّه است: «براى هر ملكى از حاملان عرش و آنها كه در اطراف عرش هستند، چهار بال است، دو بال بر چهره دارند از ترس این كه به عرش بنگرند و نابود شوند و دو بال بر دهان دارند كه كلامى جز تسبیح و تحمید بر زبان نیاورند».
امام (ع) نكس ابصار را كنایه براى كمال خشیت آنها از خداوند تعالى آورده است و این كه فرشتگان به ناتوان بودن چشم عقلشان از درك ماوراى كمالاتشان كه مقدّر است اعتراف دارند و چشم خرد خود را از این كه انوار خدا و عظمت او را در آفرینش عرش و مخلوقات بدیع تر از خودشان را درك كنند ناتوان مى بینند، زیرا منتهاى دید آنها پایین تر از حجاب عزّت است.
از برید رمّاشى نقل شده است كه براى خداوند تعالى در اطراف عرش فرشتگانى است كه مخلخلین نامیده مى شوند. از چشمان آنها تا روز قیامت چون جویبار اشك جارى است و از خوف خدا مانند شاخه هایى كه باد آنها را متمایل كرده باشد خم شده اند. خداوند تعالى به آنها مى فرماید: «فرشتگان من چه چیز شما را مى ترساند» آنها در پاسخ مى گویند: «آفریدگارا اگر مردم روى زمین از عزّت و عظمت تو چنان كه ما آگاهیم آگاه باشند هیچ خوردنى و آشامیدنى براى آنها گوارا نخواهد بود و در بستر، آرام نمى گیرند و سر به صحرا مى گذارند و مانند گاو خروش برمى آورند».
چون بال براى پرندگان و انسان عبارت است از محل قوّت و قدرت و هیبت، صحیح است كه براى فرشتگان استعاره آورند و عبارت باشد از كمال قوّت و قدرتشان كه در حوزه قدرت و عظمت خداوند پرواز مى كنند و به واسطه آنها كمال مخلوقات پایین تأمین مى شود و صحیح است كه بالهاى فرشتگان به كثرت و قلّت توصیف شود، این كنایه است از تفاوت نزدیكى آنان به خدا و این كه كمال بعضى از بعضى دیگر بیشتر است و چون لفظ اجنحه را براى فرشتگان كنایه آورده است. لازمه اش آن است كه آنها را به فرشتگان تشبیه كرده باشد، چون هنگامى كه پرندگان بالهاى خود را مى بندند شبیه انسان مى شوند كه در جامه خود پیچیده باشد و از طرفى بال فرشتگان كه عبارت از كمال ارزش و علومشان است و در رسیدن به راز و رمز مخلوقات ناتوان و از پرواز به سوى جلال و عظمت خداوند درمانده و مانند این است كه بالشان بسته است، پس بسته بودن بال فرشتگان را امام (ع) به جامه پیچیده شده تشبیه و لفظ تلفّع را براى آن استعاره آورده است و همه این مفاهیم را براى كمال خضوع فرشتگان و تحت امر بودنشان و ناتوانى آنان از نگریستن به عرش كنایه آورده است.
اگر سؤال شود كه شما گفتید: مقصود از فرشتگان راكع حاملان عرش مى باشند. پس چگونه صحیح است كه این دسته از فرشتگان نیز حاملان عرش باشند چون فرشتگانى كه پاهایشان در عمق زمین و گردنهایشان فراتر از آسمانهاى هفتگانه و كرسى و عرش باشد، با این وصف چگونه مى توانند راكع هم باشند.
جواب این اشكال در توضیح گفته دیگر امام (ع): و منهم امناء على وحیه گذشت، چون مقصود از ركوع، خشوع براى عزّت و عظمت خداست و این منافات ندارد كه پاهایشان در عمق زمین و سرهایشان از آسمانهاى هفتگانه و عرش و كرسى فراتر باشد.
***
فرموده است: «مضروبة بینهم و بین من دونهم حجب العزّة و استار القدرة»
جمله فوق اشاره است به این كه ابزار انسانى ناتوان از درك حقیقت فرشتگان و دسترسى به آنان مى باشد به این دلیل كه آنها از جسمیت و جهت داشتن به دوراند و به عزّت و جلال خداوندى نزدیك. نیروى ادراك انسانى از تنوّع و مراتب متفاوت آنها به دور است. مثلًا هر گاه یكى از پادشاهان دنیا در بزرگوارى و عظمت چنان باشد كه جز بزرگان و خواصّ نتوانند او را ببینند، و یا بعضى از خواص پادشاهان مانند وزیر و همدم و دربان كه همه مردم به آنها دسترسى ندارند، و جز افراد خصوصى و یا داراى واسطه هاى قوى نمى توانند با آنها دیدار داشته باشند و صرفاً این فاصله بین آنها و مردم تقرّب و نزدیكى آنها به پادشاه باشد. در باره فرشتگان نیز تصوّر همین است. چنان كه میان مردم و وزراى سلطان پرده عزّت و عظمت پادشاه و قدرت و قهر او حایل مى باشد، حایل میان مردم و فرشتگان نیز پرده عزّت و عظمت خداوند، پادشاه دنیا و آخرت است. و بدینسان است حال فرشتگان مقرّب و پایین تر از آنها حاملان عرش. و سزاوار نیست كه قواى ضعیف ما به آنها برسد و به دلیل حجابهاى عزّت و عظمت خداوندى براى فرشتگان و به دلیل كمال تسلّط و قدرت خداوند كه در باره فرشتگان اعمال شده است انسان نمى تواند آنها را درك كند و خدایى جز او نیست.
***
فرموده است: «و لا یتوهمون ربّهم بالتصویر».
این فراز از فرموده امام (ع) اشاره به این است كه فرشتگان در باره حق متعال هیچ نوع ادراكات وهمى و خیالى ندارند، یعنى در ذهن آنها صورتهاى وهمى و خیالى از خداوند وجود ندارد زیرا وهم و گمان به امور محسوسى كه داراى صورت و مكان و جسمانیت باشد تعلق مى گیرد. پس قوّه واهمه هر چند به سوى وجوب و وجود سیر كند و دقّت نظر داشته باشد كشش آن جز به معناى جزئى محسوس تعلّق نمى گیرد و حتّى درك خود را جز با تصوّر مقدار و حجم در نمى یابد، بنا بر این در حق فرشتگان توهّم و خیال روا نیست. چون وهم از خواص مزاج حیوانى است و فرشتگان داراى قوّه وهم و خیال نبوده و تصوّرى به این معنى از خداوند ندارند.
امّا چون همین قوّه براى انسان وجود دارد و مایل است كه پروردگار خود را در جهتى ببیند به مكان او كه مقدارى داراى صورت است اشاره كند و به همین دلیل است كه در كتب الهى و دستورات شرعى، خداوند به صفات جسمى مانند چشم و دست و انگشت و نشستن بر كرسى و مثل اینها براى مردم توصیف شده است تا وهم آنها چیزى را درك كند و مأنوس گشته و آرامش پیدا كند. زیرا اگر شارع مقدّس در آغاز امر به انسانها مى فرمود كه صانع حكیم نه در داخل عالم است و نه خارج از آن، نه جهت دارد و نه جسم است و عرض، مردم از پذیرش چنین خدایى بیشتر فرارى مى شدند و انكار آنها بیشتر شدّت مى یافت زیرا قوّه واهمه در طبیعت خود چنین وجودى را با این ویژگى نمى تواند تصوّر و اثبات كند. بنا بر این لازمه قوّه واهمه انسان این است كه این قسم از موضوعات و خطابات شرعى را كه تصور نمى كند منكر شود اگر چه با ذكر صفات جسمى كه در لسان شریعت آمده است بازهم انسان قادر به درك كامل آنها نیست.
الفاظى كه حكایت از جسمانیت، مكان و جهت مى كنند قابل تأویل اند، و براى اداى مقصود كافى مى باشند. زیرا افراد عامى كه در ظلمت جهل غرق شده اند آن الفاظ را بر ظاهرشان حمل كرده، مقید به شریعت گشته و از پراكندگى اعتقاد و اندیشه فكرى سالم مى مانند و اهل بینش كه از این درجه بالاترند بر معنایى كه مورد قبول عقلشان باشد تأویل مى كنند و بدین طریق هر كس معرفتش بالاتر باشد معناى بالاترى را مى فهمد زیرا انسانها در فهم معانى داراى مراتبى هستند. فهم و اندیشه هر یك از آنها نیكو و مطابق حكمت است.
***
فرموده است: «و لا یجرءون علیه صفات المصنوعین»
فرشتگان براى خداوند صفات مخلوقات را جارى نمى سازند، اجراى صفات مصنوعات بر خداوند وقتى رواست كه خداوند با مخلوقات خود مناسبت و مشابهتى داشته باشد و این تناسب وقتى برقرار مى شود كه با قیاس وهمى و برهان خیالى خداوند را به صورت مخلوق ببیند و حكم كند كه خداوند متعال نمونه مخلوقات خود مى باشد و مخلوقات در مكان قرار مى گیرند و در جهت واقع مى شوند و سپس قوّه خیال، خداوند را به شكل مخلوقات مى بیند. پس از ادراك وهمى و خیالى و اثبات مثلیت براى خدا، عقل مقدمه دیگرى را مى آورد و آن این كه حكم هر چیزى حكم مانند آن است. پس صفات مصنوعات را بر خداوند جارى دانسته و حكم به مثلیت خداوند با مخلوقات مى كند، ولى چون فرشتگان آسمانى از قوّه وهم و خیال مبرّا و پاك اند بر خداوند صفات مصنوعات او را جارى نمى سازند و خداوند را از آنچه ظالمان در حق او مى گویند والاتر مى دانند.
همچنین فرشتگان خدا را در مكانها محدود ندانسته و مثل و مانند براى خداوند قائل نیستند، زیرا حكم كننده به حدّ شیء در مكان و جا گرفتن آن در مكان و مثل و مانند قائل شدن مبناى تصوّرش قیاس وهمى و خیالى است تا از طریق وهم و خیال، همشكلى و همانندى او را دریابد، سپس یكى را به دیگرى تشبیه كند و چون دانستیم كه قوّه وهم و خیال به حیوان عنصرى اختصاص دارد، ناگزیر صدور این احكام از فرشتگان آسمانى به طور مطلق منتفى است. با توضیح فوق روشن شد كه فرشتگان بر خداوند صفات مخلوقات را جارى نمى سازند.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 3
الفصل التاسع:
«ثمّ فتق سبحانه ما بين السّموات العلى، فملأهنّ أطوارا من ملائكته، فمنهم سجود لا يركعون، و ركوع لا ينتصبون، و صافّون لا يتزايلون، و مسبّحون لا يسأمون، لا يغشيهم نوم العيون، و لا سهو العقول، و لا فترة الأبدان، و لا غفلة النّسيان، و منهم أمناء على وحيه، و ألسنة إلى رسله، و مختلفون بقضائه و أمره، و منهم الحفظة لعباده، و السّدنة لأبواب جنانه، و منهم الثّابتة في الأرضين السفلى أقدامهم، و المارقة من السّماء العليا أعناقهم، و الخارجة من الأقطار أركانهم، و المناسبة لقوائم العرش أكتافهم، ناكسة دونه أبصارهم، متلفّعون تحته بأجنحتهم، مضروبة بينهم و بين من دونهم حجب العزّة و أستار القدرة، لا يتوهّمون ربّهم بالتّصوير، و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، و لا يحدّونه بالأماكن، و لا يشيرون إليه بالنّظاير.» (1519- 1397)
اللغة:
(أطوار) جمع طور كثوب و أثواب، و هو في الأصل التّارة يقال: أتيته طورا بعد طور، أى تارة بعد تارة، و يجي ء بمعنى الحالة، و المراد به هنا الأصناف المختلفة كما فسّر به قوله تعالى:
«و قد خلقكم أطوارا».
أى مختلفين في الصّفات، أغنياء و فقراء، و زمناء و أصحاء، (و الملائكة) مأخوذة من الالوك و هو الرّسالة، يقال: ألك بين القوم ألكا من باب ضرب، و الألوك الرّسول، و واحدها ملك، و أصله على ما قاله الفيومي ملأك، و وزنه معفل، فنقلت حركة الهمزة إلى اللّام و سقطت لكثرة الاستعمال فوزنه معفل فانّ الفاء هى الهمزة و قد سقطت، و قيل: مأخوذ من لاك إذا ارسل، فملاءك مفعل فنقل الحركة و سقطت الهمزة و هى عين، فوزنه مفل و على كل تقدير فملك إمّا اسم مكان بمعنى محلّ الرّسالة، أو مصدر ميميّ بمعنى المفعول (و السّجود) و (الرّكوع) هنا جمع ساجد و راكع، و فاعل الصّفة يجمع على فعول إذا جاء مصدره عليه أيضا (و الانتصاب) القيام (و الصّف) من صففت الشي ء من باب نصر إذا نظمته طولا مستويا و منه صفّ الجماعة (و التزايل) التّفارق (و السّامة) الملالة و الضّجر (و يغشيهم) مضارع غشيته أى أتيته (و الفترة) الانكسار و الضّعف (و السّدنة) جمع سادن كخدمة و خادم لفظا و معنى (و المارقة) أى الخارجة يقال: مرق السّهم من الرّمية إذا خرج من الجانب الآخر (و الاقطار) الأطراف (و الأركان) جمع الرّكن كأقفال و قفل و هو جانب الشّي، و المراد هنا الأجزاء و الجوارح (و النّاكس) المتاطي ء رأسه (و تلفّع) بالثّوب تلحف و اشتمل به (و النظائر) جمع نظيرة و هي
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 4
المثل و الشّبه في الأشكال و الأفعال و الأخلاق، و النّظير المثل في كلّ شي ء قيل «1»: و في بعض النّسخ بالنّواظر، أى بالابصار، و في بعضها بالمواطن أى بالأمكنة.
الاعراب:
كلمة ثمّ هنا للتّرتيب الحقيقي فيكون فتق السّماوات بعد خلق الشّمس و القمر بل بعد جعلها سبعا و خلق الكواكب فيها، و يحتمل أن يكون للتّرتيب الذكري، و ناكسة و تالياها مرفوعات على أنّها أوصاف للمناسبة المرفوعة بالابتداء أو معطوفات عليها أو على الثّابتة بحذف العاطف، و مسوغ الابتداء في المعطوفات مع نكارتها إمّا عطفها على ما يصح الابتداء، أو كون الخبر مجرورا، مثل و لكلّ أجل كتاب، أو كون الصفة عاملة عمل الرّفع، و هذه قواعد ثلاث من القواعد المصحّحة للابتداء بالنكرات، صرّح به ابن هشام في المغني، أو لقيام الصّفة مقام الموصوف و هو رابع القواعد المسوّغة للابتداء بالنكرة كما قرّر في الأدبيّة، مثل مؤمن خير من مشرك، أى رجل مؤمن خير، و يحتمل أن يكون ناكسة و المرفوعان بعدها خبرا لمبتدأ محذوف، و الجملة استينافا بيانيّا كأنّه سئل عن حال الملائكة المتّصفة بالأوصاف السّالفة و عن شأنهم، فقال عليه السّلام: هم ناكسة الأبصار دون العرش هذا و عن بعض النّسخ ناكسة و متلفعين و مضروبة بالنّصب على الحالية، و مثلها محلّ الجملات بعدها، أعني قوله لا يتوهّمون اه.
المعنى:
لما ذكر عليه السّلام كيفيّة خلق السّماوات السّبع و تزيينها بزينة الشّمس و القمر و الكواكب، أشار بعد ذلك إلى سكّانها و حالات السّاكنين فيها و صفاتهم و أصنافهم المختلفة باختلاف الصّفات، و أقسامهم الكثيرة بكثرة الشّئون و الحالات فقال عليه السّلام:
(ثم فتق ما بين السّماوات العلى) المستفاد من كلام الشّارح البحراني أن كلمة ثمّ هنا للتّرتيب الذّكري حيث قال: فان قلت: لم أخر ذكر فتق السّماوات و إسكان
______________________________
(1) المجلسى ره منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 5
الملائكة لها عن ذكر إجراء الشّمس و القمر و تزيينها بالكواكب و معلوم أنّ فتقها متقدّم على اختصاص بعضها ببعض الكواكب؟ قلت: إنّ إشارته إلى تسوية السماوات إشارة جمليّة، فكأنّه قدّر أوّلا أن خلق السّماوات كرة واحدة كما عليه بعض المفسرين، ثم ذكر علياهنّ و سفلاهن لجريانهما مجرى السّطحين الدّاخل و الخارج لتلك الكرة، ثم أشار إلى بعض كمالاتها و هي الكواكب و الشّمس و القمر جملة، ثم بعد ذلك أراد التّفصيل فأشار إلى تفصيلها و تمييز بعضها عن بعض بالفتق و إسكان كلّ واحدة منهنّ ملاء معيّنا من الملائكة، ثم عقب ذلك بتفصيل الملائكة، و لا شك أن تقديم الاجمال و تعقيبه بالتفصيل أولى في الفصاحة انتهى.
أقول: ظاهر كلمة ثمّ و ظاهر سياق كلامه عليه السّلام أنّها هنا للتّرتيب الحقيقي فيستفاد منهما أن خلق السّماوات بعد خلق الشّمس و القمر و الكواكب، و بعد جعلها سببا، و دعوى معلوميّة تقدّم الفتق على اختصاص بعضها ببعض الكواكب ممنوعة إذ لم يقم دليل على التقدّم، بل يمكن أن يكون السّماوات السّبع مرتتقة مطبقة مخلوقة فيها الكواكب، ثم فصّل بينها بالهواء و نحوه، كما روي نظيره في مجمع البيان عن ابن عبّاس في تفسير الآية الشّريفة:
«أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما».
حيث قال: المعنى كما كانتا ملتزقتين منسدّتين ففصّلنا بينهما بالهواء، عن ابن عبّاس و غيره انتهى.
فان قيل: قد مضى في ثالث تنبيهات الفصل السّابق في حديث أبي جعفر عليه السّلام ما يدل على بطلان هذا التّفسير، حيث أمر الشامي بالاستغفار عن زعم كون المراد بالرّتق و الفتق الالتصاق و الانفصال إلى آخر ما مضى.
قلت: ما ذكرناه هنا من مجمع البيان إنّما هو على سبيل التّنظير، ضرورة أنّ كلامنا في فتق السّماوات، و تفسير ابن عبّاس كالحديث السّابق ناظران إلى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 6
فتق السّماء و الأرض، و أحدهما غير الآخر، و بطلان احتمال الالتصاق بين السّماء و الأرض بدليل خاص لا يوجب بطلان احتمال الالتصاق في السّماوات السّبع.
و الحاصل أنّه لا دليل على كون ثمّ في كلامه عليه السّلام للترتيب الذكري بخصوصه بل يحتمل ذلك و كونها للترتيب المعنوي، و على أى تقدير ففي كلامه عليه السّلام دلالة على بطلان مذهب الفلاسفة من تماس الأفلاك و عدم الفصل بينهما بهواء و نحوه.
و كيف كان فلما خلق اللّه سبحانه السّماوات و فصّل بعضها عن بعض (ملأهنّ أطوارا من ملائكته) و أسكنهم فيها على وفق ما يقتضيه تدبيره و حكمته، و للنّاس في ماهية الملائكة آراء متشتّة و أهواء مختلفة.
فمنهم من قال: إنّها أجسام لطيفة نورانية قادرة على التشكلات بأشكال مختلفة كاملة في العلم و القدرة على الأفعال الشّاقة، مسكنها السّماوات، رسل اللّه إلى أنبيائه و امناءه على وحيه يسبّحون اللّيل و النّهار لا يفترون، و لا يعصون اللّه ما أمرهم و يفعلون ما يؤمرون، نسبه في شرح المقاصد إلى أكثر الامة و الفخر الرّازي إلى أكثر المسلمين.
و منهم من قال: إنّها هي هذه الكواكب الموصوفة بالاسعاد و الانحاس، المسعدات ملائكة الرّحمة، و المنحسات ملائكة العذاب، و هو مذهب عبدة الأوثان.
و منهم من قال: إنّهم متولّدون من جوهر النّور لا على سبيل التناكح، بل على سبيل تولد الضوء من المضي ء، و الحكمة من الحكيم، كما أنّ الشّياطين متولدون من جوهر الظلمة حسب تولد السّفه من السّفيه، و هو رأى معظم المجوس و الثّنويّة المثبتين للأصلين حسب ما مر تفصيله في شرح الفصل السّابع من فصول الخطبة، و هذه الأقوال متّفقة في كون الملائكة أشياء متحيزة جسمانية.
و منهم من قال: إنّهم في الحقيقة هي الأنفس النّاطقة بذاتها المفارقة للأبدان
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 7
على نعت الصّفا و الخيريّة، كما أنّ الشّياطين هي الأنفس النّاطقة على وصف الخباثة و الكدرة، و هو قول طائفة من النّصارى.
و منهم من ذهب إلى أنّها جواهر قائمة بأنفسها و مخالفة بنوع النّفوس النّاطقة البشريّة من حيث الماهيّة و أكمل منها قوة، و أكثر علما، و إنّما النفوس البشريّة جارية منها مجرى الأضواء بالنسبة إلى الشّمس، ثمّ إنّ هذه الجواهر على قسمين منها ما هي بالنّسبة إلى أجرام الأفلاك و الكواكب كنفوسنا النّاطقة بالنسبة إلى أبداننا و منها ما هي أعلى شأنا من تدبير أجرام الأفلاك، بل هي مستغرقة في معرفة اللّه و محبّته، و مشتغلة بطاعته، و هذا القسم هم الملائكة المقرّبون، و نسبتهم إلى الملائكة الذين يدبّرون السّماوات كنسبة أولئك المدبرين إلى نفوسنا الناطقة، و هذان القسمان اتّفقت الفلاسفة على إثباتهما.
و منهم من أثبت نوعا آخر و هي الملائكة المدبّرة لأحوال هذا العالم السفلي ثم قالوا: إنّ المدبرات إن كانت خيرات فهم الملائكة، و إن كانت شريرة فهم الشّياطين، و هذه الأقوال الأخيرة متّفقة في نفي التّحيز و الجسمية عنها هذا.
و قال المحدّث المجلسي طاب ثراه في البحار: اعلم أنه اجتمعت الاماميّة بل جميع المسلمين إلّا من شذّ منهم من المتفلسفين الذين أدخلوا أنفسهم بين المسلمين لتخريب اصولهم و تضييع عقايدهم: على وجود الملائكة، و أنّهم أجسام لطيفة نورانية اولي أجنحة مثنى و ثلاث و رباع و أكثر قادرون على التّشكل بالاشكال المختلفة، و أنّه سبحانه يورد عليهم بقدرته ما شاء من الأشكال و الصّور على حسب الحكم و المصالح، و لهم حركات صعودا و هبوطا، و كانوا يراهم الأنبياء و الاوصياء عليهم السّلام، و القول بتجرّدهم و تأويلهم بالعقول و النّفوس الفلكية و القوى و الطبايع و تأويل الآيات المتظافرة و الأخبار المتواترة تعويلا على شبهات واهية و استبعادات وهميّة، زيغ عن سبيل الهدى، و اتّباع لأهل الهوى و العمى انتهى.
ثمّ إنّ للملائكة أقساما لا تحصى حاصلة من اختلافهم في النّعوت و الصّفات، و تفاوتهم في المراتب و الدّرجات، فمنهم الكرّوبيون و منهم الرّوحانيون و منهم
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 8
المدبّرون و منهم الحافظون و منهم المسبحون و منهم الصّافون و منهم أمناء الوحى و سفراء الرسل و منهم الخزنة للجنان و منهم الزّبانية للنيران إلى غير ذلك، و قد أشار إلى جملة منها الامام سيّد السّاجدين و زين العابدين عليه السّلام في دعاء الصّحيفة في الصلاة على حملة العرش و كل ملك مقرّب، و أمّا الامام عليه السّلام فقد قسمهم هنا إلى أقسام أربعة و فصّلهم بكلمة من، و الظاهر أنّ القسمة ليست حقيقية، بأن يكون بين الأقسام تباينا و انفصالا حقيقيا، ضرورة جواز اتّصاف بعض هذا الأقسام بالأوصاف الثّابتة لغيره، و جواز اجتماع اثنين منها، أو ثلاثة أو جميع الأربعة في نوع واحد أو فرد واحد كما قال عليه السّلام في الصّحيفة السّجادية:
«أللّهم و حملة عرشك الّذين لا يفترون من تسبيحك، و لا يسأمون من تقديسك».
حيث أثبت لحملة العرش كونهم مسبحين و قد فصل «1» هنا حيث قال عليه السّلام: و مسبّحون لا يسأمون، و منهم الثّابتة اه و قد علم ممّا ذكرنا أنّ هذه القسمة ليست أيضا بعنوان منع الجمع، فبقي كونها بعنوان منع الخلوّ، أو جميع أصناف الملائكة من المذكورين هنا و غيرهم يمكن دخوله في قوله عليه السّلام: و مسبّحون لا يسأمون، إذ ما من ملك إلّا و هو مسبّح له سبحانه كما قال سبحانه حكاية عنهم: و نحن نسبح بحمدك، غاية الأمر أنّ بعضا منهم متّصف مع ذلك بصفة اخرى أوجبت جعله قسما برأسه فافهم.
و ممّا ذكرنا يظهر ما في كلام القطب الرّاوندي على ما حكى عنه الشّارح المعتزلي من جعله حفظة العباد و السّدنة لأبواب الجنان مع امناء الوحى قسما واحدا و ارجاعه الأقسام الأربعة إلى الثلاثة، كما يظهر منه أيضا ما في كلام الشّارح البحراني من جعله امناء الوحى و ألسنة الرّسل و المختلفين بالقضاء و الأمر، داخلين في الأقسام السّابقة على هذا القسم في كلامه عليه السّلام، لما عرفت من أنّ
______________________________
(1) اى بين المسبحين و بين حملة العرش منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 9
تفصيله في الأقسام باعتبار اختلاف الصّفات، لا باعتبار القسمة الحقيقية، و معه لا داعى إلى تقليل الأقسام و إرجاع بعضها إلى بعض و إدخالها فيه، و إن كان المقصود بيان أن حفظة العباد و السدنة للأبواب كما أنّ فيهم وصف الحافظة و السدانة كذلك فيهم وصف الامانة.
فنقول: إنّ فيهم وصف المسبحية أيضا فما الدّاعى إلى جعلهم مع الامناء بخصوصهم قسما واحدا، و كذلك نقول: إنّ اتّصاف امناء الوحى و ألسنة الرّسل و المختلفين بالقضاء و الأمر، بكونهم مع ذلك أيضا سجودا لا يركعون مثلا لا يوجب إدخالهم في هذا القسم، لانّا نقول: إنّهم متّصفون مع ذلك بكونهم حفظة العباد أيضا فانّ جبرئيل مثلا مع كونه أمين الوحى كان حافظا لابراهيم عليه السّلام مثلا عند إلقاء النّار، و ليوسف عليه السّلام في غيابة الجبّ و نحو ذلك.
إذا عرفت ذلك فلنرجع إلى شرح الكلام و توضيح الأقسام التي أشار إليها بقوله: (فمنهم) أى القسم الأوّل منهم (سجود لا يركعون، و ركوع لا ينتصبون، و صافّون لا يتزايلون، و مسبحون لا يسأمون) يعني أنّ بعضا منهم ساجد لا يرفع رأسه من السجود ليركع، و منهم من هو راكع لا يقوم من ركوعه، و منهم صافّون للعبادة لا يتفارقون من مكانهم، و منهم مسبحون لا يملّون من تسبيحهم، كما قال سبحانه حكاية عنهم:
«وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ، وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ، وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ».
إشارة إلى تفاوت مراتبهم و درجاتهم في العبادة، أى ما منّا أحد الّا له مقام معلوم في العبادة و المعرفة و الانتهاء إلى أمر اللّه في تدبير العالم، و إنّا لنحن الصافّون في اداء الطاعة و منازل الخدمة، و إنّا لنحن المسبحون المنزّهون اللّه عمّا لا يليق به.
و قيل: إنّ المراد بالصّافين القائمون صفوفا في الصلاة، و عن الكلبي صفوف
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 10
الملائكة في السماء كصفوف أهل الدّنيا في الأرض، و عن الجبائي المعنى صافون بأجنحتنا في الهواء للعبادة و التّسبيح، و المراد بالمسبحين القائلون سبحان اللّه على وجه التعظيم للّه هذا.
و ينبغي أن يعلم أنّ المراد بالسجود و الرّكوع و الصّف و التسبيح في كلامه عليه السّلام ما هو المتبادر منها، أعني وضع الجبهة على ما يصحّ السجود عليه في الأوّل، و الانحناء في الثّاني، و القيام في خط مستطيل في الثّالث، و قول سبحان اللّه و نحوه في الرابع، و أنكر الشّارح البحراني ذلك و لا بأس بنقل عبارته لتوضيح ما رامه.
قال: المجاز من باب اطلاق لفظ الملزوم على اللازم ثمّ إنّ السّجود و الرّكوع و الصّف و التسبيح [فمنهم سجود لا يركعون … لا يسامون ] عبادات متعارفة من الحقّ و متفاوتة في استلزام كمال الخشوع و الخضوع، و لا يمكن حملها على ظواهرها المفهومة منها، لأنّ وضع الجبهة على الأرض و انحناء الظهر و الوقوف في خط واحد و حركة اللّسان بالتسبيح امور مبنيّة على وجود هذه الآلات التي هي خاصة ببعض الحيوانات، و بالحري أن يحمل تفاوت المراتب المذكورة لهم على تفاوت كمالاتهم في الخضوع و الخشوع لكبرياء اللّه و عظمته، إطلاقا للفظ الملزوم على لازمه على أنّ السجود في اللّغة هو الانقياد و الخضوع كما مر.
إذا عرفت ذلك فنقول: يحتمل أن يكون قوله منهم سجود إشارة إلى مرتبة الملائكة المقربين، لأن درجتهم أكمل درجات الملائكة، فكانت نسبة عبادتهم و خضوعهم إلى خضوع من دونهم كنسبة خضوع السجود إلى خضوع الرّكوع.
فان قلت: إنّه قد تقدّم أنّ الملائكة المقرّبين مبرءون عن تدبير الأجسام و التعلّق بها، فكيف يستقيم أن يكونوا من سكّان السّماوات و من الأطوار الذين ملئت بهم.
قلت: إنّ علاقة الشّي ء بالشّي ء و إضافته إليه يكفي فيها أدنى مناسبة بينهما، و المناسبة هنا حاصلة بين الأجرام السّماويّة و بين هذا الطور من الملائكة، و هي مناسبة العلّة للمعلول، و الشّرط للمشروط انتهى، و أشار بقوله: فان قلت: إنه قد تقدّم،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 11
إلى ما ذكره سابقا من أن المقرّبين هم الذّوات المقدّسة عن الجسمية و الجهة، و عن حاجتها إلى القيام بها و عن تدبيرها اه. أقول: و أنت خبير بما فيه.
أما اولا فلأنّ صرف الألفاظ المذكورة عن معانيها الظاهرة فيها حسب ما اعترف به «1» لا وجه له، بل قد قام الأخبار المتواترة على المعنى الظاهر، مثل ما رواه في البحار عن أبي ذر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّي أرى ما لا ترون، و أسمع ما لا تسمعون إنّ السّماء أطت «2» و حقّ لها أن تئط ما فيها موضع أربع أصابع إلّا و ملك واضع جبهته ساجد اللّه.
و عن ابن جبير أنّ عمر سأل النبي صلّى اللّه عليه و آله عن صلاة الملائكة فلم يرد عليه شي ء فأتاه جبرئيل فقال إنّ أهل سماء الدّنيا سجود إلى يوم القيامة يقولون: سبحان ذي الملك و الملكوت، و أهل السّماء الثّانية ركوع إلى يوم القيامة يقولون: سبحان ذي العزة و الجبروت، و أهل السّماء الثّالثة قيام إلى يوم القيامة يقولون: سبحان الحيّ الذى لا يموت.
و في الأنوار عن الصّادق عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مررنا ليلة المعراج بملائكة من ملائكة اللّه عزّ و جل، خلقهم اللّه كيف شاء، و وضع وجوههم كيف شاء ليس شي ء من أطباق وجوههم إلّا و هو يسبح اللّه و يحمده من كلّ ناحية بأصوات مختلفة أصواتهم مرتفعة بالتّسبيح و البكاء من خشية اللّه، فسألت جبرئيل عنهم، فقال: كما ترى خلقوا إنّ الملك منهم إلى جنب صاحبه ما كلّمه قط: و لا رفعوا رؤوسهم إلى ما فوقهم، و لا خفضوا رؤوسهم إلى ما تحتهم، خوفا من اللّه و خشوعا، فسلّمت عليهم فردّوا علىّ ايماء برءوسهم، و لا ينظرون إلىّ من الخشوع، فقال لهم جبرئيل: هذا محمّد نبيّ الرحمة أرسله اللّه إلى العباد رسولا و نبيّا، و هو خاتم الأنبياء و سيّدهم، قال:
______________________________
(1) اى بالظهور منه
(2) ناله كرد منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 12
فلمّا سمعوا ذلك من جبرئيل أقبلوا علىّ بالسّلام، و بشّروني و أكرموني بالخير لي و لامّتي.
قال الشّارح: إنّه جاء في الخبر أنّ حول العرش سبعين ألف صفّ قيام قد وضعوا أيديهم على عواتقهم رافعين أصواتهم بالتّهليل و التكبير، و من ورائهم مأئة ألف صفّ قد وضعوا الايمان على الشّمائل ما منهم أحد إلّا و هو يسبّح إلى غير ذلك، ممّا يقف عليه المتتبّع، فانّ نصّ الرّواية الأولى أنّ سجود الملائكة إنّما هو بوضع الجبهة، و المستفاد من تخصيص السّاجدين بالسّماء الدّنيا و الرّاكعين بالثّانية، و القائمين بالثّالثة، في الرّواية الثّانية أنّ المراد من كلّ من الألفاظ المذكورة معانيها المتعارفة، إذ لو اريد المعنى الذي ذكره الشّارح لزم أن يكون السّاجدون الذين هم أكمل خشوعا، أدنى درجة و أسفل مكانا من الرّاكعين الذين هم أدنى خشوعا منهم، و هكذا و هو كما ترى.
و منه يظهر أيضا فساد ما ذكره الشّارح في شرحه من جعل السّاجدين عبارة عن المقرّبين، و الراكعين عبارة عن حملة العرش، و الصّافين عبارة عن الحافّين حول العرش، بملاحظة أنّ زيادة الخشوع يوجب ارتفاع الدّرجة، و السّاجد أعلى خشية من الرّاكع فيكون أعلى درجة منه، و الرّاكع أكمل خشوعا من الصّافين فيكون أعلى مقاما منهم.
وجه ظهور الفساد أنّ ما ذكره من قبيل الاستدلال بالعقل، و لا عبرة به في مقابل النصّ الدّال على الخلاف، و أمّا الرّواية الثّالثة فقد استفيد منها أنّ تسبيح الملائكة إنّما هو برفع الأصوات و تكلّمهم بحركة اللّسان، حيث إنّهم ردّوا السّلام أوّلا على النّبي بالايماء، ثم تعرض عليهم جبرئيل بالتكلّم فسلّموا عليه صلّى اللّه عليه و آله و بشروه، و أمّا الرّواية الرّابعة فقد دلت على أنّ صفّ الملائكة إنّما هو بالقيام، كما دلّت على تسبيحهم برفع الأصوات هذا.
و ممّا ذكرناه عرفت أيضا ما في تخصيص الجوارح و الآلات ببعض الحيوات،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 13
و إنكار ثبوتها في حقّ الملائكة على ما هو المستفاد من ظاهر كلامه، فانّ هذا عجب غاية العجب، ضرورة أنّ الملائكة لهم أيد و أرجل و عواتق و أبصار و وجوه و أجنحة إلى غير ذلك من الجوارح المثبتة لهم في الآيات و الأخبار و الآثار، بل كان أن يكون ضروريا، غاية الأمر أنّ جوارحهم ليس من قبيل جوارحنا كثيفة، بل نورانية لطيفة، و الظاهر أنّ ما ذكره من فروعات مذهب الفلاسفة المستندة إلى الأوهام السخيفة و العقول النّاقصة و الاستبعادات الوهميّة حسبما عرفت سابقا، و لا يعبأ بها قبال الأدلّة القاطعة و البراهين السّاطعة.
و أما ثانيا فلأنّه لقائل أن يقول: إنّه إذا لم يكن خضوع الملائكة و خشوعهم بعنوان السّجدة و الرّكوع و القيام و التّسبيح و نحو ذلك من العناوين المتصوّرة في عبادات البشر ففي ضمن أىّ عنوان يخضعون و يخشعون؟
و إن كان المراد بالخضوع التكويني، ففيه أنّ الخضوع التكويني عامّ لجميع الموجودات، و لا اختصاص له بالملائكة، إذ كلّ شي ء خاضع له و مقهور تحت قدرته، قال:
«و إن من شي ء إلّا يسبّح بحمده» و إن اريد الخضوع التكليفي كما هو الظاهر فلا بدّ و أن يكون التكليف في ضمن عنوان من العناوين، و الثّابت في الأخبار أنّ عبادتهم إنّما هو في ضمن واحد من العناوين المذكورة، و لم يثبت عنوان آخر وراء تلك العناوين من الأدلّة النّقلية و العقل لا مسرح له فيها.
هذا كلّه مضافا إلى قوله سبحانه:
«فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ»*.
فانّ ذلك مقيد للعموم من جهات عديدة، فيدلّ على سجود جميع أصناف الملائكة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 14
و آحادهم و حينئذ نقول: إنّ سجدتهم لآدم إمّا أن يكون بالعنوان المتعارف الذي هو وضع الجبهة كما هو الظاهر، ففيه دلالة على هدم جميع ما قاله الشّارح، و إمّا أن يكون عبارة عن مجرّد إظهار التّواضع فهو خلاف الظاهر أولا من حيث إنّهم أظهروا التّواضع لآدم، و اعترفوا بفضيلته حين أنبأهم بالأسماء و ثانيا من حيث إن حكاية حال قوم لقوم بألفاظ مخصوصة يوجب إرادة المعاني المتعارفة عند المحكيّ لهم من هذه الألفاظ، و لا ريب أنّ المتبادر من السّجدة هو المعنى الشرعي، هذا كلّه مضافا إلى إفادة بعض الأخبار «1» كون سجودهم بالعنوان المتعارف، و بعد التّنزل نقول: إنّ أكثر المفسرين احتملوا إرادة كلّ من المعنيين، فلو لم يتصوّر في حقهم وضع الجبهة لما احتملوا ذلك بل جعلوا الآية نصّا في المعنى الآخر.
و أما ثالثا فانّ احتماله كون المراد بالسّجود الملائكة المقرّبون نظرا إلى كون درجتهم أكمل الدّرجات كما أنّ خضوع السّجودي أفضل الخضوعات ممنوع، لما قد مرّ في الرّواية السّابقة من أنّ أهل السّماء الدّنيا هم السّاجدون، و أنّه ليس في السّماء موضع أربع أصابع إلّا و فيها ملك ساجد، مع أنّ المقرّبين عنده أرفع درجة من حملة العرش الذين هم أعلى درجة من أهل السّماء الدّنيا بمراتب، و من أهل ساير السّماوات أيضا.
و أما رابعا فانّ المستفاد من الايراد الذي أورده على نفسه من كون المقرّبين منزّهين عن تدبير الأجسام اه، و تقريره في الجواب ذلك حيث لم يتعرّض لردّه مضافا إلى تصريحه سابقا بما ذكره في الايراد حسب ما حكيناه عنه: انّ المقربين عنده منزّهون عن الجهة و الجسميّة و تدبير الأجسام و التعلّق بها كما هو رأى الفلاسفة الذي بيّناه سابقا، و على ذلك فنقول إنّ جبرئيل هل هو ملك مقرّب أم لا؟
فان قال: لا، و لا أظنّه قائلا به، فقد ردّ قوله سبحانه في وصفه:
______________________________
(1) هو رواية الصادق عليه السّلام منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 15
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ، ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ، مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ».
فانّ المكانة هو القرب كما صرّح به المفسّرون، و قوله عليه السّلام في الصحيفة السجادية:
و جبرئيل الأمين على وحيك، المطاع في أهل سمواتك، المكين لديك المقرّب عندك».
و الأخبار الكثيرة الدالة على ذلك، مثل ما راه عليّ بن ابراهيم في حديث المعراج قال جبرئيل: أقرب الخلق إلى اللّه أنا و إسرافيل إلى غير ذلك ممّا لا حاجة إلى ذكره.
و إن قال نعم و هو الظاهر من كلامه بل صريحه في ذيل قوله: و منهم امناء على وحيه، فنقول: إنّه كيف لا يكون في جهة و مكان و لقد قال سبحانه:
«وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى ، عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى ».
و قال: «وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ».
و كيف يمكن انكار جسميّته و قد ملاء ما بين الخافقين بأجنحته، و كيف ينكر تدبيره الأجسام مع أنّه كان ناصرا للنبي صلّى اللّه عليه و آله في غزواته، و مصاحبا معه في خلواته، و قالعا لبلاد قوم لوط، و مهلكا بصيحته لثمود، و قد وصفه اللّه بكونه مطاعا في السّماوات و معناه أن يطاع له في الأمر و النّهى، و معلوم أن الأمر و النّهي إنّما يكونان لتدبير الامور.
و أما خامسا فانّ ما ذكره من كفاية أدنى الملابسة في صحّة الاضافة مسلّم، إلّا أنّ هذا الجواب يدفعه ما مرّ في الرواية، من أنّه ليس في السّماء موضع أربع أصابع إلّا و فيها ملك ساجد، و مثله، الرّواية الاخرى، فانّهما صريحتان في سكون الملائكة السّاجدين في السّماء بعنوان الحقيقة لا بعنوان المجاز.
و أما سادسا فانّ قوله: و المناسبة حاصلة بين الأجرام السّماوية و بين هذا
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 16
الطور من الملائكة، و هي مناسبة العلّة للمعلول، و الشرط للمشروط، ممّا لا يفهم معناه. إذ العلّة الفاعلي للسّماوات هو اللّه سبحانه، و العلة المادّي هو الماء أو الدّخان أو الزّبد أو نور محمّد صلّى اللّه عليه و آله على ما مرّ، و لا عليّة للملائكة في شي ء منها، و القول بأنّه سبحانه علّة العلل و إنّ العلّة للسّماوات العقول المجرّدة، هو مذهب الفلاسفة الباطل عند الاماميّة.
و كيف كان فقد وضح و ظهر أنّ الملائكة المشغولين بطاعة اللّه على أصناف أربعة: منهم سجود، و منهم ركوع، و منهم صفوف لا يتفارقون عن صفّهم و منهم مسبحون لا يملّون من تسبيحهم بل يتقوّون به، كما قال سبحانه:
«فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ».
(لا يغشيهم نوم العيون) الظاهر رجوع الضمير إلى الصّنف السّابق، و الظاهر اطراد الأوصاف في الجميع.
ثمّ مفاد كلامه عليه السّلام عدم غشيان النّوم للملائكة و علّله الشّارح البحراني (ره) بأنّ غشيان النّوم لهم مستلزم لصحة النّوم عليهم، و اللازم باطل في حقهم، فالملزوم مثله، أمّا الملازمة فظاهرة، و أمّا بطلان اللازم فلأنّ النّوم عبارة عن تعطيل الحواسّ الظاهرة عن أفعالها، لعدم انصباب الرّوح النّفساني اليها، أو رجوعها بعد الكلال و الضعف، و الملائكة السّماويّة منزّهون عن هذه الأسباب و الآلات، فوجب أن يكون النّوم غير صحيح في حقهم فوجب أن لا يغشيهم.
و عن القطب الرّاوندي أنّ معنى قولهم لا يغشيهم نوم العيون يقتضي أنّ لهم نوما قليلا لا يغفلهم عن ذكر اللّه، فامّا الباري سبحانه فانّه لا تأخذه سنة و لا نوم أصلا مع أنّه حيّ، و هذه هي المدحة العظمى.
و أورد عليه الشّارح المعتزلي بقوله: و لقائل أن يقول: لو ناموا قليلا لكانوا زمان النّوم و إن قلّ غافلين عن ذكر اللّه، لأنّ الجمع بين النّوم و بين الذّكر «ج 1»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 17
يستحيل، ثمّ قال، و الصّحيح أنّ الملك لا يجوز عليه النّوم كما لا يجوز عليه الأكل و الشّرب، لأنّ النّوم من توابع المزاج و الملك لا مزاج له، و أمّا مدح الباري بأنّه لا تأخذه سنة و لا نوم فخارج عن هذا الباب، لأنّه يستحيل عليه النّوم استحالة ذاتية لا يجوز تبدّلها، و الملك يجوز أن يخرج عن كونه ملكا بأن يخلق في أجزاء جسميّة رطوبة و يبوسة و حرارة و برودة يحصل من اجتماعها مزاج و يتبع ذلك المزاج النّوم، فاستحالة النّوم عليه إنّما هي ما دام ملكا، فهو كقولك: الماء بارد، أى ما دام ماء لأنّه يمكن أن يستحيل هواء ثم نارا فلا يكون باردا لأنّه ليس حينئذ ماء، و الباري جلّت عظمته يستحيل على ذاته أن يتغير، فاستحال عليه النّوم استحالة مطلقة مع أنّه حيّ، و من هذا نشأ التمدّح انتهى.
و ظاهره كما ترى إنكار صحة النّوم عليه مطلقا و استحالته في حقّه، لأنّ تجويزه له مع الخروج عن حقيقته الملكية ممّا لا يقابل بالانكار و خارج عن محلّ الكلام، و أمّا المستفاد من الكلام المحكي عن الرّاوندي فهو أنّه يعرضهم حالة السنة و هو أوّل النّعاس و لا يعرضهم النوم الموجب للغفلة.
و يمكن الاستشهاد عليه بما رواه الصدوق باسناده عن داود العطار، قال:
قال لي بعض أصحابي: أخبرني عن الملائكة أ ينامون؟ فقلت: لا أدري، فقال:
يقول اللّه عزّ و جلّ:
«يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ».
ثم قال: ألا اطرقك عن أبي عبد اللّه عليه السّلام فيه بشي ء؟ قلت: بلى، فقال: سئل عن ذلك فقال: ما من حيّ إلّا و هو ينام ما خلا اللّه وحده عزّ و جلّ: فقلت: يقول اللّه عزّ و جل يسبّحون اللّيل و النّهار لا يفترون، فقال: أنفاسهم تسبيح هذا.
و به ظهر الجواب عمّا أورده الشّارح المعتزلي بأنّهم لو ناموا قليلا لكانوا زمان النّوم غافلين، كما ظهر به وجه الجمع بين قوله عليه السّلام: لا يغشيهم نوم العيون، و بين الرّواية المرويّة في العلل لمحمد بن عليّ بن إبراهيم بن هاشم، قال: سئل
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 18
أبو عبد اللّه عليه السّلام عن الملائكة يأكلون و يشربون و ينكحون، فقال: لا، إنهم يعيشون بنسيم العرش، فقيل له: ما العلّة في نومهم؟ فقال: فرقا بينهم و بين اللّه عزّ و جلّ، لأنّ الذي لا تأخذه سنة و لا نوم هو اللّه.
و حاصل الجمع أن يحمل النوم في هذه الرّواية و ما شابهها من الأخبار المثبتة له، على النوم القليل المعبر عنه بالسنة الغير المانعة عن الذكر و التسبيح.
و في قوله لا يغشيهم نوم العيون على النوم الغالب الموجب للغفلة، و لا يبعد استفادة هذا المعنى من قوله: لا يغشيهم، كما ذكره الرّاوندي بأخذه من الغشي الموجب لتعطيل القوى المحركة، إلّا أنه خلاف الظاهر، و الظاهر أنه مأخوذ من غشيته إذا أتيته، فلا دلالة فيه من حيث الوضع، و إنما الدّلالة باقتضاء الجمع الذي ذكرناه، و عليه فالمعنى أنه لا يأتيهم نوم العيون الموجب للغفلة، كما يأتي غيرهم.
و هذا نظير ما روي في خواص النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، من أنه كان ينام عينه و لا ينام قلبه انتظار اللوحى الالهي، فالنوم و إن اعتراه، لكنه لا يعطله عن مراقبة ربه سبحانه كما يعطل غيره و اللّه العالم (و لا سهو العقول، و لا فترة الأبدان، و لا غفلة النسيان) الفرق بين السهو و النسيان و الغفلة: أن السهو هو عزوب الشي ء و انمحاؤه عن القوّة الذاكرة مع ثبوته في الحافظة بحيث يلحظ الذّهن عند الالتفات إليه، و النسيان هو ذهابه عنهما معا بحيث يحتاج في تحصيله إلى كسب جديد، و الغفلة أعمّ منهما، و لما كان هذه الامور الثلاثة من عوارض القوى الانسانية صحّ سلبها عن الملائكة، لعدم وجود تلك المعروضات فيهم كما في الانسان، و سلب الأعمّ و إن كان مستلزما لسلب الأخص إلّا أنّه عليه السّلام جمع فيهما لزيادة التّوكيد.
و أمّا سلب فتور الأبدان فلأنّ الفتور هو وقوف الأعضاء البدنية عن العمل بسبب تحلّل الأرواح البدنية و ضعفها و رجوعها للاستراحة، و كلّ ذلك من توابع المزاج الحيواني، فلا جرم صحّ سلبه عنهم، وفاقا لقوله سبحانه: يسبّحون الليل و النّهار لا يفترون.
(و) القسم الثّاني (منهم امناء على وحيه) الحافظون له مؤدّين إيّاه إلى رسله
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 19
جمع الأمين و هو الحافظ لما كلّف بحفظه على ما هو عليه ليؤدّيه إلى مستحقّه، قال سبحانه:
«ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ، مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» روي أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لجبرئيل: ما أحسن ما أثنى عليك ربّك: ذي قوّة عند ذي العرش اه فما كانت قوّتك؟ و ما كانت أمانتك؟ فقال: و أمّا قوّتي فانّي بعثت إلى مداين لوط و هي أربع مداين في كلّ مدينة أربعمائة ألف مقاتل سوى الذّراري، فحملتهم من الأرض السّفلى حتّى سمع أهل السّماوات أصوات الدّجاج و نباح الكلاب، ثمّ هويت بهنّ. و أمّا أمانتي فانّي لم اومر بشي ء فعدلت إلى غيره، و في رواية اخرى فعدوته إلى غيره.
و امّا امناء الوحى فقد اشير إليهم في جملة من الأخبار.
مثل ما رواه في الاختصاص باسناده عن ابن عبّاس، قال عبد اللّه بن سلام للنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فيما سأله: من أخبرك؟ قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: جبرئيل، قال: عمّن؟ قال:
عن ميكائيل، قال: عمّن؟ قال عن إسرافيل، قال: عمّن؟ قال: عن اللّوح المحفوظ، قال: عمّن؟ قال: عن القلم، قال: عمّن؟ قال: عن ربّ العالمين، قال: صدقت.
و نظيره ما رواه الصّدوق في العيون باسناده عن علي بن هلال، عن عليّ بن موسى الرّضا، عن موسى بن جعفر، عن جعفر بن محمّد، عن محمّد بن عليّ، عن عليّ بن الحسين، عن الحسين بن عليّ، عن عليّ بن أبي طالب، عن النّبي عليهم السّلام، عن جبرئيل، عن ميكائيل، عن إسرافيل، عن اللّوح، عن القلم، قال اللّه عزّ و جلّ: ولاية عليّ بن أبي طالب حصني، و من دخل حصني أمن من عذابي.
و في بعض الأخبار أنّ جبرئيل قال لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في وصف إسرافيل: هذا حاجب الرّبّ، و أقرب خلق اللّه منه، و اللّوح بين عينيه من ياقوتة حمراء، فاذا تكلّم الرّبّ بالوحى ضرب اللّوح جبينه، فنظر فيه ثمّ ألقى إلينا نسعى به في السّماوات و الأرض.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 20
و لعلّ الاختلاف فيها محمول على اختلاف الكيفيات، أو بحسب اختلاف المقامات، و المستفاد من الرّواية الأخيرة كظاهر الاولى كون اللوح ورقا، كما أنّ مفاد الثّانية كونه ملكا، و كلاهما ممّا ورد في الأخبار كالقلم، و قد ظهر من هذه الأخبار كيفيّة تلقّي الوحي.
و في رواية اخرى بنحو آخر، و هو ما روي أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال لجبرئيل:
من أين تأخذ الوحى؟ قال: آخذه من اسرافيل، قال: من أين يأخذه إسرافيل؟
قال: يأخذه من ملك فوقه من الرّوحانيّين، قال: ممّن يأخذه ذلك الملك؟ قال: يقذف في قلبه قذفا هذا.
و قال الشّارح البحراني: يشبه أن يكون هذا القسم «1» داخلا في الأقسام السّابقة من الملائكة، و إنّما ذكره ثانيا باعتبار وصف الامانة على الوحى و الرسالة ثم أورد على نفسه بقوله فان قلت: كيف يصحّ أن يكون هذا القسم داخلا في السّجود، لأنّ من كان أبدا ساجدا كيف يتصوّر أن يكون مع ذلك متردّدا في الرّسالة و النّزول و الصّعود، مختلفا بالأوامر و النّواهي إلى الرّسل، و أجاب بقوله قلت: انّا بيّنا أنّه ليس المراد بسجود الملائكة هو وضع الجبهة على الأرض بالكيفيّة التي نحن عليها، و إنّما هو عبارة عن كمال عبوديتهم للّه و خضوعهم تحت قدر قدرته، و الامكان و الحاجة تحت ملك وجوب وجوده، و معلوم أنّه ليس بين السّجود بهذا المعنى و بين تردّدهم بأوامر اللّه و اختلافهم بقضائه على وفق مشيّته و أمره منافاة، بل كلّ ذلك من كمال عبوديتهم و خضوعهم لعزّته و اعترافهم بكمال عظمته انتهى.
أقول: و فيه بعد الغضّ عمّا أوردنا عليه سابقا في إدخال هذا القسم في القسم السّابق، مضافا إلى ما ذكرناه أيضا من منع كون السّجود بمعنى الخضوع المطلق حسبما مرّ تفصيلا بما لا مزيد عليه، أنّه جعل السّاجدين عبارة عن المقرّبين الذين
______________________________
(1) اى امناء الوحى منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 21
حكم فيهم بكونهم منزّهين عن الجسميّة و الجهة و سكون السّماوات و تدبير الأجسام و على ذلك فنقول له: هب أنّ السّجود بالمعنى الذي ذكرت لا ينافي الرّسالة و التردّد صعودا و هبوطا، و الوساطة بين الحقّ و الرّسل و الاختلاف بالقضاء و الامور، إلّا أنّ تنزّههم عن الأصاف المذكورة ينافي هذه الأمور قطعا كما هو ظاهر لا يخفى.
التشبيه (و) لما كان الملائكة وسايط بين الحقّ سبحانه و بين رسله في تأدية خطاباته إليهم مفصحين لهم عن مكنون علمه حسن التّعبير عنهم بأنّهم (ألسنة إلى رسله) تشبيها لهم باللّسان المفصح عمّا في الضّمير و إنّما احتيج الى الواسطة في تبليغ الخطابات و تأديتها، لأنّ التّخاطب يقتضي التّناسب بين المتخاطبين، فاقتضت الحكمة توسط الملك ليتلقّف الوحى بوجهه الذي في عالم الملكوت تلقّفا روحانيّا، و يبلغه بوجهه الذي في عالم الملك و الحكمة إلى النبي، لأن من خواص الملك أن يتمثل للبشر فيراه جسما، فربّما ينزل الملك إلى الصورة البشرية، و ربّما يترقى النّبيّ إلى رتبة الملكيّة و يتعرّى عن كثرة البشريّة فيأخذ عنه الوحى (و مختلفون لقضائه و أمره) من الاختلاف بمعنى التردّد، و في وصف الأئمة في بعض الخطب الآتية و في الزّيارة الجامعة: و مختلف الملائكة، اى محل تردّدهم و يأتي توضيح ذلك في الفصل الآخر من فصول الخطبة المأة و الثامنة إن شاء اللّه.
و المراد بالقضاء إمّا الحكم و هو أحد معانيه العشرة، فيكون عطف الأمر عليه من قبيل عطف الخاصّ على العامّ و إمّا بمعنى الأمر كما فسّر به قوله:
«وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» و على ذلك فالعطف للتّفسير و التّبيين، و على التّقديرين فالمراد بالأمر الأمر التكليفي هذا.
و لكن الأظهر أنّ المراد بالقضاء هو ما يساوق القدر، و بالأمر الامورات
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 22
المقدّرة الحادثة في العالم السّفلي، فيكون المعنى و مختلفون بمقتضياته و مقدراته، و إنّما جعلنا المصدر بمعنى المفعول، لأنّ القضاء بمعنى المصدري عبارة عن إبداع الحقّ سبحانه صور الموجودات و جميع الأشياء معقولة مفصّلة محفوظة عن التّغير في اللّوح المحفوظ، و هو امّ الكتاب و يسمّى بالعلم الملزم، و معلوم أنّ هذا المعنى ممّا قد فرغ عنه، و لا يتصوّر تردّد الملائكة و تدبيرهم فيه، و إنّما تدبيرهم في المقتضيات الموجودة على طبق ما في اللّوح المحفوظ.
توضيحه أنّ القضاء كما عرفت عبارة عن إبداعه سبحانه لصور الموجودات الكلّية و الجزئية التي لا نهاية لها من حيث هي معقولة في العالم العقلي و هو امّ الكتاب ثمّ لمّا كان ايجاد ما يتعلّق منها بموادّ الأجسام في موادها و إخراج المادّة من القوة إلى الفعل غير ممكن إلّا على سبيل التّعاقب و التدرّج، لامتناع قبولها لتلك الكثرة دفعة، و كان الجود الالهي مقتضيا لايجادها و لتكميل المادّة بابداعها فيها و إخراج ما فيها من قبول تلك الصّور من القوّة إلى الفعل، قدّر بلطيف حكمته وجوده زمانا لا ينقطع ليخرج فيه تلك الامور من القوّة إلى الفعل واحدا بعد واحد، فيصير في جميع ذلك موجودة في موادّها و المادّة كاملة بها، فالمقتضيات عبارة عن وجود هذه الأشياء مفصلة واحدا بعد واحد في موادها السّفلية الخارجية بعد أن كانت ثابتة في صحايفها العلوية بأيدي «1» المدبّرات، و إلى هذا أشار سبحانه في قوله:
«وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» و إلى هذا القسم من الملائكة أشار في قوله سبحانه:
«فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً» روى في مجمع البيان عن عبد الرحمن بن سابط أنّ المراد بالمدبّرات جبرئيل و ميكائيل و ملك الموت و إسرافيل يدبرون أمور الدّنيا فأما جبرئيل فموكل
______________________________
(1) متعلق بالوجود، منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 23
بالرّياح و الجنود و أما ميكائيل فموكل بالقطر و النّبات و أما ملك الموت بقبض الأنفس و أما اسرافيل فهو يتنزّل بالأمر عليهم، و التدبير ليس منحصر في الأربعة حسبما تعرفه في الأخبار الآتية، و إنّما ذكرناه لتوضيح معنى الآية، كما أنّ الامور الواقعة فيها التّدبير لا تنحصر فيما ذكر و ستعرفه أيضا و قد ظهر بما ذكرنا معنى القضاء و المقتضيات و الملائكة المختلفون بالقضاء.
و أما القدر فهو دون مرتبة القضاء، إذ هو عبارة عن صور جميع الموجودات في لوح المحو و الاثبات على الوجه القابل للتّغيير، و إلى ذلك الاشارة في قوله سبحانه:
«يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» قال الصّادق عليه السّلام بعد ما سئل عنه عن هذه الآية: إن ذلك الكتاب كتاب يمحو اللّه فيه ما يشاء و يثبت فمن ذلك «1» الذي يردّ الدّعاء القضاء، و ذلك الدّعاء مكتوب عليه الذي يردّ به القضاء حتّى إذا صار إلى أم الكتاب لم يغن الدّعاء فيه شيئا.
و حاصل ما ذكرنا كله يرجع إلى جعل المراد بالقضاء في كلامه عليه السّلام الامور المحتومة، و بالأمر الأمور الموقوفة و نظيره ما روى عن الصادق عليه السّلام، قال: هما أمر ان موقوف و محتوم، فما كان من محتوم أمضاه، و ما كان من موقوف فله فيه المشيّة يقضي فيه ما يشاء هذا.
و يحتمل أن يكون المقصود من قوله عليه السّلام: بقضائه و أمره، أنّهم مختلفون باظهار قضائه و أمره إلى النّبي و الائمة عليهم السّلام، و إلى ذلك وقع الاشارة في وصف الأئمة عليه السّلام بأنّهم مختلف الملائكة، أى محلّ اختلافهم كما في الأخبار المتظافرة، و قد عقد في الكافي بابا في ذلك، و هو باب أن الأئمة معدن العلم و شجرة النّبوة و مختلف الملائكة، و إليه الاشارة في قوله سبحانه:
«تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»
______________________________
(1) يعنى من قبيل المحو و الاثبات الحديث الذى ورد يرد الدعاء القضاء، فيض.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 24
قال الصّادق عليه السّلام: إذا كان ليلة القدر نزلت الملائكة و الرّوح و الكتبة إلى السّماء الدّنيا فيكتبون ما يكون من قضاء اللّه في تلك السّنة فاذا أراد اللّه أن يقدّم شيئا أو يؤخّره أمر الملك أن يمحو ما يشاء، ثمّ أثبت الذي أراد.
قال القمي تنزّل الملائكة و روح القدس على إمام الزّمان و يدفعون اليه ما قد كتبوه.
و يشهد به ما رواه في الكافي عن الباقر عليه السّلام قال: قال اللّه عزّ و جلّ في ليلة القدر:
«فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ» يقول: ينزل فيها كلّ أمر حكيم، و المحكم ليس بشيئين إنّما هو شي ء واحد، فمن حكم بما ليس فيه اختلاف فحكمه من حكم اللّه عزّ و جلّ، و من حكم بأمر فيه اختلاف فرأى أنّه مصيب فقد حكم بحكم الطاغوت إنّه لينزل في ليلة القدر إلى وليّ الأمر تفسير الامور سنة سنة يؤمر فيها في أمر نفسه بكذا و كذا، و في أمر النّاس بكذا و كذا، و أنّه ليحدث لولي الأمر سوى ذلك كلّ يوم علم اللّه عز ذكره الخاصّ و المكنون و العجيب المخزون مثل ما ينزل في تلك اللّيلة من الأمر ثم قرء.
«وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» و فيه أيضا عن حمران، عن أبي جعفر عليه السّلام أنّه قال: يقدّر في ليلة القدر كلّ شي ء يكون في تلك السّنة إلى مثلها من قابل من خير و شرّ و طاعة و معصية و مولود و أجل و رزق، فما قدر في تلك السّنة و قضي فهو المحتوم، و للّه عزّ و جلّ فيه المشيّة.
و المراد حسبما ذكرنا إظهار تلك المقادير للملائكة، و إظهارهم لها إلى
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 25
النّبي و الأئمة عليهم السلام في تلك الليلة، و إلّا فالمقادير كما عرفت من الأزل إلى الأبد ثابتة في أم الكتاب هذا و بقي الكلام في أنّ المختلفين بالقضاء و الأمرهم بعض الملائكة أو جميعهم، قال النّيسابوري: قوله تعالى: تنزّل الملائكة، يقتضي نزول كلّ الملائكة إما إلى السّماء الدّنيا و إمّا إلى الأرض، و هو قول الأكثرين، و على التّقديرين فانّ المكان لا يسعهم إلّا على سبيل التّفاوت و النّزول فوجا فوجا كأهل الحجّ، فانّهم على كثرتهم يدخلون الكعبة أفواجا انتهى كلامه على ما حكي عنه.
و لكن الظاهر من كلمة منهم في كلام الامام عليه السّلام هو أنّ المتّصفين بهذا الوصف بعض الملائكة، و هو الظاهر ممّا روي عن أبي جعفر عليه السّلام في حديث طويل قال: إذا أتت ليلة القدر فيهبط من الملائكة إلى وليّ الأمراه، و المستفاد من الأخبار الكثيرة أنّ جبرئيل من هذه الجملة، و نصّ الآية الشريفة كون روح القدس منها أيضا، و قد يفسّر بالرّوح الأمين و هو جبرئيل، و لكن الظاهر أنّه غيره كما يدلّ عليه ما روي عن الصّادق عليه السّلام، قال: إنّ الرّوح أعظم من جبرئيل إنّ جبرئيل من الملائكة و الرّوح هو خلق أعظم من الملائكة، أليس يقول اللّه تبارك و تعالى: تنزّل الملائكة و الروح.
و في شرح الصّحيفة قال: أتى رجل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يسأله عن الرّوح أليس هو جبرئيل؟ فقال له: جبرئيل من الملائكة و الرّوح غير جبرئيل، فقال له:
لقد قلت عظيما من القول، ما أحد يزعم أن الرّوح غير جبرئيل، فقال له علي عليه السّلام:
إنك ضال تروي عن أهل الضّلال، يقول اللّه تبارك و تعالى لنبيّه صلّى اللّه عليه و آله:
«أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ» و الرّوح غير جبرئيل.
و عنه عليه السّلام أيضا انّ له سبعين ألف وجه، و لكلّ وجه سبعون ألف لسان، لكلّ لسان سبعون لغة يسبّح اللّه تعالى بتلك اللغات كلّها، و يخلق اللّه تعالى من
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 26
تسبيحه ملكا يطير مع الملائكة، و لم يخلق اللّه أعظم من الرّوح غير العرش، و لو شاء أن يبلغ السّماوات السّبع و الأرضين السّبع بلقمة واحدة لفعل، فسبحان من هو على كلّ شي ء قدير، و مثلهما في البحار.
(و) القسم الثّالث (منهم الحفظة لعباده) ظاهر العبارة أنّ المراد بهم حفظة العباد من المعاطب و المهالك لا الحفظة عليهم يحفظون على العبد عمله، فهم من اشير اليهم في قوله:
«لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» روى في المجمع عن علي عليه السّلام أنّهم ملائكة يحفظونه من المهالك حتّى ينتهوا به إلى المقادير.
و في الصّافي عن عليّ بن إبراهيم، عن الصّادق عليه السّلام إنّ هذه الآية قرئت عنده، فقال لقاريها: ألستم عربا؟ فكيف يكون المعقّبات من بين يديه و إنّما المعقّب من خلفه، فقال الرّجل جعلت فداك: كيف هذا؟ فقال: إنّما نزلت له: معقّبات من خلفه، و رقيب من بين يديه يحفظونه بأمر اللّه، و من ذا الذي يقدر أن يحفظ لشي ء من أمر اللّه و هم الملائكة الموكلون بالنّاس، و مثله عن العيّاشي.
و عنه أيضا عن الباقر عليه السّلام من أمر اللّه يقول بأمر اللّه من أن يقع في ركي «1»، أو يقع عليه حايط، أو يصيبه شي ء حتّى إذا نزل القدر خلوا بينه و بينه يدفعونه إلى المقادير و هما ملكان يحفظانه بالليل، و ملكان يحفظانه بالنّهار يتعاقبانه (و السّدنة لأبواب جنانه) أى المتولون لأبواب الجنان بفتحها و إغلاقها و إدخال من اذن لهم بالدّخول.
أقول: أمّا الجنان فعلى ما اشير إليه في القرآن ثمان: جنة النّعيم و جنة الفردوس و جنة الخلد و جنة الماوى و جنة عدن و دار السّلام و دار القرار و جنة عرضها السّماوات و الأرض، و في بعض كتب الأخبار تسمية الأخيرة بالوسيلة.
______________________________
(1) الركى هو البئر منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 27
و أمّا أبوابها فثمانية أيضا على ما في بعض كتب الأخبار: الباب الاول اسمه التّوبة و الثاني الزكاة و الثالث الصّلاة و الرابع الأمر و النهى و الخامس الحجّ و السادس الورع و السابع الجهاد و الثامن الصّبر.
و في الصّافي عن الخصال، عن الصّادق عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ عليهم السّلام قال: إنّ للجنّة ثمانية أبواب: باب يدخل منه النّبيّون و الصّديقون، و باب يدخل منه الشّهداء و الصّالحون، و خمسة أبواب يدخل منها شيعتنا و محبّونا، فلا أزال واقفا على الصّراط أدعو و أقول ربّ سلّم شيعتي و محبّي و أنصاري و أوليائي و من تولّاني في دار الدّنيا، فاذا النداء من بطنان «1» العرش قد اجيبت دعوتك، و شفعت في شيعتك و يشفع كلّ رجل من شيعتي و من تولاني و نصرني و حارب من حاربني بفعل أو قول في سبعين ألفا من جيرانه و أقربائه، و باب يدخل منه ساير المسلمين ممّن يشهد أن لا إله إلّا اللّه و لم يكن في قلبه مثقال ذرة من بغضنا أهل البيت.
و عن الباقر عليه السّلام أحسنوا الظنّ باللّه و اعلموا أنّ للجنّة ثمانية أبواب عرض كلّ باب منها مسيرة أربعمائة سنة.
و أمّا سدنتها و خزّانها فقد اشير إليه في سورة الزّمر، قال سبحانه:
«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ» و في الأنوار في حديث المحشر فاذا أتوا إلى رضوان اللّه و هو جالس على باب الجنّة و معه سبعون ألف ملك، مع كلّ ملك سبعون ألف ملك فينظر إليهم و هم في أقبح صورة من سواد البدن و طول الشّعر و كونهم عزلا «2» بلا ختان، فقال لهم: كيف تدخلون الجنّة و تعانقون
______________________________
(1) اى وسطه منه
(2) و عزل عزلا من باب تعب اذا لم يختن، مجمع البحرين
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 28
الحور العين على هذه الهيئة؟ فيأمر جماعة من الملائكة الواقفين أمامه فيذهبون بالمؤمنين إلى عين ماء عند جدار الجنّة، و هي عين الحياة فاذا اغتسلوا فيها صار وجه كلّ واحد منهم كالبدر في تمامه و تسقط شعورهم و غلفهم «1» و تبيضّ قلوبهم من النّفاق و الحسد و الكذب و الرّذائل و الأوصاف الذّميمة حتّى لا يتحاسدوا في الجنّة بعلوّ الدّرجات و التّفاوت في المراتب، فيصير كلّ واحد منهم بصورة ابن أربعة عشر سنة، و يعطى حسن يوسف، و صوت داود، و صبر أيوب، فاذا أتوا إلى باب الجنّة وجدوا على بابها حلقة تطنّ «2» عند كلّ من يدخلها و يقول في طنينها: يا علي، لكنها تطنّ عند كلّ داخل بطنين خاصّ ليس كالطنين الآخر، فيعرف بذلك الطنين أهل المؤمن في منازله و خدمه و حور العين إن هذا فلان فيأتون لاستقباله هذا.
و قد اشير إلى طايفة من السّدنة و الأبواب في حديث الجنان و النوق من روضة الكافي، و هو ما رواه الكليني عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن محبوب عن محمّد بن اسحاق المدني عن أبي جعفر عليه السّلام، قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سئل عن قول اللّه:
«يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» فقال: يا عليّ إنّ الوفد لا يكونون إلّا ركبانا، اولئك رجال اتّقوا اللّه فأحبّهم اللّه عزّ ذكره و اختصهم و رضي أعمالهم فسمّاهم المتّقين.
ثم قال له: يا علي أما و الذي فلق الحبّة و برى ء النّسمة إنّهم ليخرجون من قبورهم، و إنّ الملائكة لتستقبلهم بنوق من نوق العزّ عليها رحائل الذّهب مكلّلة بالدّر
______________________________
(1) و غلف غلفا من باب تعب اذا لم يختن فهو اغلف و الانثى غلفاء و الجمع غلف من باب احمر، مصباح اللغة
(2) طن الذباب و غيره يطن من باب ضرب طنينا صوت، مصباح.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 29
و الياقوت و جلائلها «1» الاستبرق و السّندس و خطمها «2» جندل الأرجوان، تطير بهم إلى المحشر مع كلّ رجل منهم ألف ملك من قدامه و عن يمينه و عن شماله يزفونهم «3» زفّا حتّى ينتهوا بهم الى باب الجنّة الأعظم و على باب الجنّة شجرة إنّ الورقة منها ليستظلّ تحتها ألف رجل من النّاس، و عن يمين الشّجرة عين مطهرة مزكية، قال:
فيسقون منها فيطهر اللّه بها قلوبهم من الحسد، و يسقط عن أبشارهم الشّعر و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ:
«وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً» من تلك العين المطهرة.
قال: ثم يصرفون إلى عين أخرى عن يسار الشّجرة فيغتسلون فيها و هى عين الحياة فلا يموتون أبدا.
قال: ثمّ يوقف بهم قدام العرش و قد سلموا من الآفات و الأسقام و الحرّ و البرد أبدا، قال: فيقول الجبار جلّ ذكره للملائكة الذين معهم: احشروا أوليائي إلى الجنّة و لا توقفوهم مع الخلايق، فقد سبق رضائي عنهم و وجبت رحمتي لهم و كيف اريد أن أوقفهم مع أصحاب الحسنات و السيّئات.
قال، فتسوقهم الملائكة إلى الجنّة، فاذا انتهوا إلى باب الجنّة الأعظم ضرب الملائكة ضربة تصرّ صريرا يبلغ صوت صريرها كلّ حوراء أعدّها اللّه عزّ و جلّ لأوليائه في الجنان، فيتباشرون بهم إذا سمعوا صرير الحلقة، فيقول بعضهم لبعض:
قد جاءنا أولياء اللّه، فيفتح لهم الباب فيدخلون الجنّة، و تشرف عليهم أزواجهم من
______________________________
(1) جمع جلال بكسر الجيم و هو جمع جل بالضم منه
(2) جمع خطام چو بهائى كه در بينى شتران مى گذارند بجهت فرمانبردارى ملا خليل.
(3) الزف بردن جمعى كسى را بسوى كسى از روى مثل بردن عروس سوى داماد ملا خليل.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 30
الحور العين و الآدميّين، فيقلن: مرحبا بكم، فما كان أشدّ شوقنا إليكم و يقول لهنّ أولياء اللّه: مثل ذلك.
فقال علي عليه السّلام: يا رسول اللّه أخبرنا عن قول اللّه عزّ و جلّ:
(غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ) بماذا بنيت يا رسول اللّه؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله: يا علي تلك غرف بناها اللّه عزّ و جلّ لاوليائه بالدّر و الياقوت و الزّبرجد، سقوفها الذّهب، محبوكة بالفضة، لكلّ غرفة منها ألف باب من ذهب، على كلّ باب منها ملك موكل به، فيها فرش مرفوعة بعضها فوق بعض من الحرير و الدّيباج بألوان مختلفة، و حشوها المسك و الكافور و العنبر، و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ.
(وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ) إذا دخل المؤمن إلى منازله في الجنّة و وضع على رأسه تاج الملك و الكرامة البس حلل الذّهب و الفضة و الياقوت و الدّر المنظومة في الاكليل «1» تحت التاج.
قال: و البس سبعين حلّة حريرا بألوان مختلفة و ضرب مختلفة منسوجة بالذّهب و الفضّة و اللّؤلؤ و الياقوت الأحمر، فذلك قول اللّه عزّ و جلّ:
(يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ)* فاذا جلس المؤمن على سريره اهتزّ سريره فرحا، فاذا استقر لوليّ اللّه عزّ و جلّ منازل له في الجنان استاذن عليه الملك الموكل بجناته ليهنّيه بكرامة اللّه عزّ و جلّ اياه، فيقول له خدّام المؤمن من الوصفاء و الوصايف: مكانك «2»، فانّ وليّ اللّه قد اتّكأ على أريكته «3» و زوجته الحوراء تهيّأ له فاصبر لولي اللّه.
قال: فتخرج عليه زوجته الحوراء من خيمة لها تمشى مقبلة و حولها و صايفها و عليها سبعون حلة منسوجة بالياقوت و اللؤلؤ و الزّبرجد هي من مسك و عنبر
______________________________
(1) هو العصابة منه
(2) اى الزم مكانك
(3) هو المتكاء منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 31
و على رأسها تاج الكرامة، و عليها نعلان من ذهب مكلّلتان بالياقوت و اللؤلؤ، شراكهما ياقوت أحمر، فاذا دنت من وليّ اللّه فهمّ أن يقوم إليها شوقا، فتقول له: يا وليّ اللّه ليس هذا يوم تعب و لا نصب و أنت لي.
قال: فيعتنقان مقدار خمسمائة عام من أعوام الدّنيا لا يملّها و لا تملّه.
قال: فاذا فتر بعض الفتور من غير ملالة نظر إلى عنقها، فاذا عليها قلائد من قصب من ياقوت أحمر، وسطها لوح صفحته درّة مكتوب بها: أنت يا وليّ اللّه حبيبى و أنا الحوراء حبيبتك إليك تناهت نفسي و إلىّ تناهت نفسك، ثمّ يبعث اللّه إليه الف ملك يهنّونه بالجنّة و يزوّجونه بالحوراء.
قال: فينتهون إلى أوّل باب من جنانه «جناته خ ل»، فيقولون للملك الموكل بأبواب جنانه: استاذن لنا على وليّ اللّه فان اللّه بعثنا إليه تهنية، فيقول لهم الملك:
حتّى أقول للحاجب فيعلّمه مكانكم.
قال: فيدخل الملك إلى الحاجب و بينه و بين الحاجب ثلاث جنان حتّى ينتهي إلى أوّل باب، فيقول للحاجب: إنّ على باب العرصة ألف ملك أرسلهم ربّ العالمين ليهنّئوا وليّ اللّه، و قد سألوني أن آذن لهم، فيقول الحاجب: إنّه ليعظم علىّ أن أستأذن لأحد على ولي اللّه و هو مع زوجته الحوراء.
قال: و بين الحاجب و بين وليّ اللّه جنّتان.
قال: فيدخل الحاجب إلى القيم، فيقول: له إنّ على باب العرصة ألف ملك، أرسلهم ربّ العزّة يهنّون وليّ اللّه فاستأذن لهم فيقدم القيم إلى الخدّام، فيقول لهم: إنّ رسل الجبار على باب العرصة، و هم ألف ملك، أرسلهم يهنّون وليّ اللّه فأعلموه بمكانهم، فيعلمونه فيؤذن للملائكة فيدخلون على ولي اللّه، و هو في الغرفة و لها ألف باب، و على كلّ باب من أبوابها ملك موكل به، فاذا أذن للملائكة بالدخول على ولي اللّه فتح كلّ ملك بابه الموكل به.
قال: فيدخل القيم كلّ ملك من باب من أبواب الغرفة، فيبلّغون رسالة الجبار جلّ و عزّ، و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 32
(وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ) من أبواب الغرفة، (سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ) قال: و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ:
(وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً) يعني بذلك ولي اللّه و ما هو فيه من الكرامة و النّعيم و الملك العظيم الكبير، إنّ الملائكة من رسل اللّه عزّ ذكره يستأذنون عليه فلا يدخلون إلّا باذنه فذلك الملك العظيم الكبير الحديث.
(و) القسم الرّابع (منهم الثابتة في الأرضين السّفلى أقدامهم) و عن بعض النّسخ في الارض السّفلى اقدامهم قال في البحار: و هو أظهر، و الجمع على الأوّل إمّا باعتبار القطعات و البقاع، أو لأن كلّا من الأرضين السّبع موضع قدم بعضهم و الوصف على الأوّل بالقياس إلى ساير الطبقات، و على الثّاني بالقياس إلى السّماء (و المارقة) أى الخارجة (من السّماء العليا) و هي السّابعة (أعناقهم و الخارجة من الأقطار) اى من جوانب الأرض أو جوانب السّماء (أركانهم) و هذا إشارة إلى ضخامتهم و عرضهم (و المناسبة لقوايم العرش أكتافهم) و المراد بالتّناسب إمّا القرب أو الشّباهة في العظم، فان العرش على عظمه حسبما تعرفه في الأخبار الآتية و كفى بذلك كونه محيطا بجميع المخلوقات و كون الأرضين و السّماوات جميعا و ما فيها عنده كحلقة في فلاة، له أربع قوائم.
كما رواه في البحار، عن الدّرّ المنثور، عن حماد قال: خلق اللّه العرش من زمرّدة خضراء، و له أربع قوائم من ياقوتة حمراء، و خلق له ألف لسان، و خلق في الأرض ألف أمة يسبّح اللّه بلسان العرش.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 33
و فيه أيضا من روضة الواعظين، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جده عليهم السّلام أنّه قال: في العرش تمثال ما خلق اللّه من البرّ و البحر، و هذا تأويل قوله:
(وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ) و إنّ بين القائمة من قوائم العرش و القائمة الثّانية خفقان الطير المسرع مسير ألف عام، و العرش يكسى كلّ يوم سبعين ألف لون من النّور لا يستطيع أن ينظر إليه خلق من خلق اللّه، و الأشياء كلّها في العرش كحلقة في فلاة، و إنّ للّه تعالى ملكا يقال له: خرقائيل له ثمانية عشر ألف جناح، ما بين الجناح إلى الجناح خمسمائة عام، فخطر له خاطر هل فوق العرش شي ء، فزاده اللّه تعالى مثلها أجنحة اخرى، فكان له ستّ و ثلاثون ألف جناح ما بين الجناح إلى الجناح خمسمائة عام، ثمّ أوحى اللّه اليه أيّها الملك طر، فطار مقدار عشرين ألف عام لم ينل رأسه قائمة من قوائم العرش، ثم ضاعف اللّه له في الجناح و القوة و أمره أن يطير، فطار مقدار ثلاثين ألف عام لم ينل أيضا فاوحى اللّه إليه أيّها الملك لو طرت إلى نفخ الصّور مع أجنحتك و قوّتك لم تبلغ إلى ساق عرشي فقال الملك:
سبحان ربّي الأعلى و بحمده، فأنزل اللّه عزّ و جلّ: (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى) فقال النّبي صلّى اللّه عليه و آله: اجعلوها في سجودكم.
و من إكمال الدين باسناده عن ليث بن أبي سليم، عن مجاهد، قال: قال ابن عبّاس: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: إنّ للّه تبارك و تعالى ملكا يقال له: دردائيل، كان له ستّة عشر ألف جناح ما بين الجناح إلى الجناح هواء، و الهواء كما بين السّماء و الأرض، فجعل يوما يقول في نفسه «1»: أ فوق ربّنا جلّ جلاله شي ء؟ فعلم اللّه تبارك و تعالى ما قال، فزاده أجنحة مثلها، فصار له اثنان و ثلاثون الف جناح، ثم أوحى اللّه عزّ و جل
______________________________
(1) لعله كان ذلك محض خطور البال بغير شك لئلا ينافي العصمة، مجلسى طاب ثراه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 34
إليه، فطار مقدار خمسمائة عام فلم ينل رأسه قائمة من قوائم العرش، فلما علم اللّه عزّ و جلّ اتعابه أوحى إليه أيّها الملك عد إلى مكانك، فأنا عظيم فوق كل عظيم، و ليس فوقي شي ء و لا أوصف بمكان، فسلبه اللّه عزّ و جلّ أجنحته و مقامه من صفوف الملائكة، فلمّا ولد الحسين عليه السّلام هبط جبرئيل في ألف قبيل من الملائكة لتهنية النبي صلّى اللّه عليه و آله فمرّ بدردائيل، فقال له: سل النبيّ بحق مولوده أن يشفع لي عند ربّي، فدعا له النّبي صلّى اللّه عليه و آله بحق الحسين عليه السّلام فاستجاب اللّه دعائه و ردّ عليه أجنحته و رده إلى مكانه هذا.
و يحتمل أن يكون المراد بالمناسبة في كلامه عليه السّلام التّماسّ، فالمراد بهم حملة العرش، بل هذا هو الظاهر بملاحظة أنّ الأوصاف المذكورة في كلامه عليه السّلام قد اثبتت في الأخبار الكثيرة على هؤلاء الطائفة.
مثل ما روي عن ابن عبّاس في تفسير قوله تعالى:
(وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ) قال: يقال: ثمانية صفوف من الملائكة لا يعلم عدّتهم إلّا اللّه، و يقال ثمانية أملاك رؤسهم تحت العرش في السّماء السّابعة، و أقدامهم في الأرض السّفلى، و لهم قرون كقرون الوعلة، ما بين أصل قرن أحدهم إلى منتهاه خمسمائة عام.
و عن الخصال باسناده عن حفص بن غياث، قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول:
إنّ حملة العرش ثمانية، لكل واحد منهم ثمانية أعين، كلّ عين طباق الدّنيا.
و عن تفسير الامام عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّ اللّه لمّا خلق العرش خلق له ثلاثمأة و ستين ألف ركن، و خلق عند كلّ ركن ثلاثمأة الف و ستين الف ملك لو أذن اللّه لأصغرهم فالتقم السّماوات السبع و الأرضين السّبع ما كان بين لهواته إلّا كالرملة في المفازة الفصفاصة «1»، فقال لهم اللّه: يا عبادي احملوا عرشي هذا فتعاطوه فلم يطيقوا حمله و لا تحريكه، فخلق اللّه عزّ و جلّ مع كلّ واحد منهم واحدا فلم يقدروا أن يزعزعوه، فخلق اللّه مع كلّ واحد منهم عشرة فلم يقدروا أن يحرّكوه، فخلق اللّه بعدد كلّ واحد منهم مثل جماعتهم فلم يقدروا أن يحرّكوه، فقال اللّه عزّ و جل
______________________________
(1) الواسعة جوهرى.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 35
لجميعهم: خلوه علىّ امسكه بقدرتي، فخلوه فأمسكه اللّه عزّ و جلّ بقدرته، ثم قال لثمانية منهم احملوه أنتم، فقالوا: يا ربّنا لم نطقه نحن و هذا الخلق الكثير و الجمّ الغفير فكيف نطيقه الآن دونهم؟ فقال عزّ و جل: لانّي أنا اللّه المقرب للبعيد و المذلل للعبيد و المخفف للشّديد و المسهّل للعسير أفعل ما أشاء و أحكم ما أريد أعلمكم كلمات تقولونها يخف بها عليكم، قالوا و ما هي؟ قال: تقولون:
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم و لا حول و لا قوة إلا باللّه العلي العظيم و صلى اللّه على محمّد و آله الطيبين فقالوها، فحملوه، فخفّ على كواهلهم كشعرة نابتة على كاهل رجل جلد قوي فقال اللّه عزّ و جلّ لساير تلك الأملاك: خلوا على هؤلاء الثمانية و طوفوا أنتم حوله و سبّحوني و مجدوني و قد سوني، فأنا اللّه القادر على ما رأيتم و على كلّ شي ء قدير و عن وهب قال حملة العرش اليوم أربعة فاذا كان يوم القيامة أيدوا بأربعة آخرين ملك منهم في صورة إنسان يشفع لبني آدم في ارزاقهم و ملك في صورة نسر يشفع للطير في أرزاقهم و ملك في صورة ثور يشفع للبهائم في أرزاقها «1» و ملك في صورة الأسد يشفع للسّباع في أرزاقها، فلمّا حملوا العرش وقعوا على ركبهم «2» من عظمة اللّه، فلقّنوا لا حول و لا قوة إلّا باللّه، فاستووا قياما على أرجلهم.
و عن ابن زيد قال لم يسمّ من حملة العرش إلّا إسرافيل.
و عن هارون بن رئاب، قال: حملة العرش ثمانية يتجاوبون بصوت ضخيم، يقول أربعة منهم:
سبحانك و بحمدك على حلمك بعد علمك، و أربعة منهم يقولون:
سبحانك و بحمدك على عفوك بعد قدرتك. هذا و لا ينافي هذه الأخبار ما وردت في الأخبار الأخر من أنّ حملة العرش ثمانية أربعة من الأولين، و هم نوح و إبراهيم و موسى و عيسى عليهم السّلام، و أربعة من الآخرين،
______________________________
(1) و فى الخصال عن الصادق عليه السّلام و نكس الثور راسه منذ عبد بنو اسرائيل العجل: منه
(2) جمع ركبة كغرف و غرفة، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 36
و هم محمّد و عليّ و الحسن و الحسين صلوات اللّه عليهم. لأنّ العرش في الأخبار الأولة الجسم المحيط بالمخلوقات، و في هذه الأخبار هو العلم لانّه أحد معانيه كما عرفته في شرح الفصل الخامس من فصول هذه الخطبة و صرّح بما ذكرناه الصّدوق في اعتقاداته حيث قال: و إنّما صارت هؤلاء حملة العرش الذي هو العلم، لأنّ الانبياء الذين كانوا قبل نبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله على شرايع الاربعة من الاولين:
نوح و إبراهيم و موسى و عيسى، و من قبل هؤلاء الأربعة صارت العلوم إليهم، و كذلك صار العلم بعد محمّد و عليّ و الحسن و الحسين إلى من بعد الحسين من الأئمة عليهم السّلام.
(ناكسة دونه) أى دون العرش (أبصارهم) إما لكثرة نور العرش كما يدلّ عليه ما روي عن ميسرة، قال: ثمانية أرجلهم في التخوم «1» و رؤوسهم عند العرش لا يستطيعون أن يرفعوا أبصارهم من شعاع النّور، و إما لزيادة الخوف كما روي عنه أيضا قال: حملة العرش أرجلهم في الأرض السّفلى و رؤوسهم قد خرقت العرش و هم خشوع لا يرفعون طرفهم و هم أشدّ خوفا من أهل السّماء السّابعة و أهل السّماء السّابعة أشدّ خوفا من السّماء التي تليها و السّماء التي تليها أشدّ خوفا من التي تليها، و في دعاء الصحيفة السّجادية على داعيه أفضل السّلام و التحيّة في وصف الملائكة:
«الخشّع الأبصار فلا يرومون النّظر إليك، النّواكس الأذقان الّذين قد طالت رغبتهم فيما لديك».
و في التّوحيد باسناده عن وهب عن ابن عباس عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: إنّ للّه تبارك و تعالى ملائكة ليس شي ء من أطباق أجسادهم إلّا و هو يسبّح اللّه عزّ و جلّ و يحمده بأصوات مختلفة لا يرفعون رؤوسهم إلى السّماء و لا يخفضونها إلى أقدامهم من البكاء و الخشية (متلفعون تحته) أى تحت العرش (بأجنحتهم) روى الشّارح البحراني عن وهب قال: إنّ لكلّ ملك من حملة العرش و من
______________________________
(1) تخوم الارض حدودها، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 37
حوله أربعة أجنحة امّا جناحان فعلى وجهه مخافة أن ينظر الى العرش فيصعق و امّا جناحان فيلفون (فيهفون خ ل) «1» بهما ليس لهم كلام إلّا التسبيح و التّحميد.
و في الأنوار روى أنّ صنفا من الملائكة لهم ستّة أجنحة فجناحان يلفّون بهما أجسادهم و جناحان يطيرون بهما في أمر من أمور اللّه و جناحان مرخيان على وجوههم حياء من اللّه و حينئذ فكلّ جناحين لغرض مخصوص، و به يظهر فائدة الجناح الثّالث المشار اليه في قوله سبحانه:
«أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ».
ثمّ إن هذا في جانب القلّة، و أمّا في جانب الكثرة فيزيد اللّه سبحانه فيهم ما يشاء و هو على كلّ شي ء قدير (مضروبة بينهم و بين من دونهم) من الملائكة أو البشر أو الجنّ أو الأعمّ (حجب العزّة و أستار القدرة) المانعة عن إدراك ذواتهم و الاطلاع على شئوناتهم.
و توضيحه بالتّمثيل انّ ملوك الدّنيا إذا بلغوا في العزّ و العظمة مرتبة الغاية القصوى لا يصل إلى حضور خواصّه فضلا عن ذاته إلّا الأوحدي من النّاس، و لا يراهم إلّا من كان له معهم علقة شديدة و وسيلة قوية، و الحاجب عن ذلك ليس الا هيبة السّلطنة و قدرة الملك و عظمته و إذا كان هذا حال خواص السّلطنة العارية و الملوك الذين هم في الحقيقة مملوك، فشأن خواص الحضرة الرّبوبيّة و ملك الملوك أعلى و استناد الحايل عن إدراك مقاماتهم و درجاتهم إلى حجب العزّة و أستار القدرة أحرى (و لا يتوهمون ربّهم بالتّصوير) لكونهم منزّهين عن الادراكات الوهميّة و الخيالية فى حق مبدئهم و خالقهم جلّت عظمته، لأنّ عقولهم صافية غير مشوبة بالتّوهمات و التخيّلات (و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، و لا يحدّونه بالاماكن، و لا يشيرون اليه بالنظاير) لأنّ إجراء الصّفات و التّحديد بالأماكن و الاشارة بالنّظاير إنما هو من مخترعات الواهمة و المتخيّلة المختصّتين بذوات الأمزجة العنصرية الغير
______________________________
(1) هف الطائر اذا اخفق، منه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 38
الجائزتين في حقّ الملائكة السّماوية و مقرّبي الحضرة الرّبوبيّة، هذا تمام الكلام في شرح حال الملائكة حسبما اقتضاه المقام و يأتي شطر منه عند شرح بعض الخطب الآتية المقتضية لذلك كخطبة الأشباح و غيرها، و اللّه الموفّق و المعين.
الترجمة:
پس منشق كرد و گشود خداوند سبحانه و تعالى ميان آسمانهائى كه بلند هستند، پس پر كرد آن طبقات را با أصناف مختلفة از ملائكه و فرشتگان خود، پس بعضى از ايشان ساجدانند كه ركوع نمى كنند، و بعضى راكعانند كه راست نمى ايستند، و بعضى ديگر صف زدگانند كه از صفوف و مكانهاى خود زايل نمى شوند، و طائفه تسبيح كنندگانند كه ملال و پريشانى نمى آورند، عارض نمى شود بايشان خواب چشمها و نه سهو عقلها و نه سستى بدنها و نه غفلت فراموشى، و بعضى ديگر امينانند بر وحى او و زبان هاى صدقند در رسانيدن فرمايشات او به پيغمبران و تردّد كنندگانند بقضاء و امر او، و بعضى ديگر از ايشان حافظانند بندگان خدا را از مكاره و مهالك، و طايفه ديگر دربانان و خازنانند از براى درهاى بهشت هاى او، و بعضى ديگر از ايشان آنانند كه ثابت است در زمين هاى زيرين قدم هاى ايشان و بيرون رفته از آسمان بلند گردنهاى ايشان و خارج است از أطراف زمين و آسمان أعضا و جوارح ايشان، و مناسبست با قائمه هاى عرش دوشهاى ايشان و پائين افتاده در زير عرش چشمان ايشان، پيچيده شده اند در زير عرش ببالهاى خودشان، زده شده ميان آنها و ميان فروتر از آنها پرده هاى عزت و سترهاى قدرت و عظمت در حالتى كه توّهم نمى كنند پروردگار خودشان را بصورت در آوردن، و اجراء نمى كنند بر او صفات مخلوقات را و تحديد نمى كنند او را بمكان ها و اشاره نمى كنند بسوى او بنظاير و أمثال و نعم ما قيل:
برتر است از مدركات عقل و وهم لا جرم گم گشت در وى فكر و فهم
چون بكلى روى گفت و گوى نيست هيچكس را جز خموشى روى نيست
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
لَا یتَزَایلُون: جدا نمى شوند.
السَّدَنَة: جمع «سادن»، خادمان.
مَتَلَفِّعُون: «تَلَفَعَ بِالثَوْبِ»: لباس را بدور خود پیچید، یعنى ملائكه خود را با بالهایشان پیچیده اند.
عمران علیزاده
لا ینتصبون: قامت خود را راست نمى كنند
لا یسأمون: خسته و ملول نمى شوند
لا یغشاهم: ایشان را احاطه نمى كند و نمى پوشاند
فترة الابدان: سستى بدنها
مختلفون: آمد و رفت كننده اند
سدنة: جمع سادن: دربان
مارقة: پاره كننده و خارج شونده
ناكسة: پائین افكننده- آنكه سر فروافكنده
متلفعون: آنهائى كه خود را پیچیده و پوشانده اند
اجنحة: بالها، جمع جناح
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش اول: حمد و ستایش خدا
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دوم: شناخت خداوند
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش سوم: چگونگی خلقت
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: آفرینش جهان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش پنجم: آفرینش فرشتگان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش ششم: آفرینش انسان
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هفتم: سجده بر آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش هشتم: توبه آدم علیه السلام
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش نهم: بعثت پیامبران
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش دهم: اهداف بعثت پیامبر اعظم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 11: قرآن کریم
- ترجمه و شرح خطبه 1 نهج البلاغه؛ بخش 12: فلسفۀ حجّ
پاسخها