ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش دوم: پیمان شکنی
ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش دوم: پیمان شکنی
مَا زِلْتُ أَنْتَظِرُ بِكُمْ عَوَاقِبَ الْغَدْرِ وَ أَتَوَسَّمُكُمْ بِحِلْيَةِ الْمُغْتَرِّينَ حَتَّى سَتَرَنِي عَنْكُمْ جِلْبَابُ الدِّينِ وَ بَصَّرَنِيكُمْ صِدْقُ النِّيَّةِ أَقَمْتُ لَكُمْ عَلَى سَنَنِ الْحَقِّ فِي جَوَادِّ الْمَضَلَّةِ حَيْثُ تَلْتَقُونَ وَ لَا دَلِيلَ وَ تَحْتَفِرُونَ وَ لَا تُمِيهُونَ.
براى هدايت شما بر روى جاده حق ايستادم، در حالى كه، بيراهه هاى ضلالت در هر سو كشيده شده بود و شما سرگردان و گم گشته به هر راهى گام مى نهاديد. تشنه بوديد و، هر چه زمين را مى كنديد به نم آبى نمى رسيديد.
كنار مسيرهاى گمراهى ايستادم تا شما را به راه حق آرم، آن زمان كه جمع مى شديد و راهنما نداشتيد، و براى آب هدايت چاه مى كنديد و به آب نمى رسيديد.
2. ويژگى هاى امام على عليه السّلام:
من براى وا داشتن شما به راه هاى حق، كه در ميان جادّه هاى گمراه كننده بود، به پاخاستم در حالى كه سر گردان بوديد و راهنمايى نداشتيد تشنه كام هر چه زمين را مى كنديد قطره آبى نمى يافتيد.(1)
______________________
(1). ضرب المثل، كنايه از تلاش بيهوده است.
بر راه حقّ ايستادم، و آن را از راههاى گمراهى جدا كردم، و به شما نشان دادم. حالى كه مى پوييديد، و راهنمايى نمى ديديد، چاه مى كنديد، و به آبى نمى رسيديد.
(4) لباس تقوى و پيراهن ديندارى مرا از شما پنهان كرد (كه دست از من برداشته با ديگران بيعت كرديد، بسبب آنكه من هرگز لباس فسق نپوشيده بر خلاف رضاى خدا در هيچ كارى اقدام نكردم) بينا كرد مرا بر حال شما صفاى باطنم (حيله و مكر و نفاق و دوروئى شما را دانستم)
(5) برخاستم براى رهنمايى شما زمانيكه در راههاى ضلالت همگى بدور هم گرد آمده و راه را گم كرده رهنمايى نداشتيد (در بيابان جهل و نادانى از تشنگى علم و دانائى نزديك به هلاكت بوديد) چاه مى كنديد و آب بدست نمى آورديد (شما را از هلاكت و بد بختى نجات دادم).
من همواره منتظر عواقب پيمان شکنى شما بودم و نشانه فريب خوردگان را در شما مى ديدم ولى به خاطر استتار شما در لباس دين بود که از شما چشم پوشيدم (و راز شما را افشا نکردم) در حالى که صفاى دل، مرا از درون شما آگاهى مى داد (و از نيرنگهاى شما آگاه بودم).
من در کنار جادّه هاى گمراه کننده ايستادم تا شما را به طريق حق رهنمون شوم، در آن هنگام که گرد هم جمع مى شديد و راهنمايى نداشتيد و تشنه رهبر شايسته اى بوديد و براى پيدا کردن اين آب حيات تلاش مى کرديد و به جايى نمى رسيديد.
پيمان شکنى شما را پيش بينى مى کردم، ولى…
در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) بازماندگان «جنگل جمل» را مخاطب ساخته، مى فرمايد: «من همواره منتظر عواقب پيمان شکنى شما بودم و نشانه فريب خوردگان را در شما مى ديدم!» (ما زِلْتُ اَنْتَظِرُ بِکُمْ عَواقِبَ الْغَدْرِ، وَ اَتَوَسَّمُکُمْ (1) بِحِلْيَةِ الْمُغْتَرّين(2)).
در روايات آمده است که «طلحه و زبير» مدّتى بعد از بيعت با «على»(عليه السلام) به خدمتش آمدند و براى رفتن به «عمره» از آن حضرت اجازه گرفتند.
امام(عليه السلام) که آثار نفاق و پيمان شکنى را در آنان مى ديد، بار ديگر از آنها پيمان وفادارى و بيعت گرفت، ولى همان گونه که مى دانيم به پيمان خود وفادار نماندند و آتش «جنگ جمل» را روشن کردند که در آن آتش، بيش از ده هزار نفر از مسلمين سوختند و بى شک گروه زياد ديگرى در اين توطئه سهيم و شريک بودند و با اين که بيعت کرده بودند درصدد پيمان شکنى برآمدند و مخاطب «على»(عليه السلام) همين گروهند.
«ابن ابى الحديد» در يکى از کلمات خود نقل مى کند که: «على»(عليه السلام) در آن روزى که «زبير» با او بعيت کرد فرمود: «من از اين بيم دارم که تو پيمان خود را بشکنى و با اين بيعت مخالفت کنى!» عرض کرد: «بيم نداشته باش چنين چيزى تا ابد از من سر نمى زند!» امام(عليه السلام) فرمود: «خداوند گواه و شاهد من بر اين موضوع باشد؟» عرض کرد: «آرى» پس از چند روز «طلحه و زبير» خدمت اميرمؤمنان(عليه السلام) آمدند و عرض کردند: «تو مى دانى در زمان حکومت «عثمان» چه اندازه به ما جفا شد! و مى دانى او همواره طرفدار «بنى اميّه» بود اکنون که خداوند خلافت را به تو سپرده است، بعضى از اين فرمانداريها را در اختيار ما بگذار»!
امام(عليه السلام) فرمود: «به قسمت الهى راضى باشيد تا من در اين باره فکر کنم و بدانيد من کسى را در اين امانت شريک نمى کنم مگر اين که از ديانت و امانت او راضى و مطمئن باشيم…» آنها از نزد حضرت بيرون آمدند در حالى که يأس از رسيدن به مقام، آنها را فرا گرفته بود و چيزى نگذشت که اجازه براى «عمره» گرفتند.
عجيبتر اين که بنا به گفته «ابن ابى الحديد» هنگامى که نامه «على»(عليه السلام) به «معاويه» رسيد که: مردم همگى با من بيعت کرده اند و تو هم براى من بيعت بگير و بزرگان اهل شام را نزد من بفرست; «معاويه» (سخت دستپاچه شد و) نامه اى به «زبير» نوشت و او را به عنوان اميرالمؤمنين خطاب کرد و گفت از تمام مردم «شام» براى تو بيعت گرفتم با سرعت به سوى «کوفه» و «بصره» برو و اين دو شهر را تسخير کن که بعد از تسخير اين دو، هيچ مشکلى وجود ندارد و بعد از تو براى «طلحه» بيعت گرفتم، برويد و مردم را به عنوان خونخواهى «عثمان» بشورانيد.(3)
سپس مى افزايد: «ولى به خاطر استتار شما در لباس دين بود که از شما چشم پوشيدم (و راز شما را افشا نکردم) در حالى که صفاى دل، مرا از درون شما آگاهى مى داد (و از توطئه ها و نيرنگهاى شما به لطف الهى آگاه بودم)» (حَتّى سَتَرَنى عَنْکُمْ جِلْبابُ(4) الدّينِ، وَ بَصَّرَنيکُمْ صِدْقُ النِّيَّةِ).
در حقيقت اين دو جمله امام(عليه السلام) پاسخ به دو سؤال متعدّد مى باشد: «اوّلا: اگر امام انتظار پيمان شکنى آنها را داشت و نشانه هايش را در آنها مى ديد چرا اين مطلب را آشکار نفرمود؟ و ثانياً: اين آگاهى بر درون و باطن آنها از کجا پيدا شد؟
امام در پاسخ سؤال اوّل مى فرمايد: «استتار در پرده دين بود که ايجاب مى کرد اين راز مکتوم بماند» و در پاسخ سؤال دوّم مى فرمايد: «صفاى دل، مرا آگاه ساخت».
بعضى از شارحان «نهج البلاغه» احتمال ديگرى در تفسير جمله اوّل داده اند و آن اين که شما مرا نشناختيد و دليل آن اين بود که پرده خيال و برداشت نادرست از دين، مانع شناخت شما از من بود و يا ديانت من مانع شناخت شما از من گرديد; ولى با توجّه به تکلّفاتى که اين تفسير دارد و تناسب چندانى با جمله هاى قبل در آن ديده نمى شود، تفسير اوّل صحيح تر به نظر مى رسد.
در پايان اين سخن مى فرمايد: «من در کنار جاده هاى گمراه کننده ايستادم تا شما را به طريق حق رهنمون شوم; در آن هنگام که گرد هم جمع مى شديد و راهنمايى نداشتيد و تشنه رهبر شايسته اى بوديد و براى پيدا کردن اين آب حيات، تلاش مى کرديد و به جايى نمى رسيديد» (اَقَمتُ لَکُمْ عَلى سُنَنِ الْحَقِّ فى جَوادِّ(5) الْمَضَلَّةِ(6)، حَيْثُ تَلْتَقُونَ وَ لا دَليلَ وَ تَحْتَفِرُونَ وَ لا تُميهُونَ(7)).
در حقيقت امام(عليه السلام) آنان را در عصر «عثمان» مخصوصاً سال هاى آخر عمر او، تشبيه به مسافرانى مى کند که راه را گم کرده و در بيراهه گرفتار شده و از تشنگى مى سوزند و جاى جاى زمين را براى رسيدن به آب حفر مى کنند و به آب دست نمى يابند; ولى امام(عليه السلام) به يارى آنها مى آيد، به صراط مستقيم هدايتشان مى کند و از سرچشمه هدايت سيرابشان مى سازد.
به آنها توجّه مى دهد که اگر در آن دوران تاريک و طوفانى من نبودم چه مشکلات و گرفتارى هاى عظيم دينى و دنيوى دامانتان را مى گرفت.
***
نکته ها:
1. ديد باطن!
امام(عليه السلام) در اين جا به نکته مهمّى اشاره فرموده است و آن اين که: «صفاى دل و صدق نيّت از اسباب بصيرت و روشن بينى است» مؤمنان پاکدل، مسائلى را مى بينند که از ديگران پنهان است و اين حقيقتى است که هم در قرآن مجيد به آن اشاره شده و هم در روايات اسلامى، قرآن مى گويد: «اِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً; اگر تقوا پيشه کنيد خداوند وسيله شناخت حق از باطل را براى شما قرار مى دهد (و به وسيله نور تقوا مى توانيد، حق و باطل را در پنهان ترين چهره هايش بشناسيد)».(8)
در حديث معروفى که از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده، مى خوانيم: «اِتَّقُوا فِراسَةَ الْمُؤمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ; از هوشيارى مؤمن بپرهيزيد که او به کمک نور خدا مى بيند»(9) و در حديث ديگرى از امام «على بن موسى الرّضا»(عليه السلام) مى خوانيم: «ما مِنْ مُؤمِن الاّ وَلَهُ فِراسَة يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ عَلى قَدْرِ ايمانِهِ وَ مَبْلَغِ اِسْتِبْصارِهِ وَ عِلْمِهِ وَ قَدْ جَمَعَ اللهُ لِلاَئِمَّة مِنّا ما فَرَّقَهُ فى جَميعِ الْمُؤمِنينَ وَ قالَ عَزَّوَجَلَّ فى کِتابِهِ: اِنَّ فى ذلِکَ لآيات لِلْمُتَوَسِّمينَ; هيچ مؤمنى نيست مگر اين که هوشيارى خاصّى دارد که با نور الهى به اندازه ايمان و مقدار بصيرت و علم خود مى بنيد و خداوند براى امامان اهل بيت(عليهم السلام) آنچه را به همه مؤمنان داده قرار داده و در همين زمينه در کتابش فرموده: در اين، نشانه هايى است براى هوشياران».
سپس افزود: «نخستين متوسّمان (هوشياران روشن بين) رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سپس اميرمؤمنان(عليه السلام) و بعد از او حسن و حسين(عليها السلام) و امامان از فرزندان حسين(عليهم السلام) تا روز قيامتند».(10)
جالب اين که: امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) همه اين سخنان را در پاسخ کسى فرمود که سؤال کرده بود: چگونه شما از قلوب مردم آگاه مى شويد و خبر مى دهيد؟!
در حقيقت حقايق جهان پرده اى ندارد، اين ما هستيم که به خاطر هوا و هوسها و وسوسه هاى شيطانى پرده در برابر چشم قلب خود ايجاد مى کنيم و اگر با نور تقوا و ايمان اين پرده ها کنار رود همه چيز آشکار است.
چنان که در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمده است: «لَولا اَنَّ الشَّياطينَ يَحْوُمُونَ اِلى قُلُوبِ بَنى آدَمَ لَنَظَرُوا اِلى الْمَلَکُوتِ; اگر شياطين دلهاى فرزندان آدم را احاطه نکنند مى توانند به عالم ملکوت (و باطن اين جهان) نظر بيفکنند».(11)
حقيقت سرايى است آراسته *** هوا و هوس گرد برخاسته!
نبينى که هرجا که برخاست گرد *** نبيند نظر گرچه بيناست مرد؟!
2. پرده پوشى بر عيوب مردم
غالب افراد داراى عيوب پنهانى هستند و گاه انسان از طرق عادى يا از طريق فراست و ايمانى از آن آگاه مى شود; وظيفه هرکس ـ مخصوصاً رهبران جامعه ـ اين است تا آن جا که خطرى براى اجتماع به وجود نيايد در عيب پوشى بکوشند و پرده درى نکنند; چرا که پرده دريها از يکسو، احترام شخصيت افراد را در هم مى شکند و از سوى ديگر، آنها را در ارتکاب گناه جسور مى کند; زيرا در پرده بودن عيب همواره سبب احتياط افراد است، امّا اگر کار به رسوايى کشيد ديگر کسى ملاحظه نمى کند و از همه اينها گذشته پرده درى باعث اشاعه فحشا در جامعه و آلوده شدن ديگران به گناه مى گردد.
به همين دليل در احاديث اسلامى تأکيد فراوانى بر اين مطلب شده است در حديثى مى خوانيم که يکى از حقوق مؤمنان، بر يکديگر اين است که: «اسرار و عيوب يکديگر را بپوشانند و خوبيها را آشکار سازند» (وَاکْتُمْ سِرَّهُ وَ عَيْبَهُ وَ اَظْهِرْ مِنْهُ الْحُسْنَ).(12)
در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ سَتَرَ عَلى مُؤمن عَوْرَةً يَخافُها سَتَرَ اللهُ عَلَيْهِ سَبْعينَ عَورَةً مِنْ عَوْراتِ الدُّنْيا و الآخِرَةِ; کسى که عيب مؤمنى را که از آشکار شدنش بيمناک است بپوشاند، خداوند هفتاد عيب او را در دنيا و آخرت مى پوشاند».(13)
امام(عليه السلام) در بالا اشاره پرمعنايى به اين دستور اسلامى کرده و پايبندى خود را نسبت به آن آشکار ساخته، البتّه همان گونه که گفتيم اين در موردى است که عيوب پنهانى سرچشمه مشکلات اجتماعى نگردد که در آن جا وظيفه افشاگرى به ميان مى آيد.
ولى نبايد به بهانه اين استثنا اسرار و عيوب مردم را فاش کرد; بلکه بايد به راستى محلّ روشنى براى اين استثنا پيدا شود.
* * *
پی نوشت:
1. «اَتَوَسَّمُکُمْ» از ماده «وَسْم» (بر وزن رسم) به معناى اثر و علامت است و اين جمله اشاره به اين است که من آثار پيمان شکنى را از آغاز در شما مى ديدم.
2. «مُغتَرِّيْن» از ماده «غرور» به معناى فريب است.
3. ابن ابى الحديد، ج 1، ص 230 و 231.
4. «جلباب» به معناى پرده، پيراهن و روسرى و چادر آمده است.
5. «جَوادّ» جمع «جادّه» به معناى راه هاى بزرگ و وسيع است.
6. «مَضَلَّه» از ماده «ضلال» به معناى جايى است که انسان را به گمراهى مى کشاند. بنابراين «جوّادَ الْمَضَلَّة» به معناى راه هاى ناشناخته و گمراه کننده است.
7. «تُميهُونَ» از ماده «مَوْه» (بر وزن نوع) به معناى آبدار شدن و آب دادن است و کلمه «ماء» از همين واژه گرفته شده است و «اَماهَ» به معناى رسيدن به آب است. بنابراين «لاتُميهُونَ» يعنى به آب نمى رسيد (هرچند تلاش براى کندن چاه مى کنيد).
8. سوره انفال، آيه 29.
9. اصول کافى، ج 1، ص 218.
10. بحارالانوار، ج 24، ص 128، ح 13.
11. بحارالانوار، ج 67، ص 59 (بابا القلب و صلاحه).
12. اصول کافى، ج 2، ص 249، ح 3 (باب انّ المؤمن صنفان).
13. اصول کافى، ج 2، ص 200، ح 5.
داستان ناكثين (پيمانشكنان) براي توضيح لازم درباره ناكثين كه يكي از وقيحترين انحرافات بشري (پيمانشكني) را براه انداخته، پيشرفت عادلانهترين حكومت تاريخ را متوقف ساختند، مجبوريم، اصل داستان را بطور مختصر متذكر شويم و سپس با روش تحليلي نتايج و عوامل پيمانشكني را مطرح نماييم.
بنا به تحقيق شارحان نهجالبلاغه، از آنجمله ابن بي الحديد، اميرالمومنين (ع) اين خطبه را پس از پايان جنگ جمل بيان فرموده است و مخاطب در جملات فوق طلحه و زبير و پيروان آنان ميباشند. اين دو نفر با اميرالمومنين بيعت كرده بودند. سپس با دغلبازهاي معاويه، از او روي گردان شده جنگ جمل را بر پا كردند. داستان اين دو نفر بطور اختصار چنين است:
پس از آنكه مهاجرين و انصار با اميرالمومنين (ع) بيعت كردند. آنحضرت به معاويه نوشت: مردم عثمان را بدون مشورت با من كشتند وسپس با مشورت و اجتماع ميان خود با من بيعت نمودند، موقعي كه نامه من بتو رسيد، با من بيعت كن و بزرگان اهل شام رابه نزد من بفرست. وقتي كه فرستاده اميرالمومنين به نزد معاويه رسيد و معاويه نامه آن حضرت را خواند، مردي را از قبيله بنيعميس انتخاب نموده نامهاي بوسيله او به زبير بن عوام نوشت. در اين نامه جملات زير آمده است: بسمالله الرحمن الرحيم، اين نامه از معاويه بن ابيسفيان است به بنده خدا زبير اميرالمومنين!! سلام بر تو باد، پس از حمد و ثناي خداوند، من از اهل شام براي تو بيعت گرفتم، آنان پذيرفتند و اجتماع به اين بيعت نمودند، چنانكه گله گوسفند اجتماع ميكنند. تو كوفه و بصر را زير نظر داشته باش، مبادا فرزند ابيطالب براي بدست آوردن آن دو شهر از تو سبقت بگيرد، زيرا پس از رفتن اين دو شهر از دست ما، چيزي باقي نميماند. و از اهل شام براي طلحه بن عبيدالله بعنوان جانشيني براي تو بيعت گرفتهام. تظاهر به مطالبه خون عثمان نماييد و مردم را به اين تظاهر دعوت كنيد و در اين راه جديت نماييد و خود را آماده سازيد، خداوند شما را پيروز و رقيب شما را رسوا مينمايد. وقتي كه اين نامه به زبير رسيد، خوشحال گشت و طلحه را از مضمون نامه مطلع ساخت و آن دو ترديدي در خيرخواهي معاويه به خود راه ندادند و از آن موقع به مخالفت با علي عليهالسلام تصميم گرفتند. چند روز از بيعت طلحه و زبير با علي (ع) گذشته بود كه آن دو نفر نزد او آمده گفتند: يا اميرالمومنين، تو از جفا و خشونتي كه در تمام دوران خلافت عثمان بر ما گذشت، اطلاع داري و ميداني كه همواره بنياميه منظور عثمان بود. خداوند پس از او خلافت را به تو عنايت كرده است، ما را به بعضي از رياستها نصب فرما.
اميرالمومنين به آن دو نفر چنين پاسخ ميدهد كه به قسمت خداوندي درباره خود راضي باشيد، تا درباره شما بيانديشم. و بدانيد من در امانتي كه به من سپرده شده است، كسي را شريك نميگردانم مگر اينكه به دين و امانتش اطمينان داشته باشم، چه از ياران من باشد و چه از كس ديگري كه شايستگي او را دريافته باشم. طلحه و زبير پس از شنيدن اين پاسخ مايوس شده از علي (ع) منصرف گشتند و از او خواستند كه اجازه بدهد تا براي انجام عمل عمره رهسپار مكه شوند. ابن ابيالحديد مينويسد: طلحه و زبير نزد علي (ع) آمده اجازه رفتن براي عمره خواستند. علي فرمود: شما براي عمره نميرويد. آن دو سوگند بخدا خوردند كه قصدي جز عمره ندارند. علي فرمود: شما اراده عمره نكردهايد، بلكه حيلهگري براه انداخته ميخواهيد بيعتي را كه با من نمودهايد، بشكنيد. سوگند بخدا خوردند كه نه نظر مخالفت با او دارند و نه ميخواهند بيعتي را كه با او كردهاند بشكنند وهيچ مقصودي جز انجام عمل عمره ندارند. علي فرمود: بيعت مجدد كنيد، آن دو با سختترين سوگندها و پيمانها بيعت را تكرار كردند، علي به آن دو اجازه داد كه براي عمره بروند. وقتي كه آن دو بيرون رفتند علي به اشخاصي كه حاضر بودند، فرمود: سوگند به خدا، آن دو را نخواهيد ديد مگر در شورشي كه به كشتار خواهند پرداخت. آنان كه حاضر بودند، عرض كردند: يا اميرالمومنين، دستور فرماييد: آن دو را برگردانند. فرمود: بگذاريد براه خود بروند تا قضاي خداوندي (كه زمينهاش را خودشان فراهم ساختهاند) بر سرشان فرود آيد. اين دو نفر از مدينه خارج شده و رهسپار مكه گشتند. بهر كسي كه ميرسيدند، ميگفتند: علي بن ابيطالب بيعتي در گردن ما ندارد و بيعت ما با او از روي اكراه بودهاست!!
دروغ و افتراي طلحه و زبير به گوش علي (ع) رسيد. فرمودند: خداوند آن دو را از رحمت خود به دور و از آشيانه زندگيشان آواره كناد. سوگند به خدا ميدانم كه آن دو با بدترين وضعي خود را خواهند كشت و كسي كه به آن دو نزديك شود، شومترين روز را بر سرش خواهند آورد. آنان با دو قيافه منحرف بر من روي آوردند و با دو چهره
حيلهگري و پيمانشكني از من برگشتند. سوگند به خدا، آنان پس از اين روز مرا نخواهند ديد مگر در ميان سپاه خشن كه خود را در برابر آن به كشتن خواهند داد. دور از رحمت خدا شوند و محو گردند.
تحليل داستان پيمانشكنان ما با تحليل اين داستان شگفت انگيز، به مسائل متعدد و با اهميت در اصول مديريت اجتماعي اسلام و جريانات دوران زمامداري علي عليهالسلام آگاه خواهيم گشت و ضمنا با مقداري از قوانين مكتبي اسلام كه در رفتار و گفتار اميرالمومنين تجسم يافته است آشنايي خواهيم يافت:
1- بحثي در ماهيت بيعت و لزوم آن براي رشد و اعتلاي انساني
بيعت در دين اسلام كه پيمان پذيرش رهبري و زمامداري است، مقدسترين و سازندهترين رابطهاي است كه ميان رهبر و ديگر افراد اجتماع بوجود ميآيد. معناي اين پيمان بطور مختصر چنين است: بيعت كننده: – من بيعت كننده با وجدان كاملا آزاد حق تعيين مسير حيات مادي معنوي خود را در اختيار رهبر ميگذارم و با اندك تخلفي كه رهبر از مصلحت مادي و معنوي من داشته باشد، اين پيمان منحل و نابود ميگردد. بيعت شونده- من بيعت شونده با وجدان الهي، رهبري و زمامداري بيعت كننده را به عهده ميگيريم و تعهد ميگيريم و تعهد الهي ميكنم كه مسير حيات مادي و معنويت بيعت كننده را بدون دخالت هوي و هوس و خودخواهي، مطابق مشيت خداوندي تعيين نمايم. عناصر اصلي اين پيمان مقدس بقرار زير است:
1- افراد اجتماع اسلامي چه بطور رسمي و چه از روي نيت پاك و صميمي با رهبر و زمامدار خود پيمان ميبندند.
2- بايستي رهبر اسلام صد در صد شرايط رهبري بر جامعه اسلام را دارا باشد كه عمده آنها عبارتند از:
الف- آگاهي كامل به اصول و مسائل اسلامي و واقعيات زندگي فردي و اجتماعي اسلام و در حال ارتباط با ساير جوامع بشري. ب- قدرت كافي بر تشخيص بهترين مسير حيات براي فرد و اجتماع و اقدام به هموار نمودن آن. ج- تسلط كامل بر اميال و خواستههاي شخصي خود.
3- با بروز اندك انحراف در رهبر، پيمان مقدس خود به خود منحل و نابود ميگردد.
4- آزادي كامل در منعقد ساختن پيمان مقدس. اين عنصر بااهميت ترين و حياتيترين عناصر زندگي اجتماعي است كه در سرتاسر تاريخ بشري مطرح و هر مكتب و متفكري براي بدست آوردن آن، انديشهها و تكاپوها به راه انداخته است با اهميت و حياتي بودن براي درك اين عنصر مقتضي است كه بحث مستقلي را بطور اختصار مطرح نماييم.
2- آزادی اساسي ترين عنصر پيمان مقدس
با دقت در تعريف فوق كه براي بيعت (پيمان مقدس) متذكر شديم، بخوبي روشن ميگردد كه بيعت كننده با آزادي و اختيار كامل سرنوشت حيات مادي و معنوي خود را به دست رهبر ميسپارد. كمترين اكراه و اجباري اگر چه در شكل به ظاهر آزادينما باشد، ضد حقيقت بيعت است. با بيان روشنتر ميگوئيم: انگيزه و هدف اصلي بيعت در اسلام، عبارت است از شكوفان ساختن استعدادهاي وجود و تعيين مسير حيات رو به هدف اعلاي هستي كه عبارت است از ورود به جاذبيت شعاع نور الهي. و چنين انگيزه و هدفي هرگز با اكراه و اجبار سازگار نميباشد.
در قرآن مجيد به الهي بودن اين پيمان تصريح شده است: «ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله». (آنانكه با تو بيعت ميكنند، در حقيقت با خدا بيعت مينمايند). اين پيمان مقدس، پيماني است كه آدمي با شخصيت بلندگراي خود ميبندد. در واقع تعهد كننده ميخواهد براي تكاپو در گذرگاه كمال با منبع كمال و محرك اصلي آن پيمان ببندد. اين همان ايده آل اعلاي كمال گرايي است كه كانت وصول بشر را به آن آرزو ميكرد و ميگفت: اگر بشر براي خود ميپذيرفت كه موجود برين كه همه كمالات اعلا را دارا است، اعتلاي او را ميخواهد و او بايستي به وسيله تربيت صحيح به آن موجود برين نزديك شود، در آنموقع ميفهميديم كه سطح ترقي و اعتلاي انساني بكجا ميرسد آزادي در بستن اين پيمان حياتي درباره خود پيامبر اكرم اسلام از روي منابع معتبر اسلامي ثابت شده است. ديگر از اين آزادي و اختيار مقدس (نه توجيه شده معمولي) تا آغاز رهبري و زمامداري اميرالمومنين عليهالسلام اثري ديده نميشود. چنانكه در مباحث مجلد دوم ملاحظه نموديم، بيعت با اميرالمومنين عليهاسلام در حد اعلاي آزادي و اختياري كه تاريخ جز درباره بيعت با خود پيامبر نشان نميدهد، صورت گرفته است. حتي يك روايت ضعيف هم وجود ندارد كه اثبات كند اميرالمومنين فرد يا گروهي را به بيعت با خويشتن مجبور كرده باشد. بهمين جهت بود كه آن حضرت بعضي از اشخاص معلومالحال را كه از بيعت با او تخلف كرده بودند، كمترين تعقيب ننموده حتي اندك آسيبي به حقوق فردي و اجتماعي آنان وارد نياورد.
3- جوامع امروزي دليلي براي لزوم بيعت (پيمان مقدس) نميبينند
ممكن است در اين مبحث اعتراضي به نظر خوانندگان محترم برسد كه اگر چنين پيماني از نظر مصالح اجتماعي ضروري بود، ميبايست آن را يكي از اصول بنيادين حيات جمعي تلقي نموده عملا آن را مراعات نمايند، در صورتي كه در ساير جوامع مخصوصا در دوران معاصر نه تنها ضرورتي براي پيمان مزبور ديده نميشود، بلكه ذهن انسان امروز مطرح كردن آن را بيمعني و پوچ تلقي ميكند. پاسخ اين اعتراض با نظر به قوانين و روش رهبري امروز كاملا روشن است. براي توضيح اين پاسخ ميتوان دو مسئله زير را در نظر گرفت:
يك- امروزه راي گيري براي رهبر و قانونگذاران نوعي از بيعت است كه رايدهندگان با ادعاي آزادي و اختيار، حق تعيين مسير حيات مادي و معنوي خويش را به شخص كه انتخاب ميكنند، واگذار مينمايند. بنابراين، اصل پديده بيعت كه اعطاي حق تعيين مسير سرنوشت است، در شكل رايگيري پابرجا و در جريان است. و اين پديده مادامي كه مالكيت و تسلط هر فردي از انسان به خويشتن درباره تعيين مسير سرنوشت، مسلم تلقي شود، ثابت و مورد پذيرش خواهد بود.
دو- تفاوت بسيار مهمي كه پيمان امروزي با بيعت اسلامي دارد، در انگيزه و هدفي است كه دو نوع تعهد مزبور را ايجاب ميكند.
براي روشن شدن اين تفاوت، بايستي انگيزه و هدف هر يك از دو نوع تعهد را كه ضمنا ماهيت آن دو را هم توضيح ميدهد، در نظر بگيريم: انگيزه و هدف پيمان زمامداري امروزي: اينست كه افراد اجتماع براي تامين حيات خود در زندگاني اجتماعي، مدير شايستهاي براي خويشتن انتخاب ميكنند كه تزاحم و تضادهاي مخل حيات را مرتفع بسازد و تا عاليترين حدي كه ممكن است وسايل رفاه و آسايش آنان را آماده نمايد و بس. در اين بيعت و پيمان، نه بيعت كننده توقع تكامل انساني را از زمامدار در سر ميپروراند و نه زمامدار چنين تعهدي را ميپذيرد. در صورتيكه در بيعت اسلامي، هم بيعت كننده آماده كردن وسيله تكامل را از رهبر توقع دارد و هم رهبر بجاآوردن خواسته مزبور را تعهد مينمايد. در نتيجه بايد بگوييم: عدم احساس لزوم پيمان مقدس در جوامع امروزي معلول آن است كه تكامل و اعتلاي انساني بوسيله عظمتها و ارزشهاي عالي انساني و هدف نهايي حيات، از زندگي اجتماعي بشر منها شده است، لذا ميگوئيم: پيمان مديريت اجتماعي امروز يك بعدي است در صورتي كه بيعت اسلامي، پيمان مديريت اجتماعي دو بعدي ميباشد.
4- تعهدشكني عبارت ديگري از خودكشي
بدان جهت كه پيمان واقعي كاشف از پيوند دادن شخصيت و وجدان آزاد به ايفاي آن پيمان است، تخلف از آن پيمان عبارت ديگري از خودكشي ميباشد كه در دفتر سودجويان و پيروان ماكياولي زيركي و سياست ناميده ميشود!! هيچ كلمهاي در قاموس بشري مانند دو كلمه مزبور هستها را نيست و نيستها را هست ننموده است. بنابراين نامگذاري شرمآور بوده است كه مباحث مربوط به شخصيت و خود و من انساني و غير ذالك كه در فلسفهها و روانشناسيها و علوم تربيتي مطرح ميگردد، براي آن زيركها!! بيش از يك عده مفاهيم فكاهي يا دندههاي مهره اصول انساني كه بايد ساييده شوند، واقعيتي ندارند!! بكار بردن كلمه زيركي كه نوعي امتياز در مفهوم آن وجود دارد صفت وقيح پيمانشكني را در زندگي انساني رسميت ميدهد. كه خود رسميت ديگري را به دنبال خود ميآورد و آن عبارت است از تساوي من هستم و من نيستم كه نتيجه قطعياش تساوي تو هستي و تو نيستي ميباشد!! خندهآورتر از همه چيز اينست كه اگر اين تناقض را به او متذكر شوي، با قيافه فيلسوفانه به تو خواهد گفت: تناقض! تناقض محال است!!
5- بازيگرهاي ماكياولي معاويه در پيمانشكني طلحه و زبير
آن جملات داستان را دقت كنيم كه ميگويد: معاويه به زبير با لقب اميرالمومنين خطاب كرده نوشته است: من از اهل شام براي تو بيعت گرفتهام و طلحه را بعنوان جانشيني تو تثبيت نمودهام!! زبير هم اين مطلب را باور كرده مسير حيات خود را تغيير دادهاست!! آيا زبير معاويه را نميشناخت! آيا زبير آن اندازه ابله بوده است كه احتمال راستگويي در استاد مكتب ماكياولي داده، برخاسته براه افتاده است؟! كدامين اسلام چنان دروغي را براي معاويه تجويز كرده بود؟ كدامين اصل انساني در انديشه معاويه موج زده بود كه دست از رياست كه خدايش بود، بردارد و آنرا دو دستي به زبير ساده لوح مرحمت فرمايد! مگر اين رياست و مقام آن لذت را ندارد كه انسان را تا به مبارزه با خويشتن ميكشاند و خون شخصيتش را پيش پاي خيال برتري بر ديگران ميريزد! معاويهاي كه براي رياست خود يك لحظه حيات علي بن ابيطالب (ع) را نميتواند هضم كند. معاويهاي كه براي تثبيت رياست خود به كشتن صدها هزار انسان كه علي يكي از آنها است حاضر ميشود، چگونه امكان دارد رياست را دو دستي به زبير و طلحه بدهد!! جاي ترديد نيست كه معاويه از اصل زيركها!! كه براي رسيدن به هدف همه چيز را وسيله قرار بدهيد استفاده كرده طلحه و زبير را به بازي ميگيرد، چنانكه دست كمك به امپراطور رم براي از بين بردن علي (بقول جلالالدين مولوي: افتخار هر نبي و هر ولي) باز ميكند.
6- آگاهي پيشين علي بن ابيطالب (ع) از قرار گرفتن پيمانشكنان در معرض فريب خوردن
در اين مورد بار ديگر بياد سستي يا غرضآلود بودن نظريهاي ميافتيم كه ميگويد: علي بن ابيطالب (ع) از تفكرات و روشهاي سياسي بيبهره بوده است. در صورتي كه هم در محتويات نهجالبلاغه و هم در ساير جملات و پيشبينيهاي آن حضرت كه صد در صد واقعيت پيدا ميكرد، دلايل قاطعانه فراواني بر آگاهيهاي كامل اميرالمومنين درباره نمودها و مسائل سياسي مشاهده ميكنيم كه جاي ترديدي در پوچي نظريه فوق نميگذارد. اين يكي از آن موارد است كه وضع رواني و حركات طلحه و زبير را تحت مراقبت دقيق گرفته و هدف گيريها و مسيري را كه آن دو ميخواستند انتخاب كنند، دريافته بود. جمله مورد تفسير با تمامي صراحت ميگويد: من همواره انتظار بروز نتايج خيانتگري شما را ميكشيدم كساني كه ميگويند: علي بن ابيطالب (ع) از سياست و سياستمداري برخوردار نبوده است، آگاهانه يا ناآگاه تحت تاثير شديد روش ماكياولي اغلب سياستمداران قرار گرفته، مفهومي درباره سياست جز پيروزي ظاهري كه اگر در جنگل اتفاق ميافتاد، در زندگي ناميده ميشد، سراغ ندارند. او چنانكه بارها با اشكال مختلف در نهجالبلاغه و ساير كلماتش ابراز فرموده است، با همه طرق حيلهگري و پيروزي در ميدان تنازع در بقا آشنايي داشته است، ولي چنانكه پطروشفسكي تصريح كرده است: پاي بند بودن او به اصول اخلاقي از اقدامات سياسي به معناي معمولي آن جلو گيري ميكرد. خود آن حضرت چنانكه در بعضي از خطبههاي بعدي خواهيم ديد: مانع تفكرات و اقدامات سياسي را تقوا ميديده است. اين بحث را در تفسير همان خطبه مشروحا مطرح خواهيم نمود.
7- تبديل دادخواهي دروغين را به حكومت خواهي، نوعي از سياست تلقي كردهاند!!
تواريخ معتبر معاويه را در داستان كشته شدن عثمان مقصر قلمداد كرده است، زيرا در آنهنگام كه عثمان محاصره شده بود، معاويه ميتوانست با فرستادن كمك او را از مرگ نجات بدهد. و براي اجراي مقاصد خود لشكري را هم فرستاد، ولي ورود آنان را به مدينه جايگاهي كه عثمان در آنجا كشته شد ممنوع ساخته بود. بدينترتيب عثمان كشته شد و معاويه با قدرت به نجات دادن او تماشاي سياستمدارانه نمود. پس از كشته شدن عثمان اگر كسي غير از علي بن ابيطالب (ع) زمامداري را به دست ميگرفت و با مقام و رياست معاويه هم كاري نداشت، بدون ترديد نه عثمان براي وي مطرح بود و به خونخواهي او. زيرا آنچه كه براي معاويه مطرح بود، خود معاويه بود و مقام و رياست او.
عثمان كشته شد و علي بن ابيطالب زمام خلافت را به دست گرفت، نه تنها معاويه از مقام كه خداي او بود محروم گشت، بلكه حتي قلمرو شام را هم كه به او سپرده بودند، بايد از دست بدهد. معاويه و از دست دادن مقام!! مگر چه شده است كه در اين دنيا الف در عين حال كه الف است، الف نباشد! پس چه بايد كرد؟ هيچ، قضيه براي معاويه روشنتر از آن است كه حتي يك دقيقه بيانديشد. آي مردم، برخيزيد و شمشيرها به دوش براه بيافتيد. بكجا؟ ميرويم خون عثمان را از قاتلانش بگيريم، زيرا عثمان را مظلوم كشتهاند! مگر اسلام از بين نرفته است كه خوني ريخته شود و قاتل به مجازاتش نرسد!! بسيار خوب، پس تو اي معاويه، در مقام دادخواهي برآمدهاي؟ بلي. از چه كسي؟ از علي بن ابيطالب (ع)!! مگر علي بن ابيطالب بارها با دلايل متقن در نامههايش بر تو مبرا بودن خود را از عثمان اثبات نكرده و نگفت: «لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدني ابرا الناس من دم عثمان». (اگر با عقل و خردت بنگري، نه با هوي و هوست، قطعا خواهي ديد كه من بريترين مردم از خون عثمان ميباشم). وانگهي خون عثمان چه ارتباطي به تو دارد كه دادخواهي او را به خود ببندي، نسل عثمان منقرض نشده است، حق دادخواهي از آن نزديكترين خويشاوندان او است. و با وجود آنان نوبت به تو نميرسد. فرض كنيم كه هوي و هوسهاي مقام پرستي ميتواند در قاموس تو و امثال تو قانون جعل كند و حق دادخواهي را به تو بدهد! بگو ببينم عثمان چند نفر است؟ عثمان يك نفر است. بسيار خوب، آن كدام قانون است كه براي خونخواهي يك نفر كشتن صدها هزار نفوس بيگناه را تجويز ميكند؟ پس تو به حكم هوي و هوس برخاستهاي و دادخواه نيستي، تو آن بيدادگري كه اسلام و مسلمين را سد راه رياست خود ديده تا ريشهكن كردن هر كس كه رويا روي تو بايستد آماده گشتهاي. پس تو داد نميخواهي، بلكه حكومت بيداد گرانه ميخواهي. فرزندم، تو از سياست من آگاه نيستي!!
8- اعتراف پيمانشكنان
طلحه و زبير نزد علي ابيطالب (ع) آمده گفتند: يا اميرالمومنين، تو از جفا و خشونتي كه در تمام دوران خلافت عثمان بر ما گذشته است، اطلاع داري و ميداني كه همواره بنياميه منظور عثمان بود. خداوند پس از او خلافت را به تو عنايت كرده است، سهمي از رياست را بما منظور نما. با دقت در اين جملات، پردهاي ديگر از حقايق دوران اميرالمومنين برداشته ميشود كه براي تحليل تاريخ مسلمين صدر اسلام بسيار سودمند است. آن دو پيمان شكن نخست تعصب نژادي حكومت گذاشته را اثبات ميكنند و ميگويند: ما به جهت آن نژادپرستي سهمي در رياست و حكومت بدست نياورديم. اكنون دوران توست، اين خواسته ما را عملي فرما!! يعني ما بي پرده ميگوئيم كه ما رياست و مقام ميخواهيم. اينست يكي از روشنترين دلايل تلاطم حكومت اميرالمومنين (ع) كه در گذشته وجود نداشته است. نتيجه قطعي از مقايسه دوران حكومت اميرالمومنين (ع) با ديگر دورانها همين است كه در ديگر دورانها خواستههاي چشمگيران عملي ميشده سر و صدايي وجود نداشته است. اينكه بعضي از محققان سر گذشت اسلام مسلمين ميگويند: متاسفانه تعليم و تربيت پيامبر اسلام در افراد معدودي تاثير واقعي داشتهاست، مطلبي است كاملا صحيح. مگر آيات قرآن و دستورها و رفتار پيامبر اكرم رياست خواهي را محكوم نساخته است؟ مگر ملاك عظمت شخصيت در اسلام تقوي و فضيلت و انسانيت نيست؟
9- شريك ساختن مردم ناشايست در مديريت اجتماع، خيانت در امانتي است كه خدا و مردم به من سپردهاند
علي بن ابيطالب (ع) پاسخ آن پيمانشكنان را چنين ميدهد: به قسمت خداوندي درباره خود راضي شويد تا درباره شما بيانديشم و بدانيد من در امانتي كه به من سپرده شده است، كسي را شريك نميگردانم، مگر اينكه اطمينان به دين و امانتش داشته باشم، چه از ياران من باشد چه كسي ديگر. اين پيمانشكنان يا خيلي سادهلوح بودند كه تا آن موقع علي بن ابيطالب را نميشناختند و يا تب و تاب مقام پرستي آنان بقدري شديد بوده است كه آنان را در مقابل علي (ع) به چنان هذيانگوييها وادار كرده بود. بعيد بنظر ميرسد كه عناصر و شئون شخصيت اميرالمومنين و آرمانها و هدفهاي حيات او بر اشخاصي مانند طلحه و زبير پوشيده بماند، لذا بايستي وضع روحي آن دو نفر را با نظر به همان تب و تاب مقامپرستي تفسير كرد. گفتيم: علي پاسخ آن پيمانشكنان را چنين فرمود: به قسمت خداوندي راضي باشيد تا درباره شما بيانديشم و بدانيد من در امانتي كه به من سپرده شده است، كسي را شريك نميگردانم مگر اينكه به دين و امانت او اطمينان داشته باشم، چه از ياران من باشد و چه كسي ديگري كه شايستگي او را دريافته باشم. يعني موجوديت خود را از ديدگاه الهي ارزيابي كنيد نه از روي خواستههاي نفساني. بگذاريد سطوح شخصيت شما را عوامل و شرايط واقعي حيات باز كند و در اجتماع مطرح نمايد. اگر واقعا اين دستور اميرالمومنين عليهاسلام عملي ميشد، اين همه بدبختيها دامنگير تاريخ بشري نميگشت. در جملات فوق جملهاي ديده ميشود كه چاره منحصر دردهاي كشنده اصول و ارزشها است كه در رابطه مديريتها با اجتماعات بشري بوجود ميآيد و تلفات فراواني را با اشكال متنوع بر انسانيت وارد ميسازد. اين چاره منحصر عبارت است از امانت تلقي كردن حكومت و مديريت اجتماع كه نصيب بعضي از انسانها ميگردد. كس كه مديريت جمعي رادر قلمرو حيات به دست ميگيرد، در حقيقت واسطه پيوستن آن جمع به هدف اعلاي هستي است كه تعيين كنندهاش خداست. بديهي است كه آن متصدي مديريت اجتماع كه خود را واسطهي ارتباط مزبور ميداند، مقام و حكومت را امانتي تلقي ميكند كه خداوند چند روزي به دست او سپرده است. در نتيجه شريك ساختن هويپرستان در چنين امانت الهي، انحراف از اصل امانتداري است كه شخصيت آدمي را ميسوزاند و خاكستر ميسازد.
10- پيمانشكنان به عمره ميروند تا انصراف خود را از رهبر الهي با عبادت خدا بپوشانند!
اين حادثه را طور ديگري هم ميتوان بيان كرد: پيمانشكنان ميروند تا با چند كلمه ذكر و قيام و قعود، خدا را در برابر پيمانشكني و محروم ساختن مردم از عادلترين حكومت تاريخ كه منظور كردهاند قانع كنند!! و اگر موضوع عمره را بهانه كرده، ميخواستند علي (ع) را فريب بدهند، چگونه پس از رسيدن به حكومت ميخواستند قرآن را برنامه مديريت خود قرار دهند، با اينكه آنهمه آيات صريح پيمانشكني را محكوم نموده است. در حقيقت آنان اجراي حكم ممنوعيت پيمانشكني را بر پايه عهدشكني استوار ميساختند!!
11- پيمانشكنان سوگند ميخوردند كه پيمان خود را نخواهند شكست
علي (ع) فرمود: شما به عمره نميرويد. آن دو سوگند به خدا خوردند كه مقصودي جز عمره ندارند. انسان با ديدن اين جمله كه آنان سوگند خوردند كه مقصودي جز عمره ندارند، در شگفتي فرو ميرود كه چطور ممكن است يك فرد مسلمان كه خود را شايسته تعيين سرنوشت انسانها ميداند، قسم خلاف واقع ياد كند؟ ولي با اندك تامل در حالت رواني كسي كه تا سر حد شكستن پيمان الهي پايين آمده است، اين شگفتي مرتفع ميگردد، زيرا وقتي كه آدمي تعهد را كه وابسته ساختن شخصيت به ايفاي موضوع آن است، زير پا ميگذارد، مخصوصا آن نوع تعهد كه جنبه الهي دارد، بازي با قسم و سوگند هيچ اهميتي براي او ندارد. بهترين دليل اين مسئله اينست كه در اين داستان كه مورد تحليل ما است، ناكثين پيمان مجدد ميبندند و بار ديگر آن را نقض ميكنند. در اين دفعه دوم كه بيعت ميكنند، با سختترين سوگندها و پيمانها بيعت خود را تاكيد مينمايند!! ما در اين مورد آن اصل رواني را بايد بياد آوريم كه ميگويد: عشق به يك موضوع همه مفاهيم و حقايق را فداي آن موضوع مينمايد، هيچ حقيقت و اصلي در برابر آن معشوق نميتواند داراي آن ارزشي شود كه موجب انصراف از آن معشوق بوده باشد اينان به اعتراف خودشان عاشق بودند در برابر عشق هيچ تعهد و سوگندي نميتواند اثري داشته باشد.
12- پيمانشكنان از پديده پيمان الهي كه مقدسترين پديدهها است سوء استفاده ميكنند!
اينست درد بيدرمان روابط بشري: اسكنجبينها صفرا ميافزايند! آبحياتها زهر كشنده ميشوند! روشناييها كور ميكنند! بلي، در بازيگريهاي ما انسانها: آتش از گرمي فتد مهر از فروغ فلسفه باطل شود منطق دروغ پهلواني را بياندازد خسي پشهاي غالب شود بر كركسي ما انسانها اعجازهايي بالاتر از اينها هم داريم، ما همان موجودات هستيم كه ميتوانيم داد از علم و دانش بزنيم، براي غوطهور كردن ديگران در جهل و تاريكي. ما ميتوانيم با دم از وجدان زدن، وجدانها را از فعاليت بياندازيم و با حمايت از انديشه و آزادي، هر دو عنصر اساسي حيات را از كار بياندازيم. از اين مطالب تعجب نكنيد، زيرا خود محوري پديدهايست كه هر گونه هست را نيست و هر گونه نيست را ميتواند هست نمايش بدهد. حتي ميگويد: مگر در فلسفههاي ايدهآليستي نخواندهايد كه: آن چه كه واقعيت دارد، من است، من خود را بر مينهد و سپس جز من را بعنوان سايهاي از آن، برابر مينهد، آنگاه هستي را از آن استنتاج ميكند!!! مدعا را بنگريد و دليلش را! كه براي بياساسترين مزخرف ترين سخن هم استدلال فلسفي ميكنيم!! طلحه و زبير بيعت مجدد را براه انداختند، تا بار ديگر قيافه رباني نشان بدهند و خود را از دليل و برهان نماينده واقعي حق و حقيقت، دور كنند!
13- پيمانشكنان از عدالت رهبر الهي هم سوء استفاده ميكنند
پس از حذف مناقشات و اختلافات لفظي و سطحي درباره تعريف ماهيت عدالت، ميتوان بيك جمله مورد اتفاق نظر همه صاحبنظران بعنوان توضيع دهنده ماهيت عدالت رسيد، و آن جمله عبارت است از: رفتار مطابق قانون بهمين جهت است كه عدالت در پيرو تقسيم قانون به اقسام مختلف، متنوع ميباشد، مانند: عدالت عواطف و احساسات، عدالت اخلاقي، عدالت حقوقي، عدالت طبيعي، عدالت فلسفي، عدالت هنري، عدالت سياسي، عدالت الهي و غيره ذالك. نيز جاي ترديد نيست كه عدالتخواهي يكي از ابعاد اساسي انسان پيشرفته از جنبه رواني است. كسي كه اين بعد در او شكوفان نشده است، چه يك انسان باشد، چه جامعهاي متشكل از ميليونها فرد، مردهايست مزاحم حيات خود و ديگران، زيرا درك اين حقيقت كه همه اجزاي جهان و روابط آنها با يكديگر كه حيات او هم جزئي از آنها است مشمول قوانين است اساسيترين و روشنترين مختص حيات آدمي است. بنابراين، شكوفان نشدن بعد عدالتخواهي، از عدم درك قانون در هستي، يا از بياعتنايي به آن ناشي ميگردد، در نتيجه چنين انساني فاقد اساسيترين و روشنترين مختص حيات ميباشد.
متاسفانه، چه اندك است شماره انسانهايي كه ضرورت و ارزش بعد عدالتخواهي را درك نموده و رفتار خود را با آن بعد آبياري مينمايند. براي درك خسارتهاي جبرانناپذيري كه از بياعتنايي بشر به بعد مزبور، دامنگير سر تا سر تاريخ گشته است، اين جمله را از متفكر آگاه مغرب زمين به نام آلفرد نورث وايتهد دقت كنيم: طبيعت بشري آنچنان گره خورده است كه هر گونه برنامههاي اصلاحي كه روي كاغذ آورده ميشود، در نزد مديران اجتماعي، بيارزشتر از آن كاغذي است كه براي نوشتن آن برنامهها سياه شده است. اگر ما بهمين قناعت ميكرديم كه عدالت و عدالتخواهي را بايستگيهاي رسمي خود بر كنار نموده، كاري با آن نداشتيم باز اميد اينكه در مواقع احساس بدبختيهاي ناشي از عدم مراعات آن، ممكن است به سراغش برويم، وجود داشت، ولي بدبختانه، انسانفروشان انساننما با جملاتي مانند: مسائل اخلاقي را به شئون حيات عيني دخالت ندهيد آتش به ريشه اين بعد سازنده ميزنند و نميگذارند انسانها با انگيزههاي اصيل روحي و فطرت پاك و معتدل آن بعد را باور بسازند. بنظر ما هيچ خسارتي براي عالم انساني زيانبارتر از اين بازيگري بازيگران صحنه سودجويي و خودخواهي نبوده است كه مفهوم اخلاق را چنان رنگ پريده و پست نمودهاند كه آن را سر حد اندرزگويي مبتذل پيرزنان دست از حيات شسته، پايين آوردهاند. اميد است كه مطالعهكنندگان محترم قضاياي زيرا را با روابط منطقي علمي آنها مورد دقت قرار بدهند:
1- هر واقعيتي در جهان هستي مشمول قانون است.
2- هر قانوني براي انسان ارتباط خاصي را با واقعيت ايجاب ميكند.
نتيجه: پس هر واقعيتي براي انسان در جهان هستي ارتباط خاصي را ايجاب ميكند.
1- هر واقعيتي در جهان هستي براي انسان ارتباط خاصي را ايجاب ميكند.
2- و هر ارتباط خاصي موضعگيري و روش معيني را ايجاب ميكند.
نتيجه: پس هر واقعيتي در جهان، براي انسان موضعگيري و روش معيني را ايجاب ميكند.
اين موضعگيري و روش خاص مطابق با قوانين واقعيتها، عدالت. و خواستن و اقدام به موضعگيري و روش مزبور عدالتخواهي ناميده ميشود. از اين قضايا و نتايج منطقي علمي نتيجه نهايي را بدست خواهيم آورد كه ميگويد: روش عادلانه روش مطابق واقعيتها است و رفتار غير عادلانه رفتار خلاف واقعيتها است. اكنون ميپردازيم به تطبيق قضايا و نتايج منطقي مزبور به اصول عالي انساني كه موضعگيري و روش انسانها را با آزادي و اختيار در مقابل واقعيات تعيين مينمايد. واقعيت حيات آدمي وصول به هدف را عنصر اساسي خود نشان ميدهد. بنابراين، قانون واقعيت حيات، هدفجويي و هدفيابي است. موضعگيري و روش مثبت در برابر اين قانون، عدالت است. و بياعتنايي و انحراف از آن، ضد عدالت ميباشد.
مثال ديگر: اينكه حياتيترين و ضروريترين واقعيتي كه براي هر انسان مطرح است، من او است. اين من مانند ساير واقعيتها چه از نظر موجوديتش و چه از نظر آنچه كه بايد بشود مشمول قوانين مخصوص به خود او است. موضعگيري و روش مطابق آن قوانين مخصوص، عدالت و بياعتنايي و انحراف از آنها ضد عدالت است. ما اين عدالت را نميخواهيم زيرا نيازي به آن نداريم! سطحينگران شئون و طبيعت انساني بجهت غوطهور شدن در پديدههاي جبرنماي زندگي كه پوشش براي عناصر بنيادين حيات است، ميگويند: درست است كه موضعگيري و روش مطابق اصول انساني عدالت درباره واقعياتي است كه آن اصول نشان ميدهد، ولي ما نيازي به چنين اصول و عدالت نداريم، پس آن را نميخواهيم!! پاسخ اينان طول و تفصيل زيادي ندارد. زيرا اعتراض آنان يك كلمه بيش نيست و آن اينست كه نه لذا پاسخ اينان هم يك كلمه كوچك است و آن آري است. كلمه كوچك نه در اين قلمرو حيات، نخست هدف اعلا و بنيادهاي اصيل آن را آتش ميزند، سپس خود حيات را خاكستر و به باد فلسفههاي پوچگرايي ميدهد. كلمه كوچك آري نخست واقعيت حيات را اثبات ميكند، سپس با هدف اعلاي حيات، آن را آبياري و شكوفان ميسازد.
بنابراين، جمله ما عدالت را نميخواهيم، زيرا نيازي به آن نداريم كفي است كه از امواج پندارهاي مبارزه با حيات و پوچگرايي سر بر ميآورد. پيمانشكنان رو در روي شخصي كه تجسم يافته عدالت بود قرار گرفته بودند، در حقيقت چند روزي از زندگي را سعادت روياروي قرار گرفتن با واقعيات را دريافتند، و از تصورات بيپايهاي كه آن را زيركي ناميده بودند! بهرهبرداري كرده از چنگال علي بن ابيطالب عليهالسلام فرار كردند. و ندانستند كه رابطه هستي خود را از عدالت بريدند و با آن زيركي و هشياري خود! از واقعيتي كه زندگي آنان را به هدف اعلاي خود توجيه ميكرد، رويگردان شدند. مجموع تجربهها و مشاهدات تاريخي اثبات ميكند كه سوءاستفاده كنندگان از عظمتها و ارزشهاي انساني، باضافهي چشيدن كيفرهاي تلخ وجدان و تباهي حيات ابديشان، به سرنوشت شومي در طول زندگي دچار ميشوند. همين طلحه و زبير باضافه اينكه باعث ريخته شدن خون هزاران نفر مردم بيگناه در جنگ جمل شدند. خودشان هم با رسوايي اسفانگيزي زندگي را وداع نمودند. پيمان و پيمانشكني از ديدگاه قرآن در قرآن مجيد آيات مربوط به پيمانشكني فراوان است. اين آيات با بيانات مختلف عظمت تعهد و پيمان را چنان مطرح ميكند كه در برابر آن هيچ يك از شئون انساني در ارتباط با جز خود به آن پايه از اهميت به نظر نميرسد. و همچنين آياتي در قران مجيد پيمانشكني را چنان تهديد ميكند كه مبارزه با عاليترين اصل انساني را.
ما نمونهاي از هر دو نوع آيات در اين مبحث ميآوريم:
آيات مربوط به عظمت پديده پيمان:
1- آياتي است كه وفا به عهد را از مختصات رشد و ايمان محسوب ميدارد. مانند: «ليس البران تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر و الملائكه و الكتاب و النبيين و آتي المال علي حبه ذوي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل والسائلين و في الرقاب و اقام الصلوه و آتي الزكاه و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين في الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدفوا و اولئك هم المتقون». (نيكوكاري آن نيست كه روي خود را به طرف مشرق و مغرب بگردانيد، بلكه نيكوكار كسي است كه به خدا و روز آخرت و فرشتگان و كتاب الهي و پيامبران ايمان بياورد و در راه محبت الهي مال به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و درماندگان در راه و مستمندان و (نجات دادن) بردگان ميدهد و نماز را برپا ميدارد و زكات ميدهد و آنانكه موقعي كه پيمان ميبندند، به پيمان خود وفا ميكنند و در مقابل رنج و مشقت و عوامل ترس، بردبار و شكيبا هستند. آنان راستگو و راست كردار و داراي تقوي ميباشند). ملاحظه ميشود كه وفا به عهد و پيمان در رديف اصول اساسي ايمان و رشد محسوب شده است.
2- آياتي از قرآن مجيد يكطرف عهد و پيمان را خدا معرفي ميكند. در حقيقت هر تعهد مشروعي كه ميان انسانها بسته ميشود، از آن جهت كه شخصيت انساني كه جنبه الهي دارد و در گرو معاهده قرار ميگيرد، شكستن تعهد و عمل نكردن به پيمان، مخالفت با خدا محسوب ميشود. اين نكته در فرمان مالك اشتر صريحا تذكر داده شده است. نمونهاي از اين آيات بقرار زير است: «من المومنين رجال صدقوا ما عاهدو الله عليه». (از مومنان مرداني در ايفاء به عهدي كه با خدا بستند، صدق ورزيدند). پيمانهايي كه مردم با ايمان با يكديگر يا با رهبر عظيمالشان اسلام ميبستند، طرف آنان بطور مستقيم، انسانها و پيمان مربوط به اصلاح زندگي مادي و معنوي خودشان بود، نه عبادتهاي مستقيم، مانند نماز و روزه و با اينحال خداوند آن پيمانها را با جنبه الهي يادآور ميگردد.
3- گروهي ديگر از آيات مسئوليت انسانها را درباره عهد و پيمانهايي كه ميبندند گوشزد ميكند، مانند: «و اوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا». (وفا به عهد كنيد، عهد مورد مسئوليت است).
4- آيات فراواني در قرآن پيمانشكني را سخت محكوم نموده تبهكاري پيمانشكنان را اثبات ميكند. مانند: «فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه». (بجهت پيمانشكني كه مرتكب شدند، آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را به قساوت مبتلا ساختيم).
5- بعضي از آيات خودشكني پيمانشكنان را گوشزد ميكند. مانند: «فمن نكث فانما ينكث علي نفسه». (كسي كه تعهد خود را ميشكند، اين شكست به ضرر او تمام ميشود). اين همان نكته است كه گفتيم: بدانجهت كه شخصيت آدمي در حال تعهد وابسته به ايفاي آن است، با شكستن تعهد، شخصيت خود انسان متعهد ميشكند.
***
«سترني عنكم جلباب الدنين و بصرنيكم صدق النيه» (پرده دين، مرا از شما پوشانده و صدق و صفاي نيتم، مرا بر شما بينا ساخته است).
چگونه دين پرده تاريكي روي واقعيت ميكشد! در تفسير اين جمله ابن ابيالحديد معتزلي ميگويد: بدانجهت كه شما تظاهر به شعائر اسلامي ميكنيد، من نميتوانم با شما مانند غير مسلمانان رفتار كنم (تكليف من اينست كه شما را مسلمان تلقي كنم و رفتار اسلامي با شما داشته باشم) با اينكه شما منافقيد و از اسلام واقعي برخوردار نيستيد. ولي من بجهت صفا و صدق نيت از درون پليد شما مطلعم و ميدانم كه درون شما پليد و ناپاك است.
ابن ابيالحديد احتمال ديگري هم ميدهد و آن اينست كه دين من نميگذارد كه خود را به شما معرفي كنم … عده ديگر از شارحان نهجالبلاغه نيز همين معنا را كه شارح معتزلي آورده است بيان ميكنند. ابن ميثم بحراني نيز معناي جمله را شبيه به تفسير ابن ابيالحديد بيان نموده ميگويد: اين جمله مانند تهديد است كه اميرالمومنين متوجه آن مردم ميكند و ميگويد: وظايف ديني من كه ايجاب ميكند رفتار من با شما مانند رفتار مسلمانان بوده با شما جنگ و پيكار نكنم و خشونت براه نياندازم، (بلكه با شما با نرمي و سهولت رفتار كنم) حقيقت مرا از شما پوشانيده است، ولي من با اخلاص و صدق نيتي كه دارم درون شما را كاملا ميدانم.
بنظر ميرسد كه جمله مورد تفسير معناي مهمتري داشته باشد كه اين شارحان از آن غفلت نمودهاند با نظر به جمله بصرنيكم (مرا به شما بينا ساخته است) بايد جمله «سترني عنكم» بهمان معناي (مرا از شما پوشانيده است) بوده باشد، نه بمعناي جلوگيري كرده است. مخصوصا به قرينه جلباب كه بمعناي پرده ميباشد. بنابراين، مفاد جمله مزبور آگاهي اميرالمومنين و ناآگاهي و جهل آن مردم را بيان ميكند. يعني من شما را ميشناسم و شما مرا نميشناسيد. و از روي همين نكته است كه ما در مجلد اول (مقدمه ترجمه و تفسير نهجالبلاغه) جمله فوق را به ترتيب زير شرح كرديم: آن تبهكاران منافق و غوطهور در رويدادهاي بيمحاسبه زندگي و آن بزنجير كشيدهشدگان عادات و تقاليد، معنايي از دين را حرفه خود ساخته بودند كه بجاي آنكه بر آگاهيهاي آنها درباره واقعيات كمك كند، عامل تخدير و نابينايي آنان گشته بود. مسلم است كه با آن عينكهاي تعبيه شده از درونهاي ناپاك نميتوانستند شخصيت صريح و روشنتر از آفتاب علي را ببينند، ولي علي بن ابيطالب (ع) به خوبي آنان را ميشناخت، زيرا هنگامي كه آيينه حق نماي دل به گرد و غبار و زنگار هوي و هوس و فعاليتهاي خودطبيعي آلوده نشود، همه چيز را روشن نشان ميدهد، آري:
آيينه دل چون شود صافي و پاك نقشها بيني برون از آب و خاك
هم ببيني نقش و هم نقاش را فرش دولت را و هم فراش را
***
«اقمت لكم علي سنن الحق في جواد المضله حيث تلتقون و لادليل و تحتفرون و لاتميهون» (من نگهباني شما را بر سر راههاي حق كه از ميان جادههاي گمراهكننده كشيده شده است بعهده گرفتهام شما در آن جادههاي گمراهي بيكديگر ميرسيد و رهبري نداريد و زمينها را حفر ميكنيد و به آب نميرسيد).
من نگهبان حقيقتم مگر نميدانيد هر چه كه استعدادهاي آدمي بيشتر و گستردهتر به فعليت برسد، درك و دريافت حقيقت و عمل به آن دشوارتر و حساستر ميگردد. براي انسانهاي ساده و ابتدايي، حقيقتها مانند خطهاي مستقيمي است كه در صفحه سفيد زندگيشان با رنگهاي گيرنده كشيده شده است. ميان موقعيت آنان و حقيقت فاصلهها و گردنهها وجود ندارد. چنانكه فعاليت جانوران در پديدههاي غريزي كه دارند، احتياج به عبور از گردنههاي انديشه و تعقل و تجريد و تجسم و تصميم ندارد . يعني فاصلهاي ميان آن جانوران و حقيقتي كه براي آنان مطرح است، جز جوشش آن غريزه و امكان ارتباط با موضوع اشباعكننده چيز ديگري نيست. در صورتيكه با رشد استعدادها و افزايش گسترش آنها، حقيقت ظريفتر و گاهي مخفيتر و داراي ابعاد متنوع ميگردد.
بعنوان مثال: شخص سادهلوح و ابتدايي در گذرگاه خود جنايتي را مشاهده ميكند و ميبيند كه يك فرد با سلاح كشنده فرد ديگري را از پاي در آورد و او را در خاك و خون غلطانيد. مفاهيمي كه بعنوان حقيقت ذهن شخص مفروض را اشغال خواهد كرد، از اين حدود تجاوز نميكند كه آن كه لباس آبي پوشيده بود، آن ديگري را كه لباس قهوهاي به تن داشت كشت. او قاتل است و اين مقتول و بايستي قاتل را با دست خودم بكشم! در صورتيكه همين پديده وقتي براي يك قاضي آگاه و با وجدان مطرح ميشود براي تشخيص حقيقت علل رواني و حقوقي و اقتصادي و اخلاق تابويي آن، صدها ساعت به تحقيق و بررسي ميپردازد و گاهي هم بدون اينكه حكم خود را بتواند با نظر بهمه عوامل و شرايط صادر نمايد، با جمله بنظر من چنين ميرسد، كار خود را پايان ميدهد.
اين جمله كه من نگهبان حقيقتم و در سر راههاي باريك حق كه از ميان جادههاي چشمگير باطل كشيده شده است ايستاده، تا آخرين حد تواناييام شما را از انحراف باز خواهم داشت سخن هيچ دهاني جز دهان پيشوايان الهي كه يقينا علي بن ابيطالب نماينده راستين آنها است، نميباشد. زيرا او است كه در همين خطبه با صراحت كامل ميگويد. از آنهنگام كه حق به من نشان داده شده است، ترديدي در هيچ حقيقتي نكردهام. شما مردم كه روزگار خود را سياه كردهايد، و گمان ميكنيد با گفت و شنيدهاي بياساس ميان خود بدون رهبر مربي ميتوانيد كاري انجام بدهيد و به حقيقت برسيد! دور هم مينشينيد و سئوال نحس يكي را پاسخ شوم ديگري بدنبال ميآيد، نفي و اثباتها به راه مياندازيد تكليف خود و جامعه را با چند جمله رجزخواني تعيين ميكنيد، به خيال اينكه از معدن ذغال سنگ حوادث و واقعيات الماسها استخراج كردهايد، شادمان و خندان بر ميخيزيد، ديري نميگذرد كه واقعيات با قوانين شوخيناپذير خود به سراغتان ميآيد و ديدگان شما را ميمالد و انبوه ذغال سنگها را كه بجاي الماس اندوختهايد به شما نشان ميدهد. اينهمه زحمت بيهوده به خود راه ندهيد گردونه رشد خود را متوقف نسازيد، زميني كه تا اعماقش قطرهاي آب ندارد، هرگز براي شما چشمهسارهاي حيات بخش براه نخواهد انداخت.
براستي مقاومت و لجاجتي كه گروهي از مردم آن دوران در برابر عدالت محض كه در علي بن ابيطالب (ع) تجسم يافته بود، از خود نشان دادند، بخوبي ميتواند تفسيركننده آن قيافه هولناك بشري بوده باشد كه تدر همه جوامع زور و قوه را رسميت داده، فلسفههايي مناسب آن چهرههاي وحشتانگيز به وجود ميآورد و شعار خود را انسان گرگ انسان است قرار ميدهد. شما مردم راه گم كرده درونهاي خود را كه همه سطوح آن را دود و غبار خودخواهي و مال و جاهپرستي تيره و تار كرده است، با انديشههايي كه اصول و قوانينش را غرايز حيواني خام شما ديكته كرده است، ميكاويد و حفر ميكنيد، با اين هدفگيري كه به حقايق و واقعيات حياتبخش برسيد! در صورتيكه شورانيدن چنان درونهاي پر از لجن و مواد كشنده بوسيله افكاري كه از جوشش غرايز حيواني خام سر بر ميآورد، جز خفقان مرگبار نتيجهاي براي شما نخواهد بخشيد.
فرموده است: «ما زلت انتظر بكم عواقب الغدر و اتوسّمكم بحلية المغترّين»،
كلام امام (ع) اشاره به اين است كه عاقبت كار مخالفان را يا از بدان سبب كه پيامبر (ص) به آن حضرت اطلاع داده بود كه پس از بيعت حيله گرى و پيمان شكنى خواهند كرد، و يا از احوال آنها به فراست دريافته بود كه چنين خواهد شد، پيش بينى مى كرد، و به همين حقيقت اشاره كرده است كه فرموده: شما را در زىّ فريب خوردگان مى بينم، زيرا آن حضرت فهميده بود كه آنها اهل فريب و باطلند و اين كه با كمترين شبهه باطل را مى پذيرند از صفاتشان پيدا بود، و اين آگاهى حضرت موجب علم آن حضرت به فريبكارى و بيعت شكنى آنها بود و به همين دليل منتظر اين پيشامد از ناحيه آنها بود.
فرموده است: «سترنى عنكم جلباب الدّين»،
اين كلام امام (ع) به منزله تهديدى است براى مخالفان و جنگ با آنها كه با امام مخالف بودند. معناى كلام امام (ع) اين است كه: بين من و شما دين حايل و مانع شده است و مرا از چشمان بصيرت شما پوشيده داشته است تا مرا بدرستى بشناسيد، زيرا من به شما سخت نگرفتم و در باره شما شدّت نشان ندادم و شيوه هايى كه شما را به راه بياورد و از باطل باز دارد به كار نبردم و جز رفق و مدارا و مهربانى و گذشتن از جرايم كه دين بر آنها موفّقم ساخته رفتارى نداشته ام در نتيجه دين پرده اى است كه ميان آنها و شناختن امام حايل شده است، پس امام (ع) لفظ «جلباب» را براى آن پرده استعاره آورده است.
بعضى جمله: «سترنى عنكم راستركم عنّى» روايت كرده اند، مطابق اين روايت معنى كلام امام (ع) اين است كه: اسلام مجاز نمى داند كه خون شما را بريزم و فراريان از ميدان جنگ را تعقيب كنم و مجروح شما را بكشم و… يعنى آنچه كه در حق كفّار جايز است بر شما روا دارم.
فرموده است: «بصّرنيكم صدق النّيّة»،
مقصود امام (ع) از «صدق نيّت» خالص بودن امام (ع) براى خداى تعالى و روشن بودن آيينه نفس آن بزرگوار است و به همين دليل چشم بصيرت آن حضرت روشن است و عاقبت كار آنها را كه به كجا منتهى مى شود مى داند، چنان كه پيامبر (ص) در اين باره فرموده است: «مؤمن به نور خدا نظر مى كند».
فرموده است: «اقمت لكم على سنن الحقّ فى جوادّ المضلّة»،
اين كلام امام (ع) آنها را آگاهى مى دهد كه پيروى كردن از امام (ع) و لزوم بازگشت به جلوه هاى نورانى او در پيمودن راه خدا واجب است و به آنها اعلام مى دارد كه راه حق را بگيرند تا آنها را از جاده هايى كه قدمها را لغزانده و به انحراف مى كشاند باز دارد. براى توضيح بيشتر كلام امام (ع) مثل مشهورى كه از رسول خدا (ص) رسيده است بيان مى كنيم (شارح): روايت شده كه پيامبر (ص) فرمود: «خداوند مسير زندگى را به راه مستقيمى تشبيه كرده است كه بر دو طرف آن ديوارى وجود دارد كه داراى درهايى باز است و بر هر درى پرده اى آويخته و بر ابتداى راه ندا دهنده اى ايستاده و مى گويد: به راه در آييد و منحرف نشويد.» آن گاه پيغمبر (ص) فرموده است منظور از صراط اسلام است و پرده هاى آويخته حدود الهى است و درهاى گشوده، محرّمات خداست و آن ندا دهنده قرآن است.
چون امام (ع) بر اسرار كتاب آگاه بوده و جامع علم و حكمت الهى و آگاه بر اصول و فروع دين مى باشد پس ناطق به كتاب خدا و دعوت كننده به راه حق است، و همان كسى است كه بر ابتداى راه خدا ايستاده است و چون راه خدا و صراط مستقيم در نهايت وضوح و روشنى بوده است و حدود الهى و مقدّمات آن را مى دانسته مانع لغزيدن اشخاص در راههاى انحرافى و بر طرف كننده شكّها و شبهاتى است كه براى انسانها پيش مى آيد. و به لحاظ همين نيروى مدبّرى كه براى اداره جهانيان داشت، او تنها كسى است كه بعد از رسول خدا (ص) بر درهاى بازى كه جايگاه هلاكت است و بر درهاى جهنّم و راههاى گمراهى ايستاده است و روندگان اين راهها را به حدود خدا باز مى آورد و نواهى خدا و عظمت عذاب او را يادآورى مى كند و پيشواى فكرى راهروان راه حق مى شود و آن وقتى است كه امام (ع) متوجّه مى شود ذهن گمراهان در تاريكى جهل فرو رفته و جز آن حضرت، راهنمايى نمى بينند و با كوشش و جستجو آب زندگى را از سرزمين دلها مى طلبند ولى آن را جز نزد آن حضرت نمى يابند. در اين صورت، «احتفار» را براى جستجو در جايى كه گمان وجود علم هست، و لفظ «ماء» را براى علم استعاره آورده است، چنان كه قبلًا نيز چنين فرموده بود.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 126
ما زلت أنتظر بكم عواقب الغدر، و أتوسّمكم بحلية المغترّين، سترني عنكم جلباب الدّين، و بصّرنيكم صدق النّيّة. (3163- 3115)
اللغة:
(توسّم) الشيء تفرسه و تخيّله و المتوسّم النّاظر في السّمة الدّالة و هي العلامة و توسم فيه الخير أو الشرّ أى عرف سمة ذلك و (الجلباب) بفتح الجيم و كسرها القميص و في المصباح ثوب أوسع من الخمار و دون الرّداء و قال ابن فارس: الجلباب ما يغطى به من ثوب و غيره و الجمع الجلابيب.
المعنى:
ثمّ خاطب عليه السّلام بقيّة أصحاب الجمل أو المقتولين أو هما معا و قال: (ما زلت أنتظر بكم عواقب الغدر) و الحيلة و أترقّب منكم المكر و الخديعة، و ذلك إمّا من أجل أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أخبره بذلك و بأنّهم ينقضون بيعته بعد توكيدها، و إمّا من أجل استنباطه عليه السّلام ذلك من حركاتهم و وجنات أحوالهم كما يشعر به قوله:
(و أتوسّمكم بحلية المغترين) و ذلك لأنّه عليه السّلام فهم أنّهم من أهل الغرّة و قبول الباطل عن أدنى شبهة بما لاح له من صفاتهم و سماتهم الدّالة على ذلك، و كان علمه عليه السّلام بذلك مستلزما لعلمه بغدرهم بعهده و نقضهم لبيعته فكان ينتظر ذلك منهم.
و لذلك إن طلحة و الزّبير لما دخلا عليه عليه السّلام يستأذنانه في العمرة قال: ما العمرة تريدان، فحلفا له باللّه إنّهما ما يريدان غير العمرة، فقال لهما: ما العمرة تريدان و إنّما تريدان الغدرة و نكث البيعة، فحلفا باللّه ما لخلاف عليه و لا نكث بيعته يريدان و ما رأيهما غير العمرة، قال لهما، فاعيدا البيعة لي ثانيا، فأعاداها بأشد
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 127
ما يكون من الأيمان و المواثيق، فاذن لهما فلمّا خرجا من عنده قال لمن كان حاضرا: و اللّه لا ترونهما إلّا في فتنة يقتتلان فيها، قالوا: يا أمير المؤمنين فلم يردّهما عليك، قال: ليقضي اللّه أمرا كان مفعولا.
استعاره و قوله: (سترني عنكم جلباب الدين) قال البحراني: وارد مورد الوعيد للقوم في قتالهم له و مخالفتهم لأمره، و المعنى انّ الدّين حال بينى و بينكم و سترنى عن أعين بصائركم أن تعرفوني بما أقوى عليكم من العنف بكم و الغلظة عليكم و ساير وجوه تقويكم و ردعكم عن الباطل وراء ما وقفني عليه الدّين من الرّفق و الشّفقة و شهب ذيل العفو عن الجرائم، فكان الدّين غطاء حال بينهم و بين معرفته فاستعار له لفظ الجلباب قال: و روي ستركم عنّي أي عصم الاسلام منّي دمائكم و اتباع مدبركم و أن اجهز على جريحكم و غير ذلك ممّا يفعل من الأحكام في حقّ الكفّار هذا.
و لما أشار عليه السّلام إلى عد معرفتهم له حقّ معرفته و غفلتهم عن مراتب شأنه و وظيفته أتبعه بقوله: (و بصّر نيكم صدق النيّة) و أشار بذلك إلى معرفته لهم حقّ المعرفة بعين اليقين و البصيرة من حيث صفاء نفسه و خلوص نيّته و نور باطنه كما قال عليه السّلام:
اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللّه، و قال الرّضا عليه السّلام في رواية بصائر الدّرجات لنا أعين لا تشبه أعين النّاس و فيها نور ليس للشّيطان فيه شرك، و بذلك النّور يعرفون كلّ مؤمن و منافق و يعرفون صديقهم من عدوّهم كما يدلّ عليه أخبار كثيرة.
مثل ما رواه في البحار عن العيون عن تميم القرشي عن أبيه عن أحمد بن عليّ الأنصاري عن الحسن بن الجهم قال: سئل عن الرّضا عليه السّلام ما وجه إخباركم بما في قلوب النّاس؟ قال: أما بلغك قول الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ينظر بنور اللّه؟ قال: بلى، قال: فما من مؤمن إلّا و له فراسة ينظر بنور اللّه على قدر إيمانه و مبلغ استبصاره و علمه، و قد جمع اللّه للأئمّة منّا ما فرّقه في جميع المؤمنين و قال عزّ و جلّ في كتابه: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 128
فأوّل المتوسّمين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، ثمّ أمير المؤمنين عليه السّلام من بعده، ثمّ الحسن و الحسين و الأئمّة من ولد الحسين سلام اللّه عليهم إلى يوم القيامة.
و من كتاب البصائر و الاختصاص عن السّندي بن الرّبيع عن ابن فضّال عن ابن رئاب عن أبي بكر الحضرمي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: ليس مخلوق إلّا و بين عينيه مكتوب انّه مؤمن أو كافر و ذلك محجوب عنكم و ليس بمحجوب من الأئمّة من آل محمّد عليهم السّلام ليس يدخل عليهم أحد إلا عرفوه هو مؤمن أو كافر، ثمّ تلا هذه الآية:
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» فهم المتوسمون و من الاختصاص أيضا بإسناده عن جابر قال: بينا أمير المؤمنين عليه السّلام في مسجد الكوفة إذ جاءت امرأة تستعدي على زوجها فقضى عليه السّلام لزوجها عليها، فغضبت فقالت: لا و اللّه ما الحقّ فيما قضيت و ما تقضى بالسّوية و لا تعدل في الرّعيّة و لا قضيّتك عند اللّه بالمرضيّة، فنظر إليها مليّا ثمّ قال لها: كذبت يا جريّة يا بذيّة «1» يا سلفع يا سلقلقية «2» يا التي لا تحمل من حيث تحمل النّساء، قال: فولت المرأة هاربة مولولة و تقول: ويلي و يلي لقد هتكت يابن أبي طالب سترا كان مستورا.
قال: فلحقها عمرو بن حريث فقال: يا أمة اللّه لقد استقبلت عليّا بكلام سررتني به ثمّ إنّه نزع «3» لك بكلام فوليت عنه هاربة تولولين، فقالت إنّ عليّا عليه السّلام و اللّه أخبرني بالحقّ و بما أكتمه من زوجي منذ ولي عصمتي و من أبويّ، فعاد عمرو إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فأخبره بما قالت له المرأة، و قال له فيما يقول: ما أعرفك بالكهانة فقال له عليّ عليه السّلام: ويلك إنّها ليست بالكهانة منّي و لكنّ اللّه خلق الأرواح قبل
______________________________
(1) السيئة الخلق، لغة.
(2) سلقه في الكلام اذاه و فلانا طعنه، ق
(3) لعله على سبيل الاستعارة من قولهم نزع فى القوس اذا مدها، بحار.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 129
الأبدان بألفي عام، فلما ركّب الأرواح في أبدانها كتب بين أعينهم كافر و مؤمن و ما هم به مبتلون و ما هم عليه من سيئ عملهم و حسنه في قدر اذن الفارة، ثمّ أنزل بذلك قرانا على نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال:
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» فكان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المتوسّم، ثم أنا من بعده، و الأئمة من ذرّيتي هم المتوسّمون فلمّا تأمّلتها عرفت ما فيها و ما هي عليه بسيمائها.
و من البصائر بإسناده عن عبد الرّحمان يعني ابن كثير قال: حججت مع أبي عبد اللّه عليه السّلام فلمّا صرنا في بعض الطريق صعد على جبل فأشرف فنظر إلى النّاس فقال: ما أكثر الضجيج و أقل الحجيج، فقال له داود الرّقي: يابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هل يستجيب اللّه دعاء هذا الجمع الذي أرى؟ قال: ويحك يا با سليمان إنّ اللّه لا يغفر أن يشرك به، الجاحد لولاية عليّ عليه السّلام كعابد وثن، قال: قلت: جعلت فداك هل تعرفون محبكم و مبغضكم؟ قال: ويحك يا با سليمان إنّه ليس من عبد يولد إلّا كتب بين عينيه مؤمن أو كافر، و إنّ الرّجل ليدخل إلينا بولايتنا و بالبراءة من اعدائنا فنرى مكتوبا بين عينيه مؤمن أو كافر، قال اللّه عزّ و جلّ: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» نعرف عدوّنا من وليّنا.
و قد وضح بهذه الأخبار كلّ وضوح معنى قوله السّابق: أتوسّمكم بحلية المغترّين، و ظهر أنّ توسّمه عبارة عن نظره عليه السّلام إلى سماتهم الدّالة على خبث الطينة و لحاظه العلامات الكاشفة عن سوء السّريرة، فافهم ذلك و اغتنم.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 130
الترجمة:
هميشه بودم كه انتظار مى كشيدم از شما عاقبتهاى خيانت را و بفراست مى يافتم شما را كه متّصفيد بزينت فريفتگان از قبول باطل و ناروا، پوشانيد مرا از ديده شما پرده دين من، و بينا گردانيد مرا بر حال شما خلوص نيت و صفاى باطن من.
*****
الفصل الثاني:
أقمت لكم على سنن الحقّ في جواد المضلّة حيث تلتقون و لا دليل و تحتفرون و لا تميهون.
اللغة:
(أقام) بالمكان اقامة دام (سنن) الطريق مثلّثة و بضمّتين نهجه و جهته و السّنة الطريقة و السّنة من اللّه حكمه و أمره و نهيه و أرض (مضلة) بفتح الميم و الضّاد يفتح و يكسر أي يضلّ فيها الطريق و (أماه) الحافر و أموه بلغ الماء، و البهيمة.
المعنى:
لمّا ذكر عليه السّلام حال المنافقين معه من غدرهم و اغترارهم و نفارهم و استكبارهم و ما هم عليه من الغفلة و الجهالة بشأنه عليه السّلام و رتبته مع كونه سبب هدايتهم في الظلماء و تسنّمهم على سنام العلياء أردف ذلك بما يدلّ على وجوب اقتفاء آثاره، و اقتباس أشعّة أنواره في سلوك منهج الحقّ القويم و سير سبيل اللّه المستقيم فقال (أقمت لكم) أى دمت و ثبت (على سنن الحقّ) و جهته (في جواد المضلة) أى الجواد التي يضلّ فيها و يزلّ فيها الاقدام، و المراد بسنن الحقّ هو دين اللّه الذي لا يقبل من العباد غيره و هو الصّراط المستقيم الموصل إلى الرّضوان و من جواد المضلّة هو شبل الشّيطان المؤدّية إلى النيران.
قال عبد اللّه بن مسعود: خطّ لنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطا و قال: هذا صراط اللّه ثمّ خط خطوطا عن يمينه و شماله و قال: هذه سبل و على كلّ سبيل منها شيطان يدعون النّاس إليها ثمّ تلا قوله تعالى: «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ» و المراد بقوله عليه السّلام أقمت لكم الإشارة إلى إقامته على نهج الحقّ لدعوة النّاس إليه كما قال تعالى:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 132
«قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي» قال أبو جعفر عليه السّلام في تفسيره: ذاك رسول اللّه و أمير المؤمنين و الأوصياء من بعدهما عليهم السّلام يعني أنّ الدّاعي هو رسول اللّه و من اتّبعه أمير المؤمنين و الأوصياء التّابعون له في جميع الأقوال و الأفعال فمن أجاب لهم دعوتهم و سلك سبيلهم:
وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ» و من تخلف عنهم و لم يجبهم دعوتهم و سلك سبيل غيرهم يكون ذلك حسرة عليه و يقول: «يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا، يا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلًا» و بالجملة فمقصوده عليه السّلام من كلامه إنّي فعلت من هدايتكم و إرشادكم و أمركم بالمعروف و نهيكم عن المنكر ما يجب على مثلي فوقفت لكم جادّة الطريق و منهجه حيث انّ طرق الضّلال كثيرة مختلفة و أنتم فيها تائهون حائرون (حيث تلتقون) و تجتمعون (و لا دليل) لكم (و تحتفرون) الآبار لتجدوا ماء تروون به غلّتكم (فلا تميهون) و لا تجدون الماء كنايه.
الترجمة:
ثابت شدم من بجهة هدايت شما بر طريق حقّ در جادّه هائى كه محلّ گمراهى است در مكانى كه ملاقات مى كرديد بهمديگر و حال آنكه هيچ دليل و هادى نبود شما را، و چاه مى كنديد و بآب نمى رسيديد يعنى بحث و كاوش مى كرديد از براى اخراج نتيجه مطلوب در اوديه قلوب و از تحصيل نتيجه مطلوبه عاجز بوديد.
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
حِلْيَةُ الْمُغْتَرِّيِن: اصل «حلية» به معنى زينت است ولى در اينجا تعريضى بر اهل غرور و اوصاف آنهاست.
جِلْبابُ الدِّين: پوشش دينى و رسوم ظاهرى آن.
جَوادُّ المَظَلّة: جوادّ: جمع «جادّة»، جادّه هاى گمراهى.
لا تَمِيهُونَ: آبى نمى يابيد.
عمران علیزاده
أتوَسَّم: با علائم و نشانه ها درك ميكنم
جِلباب: لباس بالا و گشادى كه بالاى لباسها مى پوشند مثل عبا
جَوادّ: جمع جاده: راه بزرگ
مَضَلّة: گمراه كننده، راهى كه انسان در آن گم مى شود
تَحتَفِرون: از ماده حفر: چاه مى كنديد
لا تَمِيهون: به آب نمى رسيد توسم با علائم و نشانه ها درك ميكنم
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش اول: هدایت اهل بیت علیهم السلام
- ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش دوم: پیمان شکنی
- ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش سوم: اطاعت از امام
پاسخها