ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش سوم: وصف دوره جاهلیت
ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش سوم: وصف دوره جاهلیت
خدا را گناه مى كردند و شيطان را يار و ياور بودند. ايمان خوار و ذليل بود، ستونهايش از هم گسيخته و نشانه هايش دگرگون و راههايش ويران و جاده هايش محو و ناپديد.
همگان در راه شيطان گام مى زدند و از آبشخور او مى نوشيدند. به يارى اين قوم بود كه شيطان پرچم پيروزى برافراشت و فتنه ها برانگيخت و آنان را در زير پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود. آنان، در آن حال، حيرت زده و نادان و فريب خورده بودند و بهترين خانه ها را بدترين همسايه.
شبها خواب به چشمانشان نمى رفت و سرمه ديدگانشان سرشك خونين بود. آنجا سرزمينى بود كه بر دانايش چون ستوران لگام مى زدند و نادانش را بر اورنگ عزت مى نشاندند.
خداوند نافرمانى مى شد، و شيطان يارى داده مى شد، ايمان ورشكسته، پايه هايش فرو ريخته، نشانه هايش متغير و ناشناخته، راههايش ويران و پوشيده، و آثار جاده هايش از بين رفته بود.
شيطان را فرمان برده، راههاى او را پيموده، و به آبشخورهاى او وارد شده بودند. آثار شيطان به وسيله متابعانش به كار افتاده، و پرچمش بر افراشته شده بود، در فتنه هايى كه همچون حيوان چموش آنان را لگد مال مى كرد، و زير سم خود مى كوبيد، و باز هم (به انتظار فتنه اى بيش) بر سر سم خود ايستاده بود.
در آن فتنه سر گردان و حيران و نادان و دچار حيله شيطان بودند. آن بزرگوار در بهترين خانه و كنار بدترين همسايگان جاى داشت. خوابشان بيدارى بود، و سرمه چشمشان اشك، سوزان، در سرزمينى مى زيستند كه آگاهشان دهانش دوخته، و نادانشان به تخت عزت نشسته بود.
خدا پيامبر اسلام را زمانى فرستاد كه مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته هاى دين پاره شده و ستون هاى ايمان و يقين ناپايدار بود. در اصول دين اختلاف داشته، و امور مردم پراكنده بود، راه رهايى دشوار و پناهگاهى وجود نداشت، چراغ هدايت بى نور، و كور دلى همگان را فرا گرفته بود.
خداى رحمان معصيت مى شد و شيطان يارى مى گرديد، ايمان بدون ياور مانده و ستون هاى آن ويران گرديده و نشانه هاى آن انكار شده، راه هاى آن ويران و جاده هاى آن كهنه و فراموش گرديده بود. مردم جاهلى شيطان را اطاعت مى كردند و به راه هاى او مى رفتند و در آبشخور شيطان سيراب مى شدند.
با دست مردم جاهليت، نشانه هاى شيطان، آشكار و پرچم او بر افراشته گرديد. فتنه ها، مردم را لگد مال كرده و با سم هاى محكم خود نابودشان كرده و پا بر جا ايستاده بود.
امّا مردم حيران و سرگردان، بى خبر و فريب خورده، در كنار بهترين خانه (كعبه) و بدترين همسايگان (بت پرستان) زندگى مى كردند. خواب آنها بيدارى، و سرمه چشم آنها اشك بود، در سرزمينى كه دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامى بود.
ديو را فرمان بردند، و به راه او رفتند و چون گله كه به آبشخور رود پى او گرفتند. -تخم دوستى اش در دل كاشتند- و بيرق او را برافراشتند حالى كه فتنه چون شترى مست آنان را به پى مى سپرد، و بر دست و پا ايستاده، از پايشان در مى آورد، و آنان دچار موج فتنه سرگردان بودند، درمانده و نادان، فريفته مكر شيطان. در خانه امن كردگار با ساكنانى تبه كار و بدكردار، خوابشان شب بيدارى، سرمه ديده شان اشك جارى، در سرزمينى عالم آن دم از گفت بسته، و جاهل به عزّت در صدر نشسته.
(7) پس رهنمايى و هدايت از بين رفته كورى و گمراهى شيوع داشت، بر خداوند سبحان عاصى و شيطان را يار بودند، ايمان ذليل و ستونهاى آن ويران گشته، آثار و نشانه هايش تغيير كرده، راههاى آن خراب و نابود شده بود،
(8) مردم پيرو شيطان بوده در راههاى او قدم نهاده بسر چشمه هايش وارد مى شدند (آب گمراهى را مى آشاميدند يعنى دستور او را مى پذيرفتند، پس قوّت گرفت و) بكمك ايشان حيله هاى او بكار افتاد و بيرق كفر و ضلالتش افراشته گرديد،
(9) در فتنه هايى كه مردم را پايمال و لگد كوب كرد (چنانكه چهار پايان هر چه زير پايشان قرار گيرد پايمال ميكنند) و همگى در آن سرگردان و حيران و نادان و گرفتار بودند،
(10) در بهترين محلّ دنيا (مكّه معظّمه) و ميان بدترين همسايه ها (اهل مكّه) كه خواب آنان بى خوابى و سرمه چشمشان گريه بود (بطورى در فتنه و انقلاب و خونريزى و گرفتارى واقع شده بودند كه آنى استراحت نداشتند) در سرزمينى كه دهان داناى آن بسته و ذليل، و نادانش افسار گسيخته و ارجمند بود.
(در چنين شرايطى) خداوند رحمان معصيت مى شد و شيطان يارى مى گرديد و ايمان، بدون يار و ياور مانده بود. ارکان ايمان فرو ريخته و نشانه هاى آن ناشناخته مانده و طرق آن ويران و شاهراه هايش ناپيدا بود. مردم پيروى شيطان مى کردند و در مسير خواسته هاى او گام برمى داشتند. در آبشخور شيطان وارد شده و به وسيله آنها (مردمى که در دام شيطان گرفتار بودند) نشانه هاى او آشکار و پرچم وى به اهتزاز درآمده بود.
اين در حالى بود که مردم در فتنه هايى گرفتار بودند که با پاى خويش آنان را لگدمال نموده و با سُم خود، آنها را له نموده بود (و همچنان اين هيولاى فتنه) بر روى پاى خود ايستاده بود. به همين دليل آنها در ميان فتنه ها گم گشته و سرگردان و جاهل و فريب خورده بودند (و اينها همه در حالى بود که مردم آن زمان) در کنار بهترين خانه (خانه خدا) زندگى داشتند (ولى) با همسايگانى که بدترين همسايگان بودند; خوابشان بى خوابى و سرمه چشمهايشان اشکها بود. در سرزمينى که دانشمندش به حکم اجبار، لب فرو بسته و جاهلش گرامى بود.
دورنمايى از عصر جاهليّت:
امام(عليه السلام) در اين فراز کوتاه و پرمحتوا و ضمن بيان بيست و چند جمله فشرده و گويا، وضع زمان جاهليّت را به طور دقيق ترسيم مى کند آن چنان که هر خواننده اى گويى خود را در آن عصر و زمان احساس مى کند و تمام نابسامانيها و بدبختيهاى مردم آن عصر را با چشم خويش مى بيند. بى اغراق مى توان گفت که امام(عليه السلام) در اين جمله هاى کوتاه و فشرده، يک کتاب بزرگ را خلاصه کرده است و اين نشانه ديگرى از قدرت بيان و فصاحت و بلاغت و عمق و زيبايى فوق العاده سخنان آن حضرت است.(1)
بديهى است تا وضع سابق مردم، يعنى قبل از قيام رسول خدا، دقيقاً ترسيم نشود، عظمت رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خدمتى که او به جامعه انسانيّت کرد و اثرى که آيين پاکش گذاشت به طور کامل روشن نخواهد شد. هميشه اين گونه مقايسه هاست که عظمت کار و برنامه انبيا و مردان بزرگ را در طول تاريخ مشخص مى کند.
در نخستين جمله ها مى فرمايد:«خداوند پيامبرش را در زمانى فرستاد که مردم در فتنه ها گرفتار بودند; فتنه هايى که رشته دين در آن گسسته و ستونهاى ايمان و يقين متزلزل شده، اصول اساسى فطرت و ارزشها دگرگون گشته; و امور مردم پراکنده و متشتّت و راه فرار از فتنه ها بسته، و پناهگاه و مرجع، ناپيدا بود» (وَ النّاسُ في فِتَن انْجَذَمَ(2) فيها حَبْلُ الدّينِ، وَ تَزَعْزَعَتْ(3) سَوارِي(4) الْيَقينِ، وَاخْتَلَفَ النَّجْرُ(5) وَ تَشَتَّتَ الاَمْرُ وَ ضاقَ الْمَخْرَجُ وَ عَمِيَ المَصْدَرُ).
از يکسو، فتنه هاى شياطين و وسوسه هاى هواپرستان، رشته هاى ايمان و اعتقاد و معارف دينى را پاره کرده بود و از سوى ديگر، نابسامانى، سراسر جامعه را فرا گرفته و آتش اختلافات از هر سو زبانه مى کشيد; و از همه بدتر اين که در چنين شرايطى نه راه فرارى وجود داشت و نه پناهگاهى، و مردم مجبور بودند در آن محيط آلوده به انواع انحراف و گناه بمانند و در آن لجنزار متعفّن دست و پا بزنند.
تعبير به «حبل الدّين» (ريسمان دين) که به صورت مفرد آمده، اشاره اى به وحدت آيين حق است و اين که تمام اصول تعليمات انبيا به ريشه واحدى باز مى گردد; هر چند دستورات و برنامه ها و تعليم معارف، با گذشته تفاوت مى يافته است. قرآن مجيد در يک جمله پرمعنا در اين زمينه از قول مؤمنان صادق مى گويد: «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَد مِنْ رُسُلِهِ».(6)
تعبير به «اختلف النَجر» نشان مى دهد که اختلافات در عصر جاهليّت اختلافات صورى و در شاخ و برگ نبود; بلکه اختلافات اصولى و بنيادين بود. بلکه مى توان گفت اين تعبير اشاره اى است به اين معنا که حتّى پايه هاى فطرت انسانى و اصول شناخته شده فطرى مانند توحيد و عشق به نيکيها و پاکيها همه متزلزل شده بود و يا نظام ارزشى جامعه بسيار متفاوت گشته و هر گروهى با معيار جداگانه اى با مسائل برخورد داشتند و همين عامل اساسى تشتّت امور بود.
تعبير به «تَشَتَّتَ الاَمْر» مى تواند اشاره اى به اختلاف فوق العاده مذاهب آن زمان باشد (به اين طرز که منظور از امر را امر دين بدانيم) و يا تشتّت و پراکندگى در همه امور اجتماعى، چه امر دين و چه دنيا، چه مسائل مربوط به اجتماع و چه خانواده، چه مسائل اقتصادى، يا اخلاقى. و معناى دوّم تناسب بيشترى با عصر جاهليّت دارد; و بدبختى بزرگ، اين جاست که انسان در ميان شک و ترديد و بى ايمانى و انواع اختلافات و پراکندگى و فساد غوطه ور باشد و راه گريزى نيز از آن نداشته باشند به طورى که يأس و نااميدى سرتاپاى وجود او را فرا گرفته باشد. و اين يک ترسيم واقعى از آن زمان است.
سپس در پنج جمله ديگر نتايج آن وضع نابسامان را بيان فرموده، مى گويد: «در چنين محيطى هدايت فراموش شده و گمراهى و نابينايى، همه را فرا گرفته بود; و درست به همين دليل خداوند رحمان معصيت مى شد و شيطان يارى مى گرديد و ايمان بدون يار و ياور مانده بود» (فَالْهُدى خامِل(7) وَ الْعَمَى شامِل عُصِيَ الرَّحْمنُ وَ نُصِرَ الشَّيْطانُ وَ خُذِلَ الايمانُ).
بديهى است براى پيمودن راه اطاعت خداوند از يکسو نور هدايت لازم است و از سوى ديگر چشم بينا; در محيطى که نه چراغ فروزانى وجود دارد و نه چشم بينايى، مردم خواه ناخواه به صورت لشکريان شيطان درمى آيند و معصيت و گناه، سراسر جامعه را فرا مى گيرد.
اين نکته قابل توجّه است که در جمله (عُصِىَ الرَّحْمن) از ميان تمام نامهاى خداوند بر نام رحمان تکيه شده که اشاره به اين است که خداوندى که رحمتش دوست و دشمن را فرا گرفته، اطاعتش يک امر فطرى و بديهى است; امّا کوردلان عصر جاهليّت حتّى از ديدن چنين واقعيّتى محروم بودند.
باز در چهار جمله ديگر چنين نتيجه گيرى مى فرمايد: «در اين شرايط نابسامان، ارکان ايمان فرو ريخته و نشانه هاى آن ناشناخته مانده و طرق آن ويران و شاهراه هايش ناپيدا بود» (فَانْهارَتْ(8) دَعائِمُهُ وَ تَنَکَّرَتْ مَعالِمُهُ وَ دَرَسَتْ(9) سُبُلُهُ وَ عَفَتْ شُرُکُهُ(10)).
تعبير به «دعائم» ممکن است اشاره به مردان الهى و رهروان راه حق و يا تعليمات اصولى انبيا باشد و تعبير به «انهارت» اشاره به نابود کردن آنها و يا فراموش کردنشان باشد; معالم مى تواند اشاره به کتب آسمانى پيشين و يا اصول تعليمات انبيا باشد و «سبل» و «شرک» اشاره به طرق و راه هاى شناخت است ـ اعم از طرق عقلانى و فطرى و يا طريق وحى و تعليمات آسمانى.
اين نکته نيز قابل توجّه است که شُرُک همان طور که قبلا اشاره شد به معناى شاهراه است. راه هاى کوچک ممکن است محو و فراموش شود ولى شاهراه ها معمولا خود را نشان مى دهند; امّا در چنين جامعه اى حتّى شاهراه هاى هدايت نيز محو و نابود شد.
در يک نتيجه گيرى ديگر امام(عليه السلام) مى فرمايد: در چنين شرايط و وضعى، مردم در دام شيطان افتاده و به پيروى او تن داده بودند «شيطان را اطاعت کرده و در مسير خواسته هاى او گام برمى داشتند» (اَطاعُوا الشَّيْطانَ فَسَلَکُوا مَسالِکَهُ) و «درست در همين حال در آبشخور شيطان وارد شدند و از آن سيراب گشتند» (وَ وَرَدُوا مَناهِلَهُ(11)).
نتيجه آن همان شد که امام(عليه السلام) در جمله هاى بعد فرموده: «به وسيله آنها (مردمى که در دام شيطان گرفتار بودند) نشانه هاى شيطان آشکار و پرچم وى به اهتزاز در آمده بود» (بِهِمْ سارَتْ(12) اَعْلامُهُ، وَ قامَ لِواؤُهُ).
سپس در ترسيم دقيق و با تشبيهات گويا و زنده اى مى فرمايد: «اين در حالى بود که مردم در فتنه ها گرفتار بودند که با پاى خويش آنان را لگدمال نموده و با سُم خود آنها را له کرده بود و همچنان (اين هيولاى فتنه) بر روى پاى خود ايستاده بود» (فِى فِتَن داسَتْهُمْ(13) بِاخْفافِها(14) وَ وَطِئَتْهُمْ بِاَظْلافِها(15)، وَقامَتْ عَلى سَنابِکِها(16)).(17)
آيا اين فتنه ها همان فتنه هايى است که در بالا به آن اشاره شد يا فتنه هاى ديگرى است; ظاهر اين است که همان فتنه هاست که با اوصاف و آثار ديگرى بيان شده. در اين جا امام(عليه السلام) فتنه هاى عصر جاهليّت را به حيوان وحشى و خطرناکى تشبيه کرده که با سُم خود صاحبش را لگدمال نموده و همچنان بر سر پا ايستاده تا هر حرکتى را در برابر خود ببيند در زير پاى خود له کند.
تعبير به «سنابک» که به معناى سر سُم حيوانات تک سُم است اشاره لطيفى به اين حقيقت است که فتنه هرگز شکست نخورده بلکه با قدرت تمام، سايه شوم خود را بر مردم افکنده بود (زيرا اين گونه حيوانات هنگامى بر سر سُم مى ايستند که کاملا آماده نشان دادن عکس العملهاى خشن از خود باشند).
به اين ترتيب اوضاع در آن زمان به قدرى خراب و پيچيده بود که اميدى براى نجات نمى رفت.
درست به همين دليل امام(عليه السلام) در آخرين جمله هاى خود چنين نتيجه گيرى مى فرمايد: «آنها در ميان فتنه ها گم گشته و سرگردان و نادان و فريب خورده بودند» (فَهُمْ فيها تائِهُونَ(18) حائِرُونَ جاهِلُونَ مَفْتُونُونَ).
تائهون: اشاره به اين است که راه حق را به کلّى گم کرده و حتّى خويشتن خويش را نيز از دست داده بودند.
حائرون: اشاره به نهايت تحيّر و سرگردانى آنهاست که حتّى قدرت تصميم گيرى براى انديشيدن به راه نجات نداشتند.
جاهلون: اشاره به اين است که اگر فرضاً تصميم براى نجات مى گرفتند جهل و بى خبرى به آنها اجازه پيدا کردن راه نمى داد.
مفتونون: اشاره به اوهام و خيالات و فريب و نيرنگهايى است که آنها را به خود جلب و جذب کرده بود، سراب را آب و مجاز را حقيقت مى پنداشتند.
اينها در حالى بود که «مردم آن زمان در (کنار) بهترين خانه (در کنار خانه خدا و سرزمين انبياى بزرگ) زندگى داشتند، ولى با همسايگانى که بدترين همسايگان بودند» (فى خَيْرِ دار وَ شَرِّ جيران).(19)
به خاطر اين بدبختيهاى مضاعف و متراکم «خوابشان بى خوابى و سرمه هاى چشمشان اشکها بود (هرگز استراحت و آرامشى نداشتند و هيچ گاه به خاطر جنايات مکرّرى که صورت مى گرفت و مصايبى که پى در پى روى مى داد اشک چشمانشان خشک نمى شد)!» (نَوْمُهُمْ سُهُود،(20) وَ کُحلُهُمْ دُمُوع).
و اسفناک تر اين که «در سرزمينى مى زيستند که دانشمندش به حکم اجبار لب فرو بسته و قدرت بر هدايت و نجات مردم نداشت و جاهلش گرامى بود و حاکم بر جامعه» (بِارْض عالِمُها مُلجَم وَ جاهِلُها مُکْرَم).
براى جمله «فى خير دار» چهار تفسير متفاوت در کلمات مفسّران نهج البلاغه ديده مى شود، بعضى چنان که گفتيم آن را اشاره به خانه کعبه و حرم امن الهى دانسته اند (بنابراين که جمله هاى بالا همه ناظر به توصيف عصر جاهليّت باشند) در حالى که بعضى ديگر آن را اشاره به سرزمين شامات دانسته اند که آن هم از اراضى مقدّسه و سرزمين انبياى بزرگ بود ولى شاميان آن زمان که لشکر معاويه را تشکيل مى دادند بدترين همسايگان آن زمين بودند (اين در صورتى است که جمله هاى بالا را ناظر به عصر خود آن حضرت بدانيم).
احتمال سوّم اين که منظور از آن کوفه و جايگاه زندگى خود آن حضرت باشد که يک مُشت منافقان و عهدشکنان و همسايگان بد، آن سرزمين را احاطه کرده بودند.
احتمال چهارم اين که منظور از آن، سراى دنياست که افراد آلوده و بدکار در آن فراوانند.
تفسير اوّل از همه مناسب تر و صحيح تر به نظر مى رسد و تعبيرات بالا همه با آن هماهنگ است; بنابراين تفسير جمله «نَوْمُهُمْ سُهُود» تا آخر اشاره به ناامنيها و پريشان حاليها و مصايب عصر جاهليّت است و عالمان، همان افراد پاکى بودند که بعد از ظهور پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سرعت در اطراف او جمع شدند و جاهلان، فاسدان و مفسدان قريش و مانند آنها بودند; امّا بنابر تفسيرهاى ديگر ناظر به ناامنيهاى عصر معاويه و مشکلات شام و عراق در آن زمان است و همان گونه که اشاره شد اين تفسيرها با روح خطبه چندان سازگار نيست.
شاهد اين معنا علاوه بر آنچه گفته شد حديثى است که ابن ابى الحديد در کتاب خود از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده است که هنگام حکايت حال خود در آغاز بعثت مى فرمايد: «کُنْتُ فى خَيْرِ دار وَ شَرِّ جيران; من در بهترين سرا و در ميان بدترين همسايگان بودم».(21)
تعبير به «نَوْمَهُمْ سُهُود وَ کُحْلُهُمْ دُمُوع» اشاره لطيفى است به شدّت ناامنى و مصايب بسيار آن دوران، که اگر شبها به خواب مى رفتند خوابى بود ناآرام و توأم با ترس و وحشت و بى خوابيهاى مکرّر، و دامنه مصايب آن قدر گسترده بود که به جاى سرمه اى که مايه زينت و آرايش چشم است، اشکهاى مداوم و سوزان که سرچشمه انواع ناراحتيهاست از چشمانشان جارى بود.
طبيعى است در چنين سرزمينى، عالمان که در آغاز اسلام تنها ياران پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بودند، مجبور به لب فرو بستن و جاهلان که سران قريش و بزرگان شرک و الحاد بودند، در نهايت احترام مى زيستند.
اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از عالم، موحّدان و آگاهان محدود و معدود قبل از بعثت پيامبر مانند عبدالمطلب و ابوطالب و قُسّ بن ساعده و لُبَيْدبن ربيعه و امثال آنان، باشند.
***
نکته:
ترسيمى از زندگى مرگبار انسانها در عصر جاهلى:
امام(عليه السلام) در عبارات فشرده و بسيار پر محتواى بالا، ترسيم دقيق و زنده اى از وضع عصر جاهليّت عرب فرموده است که با مطالعه دقيق آن، گويى انسان خود را در آن عصر مشاهده مى کند و همه نابسامانيها و تيره روزيها و زشتيهاى آن زمان را با چشم مشاهده مى کند.
اين بيان از يکسو عظمت مقام پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را روشن مى سازد چرا که هر قدر تاريکى عميقتر و سياهى شديدتر باشد نور و روشنايى آشکارتر به نظر مى رسد و عظمت خدمات پيامبر اسلام و سازندگى آيين پاکش واضح تر مى شود. چرا که جامعه آن چنانى را به جامعه اسلامى عصر رسول خدا تبديل کردن کارى غير ممکن به نظر مى رسيد و تنها قدرت اعجاز و نيروى عظيم وحى و عمق و جامعيّت دستورات اسلام توانست اين چنين معجزه اى را نشان دهد.
از سوى ديگر، گويا اشاره اى است به تجديد افکار و آداب و رسوم جاهلى در عصر آن حضرت، که به خاطر انحراف مردم از دستورهاى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در دوران خلفاى پيشين رخ داد. اين معلّم بزرگ عالم انسانيّت فرياد خويش را در لابه لاى اين تعبيرات آشکار ساخته و به مردم عصر خود هشدار مى دهد که چشم باز کنند و درست بنگرند که در کجا بودند و اکنون در کجا هستند و از خطراتى که آينده جامعه اسلامى را به خاطر زنده شدن عادات و رسوم جاهلى شديداً تهديد مى کند، آگاه شوند.
جالب اين که امام اين خطبه را بعد از بازگشت از صفّين ايراد فرموده و به وسيله آن دليل ناکاميها را در جنگ صفّين بيان مى فرمايد و با زبان معروف «ايّاکَ اَعْنى وَاسْمَعى يا جاره; منظورم تويى ولى اى همسايه تو بشنو» که زبان کنايى بليغ و رسايى است، ياران خود را آگاه و باخبر مى سازد.
مطالعه اين جمله هاى تکان دهنده براى امروز ما مسلمانها و آنچه را در دنياى حاضر و عصر تمدن ماشينى مى بينيم نيز هشدار ديگرى است; چرا که جمله به جمله آن کاملا بر اوضاع و احوال کنونى دنياى مادّى قابل تطبيق است. امروز هم مردم در درون فتنه ها فرو رفته اند، ارکان ايمان و يقين متزلزل شده، راه هاى شناخت حق، در ميان تبليغات زيانبار و آلودگى به فساد اخلاق پنهان گشته، امور مردم پراکنده و متشتّت و راه فرار از فتنه ها پيچيده، گمراهى و نابينايى فرا گير و هدايت به فراموشى سپرده شده است. گناه و معصيت جامعه بشرى را فرا گرفته و شياطين يکّه تاز ميدان جهانند.
آرى! هم در عصر آن امام بزرگوار مردم غفلت زده به سوى ارزشهاى جاهلى روى آورده بودند و هم در عصر ما و عجيب تر اين که چنان مردم آن زمان به خواب فرو رفته بودند که فريادهاى بيدارگر اين معلّم بزرگ، چز در گروه خاصّى اثر نکرد و همچنان به راه خود ادامه دادند و ارزشهاى عصر جاهليّت را يکى پس از ديگرى زنده کردند و سرانجام حکومت اسلامى تبديل به خلافت امويان و عبّاسيان شد و نه تنها پيشرفت اسلام را در جهان، متوقّف ساخت که ضربه هاى شديدى بر پيکر اسلام و مسلمين وارد کرد!
براى تکميل اين بحث شايسته است نگاه عميق ترى به اوضاع مردم از جهات مختلف در عصر جاهليّت داشته باشيم و آنچه را امام(عليه السلام) در جمله هاى کوتاه و پرمعنايش بيان فرموده گسترده تر در لابه لاى آيات قرآن و تواريخ آن زمان مشاهده کنيم.
جاهليّت عرب ـ و جاهليّتهاى مشابه آن در اقوام ديگر ـ نشان دهنده مجموعه اى از عقايد باطل و خرافات و آداب و رسوم غلط و گاه زشت و شرم آور و کارهاى بيهوده و برخوردهاى قساوتمندانه بوده، بتهايى را از سنگ و چوب مى تراشيدند و پرستش مى کردند و در مشکلات خود به آن پناه مى بردند و اين موجودات بى شعور را شفيعان درگاه خدا و حاکم بر مقدّرات و خير و شرّ خود، مى پنداشتند.
تنها دختران خود را با دست خويش ـ به عنوان دفاع از ناموس يا به عنوان اين که دختر ننگى است در خانواده ـ زنده به گور نمى کردند، بلکه گاه پسران خود را نيز با دست خود به قتل مى رساندند، گاه به عنوان قربانى براى بتها و گاه به خاطر فقر و تنگدستى شديد!(22) و نه تنها از اين جنايت عظيم و بى مانند، نگران نبودند بلکه به آن افتخار مى کردند و از نقاط مثبت خانواده خود مى شمردند!
مراسم نماز و نيايش آنها کف زدنها و سوت کشيدن هاى ممتدّ، کنار خانه کعبه بود و حتّى زنانشان به صورت برهنه مادرزاد احياناً اطراف خانه خدا طواف مى کردند و آن را عبادت مى شمردند.(23)
جنگ و خونريزى و غارتگرى مايه مباهاتشان بود و زن در ميان آنان متاع بى ارزشى محسوب مى شد که از ساده ترين حقوق انسانى محروم بود و حتّى گاه بر روى آن قمار مى زدند.
فرشتگان را دختران خدا مى دانستند در حالى که ـ همان گونه که در بالا اشاره شد ـ تولّد دختر را ننگ خانواده خود مى پنداشتند: «وَيَجْعَلُونَ للهِِ الْبَناتِ سِبْحانَهُ وَلَهُمْ ما يَشْتَهُونَ»(24) «اَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ اِناثاً وَهُمْ شاهِدُونَ».(25)
آنها احکام خرافى عجيبى داشتند، از جمله مى گفتند: جنينهايى که در شکم حيوانات ماست، سهم مردان است و بر همسران حرام است امّا اگر مرده متولّد شود همگى در آن شريکند.(26)
هنگامى که از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند او را مورد غضب شديد قرار دهند، ظهار مى کردند، يعنى کافى بود به او بگويند: «اَنْتِ عَلَىَّ کَظَهْر اُمّى; تو نسبت به من همچون مادرم هستى» اين سخن به عقيده آنها سبب مى شد که آن زن به منزله مادر باشد و تحريم گردد، بى آن که حکم طلاق را داشته باشد و به اين ترتيب زن را در يک حال بلاتکليفى مطلق قرار مى داد.(27)
از ويژگيهاى دردناک عصر جاهليّت مسأله جنگ و خونريزى وسيع و گسترده و کينه توزيهايى بود که پدران براى فرزندان به ارث مى گذاشتند. همان وضع وخيمى که قرآن مجيد از آن به «شَفا حُفْرَة مِنَ النّارِ» (لبه پرتگاه آتش) تعبير کرده مى فرمايد: «وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْکُمْ اِذْ کُنْتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْواناً وَکُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَة مِنَ النّار فَاَنْقَذَکُمْ مِنْها; نعمت بزرگ خدا را بر خويشتن به ياد آريد که دشمن يکديگر بوديد و خدا در ميان دلهاى شما الفت ايجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شديد، و شما بر لب پرتگاهى از آتش بوديد خدا شما را نجات داد».(28)
عقايد ديگرى از قبيل اعتقاد به ارتباط نزول باران با طلوع و غروب ستارگان خاص، و فال نيک و بد زدن به پرندگان و ايمان به غولهاى بيابان و مانند اينها در ميان آنها وجود داشت که قرآن مجيد از مجموع آنها به عنوان «ضلال مبين; گمراهى آشکار» تعبير کرده است.
چه تعبير رسا و گويايى! مى فرمايد: «هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الاُمّيّين رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَکّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ اِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضَلال مُبين; او کسى است که در ميان جمعيّت درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت که آياتش را بر آنها مى خوانَد و آنها را تزکيه مى کند و به آنان کتاب و حکمت مى آموزد و به يقين، پيش از آن در گمراهى آشکار بودند».(29)
آرى اين بود سرگذشت عرب جاهلى ـ و همين است ويژگيهاى اصلى جاهليّتهاى قرون و اعصار که در اَشکال مختلف و محتواى واحد ظاهر مى شود ـ و از همين جاست که به عظمت و بزرگى کار پيامبر اسلام و قرآن مجيد مى توان پى برد و چه خوب مى گويد يکى از فرزانگان غرب به نام «توماس کارل» که مى گويد: «خداوند عرب را به وسيله اسلام از تاريکيها به سوى روشناييها هدايت فرمود، از ملّت خموش و راکدى که نه صدايى از آن مى آمد و نه حرکتى محسوس بود، ملّتى به وجود آورد که از گمنامى به سوى شهرت، از سستى به سوى بيدارى، از پستى به سوى فراز و از عجز و ناتوانى به سوى نيرومندى سوق داده شد. نورشان از چهارسوى جهان مى تابيد از اعلان اسلام، يک قرن بيشتر نگذشته بود که مسلمانان يک پا در هندوستان و پاى ديگر در اندلس نهادند و بالاخره در همين مدّت کوتاه، اسلام بر نصف دنيا نورافشانى مى کرد.(30)
***
پی نوشت:
1. بنابر آنچه در بالا گفته شد، «واو» در جمله «و النّاس فى فتن…» واو حاليه است يعنى خداوند پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مبعوث کرد در حالى که مردم در چنين شرايطى بودند ولى بعضى از مفسّران نهج البلاغه احتمال داده اند واو ابتدائيه باشد و اين جمله ها ترسيمى از وضع مردم در عصر و زمان خود امام(عليه السلام) بوده باشد ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد و حق همان احتمال اوّل است هر چند ممکن است اين تعبيرات هشدارى باشد که مبادا مردم عصر او، بر اثر هواپرستى و خودخواهى تدريجاً به زمان جاهليّت بازگردد.
2. «اِنْجَذَمَ» از مادّه «انجذام» به معناى قطع شدن و از هم گسيختن است و جذام را به آن بيمارى مخصوص، به خاطر اين مى گويند که باعث بريده شدن اعضاست.
3. «تزعزعت» از مادّه «زعزع» به معناى به حرکت درآوردن و مضطرب ساختن است مثلا گفته مى شود زَعْزَعَ الرّيحُ الشَّجَرةَ يعنى باد درخت را به حرکت و لرزه درآورد.
4. «سوارى» جمع «سارية» به معناى ستون است.
5. «نَجر» (بر وزن فجر) به معني اصل و ريشه و بنياد و گاه به معني اصلاح کردن و تراشيدن و شکل و هيأت نيز آمده است و نجّار را به همين سبب نجار مي گويند و در خطبه فوق با معني اصول سازگارتر است.
6. سوره بقره، آيه 285.
7. «خامل» به معناى چيز فراموش شده و بى ارزش است.
8. «انهارت» از مادّه «انهيار» به معناى انهدام و فرو ريختن است.
9. «دَرَسَتْ» از مادّه «دروس» به معناى کهنه شدن و از ميان رفتن آثار چيزى است.
10. «شُرُک» جمع «شرکة» (بر وزن حسنه) و بعضى آن را جمع اَشْراک دانسته اند به معناى شاهراه است.
11. «مناهل» جمع «منهل» به معناى آبشخور (جايى که دست به آب رودخانه مى رسد و مى توان از آن آب برداشت).
12. «سارت» از مادّه «سَوْر» به معناى بر افراشته شدن و بالا آمدن است.
13. «داست» از مادّه «دَوْس» و «دياس» به معناى پايمال کردن است.
14. «اخفاف» جمع «خُف» به معناى چکمه و قسمت پايين پاى شتر است که شباهت به چکمه دارد.
15. «اظلاف» جمع «ظِلْف» به معناى سُم حيواناتى است که سُمشان دوتايى و شکافدار است مانند گوسفند و گاو.
16. «سنابک» جمع «سبْک» (بر وزن قنفذ) به معناى حيواناتى است که تک سُم هستند مانند اسب.
17. جمله «فى فِتَنِ داسَتْهُمْ» مى تواند متعلق به محذوفى باشد و در تقدير «و النّاس فى فِتَن داسَتْهُمْ» است. بعضى نيز احتمال داده اند جار و مجرور متعلق به سارَتْ در جمله قبل بوده باشد امّا احتمال اوّل قويتربه نظر مى رسد.
18. «تائهون» جمع «تائه» به معناى گمشده و سرگردان است.
19. بعضى جار و مجرور در «فى خير دار» را متعلق به «مفتونون» دانسته اند در حالى که مناسبتر آن است که خبر براى مبتداى محذوف باشد و در تقدير «و النّاس فى خير دار» باشد و مجموع جمله حال است براى عصر جاهليّت و (واو) در «و شرّ جيران» به معناى مَعَ مى باشد.
20. «سهود» مصدر است و به معناى بى خوابى و کم خوابى است. (صحاح، مفردات، لسان العرب و مقاييس)
21. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 137.
22. «وَکَذِلکَ زَيَّنَ لِکَثير مِنَ الْمُشْرِکينَ قَتْلَ اَوْلادِهِمْ شُرَکائُهُمْ»(سوره انعام، آيه 137) «وَلا تَقْتُلُوا اَوْلادَکُمْ خَشْيَةَ اِمْلاق» (سوره اسراء، آيه 31) «وَاِذَا الْمَوْؤدَةُ سُئِلَتْ بِاَىِّ ذَنْبِ قُتِلَتْ» (سوره تکوير، آيه 8).
23. «وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ اِلاّ مُکاءً وَ تَصدِيَة» (سوره انفال، آيه 35) در شأن نزول معروف و مشهور سوره برائت مى خوانيم: از جمله امورى که على(عليه السلام) مأمور شد اعلان ممنوعيت آن را در موسم حج در کنار خانه خدا بکند طواف نکردن افراد عريان بود «وَلا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيان» (نور الثّقلين، ج 2، ص 179 تا 181، ح 14 و 17 و 18 و 20 و مجمع البيان، ج 5، ص 3).
24. سوره نحل، آيه 57.
25. سوره صافات، آيه 150.
26. «وَقالُوا ما فى بُطُونِ هذِهِ الاَنْعامِ خالِصَةً لِذُکُورِنا وَ مُحَرَّم عَلى اَزْواجِنا وَ اِنْ يَکُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فيه شُرکاءُ». (سوره انعام، آيه 139).
27. «وَ ما جَعَلَ اَزْواجَکُمْ اللائى تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ اُمَّهاتَکُمْ». (سوره احزاب، آيه 4) ـ «اِنْ اُمَّهاتُهُمْ الاّ الّلائى وَلَدْنَهُمْ وَ انَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَولِ وَ زُوراً». (سوره مجادله، آيه2).
28. سوره آل عمران، آيه 103.
29. سوره جمعه، آيه 2.
30. عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن، صفحه 77 (به نقل از تفسير نمونه، ج 3، ص 31).
وحدت دين:
چند جملهي فوق به خوبي اثبات ميكند كه آنچه كه خدا براي جوامع انساني فرستاده است، يك دين است و مكتبهاي متنوع ساخته شده ي ذهني و خواستههاي سوداگران بوده است. سه موضوع كه در جملات فوق ديده ميشود، دليل وحدت دين ميباشد:
1- طناب دين از هم گسيخته بود. ترديدي نيست كه اگر واقعا دين متعدد و متنوع بود چنانچه در آن روز مشاهده ميشد، گسيخته شده معنايي نداشت، زيرا فرض اينست كه هر يك از اديان، از اصل از يكديگر جدا بوده است. معلوم ميشود كه اساسيترين مختص دين حق، وحدت انسانها در هدفها و وسايل زندگي مادي و معنوي در مسير تكامل است كه از هم گسيختنش موجب نكبتها و تيره روزيهاي جاهليت بوده است.
2- اصول بنيادين مورد اختلاف گشته بود. اگر وحدتي در اصول بنيادين وجود نداشت و هر يك از اصولي كه مكتبهاي آن دوران ادعا ميكردند، به جاي خود صحيح بود، اختلاف در آنها اشكالي نداشته و موجب بدبختي آن دوران نميگشت.
3- واقعيت امر پراكنده بود، مسلم است كه اگر امر الهي كه دين اصلي است ذاتا متنوع و متعدد بود اختلاف و پراكندگي، يك پديدهي اصلي و حقيقي بوده موجب تشويش و تيرهبختي مردم آن دوران نبود.
توضيحي دربارهي محيط و دوراني كه پيامبر اسلام در آن مبعوث شد:
در توضيح چگونگي محيط طبيعي و وضع اجتماعي كه پيامبر اسلام در آن مبعوث شده است، تحقيقات فراوان انجام گرفته ابهامي در اين مسئله نمانده است كه آن محيط و آن دوران هيچ گونه مناسبت طبيعي با چنان رسالت عظمي نداشته است و بدون ترديد مشيت ربوبي خداوندي بوده است كه انسانهاي ساقط شده از حيات مادي و معنوي آن سرزمين و دوران را با برانگيختن اسلام نجات داده است. از آن تحقيقات فراوان كه در تحقيق و توضيح موضوع مورد بحث ما بسيار جالب به نظر ميرسد، تابلويي بسيار طبيعي است كه جرج جرداق نويسندهي معروف عرب كشيده است، ما به نشان دادن بعضي از فرازهاي آن تابلو با ترجمهي خودمان قناعت ميكنيم: محيط طبيعي سرزميني معجزه در موقعيت آن روز: (از جهت پستي و سقوط و بدبختي مردم و نامناسب بودن محيط طبيعياش). و سرزميني معجره براي آينده: (به جهت خدمتي جاوداني كه به انسانيت انجام داد و رسالتي كه راه تكامل را براي همهي بشريت هموار ساخت).
دشتهاي بسيار پهناور، كه اگر بارانها سيرابش ميكرد و سبز و خرم ميگشت، گرسنگان روي زمين را سير نموده برهنگان جهان را لباس ميپوشانيد. گسترش شگفتانگيز بيابانهايش از حدود خيال بالاتر و از قالب گيريهاي تصور بيرون بود. دشت و بيابانهايي كه گويي نخستين دوران تكون خود را سپري ميكند. ريگزارهايي به صورت تپهها و پيچاپيچ و گسيخته از هم. كوههايي خشك و كم ارتفاع و بيابانهايي آتشزا و شعلهور، نه آمادهي كشت و كار و نه براي سكونت مناسب. آنجا كه كشت و كار نباشد، امكان سكونتي براي انسان نيست. گرمايش از سخت ترين گرماي اقاليم دنيا. با اينكه سه دريا آن سرزمين را در ميان خود گرفته است، جز بارانهاي مختصري در بعضي از نقاط آن شبه جزيره رطوبتي وجود ندارد. با فرود آمدن آن بارانهاي گسيخته و اندك گاهي سبزي با طراوت و خرمي در نقاط پديدار ميگردد، ولي ديري نميگذرد كه بادهاي مسموم بر همان روئيدههاي به طراوت وزيدن ميگيرد و نه تنها آن نو رسيدههاي سرسبز راخشك ميسازد و از بين ميبرد، بلكه گاهي حيات جانداران را پايان ميدهد. بينوا شعراي آن ريگزارها كه با وزش موجي از نسيم صبا از طرف شرق، سر ذوق آمده، چنان هيجاني براي شعر گفتن پيدا ميكنند كه گويي بوي عطرآگين بهشتي به مشامشان رسيده است!!!
اجتماع آن سرزمين همهي دنيا با ارزشهايش در نزد مرد قريشي، در درهمي خلاصه ميشد كه از دست عرب بدوي بلغزد و در جيب او بيافتد. ارزشهاي حيات جز معاملات سودآور و اندوخته روي اندوخته مفهومي نداشت. حركت و تكاپوي آن اجتماع: مردماني سوار بر شتران كه هم براي آنها ميخواندند، از تپهها و درهها و دشتها ميگذشتند، نه سايهاي بود كه در آن بيارامند و نه پناهگاهي كه طراوتي در آن به دست بياورند، مگر مكهي بتكدهاي كه موجود عزيزي جز درهم نميشناخت و عظمتي جز دينار سراغ نداشت. بنياسد و بنيتميم دخترها را زنده به گور ميكردند، بدون اينكه هدفي جز خرافات گرايي و محو آيات الهي و انكار زيبايي طبيعت داشته باشند. راهي كه اعراب در آن روزگار پيش گرفته بودند: گذراندن جانهاي آدميان از لبهي شمشير و كوبيدن دلهاي يكديگر با تازيانههاي دوزخي زبان بوده است. براي آنان اندك اندك تصادمي كافي بود كه وقيحترين منظرهاي رادر پيكار به وجود بياورند: سواران قدرتمند كه در كبر و مباهات غوطه ميخودند و مرداني كه در خاك و خون ميغلطند و كودكاني كه فرياد ميزدند و پناه ميطلبند … اجتماعي كه انسان بودن جز نژاد عرب را آن هم در موقعي كه در برابر جز نژاد خود قرار ميگرفتند، قبول نداشتند، در آن هنگام هم كه در مقابل بيگانه نبودند، جز خودي محاصره شده در قالب پست ترين زندگي نميشناختند … اما وضع اعتقادي و ايدهئولوژيك آن اجتماع: بت پرستاني كهعاليترين حس انساني خود را بينهايت گرايي ناميده ميشود، در مشتي از سنگها و فلزها و در ساير موادي كه با دست خودشان ميساختند، مستهلك مينمودند. وضع يهود و نصاري و صابئين آن اجتماع همان بوده است كه قرآن به روشنايي كامل توضيح ميدهد كه چگونه دربارهي رسولان الهي دچار موهومات گشته احكام و معارف الهي را زير و رو و مشوش كرده بودند. براي آشنايي بيشتر با وضع اعتقادي و ايدهئولوژيك آن دوران بايستي جملاتي را كه اميرالمومنين (ع) در اين خطبه بيان نموده است، مورد دقت بيشتري قرار بدهيم.
***
«و ضاق المخرج و عمي المصدر». (راهها براي حركتهاي رهايي بخش تنگ و باريك و منابع و عقول و انديشهها در مسير حيات نابينا و تاريك). نه راهي براي حركت به پيش و نه عاملي محرك براي رهائي از آن وضع پديدههايي كه در يك اجتماع بروز ميكنند بر دو نوع اساسي تقسيم ميگردند: پديدههاي زودگذر و پديدههاي پايدار.
1- پديدههاي زودگذر: رويدادهايي هستند كه از عوامل معيني بروز ميكنند و مقداري از زمان را در اجتماع به فعاليت ميپردازند و سپس از بين ميروند.
2- پديدههاي پايدار: آن نمودها هستند كه از عواملي ريشهدار به وجود ميآيند و فضاي حاكم بر اجتماع را رنگآميزي مينمايند و گاهي در اصول بنيادين اجتماع تاثير ميكنند و گاه ديگر به قدري سخت و پايدار ميگردند كه خود جزء يا اجزايي از آن اصول قرار ميگيرند. هر دو نوع پديدهها بر دو قسم عمده تقسيم ميگردند:
قسم يكم- پديدههاي سودبخش و منطقي كه به صلاح فرد و جامعه ميباشند.
قسم دوم- آن پديدهها هستند كه به ضرر اجتماع بوده، به حيات مادي و معنوي انسانهاي اجتماع آسيب ميرسانند.
براي توضيح اين پديدهها مثالهايي را در نظر ميگيريم:
1- پديدههاي مضر و زودگذر، مانند: فساد و بياعتمادي افرادي اجتماع به يكديگر و گسيختن آنان از همديگر كه از حوادث استثنايي مانند جنگ و مصائب طبيعي، دامنگير عموم ميگردد. مسلم است كه پس از مرتفع شدن عامل مزبور (جنگ يا مصائب طبيعي عمومي،) اگر گردانندگان اجتماع و مواد و عوامل حيات اجتماعي سالم و طبيعت معتدل خود را از دست نداده باشند، پديدهي مزبور يعني فساد و بياعتمادي افراد به يكديگر و گسيختن آنان از همديگر، دير يا زود مرتفع ميگردد و اجتماع مسير طبيعي خود را پيش ميگيرد.
2- پديدههاي مفيد و زودگذر، مانند: بروز نوابغي كه نتايج فكري ثمربخش آنان، مدتي محدود، آثار سودمندي به اجتماع ميبخشد و سپس به جهت عدم استعداد جامعه براي هضم و تقويت و ادامه آن نتايج فكري، اجتماع به حال ركود برميگردد و نميتواند از آنها بهره برداري نمايد. همچنين مانند استخراج مواد زيرزميني مفيد كه به جهت محدوديت مقدار آنها، مدتي از زمان را سود به اجتماع ميدهد و سپس نابود ميگردد.
3- پديدههاي پايدار و مفيد كه از عواملي ريشهدار سرچشمه ميگيرند و دائما به نفع اجتماع ميباشند، مانند: قوانين و حقوق منطقي و عادلانه كه از ريشههايي مانند دين و آداب و رسوم و اخلاقيات اصيل به وجود ميآيند و زمانهاي طولاني در صلاح اجتماع فعاليت ميكنند، مانند آب و هواي معتدل محيط طبيعي، كه در اعتدال مزاجي و رواني اعضاي اجتماع اثري قابل توجه به وجود ميآورند.
4- پديدههاي مضر و پايدار- اين نوع از پديدهها مستند به ريشههائي منحرف و عوامل رسوخ يافته در اجتماع است كه گاهي قرن يا قرنهاي طولاني ميتواند اجتماعي را در سيهچال نكبتها فرو برد، مانند محيطهاي طبيعي نامناسب و به هم خوردن اصول آرماني و نبودن حقوق و مقررات شايسته و يا فساد اجراكنندگان قوانين و ريشهدار بودن خودخواهيهاي فردي و غير ذلك. اين پديدهها چنانكه جامعهشناسي تاريخ اقوام و ملل نشان ميدهد، دردهاي بيدرماني به بار ميآورد كه از حد توصيف تجاوز مينمايند. دوران و جامعهاي كه پيامبر اسلام در آن مبعوث شده است، پر از اين پديدههاي قسم چهارم بوده همان طور كه اميرالمومنين تعريف مينمايد: نه راهي براي حركت به پيش داشتند و نه عاملي محرك براي رهايي از آن وضع يعني تنگناي كشندهي انحرافات و تباهيها، اجتماع آن محيط را چنان در خود فشرده بود كه راهي براي بيرون رفتن از تنگناي وجود نداشت. مغزهاي سازنده در پي سودجويي دلهاي پاك در تاريكيها و اهام ياس افسرده، قوانين و مقررات زندگي اجتماعي دستخوش اميال و خودكامگيهاي اقويا، معرفت و علم منحصر در پديدههايي كه آنان را سخت قالب گيري كرده، مانند بيابان، كوهان شتر، درهم و دينار، مباهاتهاي بياساس قبيلهاي و نژادي، چادرهاي نصب شده در ريگزارهايي كه هر طرف چشم كار ميكرد جز خارهاي مغيلان و سنگهاي سياه و سوخته و تپههاي ريگ، و شتري كه بچه خود را شير ميدهد و سگي كه پاي بيگانهاي را گرفته، نميديد. فرهنگي پر از قضاياي تابويي (فضايايي كه بدون دليل به درستي آنها، يا با وجود دليل به خرافات بودنش مورد اعتقاد و عمل قرار ميگيرد) افرادي انگشت شمار مانند: قيس بن ساعدهي ايادي، لبيد بن ربيعه عامري، البهاء زهير مانند چند قطرهي شيرين در دريايي شور، چه ميتوانستند انجام بدهند و چگونه ياراي خروج از بن بست آن تنگناي كشنده را داشتند!! انسانهاي واقعگرا در چنان محيط بسته هر راهي را كه براي خروج از آن پيش ميگرفتند به تنگناي بدتري دچار ميشدند.
عامل محرك براي رهايي از چنان محيط و اجتماع، عقول و وجدانهاي عظماي جامعه است، وقتي كه اين دو نيروي راهنما و سازنده، در هر مرحله و موقعيتي با شكست روبرو شدند، تدريجا نيروي فعاليت خود را از دست ميدهند و يا به آتش فشانهايي مبدل ميشوند كه به تنگي محاصره تنگناهاي اجتماع ميافزايند. نتايج شكست عوامل محرك براي رهايي از آن گونه موقعيت بسته همان است كه اميرالومنين (ع) در سخنان خود ميآورد: اثري از رشد و هدايت ديده نميشود، كوري و ظلمت همه جا و همهي شئون زندگي را فرا گرفته. نافرماني به خدا شايع و ياري به شيطان رايج. ايمان در همه شئون حياتي شكست خورده، ستونهاي برپا دارندهاش فرو ريخته، نشانها و علايم ايمان تيره و ناشناخته، راههايش متروك، جادههايش محو و نابود گشته بود … مردم آن اجتماع در فتنهها و شورشهايي غوطهور بودند كه با ناخنهاي خود آنان را خورد كرده، با سمهاي ويرانگرش آنان را كوبيده، همواره روي سر ناخنها به انتظار برپا كردن اضطراب و مصائب ايستاده بود.
***
اميرالمومنين توصيف ديگري از آن اجتماع مينمايد كه ارزش فوقالعادهاي براي انسان شناسان و بالخصوص براي جامعه شناسان دارد و آن اينست: «فهم فيها تائهون، حائرون، جاهلون، مفتونون في خير دار و شر جيران» (مردم آن جامعه خود گم كرده، حيران و نادانهايي فتنه زده در بهترين سرزمين با بدترين همسايگان بودند).
خود گم كردگان حيران كلمات خود گم كردگان حيران بدان معني نيست كه اگر كسي از بيرون وارد آن اجتماع ميگشت، افرادي را ميديد كه در كوچهها نشسته و با صورتهايي رنگ پريده مشغول هذيان گويياند. يا اگر به خانههاي آنان وارد ميشد، زن و مردي را ميديد كه هر يك در گوشهاي سر به زانو نهاده در حيرت فرو رفته است. و از اين قبيل قيافههايي كه از گمگشتگي و بهت و درماندگي حكايت ميكند. بلكه مقصود اينست كه:
1- موقعيتي كنوني آنان: تخيلاتي بود در ميان گذشتهاي خسارت بار و آيندهاي مجهول هيچ لحظه از زمان كنوني آنان نه ارتباطي منطقي به گذشته داشت و نه پيوستگي منطقي به آينده.
2- در قحطي كشندهاي از چون و چرا در انديشه و گفتار و كردار. شعلههاي تابناك همهي چون و چراها با پاسخ من چنين ميخواهم، وضع ما چنين است، مبدل به خاكستر ميشد و از افق مغزشان ناپديد ميگشت.
3- تفاوت ميان چيز و كس جز تفاوت ميان بيجان و مرده نبود!
4- مگر در چنان جامعهاي ميتوان پرسيد كه من يا شخصيت يعني چه؟ از مقابل اين گونه سئوالات اگر امكان داشته باشد جز پيش كشيدن من تو پيروزي در پيكار تنازع در بقا، پاسخي وجود نخواهد داشت.
5- اگر كسي در آن جامعه به هر يك از آن افراد ميرسيد، با صد اعتذار و التماس و خواهش ميپرسيد: آيا در زندگي هدفي داريد؟ و اگر هدفي در زندگي داريد، به ما توضيح بدهيد؟ اگر اعتنايي به اين سئوال ميكرد و اگر نبوغي داشت و ميتوانست همهي قواي دماغياش را متمركز نموده معناي گفته شما را بفهمد، جز اين نميگفت كه زندگي فردي بي قيد و شرط كه بعدها با اصطلاح آزادي تعبير شده است.
اين زندگي فردي بي قيد و شرط بوده است كه موجب متلاشي بودن اجتماعات و قبايل عرب در آن دوران بوده و نتوانسته بودند اجتماع ايدهآل قابل تكامل به وجود بياورند. تسليت دادن به خويشتن با چنان زندگي (كه كلمه آزادي صورت حقانيتي به آن ميدهد)، امروز با اشكال زيبا با اجراي اصل بيتكليفي، كه تقريبا همه جوامع متمدن امروزي را فرا گرفته است، ادامه دارد. خودكشي جواني در نوبهار زندگي همان قدر جلب توجه ميكند كه افتادن يك برگ خزان ديده از شاخه درختي در يك جنگل دور افتاده!! آري تسليت دادن به خويشتن با چنان زندگي، با بهره برداري نابجا از كلمهي آزادي است كه فلسفهها و معرفتهاي عالي ما كه تفسير توجيه معقول انسان و جهان را به عهده گرفته بودند، ساقط نموده است.
براي درك اين مسئله كه عرب در دوران ظهور اسلام دربارهي زندگي چگونه ميانديشيد، انديشههاي امروزي ما را درباره زندگي و فلسفه و هدف آن در نظر بگيريد، با اين تفاوت كه تفكرات امروزي ما در دنبال هزاران متفكر و فيلسوف و مكتب و تكاپوهاي گوناگون فرهنگي به وجود آمده است. يعني اگرچه انسانهاي عصر ما با دوران جاهليت خام و ابتدايي در پوچي زندگي مشتركند، ولي ما اين امتياز را داريم كه پوچي زندگي ما پختهتر و محصول هزاران تكاپوها و صرف انرژي مغزهاي از خود بيگانه ميباشد!!! ولي ملاك هر دو چوچي يك موضوع است و آن عبارت است از زنداني شدن روح در قفس پولادين خود طبيعي كه با شورابه آزادي، سيراب و متورم ميگردد. بهترين جايگاه با بدترين همسايگان مكه جايگاهي است كه در تاريخ مقدسات بشري عاليترين مقام را دارا است. آن معبد سترگ با دست ابراهيم خليل (ع) يكي از والاترين مردان الهي تاريخ بشري، بنا شده است. در آن معبد مقدس بوده كه ابراهيم و پس از او ديگر پيشوايان الهي با مبدا اعلا نزديكترين ارتباط را برقرار كردهاند. رصد گاهي سترگ براي نظاره به بارگاه هستي آفرين بزرگ. جايگاه امن و آرامش روان. در آن توحيد است كه دلهاي آدميان ميشورد و همه محتويات آنها از جاي خود كنده ميشود و با اتصال به درياي رحمت الهي پاك و منزه ميگردد. آن محيطي كه چنين مركز الهي در آن قرار گرفته است، بهترين جايگاه براي انسان شدن، و آن انسانهايي كه از حيات جز خود طبيعي تورم يافته از شورهزار حريت خيالي هدفي ندارند، بدترين همسايگاني بودند كه تاريخ كمتر ميتواند سراغ مثل آنها را بدهد.
اين پديده شرمآور اجتماعي را ميتوان با مراتب و كيفيتهاي مختلف در خيلي از دورانها و جوامع بشري سراغ گرفت. به اين معني كه مردماني را ميبينيم كه وسايل و سرمايههاي گوناگون در دست، در بدبختيهاي اختياري دست و پا ميزنند و رهسپار زبالهدان تاريخ ميگردند. امروز از نداشتن سرمايه علم ناله نميكنيم زيرا نه تنها از اين سرمايه به قدر لازم در اختيار داريم، بلكه با نظر به محدوديتهاي بهرهبرداري عملي، بيش از آنچه كه ضرورتهاي ما ايجاب ميكند، از اين سرمايه پر ارزش برخورداريم، آيا ما از نداشتن سرمايه تكنيك رنج ميبريم؟ هرگز. ما از دوا و درمان و معرفتهاي مربوط به تعليم و تربيت محروميم؟ هرگز. جاي ترديد نيست كه ما همه اين سرمايهها را داريم و از عاليترين وسايل حيات نسبي برخورداريم. پس علت چيست كه خودكشي يك جوان را در نوبهار زندگي، چنانچه گفتيم، مانند افتادن يك برگ ناچيز و خزان ديدهاي در جنگلي دور افتاده تلقي ميكنيم؟ اين بيطعمي و بيرنگي حيات جز اين علتي ندارد كه ما در مجراي همان پديده اجتماعي قرار گرفتهايم كه اميرالمومنين ميفرمايد: بهترين جايگاه (عاليترين سرمايهها و وسايل) با بدترين همسايگان (انسانهاي محروم از تعليم و تربيتهاي معنوي و روحاني.)
***
«نومهم سهود و كحلهم دموع». (محروميت از خواب گوارا خوابشان، اشكهاي سوزان بينوائي سرمههاي ديدگانشان).
چشماني كه قطرههاي اشك بيچارگي سرمه بكشد، خواب گوارا راهي به آنها ندارد يك اشتباه بزرگ در شناختهاي انساني ما وجود دارد كه اشكالهاي فراواني را در تشخيص حيات مطلوب ما به وجود آورده است. اين اشتباه عبارت است از تفسير نابجايي كه براي كلماتي مانند بينوايي و بيچارگي و بدبختي و سه روزي و سقوط صورت ميگيرد. معمولا اين كلمات در افراد يا جوامعي به كار برده ميشود كه فقط از نظر اقتصادي محروم ميباشند. اگر شكمي گرسنه و تني برهنه باشد، بينوا و بيچاره است، و اما اگر شكم سير و بدن پوشيده باشد، زندگي ايدهآل به وجود آمده است! خواه اخلاق صحيحي وجود داشته باشد و خواه زندگي در لجن پليديها غوطهور گردد، يا نه. همچنين است حكم درباره فرهنگ و نظام حقوقي و حيات ديني و شئون اجتماعي. يعني معمولا گمان ميكنند اگر نان و لباس و مسكن آدمي به راه افتاد، او به ايدهآل حيات دست يافته و از بينوايي و بيچارگي و بدبختي نجات يافته است، خواه فرهنگ و حقوق و حيات ديني و شئون اجتماعي او سالم باشد و خواه بيمار!!
درك نابجا بودن اين تفسير و زيانهاي جبران ناپذيري كه به بار آورده است، نيازي به استدلالهاي طولاني و فلسفه گوئيهاي حرفهاي ندارد، بلكه كافي است كه سري به بيمارستانهاي رواني فراوان جوامع امروزي بزنيد و بيخوابيهاي دردآگين بيماران را تماشا كنيد. خيابانها و كوچهها و همه گونه اماكن عمومي را سير كنيد و داخل خانهها شويد و از كارگاهها ديدن كنيد و خلاصه همه جا را بگرديد، خواهيد ديد: نگاههاي غير عادي چشمان و تكلمهاي بريده و خندههاي صورت شبيه به انعكاس جبري آينهاي ناآگاهانه، و همچنين انواعي از خود بيگانگيها، مردم را چنان در بيچارگي و بينوائي فرو برده است كه گوئي همه آنان در حال چشيدن و تحمل كيفري نابخشودني به سر ميبرند. اگر فرصتي براي اين گونه بررسيها وجود نداشته باشد، ميتوان به نتيجه بررسيها و تحقيقات كارشناسان اين پديدها كه در صدها مجلد منعكس ميشود مراجعه كرد. كتاب انسان موجود ناشناخته و تمدن و دواي آن و امثال آنها فهرستهايي مختصر براي بينوائيهاي انسان امروزي است. و چون در هر جامعه تشكل يافته، همه افراد و گروهها حداقل به وسيلهي آگاهي از يكديگر در حال ارتباط به سر ميبرند. لذا بينوايي به يك معناي عمومي شامل همه اجتماع ميباشد. اي كاش آن جمله معروفي را كه يكي از انسان شناسان انسان دوست گفته است، در سر فصل هر كتاب مربوط به انسان بنويسند.
مضمون جمله اين است كه اگر به مقدار اشكهايي كه درباره شكمهاي گرسنه ريخته ميشود، اشكهايي هم در دلسوزي به روحهاي گرسنه سرازير ميگشت، نه شكم گرسنهاي در روي زمين باقي ميماند و نه انساني از خود بيگانه. به نظر ميرسد اين يكي از آن جملات نهايي و سازنده است كه درباره ريشهكن كردن بينوايي و بيچارگيها گفته شده است. گريه برشكمهاي گرسنه و بدنهاي برهنه، عكسالعمل نوعي از بينوايي آدميان است كه عامل شايستهاي براي آماده شدن انسانها به ريشهكن كردن فقر اقتصادي ميباشد. ولي تجربه و مشاهدات تاريخي به روشني نشان داده است كه فقر اقتصادي اغلب مستند به فقر روحي انسانهايي بوده است كه حيات مطلوب خود را در تورم خود طبيعي به وسيله مواد اقتصادي و ثروت و مالكيتهاي بيحساب خلاصه ميكردند. به اضافهي اينكه در هيچ جامعهاي و در دوراني رهايي از بينوايي اقتصادي علت صد در صد رفاه و آسايش اخلاقي و فرهنگي و حقوقي انسانها نبوده است. بهترين شاهد اين واقعيت، انتشار كتابهايي در فلسفه پوچي در كشورهاي متمدن امروزي است كه ميتوان گفت: مسائل اقتصادي آنان در درجهاي است كه حداقل موردي براي ريختن اشك بر شكمهاي گرسنه و تنهاي برهنهشان ندارند.
***
«بارض عالمها ملجم و جاهلها مكرم» (سرزميني كه دانايش بند بر دهان و نادانش محترم و در امان).
دانايان و نادانان در جامعهاي كه واقعيتها از مسير خود خارج شوند:
اين ابيات ابوالعلاء معري را ميتوان به عنوان بازگو كننده قانون پايدار اجتماعي تلقي كرد كه ميگويد:
«1- فلما رايت الجهل في الناس فاشيا تجاهلت حتي ظن اني جاهل 2- اذا وصف الطائي بالبخل مادر و عير قسا بالحماقه باقل 3- و قال السها للشمس انت خفيه و قال الدجي للصبح لونك حائل 4- و طاولت الارض السماء سفاهه و فاخرت الشهب الحصي و الجنادل 5- اذا عضدي ما تاسف منكبي اذا فات زندي ما بكته الانامل 6- فياموت زر ان الحياه ذميمه و يا نفس جدي ان دهرك هازل»
(یعنی: 1- وقتي كه رواج ناداني را در ميان مردم ديدم، به قدري خود را به ناداني زدم كه گمان كردند من هم مانند آنان نادانم. 2- در آن زندگي اجتماعي كه مادر حاتم طايي را به بخل و لئامت توصيف كند و باقل قس بن ساعده ايادي را به حماقت متهم و معيوب بسازد. 3- ستارهي سها به آفتاب بگويد: تو تاريك و ناپيدايي و تاريكي شب به صبحگاه بگويد: رنگ تو تيره و دگرگون است. 4- زمين از روي سفاهت، بلندي و اعتلاء بر آسمان بجويد و شنها و سنگها به ستارههاي شهاب مباهات كند و برتري بطلبد. 5- (در اين اجتماع:) اگر دستم بريده و از تنم جدا شود، دوشم تاسفي نميخورد و اگر بازويم نابود شود، انگشتان دستم گريه بر آن نميكنند. 6- (حال كه چنين است) پس اي مرگ به ديدارم بشتاب كه زندگي تباه است و اي جان من، بكوش و از تنم بيرون رو كه روزگارت مسخرهاي است).
گريههاي تلخ و سوزان ابو العلاء كه در ابيات فوق در كلمات مجسم شده است، ناشي از انحراف واقعيات از مسير منطقي خود در جامعه ميباشد.
از همين لحظه كه اين سطرها را مطالعه ميفرماييد، دست از هر كاري داريد، بكشيد و مدتي به ورق زدن كتب تاريخ بپردازيد و هر چه بيشتر علل نالهها و بدبينيها و گريههاي عميق دانايان تاريخ را جستجو نماييد. به نظر ميرسد كه علت اساسي آنها را دگرگون شدن و انحراف واقعيات از مسير خود در اجتماع خواهيد ديد، نه در دسترس نبودن خود واقعيات و نه در اينكه چرا كشف فلان قانون علمي به تاخير افتاده است. به عبارت روشنتر شما هيچ دانايي را در تاريخ نخواهيد يافت كه بنشيند و بر حال انسانها بگريد به اين جهت كه الكترونها و امواج بيسيم را دير كشف كردند و مردم دوران گذشته از دسترس نبودن آنها صدمه ديدهاند. ولي بدبينان و گريانهاي بيشماري را خواهيد ديد كه از ديدن انحراف از واقعيتهاي معلوم و موجود، زندگيشان در عذاب و ناگواريهاي جانكاه سپري گشته است. در آن هنگام كه حقايق مسخ ميشود، چنين نيست كه مردم تن به باطلهاي صريح بدهند و با علم به اينكه كاري باطل است، آن را عمل كنند، يا درباره آن بيانديشند، بلكه چنانكه در بعضي از كلمات آينده اميرالمومنين (ع) خواهيم ديد: باطلها را لباس حق ميپوشانند و يا موضوعات باطل را با الگوهاي حق رواج ميدهند و از آنها پشتيباني ميكنند. در اين صورت است كه دانايان از اظهار حقايق ناتوان ميگردند و نادانان كه به سوي باطلها در لباس حق جذب شدهاند، اشخاصي اجتماعي و محترم تلقي ميشوند!
***
فرموده است: «و النّاس فى فتن انجذم فيها حبل الدّين، الى قوله… و قام لواؤه»،
احتمال دارد كه «واو» در «و النّاس» واو ابتدا باشد، در اين صورت سخن امام (ع) آغازى است بر مذمّت روزگار و آنچه كه در آن از بلا و محنت و ترسها و جنگها به خاطر اختلاف خواسته ها و تشتّت آرا وجود دارد. غرض امام (ع) از اين عبارت، توجه شنوندگان به آنچه از آن غفلت دارند مى باشد و فتنه هاى فراگير و بديهاى موجود را برمى شمارد تا مردم را از غفلت در آورد و آنها در پيمودن راه حق نهايت جديّت و كوشش را به عمل آورند. از مذمتّهايى كه به دليل ويژگيهاى اخلاقى و گرفتارى به فتنه و آشوب ياد مى كند امورى هستند كه هر چند زيادند ولى در نهايت به ترك مراسم شريعت و عدم پيمودن راه حق و در افتادن به راه باطل باز مى گردد. منظور از قطع ريسمان (حبل) دين اشاره به انحراف مردم از راه مستقيم و عدم توسل آنها به اوامر خداوند سبحان و در افتادن در فتنه ها مى باشد.
استعمال لفظ «حبل» در اين جا و در قرآن كريم: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً»، براى قانون شريعتى كه توسّل و عمل به آن مطلوب است استعاره آورده شده است. و بدين سان استعمال كلمه سوارى استعاره است، يا براى قواعد و اركان دين كه لزوماً بايد آن را استوار ساخت مانند جهاد، كه در آن زمان از مردم بشدّت خواسته شده بود، بنا بر اين مقصود از تزعزع، عدم پايدارى و استقامت مردم بر جهاد است، و يا منظور از سوارى، اهل دين مى باشند، كسانى كه به امر ديانت قيامت و به آن عمل مى كنند و در اين راه از ملامت هيچ ملامتگرى نمى هراسند. بنا بر اين تعبير، تزعزع مرگ ياران دين و يا ترس آنها از دشمنان كينه توز است. در هر صورت جمله به صورت استعاره لطيفى به كار رفته و وجه شباهت آن روشن است.
امام (ع) با عبارت «اختلاف نجر» اشاره كرده است به اختلاف اصل كه همه مردم در آن شركت دارند و فطرتى كه خداوند همه مردم را بر آن فطرت آفريده كه شريعت را الزامى مى داند، زيرا همه مردم با سرشت اوليّه بر وجود رسول اتفاق نظر دارند و پس از آن در مرحله عمل هر گروهى مذهبى را گرفته و اختلاف نظر پيدا مى كنند.
معناى ديگرى كه براى نجر كرده اند «حسب» مى باشد كه به معناى دين است. بنا بر اين احتمال دارد كه مقصود حضرت از اختلاف نجر اختلاف در دين باشد و با كلمه تشتّت امر به تفرّق كلمه مسلمين اشاره كرده اند و منظور از جمله: «و ضاق المخرج و عمى المصدر»، اين است كه مردم پس از افتادن در شبهاتى كه موجب تفرقه آنان مى شود راه خارج شدن از مشكلات بر آنها تنگ شده و يا راه خروج را نمى يابند و نمى بينند.
كلمه «عمى» در اين عبارت اشاره به گفته حق تعالى است كه مى فرمايد: «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها …».
كلمه «عمى» استعاره زيبايى است در هدايت نيافتن، زيرا كورى در حقيقت عبارت از نداشتن ملكه چشم است. وجه شباهت اين است، چنان كه كور با چشمش مقصد محسوس را نمى تواند پيدا كند كسى كه از نظر باطنى كور است به مقاصد معقولش راه نمى يابد، چون بصيرتش را از دست داده و وجوه رشد و هدايت را تعقّل نمى كند.
جمله: «بخمول الهدى»، به ظاهر نبودن هدايت در ميان آنها اشاره دارد زيرا آنها سرچشمه هدايت را گم كرده و روشنى هدايت در آنها وجود ندارد و به اين دليل كلمه عمى را به طور عموم به كار برده است تا توضيح دهد كه گمراهان در راه نيافتن و نپيمودن طريق مستقيم و عدم خروج از ظلمت و تاريكيهاى باطل با آنان اشتراك دارند.
سپس با جمله: «بعصيانهم للرّحمن و نصرهم للشيّطان»، توضيح مى دهد كه روش هدايت نيافتگان دورى از حق و يارى دادن باطل مى باشد كه آرزوى شيطان است. بنا بر اين آن كه يارى شيطان مى كند و از رحمان دورى دارد به باطل دست يازيده و ايمان را خوار و قواعد آن را سست كرده و از آن دورى جسته است و با ترك ايمان و خذلان آن خاستگاهى براى ايمانش باقى نمانده است.
مقصود از «دعائم» ممكن است دعوت كنندگان به حق و عمله ايمان باشد. و منظور از خراب شدن و از بين رفتن آن نبودن دعوت كنندگان به حق و يا نپذيرفتن سخنشان باشد.
مقصود از ناشناخته بودن معالم، ناشناخته ماندن دعوت كنندگان به حق به دليل كمى تعدادشان در ميان مردم است. احتمال ديگر اين كه مقصود از دعائم، قواعد دين مانند جهاد و غيره باشد و خراب شدن و از بين رفتن آن، عدم قيام مردم به جهاد و امثال اين باشد و منظور از ناشناخته بودن آثار دين محو شدن نشانه هاى ديانت از دل و قلب مردم باشد. و جمله: و بدروس سبله و عفى شركه، اشاره به اين است كه از دين اثرى كه با آن شناخته شود، باقى نماند.
تمام جملاتى كه توضيح داديم مبالغه در ضعف دين و رونق و رواج راه شيطان و مراحلى است كه شيطان مردم را به انجام محرّمات خداوند جلب مى كند.
جمله: «و اعلام الشّيطان و لواؤه»، يا به پيشوايان شيطانى و دعوت كنندگان به باطل كه مردم از آنها پيروى مى كنند اشاره دارد و يا انديشه هاى باطلى است كه شيطان در ذهن مردم مى آرايد و مورد خواست آنها واقع مى شود. در اين صور ذهنى مردم رام شيطان شده و از او تبعيّت مى كنند همان گونه كه در جنگها مردم به دنبال پرچمها و بيرقها مى روند.
فرموده است: «فى فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظلافها و قامت على سنابكها»،
احتمال دارد كه «فى فتن» متعلق باشد به جمله سارت اعلامه و قام لواؤه. و نيز احتمال دارد كه متعلق به فعل مقدّرى باشد كه آن خبر دوّم براى كلمه «و الناس» باشد. اين فتن همانى است كه در ابتدا حضرت بدان اشاره داشت و اينك دوباره آن را با اوصافى اضافه آورده است و آن را به انواع حيوانات تشبيه كرده است و براى آن كف پا و ناخن و سم به عاريت گرفته كه لگدمال مى كنند و با سمّ بر روى آنها مى ايستند. و نيز احتمال دارد كه اين جا كلماتى در تقدير باشد يعنى، آنها را با پاى شتران و سمّ گاوها و اسبها لگدمال كرده و بر روى آنها ايستاد، به عنوان مضاف حذف شده، و مضاف اليه به جاى آن قرار گرفته است.
با در نظر گرفتن اين كلمات در تقدير، مجاز در نسبت است و نه در كلمه.
فرموده است: «فهم فيها تائهون»،
«فا» براى تعقيب و «تائهون» اشاره به سرگردانى آنها در گمراهى و انحراف از مقصد در تاريكيهاى فتنه است و منظور از حيرت آنها مشكوك بودنشان در اين است كه حق در كدام جهت است و ندانستند كه حق با على (ع) است يا با معاويه، و مقصود از جهلشان عدم آگاهى آنها از حق و اعتقاد بعضى از آنها در شبهه حكميّت به بطلان آن بوده است و بعضى در شبهه خون عثمان اعتقاد باطل يافته اند و نظير اين شبهات كه برخاسته از جهل مركّب آنهاست و با فتنه اى كه شيطان و پيروانش براى آنها پيش آوردند، گول خوردند و از راه حق منحرف شدند.
فرموده است: «فى خير دار و شرّ جيران»،
احتمال دارد كه اين جار و مجرور به عنوان خبر سوّم مانند جمله: «فى فتن»، متعلّق به «سارت اعلامه» باشد و نيز جايز است كه متعلّق به «تائهون» و افعال بعد از آن باشد. شارحان نهج البلاغه در مقصود كلام امام (ع) خير دار، اختلاف پيدا كرده اند. بعضى گفته اند مقصود سرزمين شام است زيرا آن سرزمين مقدّسى بود ولى قاسطين در آن جا مأوا گرفته بودند و در همين زمينه معناى كلام امام (ع) را كه فرمود: نومهم سهود و كحلهم دموع، چنين دانسته اند كه مردم شام به دليل اهميّتى كه به كارشان مى دادند و خود را آماده پيكار با آن حضرت مى كردند خوابشان نمى برد و بر كشتگانشان گريه مى كردند و ممكن است مقصود از سرزمينى كه دانشمندان آن به سكوت واداشته شده است خود آن حضرت و ياران او باشد و منظور از نادان محترم داشته معاويه و اطرافيانش باشد.
بعضى ديگر گفته اند منظور از خير دار سرزمين عراق و بدترين همسايگان بعضى از اصحاب آن حضرت باشند كه از جهاد سرپيچى كردند. و به اين دليل مردم عراق در كلام امام (ع) بدترين همسايگان شمرده شده اند كه حق را خوار كردند و دين را يارى ندادند، زيرا بهترين همسايه آن است كه كمك كار دين خدا باشد.
با توجه به معناى دوّم منظور از «نومهم سهود»، يعنى ترس مردم عراق از جنگ و سرگردانى آنها در انديشه صحيح. و منظور از «كحلهم دموع» يعنى بر كشتگانشان مرتّب مى گريند. بنا به قولى براى پرداخت هزينه هاى جنگ گريه مى كنند، زيرا آن كه در بخشش به كمال رسيده باشد اشك نمى ريزد، بعضى ديگر گفته اند مقصود از «خيردار» دار دنياست، زيرا دنيا جاى عمل شايسته است و بيشتر مردم دنيا نادان و بدكارند.
مقصود از «خير» صفت تفضيلى نيست تا توهّم برترى دنيا بر آخرت پيش آيد، بلكه صرفاً اثبات فضيلت دنياست. صفت تفضيلى چنان كه براى اثبات افضليت آورده مى شود براى اثبات فضيلت نيز آورده مى شود و دنيادار فضيلت است براى كسانى كه به اوامر خدا قيام كنند و جهتى كه خدا آنها را براى آن آفريده است، يعنى مزرعه بودن دنيا براى آخرت را رعايت كنند. حديثى نيز بدين معنى وارد شده است. با توجه به معناى سوّم، معناى «اهلها شرّ جيران» يا اين است كه ساكنان دنيا بدترين سكنا گزيدگانند و يا اين است كه بدترين همسايگانند براى همسايگانشان كه به آنها بر عليه دشمنان دين متوسّل شوند. به اين دليل بدترين همسايگانند كه دين را يارى نمى كنند و با يارى كنندگان دين عليه دشمنان دين قيام نمى كنند. سخن امام (ع) كه فرمود: «نومهم سهود و كحلهم دموع»، ظاهراً به عموم مردم اعم از اصحاب خود و اصحاب معاويه هر كس كه مورد توجّه حضرت در امر جنگ و دخول در كارزار بوده است مربوط مى شود.
امام (ع) در توصيف آن مردم به كم خوابى به دليل ترس از جنگ، و هجوم بعضى به بعضى، و اهميّت فراوانى كه به جنگ مى دادند و در صحراى باطل حيران و سرگردان بودند مبالغه كرده است، به حدّى كه كم خوابى آنها را بيدار خوابى كه در حقيقت خواب نيست ناميده و براى كم خوابى لفظ بيدار خوابى را به عاريه آورده است كه گويا كم خوابى خود همان بيدار خوابى است. و از باب مبالغه در تشبيه جريان اشك را سرمه چشمشان دانسته است تا آنجا كه گويا اشك، همان سرمه است. وجه شباهت اين است كه به دليل فراوانى جريان اشك چشمشان، و همراهى آن با مژگان، شباهت يافته است به چيزى كه به طور عادت همواره در چشمشان همراهى مى باشد و آن عبارت از سرمه است و به همين دليل لفظ «كحل» را براى اشك استعاره آورده است.
احتمال دارد كه جمله: «بارض عالمها ملجم و جاهلها مكرّم»، مانند جملات قبل متعلّق به «سارت اعلامه» باشد.
حال اگر كلام امام (ع) را كه فرمود خير دار به معناى دنيا بگيريم، كلام ديگر امام (ع) بارض… اختصاص به مكان خاصّى از مردم دنيا پيدا مى كند. گويا، چنين فرموده است كه مردم در بهترين خانه اى زندگى مى كنند كه دنياست و در عين حال در سرزمينى هستند كه وضع آن اين است: دانشمندش مهر سكوت و خوارى از ناحيه مردم بر دهان دارد كه نمى تواند امر به معروف و نهى از منكر كند زيرا دانش در بين آنها وجود ندارد و جهل بر آنها غلبه كرده است و نادانان آن سرزمين مورد احترامند به دليل تناسبى كه با نادانى و موافقتى كه با باطل دارند، و مقصود يا شام است يا عراق. اگر مقصود از خيردار شام يا عراق باشد «بارض» ويژگيهاى شام يا عراق را بيان مى كند و بدگويى كه در سخن امام (ع) آمده است به مردم آن سرزمين مربوط مى شود كه عالمشان به سكوت واداشته شده و جاهلشان مورد احترام است. هر چند امام (ع) مذمّت را به سرزمين نسبت داده، ولى مربوط به انسانهاست. به اين دليل كه اگر مذّمت را به سرزمين نسبت دهيم با توصيفى كه براى زمين آورده و آن را خيردار خوانده منافات پيدا مى كند.
احتمال ديگر اين كه «واو» در و الناس «واو» حاليه باشد و عمل كننده در حال فعل ارسل، در اين صورت فتنه مورد اشاره امام فتنه عرب جاهلى به هنگام بعثت پيامبر است و بهترين خانه مكّه و بدترين همسايگان قريش مى باشد و دانشمند به سكوت كشيده كسى بود كه پيامبر را تصديق و بعثت را حق مى دانست و بالجام تقيّه و ترس دهان خود را بسته بود، و نادان مورد احترام تكذيب كنندگان پيامبر بودند و اين احتمال زيبايى است.
بدان آنچه به ذهن مى رسد اين است كه اين مقدار از خطبه را كه سيّد رضى آورده فصول تلفيق شده اى است كه نظام خطبه واحدى را ندارد، هر چند به صورت خطبه واحد آمده است ولى به دليل اختلاف مقاصد و موضوع، مطالب گوناگونى را بحث مى كند و نشان دهنده اين است كه كلمات مختلف امام به صورت تلفيقى خطبه واحدى را به وجود آورده است، كه البته خدا آگاهتر است.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 295
الفصل الثالث:
و النّاس في فتن انجذم فيها حبل الدّين، و تزعزعت سواري اليقين، و اختلف النّجر، و تشتّت الأمر، و ضاق المخرج، و عمي المصدر، فالهدى خامل، و العمى شامل، عصي الرّحمن، و نصر الشّيطان، و خذل الإيمان، فانهارت دعائمه، و تنكّرت معالمه، و درست سبله، و عفت شركه، أطاعوا الشّيطان فسلكوا مسالكه، و وردوا مناهله، بهم سارت أعلامه، و قام لواؤه، في فتن داستهم بأخفافها، و وطئتهم بأظلافها، و قامت على سنابكها، فهم فيها تايهون، حائرون، جاهلون، مفتونون، في خير دار و شرّ جيران، نومهم سهود، و كحلهم دموع، بأرض عالمها ملجم، و جاهلها مكرم. (2424- 2330)
اللغة:
(الفتن) جمع الفتنة و هي الحيرة و منه بأيّكم المفتون و إعجابك بالشّي ء
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 296
و الضّلال و الاثم و الكفر و الفضيحة و العذاب، و إذابة الذّهب و الفضّة. و الاضلال و الجنون و المحنة و المال و اختلاف النّاس في الاراء و أكثر المعاني مناسب للمقام و (انجذم) انقطع و (الزّعزعة) تحريك الرّيح الشّجرة، و تزعزع تحرّك و (السوارى) جمع السّارية و هي الاسطوانة و (النجر) بفتح النّون كالنّجار و النّجار بالكسر و الضمّ الأصل و (الخامل) السّاقط يقال خمل الرّجل خمولا من باب قعد فهو خامل أى ساقط لانباهة له مأخوذ من خمل المنزل إذا عفا و درس و (انهارت) اى سقطت و (الدّعائم) جمع الدعامة بالكسر ما يستند إليه الحائط و نحوه إذا مال و يمنعه من السّقوط و (التّنكر) التغير عن حال تسرك إلى حال تكرهها و (المعالم) جمع معلم كمقعد مظنة الشّي ء و ما يستدلّ به عليه و (الشّرك) من الطريق بضمّتين جواده أو الطرق التي لا نخفى عليك و لا تستجمع لك مفردها شركة و (المناهل) جمع المنهل و هو المشرب و (الدّوس) الوطى ء بالرّجل و (السّنابك) جمع السنبك طرف الحافر و (التّايهون) جمع التّايه و هو الضّال و (السّهود) كالسّهد الأرق.
الاعراب:
قوله عليه السّلام: و النّاس في فتن، يحتمل أن يكون الجملة حالية و العامل أرسله و هو الأظهر و يحتمل أن يكون استينافيّة و النّاس مرفوع بالابتداء، و في فتن متعلّق بمقدر خبر له، و قوله عليه السّلام في فتن داستهم، يحتمل أن يكون متعلّقا بقوله:
سارت أعلامه و قام لواؤه، و يحتمل أن يكون خبرا بعد خبر للنّاس، و قوله:
فهم الفاء تفريعية، و قوله: في خير دار يحتمل أن يكون الجار متعلّقا بقوله: مفتونون أو ما قبله من الأوصاف، و يحتمل أن يكون خبرا ثالثا للنّاس، و قوله: بأرض عالمها ملجم يحتمل أن يكون متعلّقا بما تعلّق به قوله في خير دار، و يحتمل أن يكون خبرا رابعا.
المعنى:
اعلم أنك قد عرفت أنّ الجملة أعني قوله عليه السّلام (و النّاس في فتن) يحتمل أن يكون حالية و على ذلك فالمراد بالنّاس هو أهل زمان البعثة و المراد بالفتن فتن
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 297
العرب في الجاهلية، و يحتمل أن يكون مستأنفة و عليه فالجملة مسوقة لذمّ أحوال أهل زمانه عليه السّلام فيكون المراد بالفتن فتن بني اميّة و معاوية عليه الهاوية و على الاحتمال الأوّل فمعناه أنّه سبحانه أرسل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و بعثه و الحال أنّ النّاس يومئذ كانوا في ضلالات و تشتت آراء، و اختلاف أهواء (انجذم) أى انقطع (فيها) أى في تلك الفتن تشبيه (حبل الدّين) و انفصمت عروة الشّرع المبين و تشبيهه الدّين بالحبل من جهة أنّ المعتصم به مأمون إذ هو حبل اللّه سبحانه و قد أمر اللّه بالاعتصام به حيث قال:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ، وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» أى تمسكوا بدين اللّه أو بالقرآن أو بأهل البيت عليهم السّلام كما في الأخبار الكثيرة، قال فى الكشّاف عند تفسير الآية قولهم اعتصمت بحبله يجوز أن يكون تمثيلات لاستظهاره به و وثوقه بحمايته بامساك المتدلي من مكان مرتفع بحبل وثيق يأمن انقطاعه، و أن يكون الحبل استعارة لعهده و الاعتصام لوثوقه بالعهد أو ترشيحا لاستعارة الحبل بما يناسبه، و المعنى و اجتمعوا على استعانتكم باللّه و وثوقكم به و لا تفرّقوا عنه أو و اجتمعوا على التّمسك بعهده إلى عباده و هو الايمان و الطاعة أو بكتابه لقوله عليه السّلام: القرآن حبل اللّه المتين لا تنقضي عجائبه و لا يخلق من كثرة الرّد من قال به صدق و من عمل به رشد و من اعتصم به هدي إلى صراط مستقيم انتهى.
و بالجملة الدّين هو حبل اللّه المتين، و ذكر الانجذام من قبيل ترشيه التشبيه و المراد بذلك الانجذام هو انحراف الخلق عن الحقّ و عدم تمسكهم به و عدولهم عن سواء السّبيل كناية (و تزعزعت) أى تحرّكت و اضطربت (سوارى اليقين) أى دعائمه و اسطواناته، و المراد باليقين هو الحق و العقائد اليقينية و اضطراب دعائمه كناية عن عدم استقامة النّاس عليه و تزلزل عقايدهم، أو كناية عن موت أهل الدّين الذين كان
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 298
بهم قوامه و انقراض العاملين الذين لم يأخذهم في اللّه لومة لائم (و اختلف النّجر) أى الاصل الجامع للخلق و هي الفطرة التي فطر النّاس عليها (و تشتت الأمر) أى تفرق أمر الدين بتفرق الأهواء و تشتت الآراء (و ضاق) للخلق بعد تورّطهم في فتن الشّبهات و اقتحامهم في الهلكات (المخرج) منها (و عمى) عليهم (المصدر) أى طريق الصّدور عنها و الخلاص منها.
مجاز عقلى- تشبيه المعقول بالمحسوس و إسناد العمى إلى المصدر من باب المجاز العقلي و الاسناد إلى المحلّ إذ العمى في الحقيقة صفة البصر و المراد به هنا فقد البصيرة تشبيها للمعقول بالمحسوس فكما أنّ فاقد البصر لا يهتدى إلى مقاصده المدركة بحسّ البصر فكذلك انتفاء البصيرة يوجب الضّلالة عن طريق الحقّ و العجز عن الوصول إلى الواقع (فالهدى خامل) أى أعلام الهداية بينهم حال عماهم عن المصدر ساقطة و مندرسة و أنوار الدراية منكسفة و منطمسة (و) رين (العمى شامل) عليهم أى غشاوة الضّلالة محيطة بقلوبهم فهم مشتركون في تورّط الشّبهات مغتمرون في ظلم الجهالات (عصي الرّحمن) بخمول الهدى (و نصر الشيطان) بشمول العمى و اتّباع الهوى (و خذل الايمان) بانفصام عروته الوثقى.
(و) لأجل خذلانه و اضطراب قواعده و أركانه كناية (انهارت دعائمه) و سقطت سواريه (و تنكرت معالمه) و تغيرت آثاره و دعائم الايمان و معالمه كنايتان عن حملة الدين و دعاة الحقّ، و انهيارهم كناية عن عدمهم أو عدم قبول قولهم، و [تنكرت] تنكرهم إشارة إلى عدم معرفة الخلق لهم لقلتهم (و درست سبله) و طرقه (و عفت شركه) و جواده فلم يبق له سبيل يوصل إليه و لا جادّة سالكة اليه، و هذا كله مبالغة في ضعف الايمان و وهن الدّين (أطاعوا الشيطان) بمخالفة الاوامر و النّواهي و إتيان المعاصي و المناهي (فسلكوا مسالكه) و اتّبعوا آثاره (و وردوا مناهله) و شربوا من عيون ضلالته (بهم سارت أعلامه و قام لواؤه) و قوى شوكته و استحكم خبائله حيث كانوا من جنوده معاونين له شركاء معه ساعين في إطفاء نور الهداية و إعلاء لواء الضلالة
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 299
(في فتن) و الظاهر أنّ المراد بهذه الفتن غير ما سبق أوّلا «1» إذ النكرة إذا اعيدت كانت غير الاولى، و على تقدير تعلقه بقوله سارت فالمغايرة أظهر، استعارة و شبّه عليه السّلام هذه [الفتن ] بأنواع الحيوان فاستعار لها أخفافا و أظلافا و حوافر و قال (داستهم) أى وطأتهم (بأخفافها، و وطأتهم بأظلافها، و قامت على سنابكها) أى أطراف حوافرها.
قال الشّارح البحراني و يحتمل أن يكون هناك إضمار، أى داستهم بأخفاف إبلها و وطأتهم بأظلاف بقرها و قامت على سنابك خيلها، فحذف المضاف و اقيم المضاف إليه مقامه و حينئذ يكون التّجوز في نسبة الوطى و الدّوس و القيام إليها فقط و هو المجاز في الاسناد.
و كيف كان (فهم فيها) أى في هذه الفتن (تائهون) ضالون عن القصد (حايرن) متحيرون في أن الصّواب في أىّ جهة ما لهم «2» قبلة و لا دبرة (جاهلون) غير عالمين بالحقّ، مفتونون بالفتن العمياء الصّماء «3» (في خير دار) و هو مكّة زادها اللّه شرفا (و شرّ جيران) يعنى قريشا.
قال الشّارح المعتزلي و هذا لفظ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله حين حكى بالمدينة حالة كانت في مبدء البعثة، فقال: كنت في خير دار و شرّ جيران (نومهم سهود، و كحلهم دموع) صفتان للجيران، قال المعتزلي: هو مثل أن يقول جودهم بخل و أمنهم خوف، أى لو استتمّهم محمّد صلّى اللّه عليه و آله النّوم لجادوا عليه بالسّهود عوضا عنه، و لو استجداهم الكحل لكان كحلهم الذي يصلونه به الدّموع (بأرض عالمها) أى العارف بصدق محمّد صلّى اللّه عليه و آله و المؤمن به (ملجم) بلجام الخوف و التّقية (و جاهلها) أى الجاحد لنبوّته و المنكر له (مكرم) بكرامة العزّ و المكنة.
______________________________
(1) من قوله و الناس فى فتن، منه.
(2) يقال ماله قبله و لا دبرة اى لا يهتد الى جهة امره، قاموس.
(3) يقال فتنة عمياء صماء اى لا يرى منها مخرجا او المراد بها صاحبها يقع فيها على غير بصيرة فيعمون فيها و يصمون عن تامل الحق و استماع النصح، مجمع البحرين.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 300
استدراك:
كلّ ما ذكرناه في معنى هذا الفصل قد أشرنا سابقا إلى أنّه مبنيّ على كون قوله: و النّاس في فتن جملة حاليّة مسوقة لبيان حال ابتداء البعثة، و أمّا على الاحتمال الآخر، و هو كونه جملة استينافية مسوقة لبيان حال أهل زمانه حسبما استظهره جمع من الشّراح و منهم الشّارح البحراني حيث قال: و اعلم أنّ الذي يتبادر إلى الذّهن أنّ هذا القدر الذي أورده السيّد من هذه الخطبة فصول ملفقة ليست على نظامها التي خرجت عليه مع ما يفهم من ساير عباراته أيضا فيكون المراد بالفتن الفتن الحادثة بعد زمن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و هي فتن معاوية و أصحاب الجمل و غيرها.
و على هذا الاحتمال فالمراد بالدّين في قوله حبل الدّين دين النبيّ صلّى اللّه عليه و آله، و بالنّجر هو الفطرة الاصليّة التي كانت متّفقا عليها بوجود الرّسول و اختلفت بعده فسلك كلّ فرقة مسلكا غير مسلك الفرقة الاخرى، و بقوله: أطاعوا الشّيطان الاطاعة له بعده لهم عن الحقّ و بغيهم عليه عليه السّلام و خروجهم إلى حربه و قتالهم معه عليه السّلام، و بقوله: تائهون حائرون، أنّهم متردّدون في أنّ الحقّ مع عليّ عليه السّلام أم مع غيره.
و قوله: في خير دار و شرّ جيران اختلف فيه الشّارحون، فقال الرّاوندي على ما حكاه عنه في شرح المعتزلي: إنّ خير دار الكوفة و قيل الشّام لأنّها الأرض المقدّسة و أهلها شرّ جيران يعنى أصحاب معاوية و على التفسير الأوّل يعنى أصحابه قال: و قوله: نومهم سهود يعنى أصحاب معاوية لا ينامون طول اللّيل بل يرتبون أمره و إن كان وصفا لاصحابه بالكوفة و هو الأقرب، فالمعنى أنّهم خائفون يسهرون و يبكون لقلّة موافقتهم إيّاه و هذا شكاية منه عليه السّلام لهم، و كحلهم دموع: أى نفاقا فانّه إذا تمّ نفاق المرء ملك عينيه. و الأقوال الاخر مفصّلة في شرح البحراني فلتطلب منه.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 301
الترجمة:
حق سبحانه و تعالى ارسال فرمود حضرت رسالت پناه صلوات اللّه عليه و آله را و حال آنكه مردمان افتاده بودند در فتنه هاى جاهليت از كفر و ضلالت و تفرق رأى ها و اختلاف خواهشات، چنان فتنه هايى كه بريده شده بود در آن فتنه ها ريسمان متين دين مبين، و مضطرب شده بود ستون هاى يقين، و مختلف شده بود اصل دين ايشان، و متفرق گشته بود كار اسلام و ايمان، و تنگ شده بود بر ايشان محل خارج شدن از آن فتنه ها، و كور شده بود بر آنها محل مراجعت از آنها، پس نور هدايت در ميان ايشان خاموش است، و كورى بر همه ايشان عام و شامل است، معصيت كرده شده است خداوند و دود، و يارى داده شده است ابليس مطرود، و خوار گذاشته شده است ايمان و طاعت حضرت معبود، پس سرنگون شد ستونهاى ايمان، و تغيير يافت آثار آن، پس محو شد راه هاى آن، و زايل گشت جاده هاى آن، اطاعت و فرمانبردارى كردند شيطان را، پس رفتند در راههاي ضلالت آن و آشاميدند از چشمه هاى شقاوت آن، به اعانه ايشان سير نمود علم هاى آن و راست ايستاد رايت كفر آيت آن، در فتنه هايى كه پايمال كرد ايشان را با پاپوش هاى خود همچو شتران، و لگدكوب كرد ايشان را با ناخن هاى خود مثل كاوها، و راست ايستاد بر آنها بر طرف سم هاى خود مثل اسب ها، پس ايشان در آن فتنه ها سرگردانند متحيرانند نادانانند فريفته كانند، در بهترين سرا كه مكّه معظمه است و بدترين همسايه ها كه كفار قريش است، همچنان همسايه هائى كه خواب ايشان بيخوابى است، و سرمه ايشان اشكهاى جاريست، در زمينى كه داناي آن لجام كرده شده است با لجام خوف و خشيت، و نادان آن اكرام كرده شده است به انواع عزت و كرامت.
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
السَّوَارِى: جمع «ساريه»، پايه ها و ستونها.
النَحْر: اصل و بنياد.
دَرَسَتْ: مندرس و كهنه شد.
الشُرُكُ: جمع «شراك»، راهها و مسيرها.
المَنَاهِل: جمع «منهل»، آبشخورها.
الَاخْفَاف: جمع «خُفّ»، كف پاهاى شتر.
الَاظْلَاف: جمع «ظلف»، سمهاى گاو و گوسفند و مانند آن كه داراى شكاف است.
السَنَابِكُ: جمع «سنبك»، نوك سمهاى حيواناتى مانند اسب، قاطر و خر.
عمران علیزاده
تَزَعزَعَت: بحركت و اضطراب آمده بود
سَوارى: پايه ها و ستونها جمع ساريه
نَجر: اصل و مبنى
خامِل: گمنام. و خاموش
خُذِل: از يارى آن دست كشيده شده بود
انهارَت دَعائمه: فرو ريخته بود ستونهايش
دَرَسَت: كهنه شده بود
عَفَت: محو و گرد آلود شده بود
شُرُك: جمع شراك: راه ورود بآب
داسَت: درو كرد
أخفاف: جمع خف: چكمه، پاى شتر و فيل
وُطِئت: پايمال نمود
أظلاف: جمع ظلف: سم حيوان مثل گاو و گوسفند
سَنابك: جمع سنبك: نوك و سر سمّ حيوان
تائهون: سرگردانها
سُهود: بيدارى و بيخوابى
كُحل: سرمه چشم
دُموع: جمع دمع: اشك چشم
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش اول: گواهی به یکتایی خدا
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش دوم: رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش سوم: وصف دوره جاهلیت
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: وصف اهل بیت علیهم السلام
پاسخها