ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش دوم: رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله
ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش دوم: رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله
و شهادت مى دهم كه محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بنده خدا و فرستاده اوست. خداوند او را با دينى آشكار، و نشانه اى پايدار و قرآنى نوشته شده و استوار و نورى درخشان و چراغى تابان و فرمانى آشكار كننده فرستاد تا شك و ترديدها را نابود سازد و با دلائل روشن استدلال كند، و با آيات الهى مردم را پرهيز دهد، و از كيفرهاى الهى بترساند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(2). نفى تفكّر دگماتيسم DOGMATISM (پذيرش بدون دليل و برهان) در سراسر نهج البلاغه در واژه هاى حجج، دليل، برهان، اين حقيقت را طرح مى فرمايد كه انسان با دليل و برهان مى بايد چيزى را پذيرفته يا انكار كند.
امام (علیه السلام) بعد از تحکيم پايه هاى شهادت به توحيد و يگانگى خدا به سراغ دوّمين و مهمترين اصل بعد از توحيد يعنى شهادت به نبوّت مى رود و مى فرمايد: «من گواهى مى دهم که محمّد بنده و فرستاده اوست» (وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ).
آرى پيش از آن که رسول خدا باشد بنده خاصّ او بود و تا بنده خاص نباشد به مقام رسالت نمى رسد ضمناً پاسخى است به آنها که رسولان خدا را تا سرحدّ الوهيت بالا مى بردند و بزرگترين افتخار آنان را که عبوديتشان بود از آنها مى گرفتند.
سپس رسالت و مأموريت پيامبر را اين چنين توصيف مى کند، مى فرمايد: «او را با دين و آيين آشکار و نشانه روشن و کتاب نوشته شده و نور درخشان و روشنايى تابنده و امر و فرمان قاطع و بى پرده فرستاد» (اَرْسَلَهُ بِالدّينِ الْمَشْهُورِ وَ الْعَلَمِ الْمَأثُورِ(1) وَ الْکِتابِ الْمَسطُورِ، وَالنُّورِ السّاطِعِ(2) وَ الضِّياءِ اللامِعِ، وَ الاَمْرِ الصّادِعِ(3)).
در اين که اين تعبيرات ششگانه عميق و پرمحتوا اشاره به چه امورى است تفسيرهاى گوناگونى وجود دارد.
نخست اين که «دين مشهور» اشاره به آيين اسلام و «علم مأثور» اشاره به معجزات و «کتاب مسطور» اشاره به قرآن و «نور ساطع» اشاره به علوم الهى پيامبر و «ضياء لامع» اشاره به سنّت آن حضرت و «امر صادع» (به قرينه آيه «فَاصْدَعْ بِما تُؤمَرُ»)(4) اشاره به ترک تقيّه و اظهار توحيد بدون پرده در برابر مشرکان و مخالفان است.
اين احتمال نيز وجود دارد که «نور ساطع» و «ضياء لامع» توضيحات بيشترى درباره قرآن مجيد باشد چرا که قرآن مايه روشنايى افکار و جوامع انسانى است.
سپس به هدف نهايى رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و آوردن قرآن مجيد و معجزات و قوانين و احکام الهى مى پردازد و مى فرمايد: هدف از اين بعثت و تجهيزات همراه پيامبر، چند چيز بود. هدف اين بود که «شبهات را از ميان بردارد و با دلايل و منطق روشن استدلال کند و به وسيله آيات الهى مردم را از مخالفت خدا برحذر دارد و از کيفرهايى که به دنبال مخالفت دامنگيرشان مى شود بترساند» (اِزاحَةً(5) لِلشُّبُهاتِ، وَ احْتِجاجاً بِالْبَيِّناتِ، وَ تَحْذيراً بِالآياتِ وَ تَخْويفاً بِالمَثُلاتِ(6)).
در تفسير اين چهار تعبير نيز مى توان گفت که «اِزاحةً لِلشُّبُهاتِ» اشاره به حقايقى است که در پرتو براهين الهى روشن مى شود و هرگونه شک و شبهه را مى زدايد و «وَاحْتِجاجاً بِالْبَيِّناتِ» اشاره به معجزات حسّى است که براى گروهى که استدلالات عقلى، آنان را قانع نمى کند، موجب يقين و ايمان است و «تحذير به آيات» تهديد به مجازاتهاى اخروى و «تخويف به مثلات» تهديد به مجازاتهاى دنيوى است همان گونه که در قرآن به آن اشاره شده است، مى فرمايد: «وَيَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّيِئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مَنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ; آنها پيش از حسنه و رحمت الهى از تو تقاضاى شتاب در سيئه و عذاب مى کنند با اين که پيش از آنها بلاهاى عبرت انگيز، بر گذشتگان نازل شده است».(7)
* * *
پی نوشت:
1. «مأثور» از ماده «اثر» به معناى علامت و نشانه اى است که از چيزى باقى مى ماند و به همين دليل علوم بازمانده از پيشينيان را «علم مأثور» مى نامند.
2. «ساطع» از مادّه «سطوع» به معناى منتشر ساختن است و به معناى بلند شدن و بر افراشته شدن نيز آمده است بنابراين نور ساطع به معناى روشنايى گسترده و منتشر است.
3. «صادع» از مادّه «صدع» در اصل به معناى ايجاد شکاف در اجسام سفت و محکم است سپس به هر گونه قاطعيّت اطلاق شده است.
4. سوره حجر، آيه 94.
5. «ازاحة» از مادّه «زيح» (بر وزن زيد) به معناى دور شدن است بنابراين ازاحة به معناى دور کردن و ظاهر نمودن مى آيد.
6. «مثلات» جمع «مثله» (بر وزن عضله) به معناى بلا و مصيبت و ناراحتى است که بر انسان نازل مى شود و مثال و عبرتى براى ديگران مى گردد (مفردات راغب، تحقيق، صحاح و مجمع البحرين).
7. سوره رعد، آيه 6.
شهادت ميدهم به عبوديت و رسالت محمد (ص). اين شهادت ركن دوم دين اسلام است كه هر كس كه به اسلام بگرود، بايد از روي دليل و برهان، آن را بپذيرد. معناي اين شهادت چنين است كه اولا بندگي پيامبر اكرم را به خداوند سبحان ميپذيرم. و دربارهي آن پيشواي الهي افراط و مبالغه نميكنم، او جنبهي الوهيت ندارد و موجود ازلي و ابدي و عالم و قادر مطلق نيست. بلكه بندهي شايستهي خداوندي است كه به جهت داشتن لياقت و استعداد گيرندگي وحي الهي، به عاليترين درجهي عبوديت رسيده به مقام والاي رسالت نايل شده است. اين شهادت در نتيجهي تقليد يا عواطف و گرايشهاي خام به محمد (ص) نبوده است، بلكه معرفتي كامل دربارهي عاليترين عظمت و امتيازي بود كه اميرالمومنين (ع) در وجود پيامبر اكرم دريافته بود.
در سخنان علي (ع) در نهجالبلاغه و چگونگي رابطهي او با پيامبر اكرم، تسليم و تعظيم نهايي شگفتانگيزي را ميبينيم كه علي دربارهي خاتم الانبياء عليهالسلام داشته است. نظير اين تسليم و تعظيم شخصي دربارهي شخص ديگري ديده نشده است. از اينجا است كه ميگوييم: معرفت اميرالمومنين به آن پيشواي الهي در حد اعلا بوده است. ايمان و شهادت علي (ع) يكي از روشنترين دلايل رسالت محمد (ص) با نظر به اينكه علي بن ابيطالب (ع) از همهي استعدادهاي بزرگ و معرفتهاي بنيادين انسان و جهان و عاليترين كمالات برخوردار بوده است و با نظر به آزادي رواني فوق تصوري كه به وسيلهي آن توانسته بود از همه گونه علائق نژادي و عاطفي و احساسات خام و خود محوري و گرفتار شدن در ميان حلقههاي زنجير تاريخ و جاذبههاي مقام پرستي و ثروتاندوزي، خود را رها و آزاد بسازد، آنگونه تعظيم و تسليم به پيامبر اكرم روشنترين و قاطعترين صدق رسالت آن پيشواي الهي است.
علي (ع) با آن هوش و ذكاوت و استعداد فوقالعاده توام با صدق و صفا و خلوص نيت در حد اعلا، ساليان متمادي در زندگي فردي و اجتماعي، در آشكار و پنهان و در هر نوع از رويدادهاي زندگي با پيامبر اكرم بوده به همهي شئون رواني و موضعگيريها و رفتار آن پيشواي معظم آگاهي و ايمان داشته است. علي بن ابيطالب آن انسان كه وجودش آميخته با صدق و عدل بوده، به جهت داشتن چنين شخصيتي از همهي موجوديت معمولي خود دست برداشته بود، اگر اندك تصنع و خودخواهي و ارتكاب خلاف حقيقتي در پيامبر ميديد، از همان لحظه نه تنها راه خود را جدا ميكرد، بلكه به مبارزه و پيكار با پيامبر ميپرداخت. اگر تسليم و تعظيم اميرالمومنين دربارهي پيغمبر ناشي از احساس ناتواني در مقابل قدرت و يا مستند به عواطف و محبتهاي طبيعي و معمولي بود، نتيجهاي كه در وضع روحي علي (ع) به وجود ميآورد، يك تسليم محض و ركود و خيرگي در اشعهي عظمت پيامبر و احساس لذت معمولي از عواطف و مهرورزيها بود، ولي ما ميبينيم: تسليم و تعظيم علي (ع) به پيامبر اسلام، روح او را چنان شكوفان و فعال ساخته است كه تاريخ بشري به اعتراف همهي اهل تتبع نظير آن را جز در خود پيامبر اسلام سراغ ندارد.
براي توضيح اين نوع تسليم براي اشخاصي كه از درك اين پديدهي شگفتانگيز ناتوانند، مثال تسليم جلالالدين مولوي را در برابر شمس تبريزي كه از نظر هدف گيري و نتايج حاصله و سازندگي خيلي پايينتر از رابطهي علي با محمد (ص) بوده است، در نظر ميآوريم: مولوي با تمام موجوديتش در برابر شمس تا حد صفر پايين ميآيد و تسليم ميشود: لطف كني لطف شوم قهر كني قهر شوم با تو خوشم اي صنم لب شكر خوش ذقنم ديوان شمس تبريزي اين تسليم نه تنها موجب ركود و گريز روح جلالالدين از واقعيات نميگردد، بلكه هزاران من و ما و روح فعال كم نظير در او به وجود ميآورد:
زين دو هزاران من و ما اي عجبا من چه منم گوش بده عربده را دست منه بر دهنم
چونكه من از دست شدم در ره من شيشه منه هر چه نهي پا بنهم هر چه بيابم شكنم (ديوان شمس تبريزي)
پس از آن تسليم، ميبينيم: همه گونه شناسائيها و معلومات رسمي رفتارها و اصول تثبيت شدهي زندگي معمولي آدميان مانند شيشههاي نازك در زير پاي مولوي ميشكند و متلاشي ميگردد. بار ديگر تاكيد ميكنيم كه اين مثال براي استمداد از داستاني است كه همگان از آن اطلاع دارند، و گرنه، رابطهي اميرالومنين با محمد (ص) در هدف اعلاي هستي و زندگي و مستقيمترين راه به سوي خدا با تمام هشياري، قابل مقايسه با رابطهي مولوي و شمس، كه تنها طغياني را در برابر معلومات رسمي و رفتارهاي عادي نتيجه داده بود، قابل مقايسه نيست. درست است كه اين طغيان و سدشكني يك فعاليت روحي بسيار بااهميت و كمنظيري بود، ولي آيا اين نتيجه را هم داده بود كه موجوديت مولوي براي خود و بريا ديگران در همهي واقعيات به حد كمال رسيده باشد؟! اين چيزي است كه خود مولوي هم نميتواند آن را ادعا كند. اين جوش و خروش رواني مجرد و لذت بار كجا و: ماشككت في حق مذاريته. (من از آن موقع كه حق به من نشان داده شده است، هرگز دربارهي آن شك نكردهام. و: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا. (اگر پرده از روي واقعيات برداشته شود، بر يقين من افزوده نميگردد) كجا؟!!
«دين مشهور»- ممكن است منظور اميرالمومنين (ع) از دين مشهور خود اسلام باشد كه از شهرت دودماني و محلي و كشوري گذشته، تدريجا به شهرت جهاني دست يافت. ولي احتمال قوي ميرود كه مقصود دين نوح و ابراهيم خليل (ع) باشد كه اديان بزرگ آن دوران، ادعاي تبعيت از آن را داشتند. در آيات قرآني شواهد روشني براي اين مطلب وجود دارد كه دين واقعي الهي داراي متن واحد بوده و در كتب و آثار معتبر و در سينههاي پاكان شناخته شده بود. نمونهاي از آياتي كه دين حنيف واحد را متن واقعي اديان معرفي ميكند، اينست:
1- «شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا». (براي شما از دين تشريع كرده است آنچه را كه به نوح توصيه نموده، آنچه را كه به تو وحي كرديم و به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه نموديم كه دين را برپا داريد و پراكنده نشويد).
2- «ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما». (ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني، بلكه او حنيف و مسلم بود). (حنفيت كه به معناي رستگاري است، در اصطلاح همان متن مشترك و اصلي اديان را ميگويند)
3- «ان الذين آمنوا و الذين هادوا و النصاري و الصابئين من آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون». (كساني كه ايمان آوردند و آنانكه به يهوديت گرويدند و ملت نصراني و صابئيون كساني هستند كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده، عمل صالح انجام بدهند، براي آنان است پاداششان نزد پروردگارشان و براي آنان نه ترسي است و نه اندوهگين خواهند بود).
اين دو آيه صريحا گوشزد ميكند كه عنوان خاص يهوديت و نصرانيت و صابئيگري مكتبهاي ساخته شدهاي است كه مربوط به متن مشترك دين ابراهيم نيست. اگر شما ارباب اديان مختلف بخواهيد دين واقعي خدا را دريابيد، بيائيد متن اصلي را پيدا كنيد، خواهيد ديد اسلام و يهوديت و نصرانيت و صابئيت بايستي يك حقيقت را بپذيرند كه اسلام مشترك و كلي است. و آن عبارت است از ايمان به خدا و روز قيامت و انجام اعمال نيكو. برپا دارندهي چنين دين حنيف و تصفيه كنندهي آن، از آلودگيهاي نژادي و محلي و تفسيرات نابجا، پيامبر اسلام است كه متن اصلي دين الهي را بر شما عرضه ميكند. بنابراين توضيح: مقصود از دين مشهور، دين حنيف اسلام است كه از نوح (ع) به اين طرف ابلاغ و به وسيلهي ابراهيم خليل (ع) آشكار و مشهور گشته است. يكي از دلايل روشن براي اثبات اينكه ديني را كه پيامبر اسلام آورده است، همان دين حقيقي ابراهيم است، جملهاي است كه در دنبال جملهي مورد تفسير آمده است:
«ازاحه للشبهات». (براي برطرف ساختن اشتباهات). يعني دين اسلامي كه پيامبر آورده است، اشتباهات و تفسيرها و تحريفهاي دگرگون كنندهي دين حقيقي ابراهيم را از بين ميبرد.
– فرموده است: «و اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله»،
رسول خدا فرموده است كسى كه به يگانگى خدا شهادت دهد و شهادت دهد كه محمد (ص) رسول و فرستاده اوست و زبانش به آنها گويا و قلبش بدانها مطمئن گردد، آتش جهنم بر او حرام مى شود.
دليل همراه شدن شهادت به رسالت پيامبر با كلمه توحيد اين است كه هدف از شريعت اخلاص در توحيد است و اين اخلاص جز به پيمودن همه مراتب آن حاصل نمى شود و سلوك در مراتب اخلاص جز به شناخت چگونگى سلوك ميسّر نمى شود و چنان كه مى دانيم هدف از فرستادن پيامبران و وضع شرايع آموختن كيفيّت سلوك در درجات اخلاص است. بنا بر اين گواهى و اقرار به صدق تبليغ كننده رسالت و روشن كننده راه اخلاص، بعد از كلمه اخلاص برترين كلمه است زيرا شهادت بر رسالت پيامبر به منزله بابى است براى ورود به توحيد، و به همين دليل مقرون به كلمه توحيد شده است.
– فرموده است: «ارسله بالدّين المشهور، الى قوله… و الامر الصّادع»،
تمام اين فراز به بزرگداشت رسول گرامى در ارتباط با آنچه از ديانت آورده است اشاره دارد. و عبارت دين مشهور، به دين پيامبر اشاره دارد كه چگونگى پيمودن راه راست را مى شناساند، و عبارت، علم مأثور بيان كننده اين حقيقت است كه دين پيامبر اسلام هدايت كننده و پيشواى خلق است كه آنها را به محضر خداوند كه منظور همه اديان آسمانى است هدايت مى كند، همچنان كه شأن علم اين را اقتضا مى كند.
كلمه مأثورا در عبارت امام (ع) اشاره به يكى از دو معناى زير دارد:
1- دين اسلام مأثور است، يعنى بر ديگر اديان مقدّم است، چنان كه بيرق در جلو جمعيّت برافراشته مى شود و به وسيله آن جمعيت هدايت مى شوند.
2- دين اسلام مأثور است، يعنى از قرنى به قرنى براى هدايت انتقال مى يابد.
منظور از كتاب مسطور قرآن است كه حقايق آن در لوح دل نوشته شده و نيز مقصود از نور ساطع و ضياء لامع رمزى است كه پيامبر (ص) آن را آورده و روشى است كه آن را دوست مى دارد و به اجراى آن دستور داده است.
دين اسلام نورى است كه آينه دلهايى آن را منعكس مى سازد كه از شبهه و شرك پاك باشد.
توصيف دين به صادع بودن از جهت ناخشنود بودن از متخلّفان اوامر خدا و سركوب كسانى است كه راه حق را نمى روند و با ميل و اختيار در جهت خلاف شريعت حركت مى كنند تا آنجا كه راه باطل آنها راه خدا را نقض مى كند و آنچه از فساد كه موافق طبعش مى باشد آشكار مى كند، چنان كه خداوند متعال «صدع» را به معنى آشكار كردن به كار برده است، آنجا كه مى فرمايد: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ».
– فرموده است: «ازاحة للشّبهات، الى قوله… تخويفا بالمثلات»،
اين عبارت اشاره به امورى است كه به مقصد بعثت نزديك مى باشد. امام (ع) به سه مقصد از مقاصد بعثت به شرح زير اشاره فرموده است:
اول- بعثت، از بين بردن شبهات است كه از اهمّ مقاصد بعثت به شمار مى آيد، زيرا بر طرف كردن گرفتاريهاى دنيوى و شبهات باطل از دل مردم مهمترين مقصد شارع است.
دوّم- علت زدودن شبهات به وسيله دين، دليل روشنى است كه براى اثبات ادّعا اقامه مى شود و گفتارى راست كه حقيقت را در عمق دل مردم جاى مى دهد همچنان كه خداى تعالى فرموده است: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ…».
سوّم- بر حذر داشتن گناهكاران از گناه به وسيله آيات نازله و ترساندن آنها از كيفرهايى كه به جنايتكاران خواهد رسيد، همچنان كه خداوند متعال فرموده است: «أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فِي مَساكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى».
اين ترسانيدن، براهين و گفتار دينى را كه در آنها تحذير و انذار هست براى كسانى كه صفاى دل ندارند و صرف گفتار در آنها بى اثر است ثابت مى كند.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 280
الفصل الثاني:
و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله أرسله بالدّين المشهور، و العلم المأثور، و الكتاب المسطور، و النّور السّاطع، و الضّياء اللّامع، و الأمر الصادع، إزاحة للشّبهات، و احتجاجا بالبيّنات، و تحذيرا بالآيات، و تخويفا للمثلات. (2329- 2256)
اللغة:
و (العلم) ما يهتدى به و (المأثور) المنقول يقال، آثرت الحديث أثرا نقلته و الأثر بفتحتين اسم منه، و حديث مأثور ينقله خلف عن سلف و (السّاطع) و (اللّامع) بمعنى واحد و (الصّادع) الظاهر أو الفاصل أو الحاكم بالحقّ قال الفيروز آبادي:
قوله تعالى: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» أى شقّ جماعتهم بالتّوحيد أو اجهر بالقرآن أو اظهر أو احكم بالحقّ و افصل بالأمر أو اقصد بما تؤمر أو افرق به بين الحقّ و الباطل و (الازاحة) الازالة يقال:
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 281
أزاح الشي ء عن موضعه أزاله و نحّاه و (المثلات) بفتح الميم و ضمّ الثاء كالمثولات جمع المثلة بفتح الميم و ضمّ الثّاء هي العقوبة التي يعتبر بها، من مثل بفلان مثلا نكل، و مثّل تمثيلا بالتشديد للمبالغة، و من قال في الواحد مثلة بضمّ و سكون الثّاء قال في الجمع مثلات نحو غرفة و غرفات، و قيل: في جمعها مثلات كركبات بفتح الكاف قال في الكشاف في تفسير قوله تعالى: «وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ».
أى عقوبات أمثالهم من المكذّبين فمالهم لم يعتبروا بها، و المثلة العقوبة بوزن السمرة و المثلة لما بين العقاب و المعاقب عليه من المماثلة: «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها».
يقال أمثلت الرّجل من صاحبه أقطعته عنه، و المثال القصاص، و قرء المثلات بضمّتين و المثلات جمع مثلة كركبة و ركبات انتهى.
الاعراب:
و جملة أرسله تحتمل الحالية و الوصفية، و إزاحة، و احتجاجا، و تحذيرا، و تخويفا منصوبات على المفعول لأجله.
المعنى:
ثمّ أشار عليه السّلام إلى تعظيم الرّسول صلّى اللّه عليه و آله بما جاء به فقال (أرسله بالدين المشهور) أى بين الامم الماضية و القرون الخالية (و العلم المأثور) توكيد للفقرة الاولى و أشار به إلى كون ذلك الدين علما يهتدى إلى حظيرة القدس التي يطلب السّلوك إليها، و كونه مأثورا إشارة إلى كون ذلك الدين مختارا على ساير الأديان، أو أنّه مأثور منقول من قرن الى قرن و يهتدى به قوم بعد قوم (و الكتاب المسطور) بقلم النّور على اللّوح المحفوظ قبل وجود الأنفس و الآفاق، و المكتوب على الأوراق و الصّفحات بعد تلبّسه بلباس الحروف و جلباب الأصوات (و النّور السّاطع و الضياء اللّامع) يحتمل أن يكون المراد بهما الكتاب فيكون العطف للتوكيد قال تعالى:
«قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» فهو نور عقلي ينكشف به أحوال المبدأ و المعاد و يتراءى منه حقايق الأشياء و ضياء يهتدى به في ظلمات برّ الأجسام و بحر النّفوس، و يظهر به للسّالكين إلى الدّار
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 293
الاخرى طريق الجنّة و النّور، و يحتمل أن يكون المراد علم النّبوة فانّه نور مقتبس من الوحى الالهى يتنوّر به في ظلمات الجهالة، و ضياء يستضاء به في مفاوز الضّلالة (و الأمر الصّادع) أى الظاهر أو الفارق بين الحقّ و الباطل أو الحاكم بالحقّ و فيه تلميح إلى قوله تعالى:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» ثمّ أشار عليه السّلام إلى دواعى البعثة و ما هو المقصود بالرّسالة فقال عليه السّلام: (ازاحة للشبهات) أى أرسله صلّى اللّه عليه و آله إزالة للشبهات الباطلة و الشكوكات الفاسدة (و احتجاجا بالبيّنات) أى بالمعجزات القاهرة و البراهين السّاطعة (و تحذيرا بالآيات) أى إنذارا بالآيات القرآنية و الخطابات الشّرعية و يحتمل أن يكون المراد بالآيات العقوبات النّازلة بالعصاة التي هي علامة القهر و القدرة و فيها عبرة للمعتبرين كما قال تعالى: «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»
و قال: «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ» و على هذا الاحتمال فيكون عطف قوله: (و تخويفا للمثلات) عليه من قبيل العطف للتّوكيد، أى تخويفا بالعقوبات الواقعة بأهل الجنايات، هكذا فسّر الشّارحان البحراني و المعتزلي هذه الفقرة، الأوّل تصريحا و الثّاني تلويحا، و لكنه خلاف الظاهر، لأنّه قال عليه السّلام: للمثلات و لم يقل: بالمثلات، تمثيل و الأظهر عندي هو أنّ المراد بها [و تخويفا للمثلات] التمثيل و التّنكيل بجدع الأنف و قطع الأذن و نحوهما ممّا كان شعارا في الجاهليّة، و قد نهى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عنه و خوف له، كما يدلّ عليه وصيّته الآتية في الكتاب للحسن و الحسين عليهما السّلام لما ضربه ابن ملجم: يا بني عبد المطلب لا الفينّكم تخوضون دماء المسلمين خوضا تقولون: قتل أمير المؤمنين ألا لا تقتلنّ
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 2، ص: 294
لى إلّا قاتلي: انظروا إذا أنا متّ من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة و لا يمثل بالرّجل فاني سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: إياكم و المثلة و لو بالكلب العقور.
و في الكافي باسناده عن إسحاق بن عمّار قال قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام إنّ اللّه يقول في كتابه:
«وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ» ما هذا الاسراف الذي نهى اللّه عنه؟ قال: نهى أن يقتل غير القاتل أو يمثّل بالقاتل الحديث، و الأخبار في هذا الباب كثيرة، و لعلّنا نشير إلى بعضها عند شرح الوصية الآتية إن ساعدنا التّوفيق إن شاء اللّه.
الترجمة:
و شهادت مى دهم به اين كه محمّد بن عبد اللّه صلوات اللّه و سلامه عليه و آله بنده پسنديده خداست و پيغمبر فرستاده او، و در حالتى كه فرستاده او را با دين و شريعتى كه مشهور است و با علم نبوتى كه مأثور است يعنى اختيار شده بر ساير دين ها يا اين كه نقل مى شود از قرنها بقرنها، و با كتابى كه نوشته شده است بر صحايف و اوراق و بر لوح محفوظ پيش از وجود انفس و آفاق و با نور درخشنده و با روشنى تابنده و با امرى كه ظاهر است، يا اين كه فاصل است ميان حق و باطل فرستادن آن بجهت زائل كردن و محو نمودن شبهه هاى باطله است و شكوكات فاسده، و از جهت حجة آوردن بر مردمان با معجزات قاهره و براهين ظاهرة و از براى ترسانيدن به آيه هاى قرآنى و خطابات فرقانى و بجهت ترسانيدن از براى تمثيل ها و تنكيلها كه از شعار جاهليت بود، و آن عبارتست از اين كه جنايت بزنند بر مرد با چيزى فظيع از بريدن گوش يا دماغ و مثل آنكه باعث شهرت و جارى مجراى مثل بوده باشد چنانكه در حق حمزه سيد الشهداء نمودند.
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
عمران علیزاده
إزاحة للشبهات: برطرف كردن و روش نمودن شبهه ها
مَثُلات: عذابها و عقوبتها، جمع مثلة
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش اول: گواهی به یکتایی خدا
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش دوم: رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش سوم: وصف دوره جاهلیت
- ترجمه و شرح خطبه 2 نهج البلاغه؛ بخش چهارم: وصف اهل بیت علیهم السلام
پاسخها