ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش اول: هدایت اهل بیت علیهم السلام
ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش اول: هدایت اهل بیت علیهم السلام
بِنَا اهْتَدَيْتُمْ فِي الظَّلْمَاءِ وَ [تَسَنَّمْتُمُ] تَسَنَّمْتُمْ ذُرْوَةَ [الْعَلْيَاءَ] الْعَلْيَاءِ وَ بِنَا [انْفَجَرْتُمْ] أَفْجَرْتُمْ عَنِ السِّرَارِ. وُقِرَ سَمْعٌ لَمْ يَفْقَهِ الْوَاعِيَةَ وَ كَيْفَ يُرَاعِي النَّبْأَةَ مَنْ أَصَمَّتْهُ الصَّيْحَةُ، رُبِطَ جَنَانٌ لَمْ يُفَارِقْهُ الْخَفَقَانُ.
كر باد، گوشى كه بانگ بلند حق را نشنود، كه آنكه بانگ بلند را نشنود، آواز نرم چگونه او را بياگاهاند. هر چه استوارتر باد، آن دل كه پيوسته از خوف خدا لرزان است.
در عرصه تاريكى ها به كمك ما هدايت يافتيد، و به اوج برترى رسيديد، و از شب تاريك در آمديد.
گران باد گوشى كه نداى نصيحت را نشنود، و آن كه آواى بلند گوشش را كر نموده چگونه صداى ملايم مرا بشنود. آرام باد قلبى كه از خوف خدا از ضربان باز نمى ايستد.
1. ويژگى هاى اهل بيت عليهم السّلام:
شما مردم به وسيله ما، از تاريكى هاى جهالت نجات يافته و هدايت شديد، و به كمك ما، به اوج ترقّى رسيديد. صبح سعادت شما با نور ما درخشيد.
كر است گوشى كه بانگ بلند پندها را نشنود، و آن كس را كه فرياد بلند، كر كند، آواى نرم حقيقت چگونه در او أثر خواهد كرد قلبى كه از ترس خدا لرزان است، همواره پايدار و با اطمينان باد.
كر باد گوشى كه بانگ بلند را نشنود و آن كه بانگ بلند او را كر كند، آواى نرم در او چگونه اثر كند دلى كه از ترس خدا لرزان است، پايدار و با اطمينان است.
(1) موقعى كه در تاريكى گمراهى و نادانى بوديد بسبب ما هدايت شديد و براه راست قدم نهاديد، و بر كوهان بلندى سوار شديد (سيادت و بزرگى بدست آورديد) و بواسطه ما از تيرگى شبهاى آخر ماه (منتهى درجه كفر و شرك) داخل روشنائى صبح (دين اسلام) گرديديد (از بد بختى و سرگردانى نجات يافتيد، پس ما را بر شما حقّ بسيار بزرگى است كه بايد قدر آنرا بدانيد)
(2) كر شود گوشى كه از فرياد رهنما پند نگرفته (تدبّر در سخنان او نكند، اين نفرين بر كسانى است كه از راه حقّ اعراض نمودند مانند طلحه و زبير و معاويه، راهزن دين مسلمانان بوده ايشان را گمراه كردند) و گوشى كه از صداى رسا (كلمات خدا و سخنان حضرت رسول) سنگين و كر گشته چگونه مى شنود صداى آهسته را (در صورتيكه موعظه و پند خدا و رسول در ايشان تأثيرى نكرد، البتّه آواز و پند من اثرى نخواهد داشت) مطمئنّ باشد دلى كه از خوف و ترس خدا مضطرب و نگران است (اين دعاء براى كسانيست كه از عذاب الهىّ ترسيده در راه حقّ ثابت قدم هستند).
کر باد! گوشى که نداى پند و اندرز را نشنود و چگونه، کسى که صيحه و فرياد، او را «کر» کرده است مى تواند صداى ملايم (مرا) بشنود؟ (آن کس که فرمان خدا و پيامبر را زير پا گذارده، آيا فرمان مرا پذيرا مى شود؟) و مطمئن باد! قلبى که از خوف خدا جدايى نپذيرد (و آماده پذيرش حق باشد).
و هى من افصح كلامه عليه السّلام و فيها يعظ النّاس و يهديهم من ضلالتهم و يقال: «انّه خطبها بعد قتل طلحة و الزبير»:
اين خطبه از فصيح ترين سخنان على (ع) است و در آن مردم را اندرز مى دهد و از گمراهى به سوى هدايت مى برد و گفته مى شود: «اين خطبه را بعد از (جنگ جمل و) كشته شدن طلحه و زبير ايراد فرموده است».
خطبه در يك نگاه:
اين خطبه چنان كه در عنوان آن آمده، احتمالا بعد از ماجراى «جنگ جمل» و قتل «طلحه و زبير» ايراد شده است و به طور طبيعى ناظر به پيامدهاى اين جنگ و درسهاى عبرتى است كه مسلمانان مى بايست از آن بياموزند. محورهاى اصلى خطبه را در سه قسمت مى توان خلاصه كرد:
1- تصريح به اين واقعيّت كه مردم در ظلمات و تاريكيها به وسيله اهل بيت پيامبر (ص) هدايت شدند و به مقامات عالى و اوج ترقّى رسيدند و به همين دليل بايد آماده باشند تا نصايح و اندرزهاى آنها را به گوش جان بشنوند.
2- اشاره به اين كه من پيش بينى پيمان شكنى ها را مى كردم، ولى نمى خواستم پرده ها را كنار بزنم.
3- در بخش آخر خطبه اشاره به اين نكته مى كند كه امروز جاى پرده پوشى نيست، واقعيّتها را بايد گفت و گرنه بيم اين مى رود كه توده مردم گمراه شوند و اگر من ترسى داشته باشم از همين جهت است نه از ناحيه خودم.
چشم و گوش خود را باز کنيد:
امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه به نعمتهاى فراوان و چشمگيرى که در سايه اسلام نصيب مسلمانان ـ مخصوصاً مسلمانان آغاز اسلام ـ شد اشاره کرده و در سه جمله کوتاه که با تشبيهات زيبايى همراه است اين مطلب را چنين توضيح مى دهد: «به وسيله ما در تاريکيهاى (جهل و گمراهى و جاهليّت) هدايت يافتيد و به کمک ما به اوج ترقّى رسيديد و در پرتو شعاع ما (خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)) صبح (سعادت) شما درخشيدن گرفت و تاريکيها پايان يافت» (بِنَا اهْتَدَيْتُمْ(1) فِى الظَّلْماءِ(2)، وَ تَسَنَّمْتُمْ(3) ذُرْوَةَ(4) الْعَلْياءِ، وَ بِنا اَفْجَرْتُمْ(5) عَنِ السِّرارِ(6)).
در جمله اوّل، امام به شرايط زمان جاهليّت که تاريکى جهل و فساد و جنايت همه جا را فرا گرفته بود اشاره مى فرمايد که در پرتو وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، مردم صراط مستقيم را پيدا کردند و با سرعت به سوى مقصد حرکت نمودند.
در جمله دوّم، ترقّى و تکامل را به شترى تشبيه مى کند که داراى کوهان است (با توجّه به اين که «تسنّمتم» از ماده سنام به معناى کوهان شتر مى باشد) و مى فرمايد: شما بر بالاى آن کوهان قرار گرفتيد که اشاره به اوج ترقّى و تکاملى است که نصيب مسلمين در پرتو اسلام شد و همه مورّخان شرق و غرب در کتابهاى خود به هنگام شرح تمدّن اسلام به آن اعتراف و اذعان دارند.
در جمله سوّم، وضع جامعه جاهلى را به شبهاى تاريک ماه و محاق (با توجّه به اين که سرار به معناى شبهايى است که ماه مطلقاً در آن نمى درخشد) تشبيه کرده و مى فرمايد: «به وسيله پيامبر و خاندان او پرده هاى تاريکى شکافته شد و داخل در فجر و صبح سعادت شديد».
در واقع اين تعبيرات از سرچشمه قرآن گرفته شده که اسلام و ايمان و وحى الهى را تشبيه به نور کرده، گاه مى فرمايد: «اَللّهُ وَلىُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ; خداوند ولىّ و سرپرست کسانى است که ايمان آوردند و آنها را از تاريکيها به سوى نور بيرون مى برد»(7) و در جايى ديگر مى فرمايد: «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللهِ نُور وَ کِتاب مُبين يَهْدى بِهِ اللهُ مَنْ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ بِاِذْنِهِ; به يقين از سوى خداوند نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد و خداوند به برکت آن، کسانى را که از خشنودى او پيروى کنند به راه هاى سلامت هدايت مى کند و به اذن خود از تاريکيها به سوى روشنايى مى برد»(8) و گاه مى فرمايد: «و اِنَّهُ لَذِکْر لَکَ».(9)
سپس امام(عليه السلام) به عنوان نکوهش از کسانى که گوش شنوا ندارند و تعريف و تقدير از افراد واقع بين و آگاه، مى افزايد: «کر باد! گوشى که نداى بلند پند و اندرز را درک نکند» (وُقِرَ سَمْع لَمْ يَفْقَهِ الْواعِيَةَ).
واژه «وقر» هم در مورد کرى به کار مى رود و هم سنگينى گوش; و منظور از «واعية» فريادهاى بلند است و اشاره به آيات صريح و کوبنده قرآن در مسائل مهمّ اعتقادى و عملى و اخلاقى و همچنين سنّت آشکار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم). و تعبير به «لَمْ يَفْقَهُ» درک نکرده» به جاى «لَمْ يَسْمَعَ; نشنيده است» به خاطر اين است که تنها شنيدن اثرى ندارد مهم درک کردن است.
سپس مى فرمايد: «کسى که صيحه و فرياد، او را (کر) کرده است چگونه مى تواند آهنگ ملايم (مرا) بشنود» (وَکَيْفَ يُراعِى النَّبْاَةَ(10) مَنْ اَصَمَّتهُ الصَّيْحَةُ).(11)
اشاره به اين که اينها که فرمان خدا و پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را زير پا گذارده اند چگونه ممکن است سخنان مرا بشنوند؟!
از آن جا که در برابر اين گروه، گروه ديگرى وجود دارد که طرفدار حقّند، مى فرمايد: «مطمئن باد! قلبى که از خوف خدا جدايى نپذيرد (و حقيقت را درک کند و در برابر آن خاضع باشد)» (رُبِطَ جَنان(12) لَمْ يُفارِقْهُ الْخَفَقانُ).(13)
***
نکته:
هدايت در پرتو خاندان وحى:
آنچه در فراز بالا از کلام امام(عليه السلام) خوانديم، اشاره به يک واقعيّت مهمّ تاريخى است که از مقايسه عصر جاهليّت عرب با دوران شکوفايى بعد از طلوع اسلام، روشن مى شود که عرب جاهلى از نظر معتقدات دينى، مسائل مربوط به مبدأ و معاد، نظام اجتماعى، نظام خانواده، اخلاق، تقوا و وضع اقتصادى در چه سطحى بوده و بعد از نزول قرآن و اسلام در چه سطحى قرار گرفت. تفاوت در ميان اين دو آن قدر زياد است که جز تعبير به يک معجزه بزرگ، تعبير ديگرى براى آن نمى توان تصوّر کرد.
آنچه امام(ع) در اين بخش از خطبه بيان فرموده که: ظلمت و تاريکى تمام جامعه آنان را در برگرفته بود و با ظهور اسلام سپيده صبح سعادت آشکار گشت و بر قلّه هاى معرفت و فرهنگ و تمدّن قرار گرفتند، فقط يک اشاره کوتاه بود و شرح آن را در کتب تاريخ تمدّن اسلام بايد مطالعه کرد. اين معنا در خطبه هاى متعدّدى از نهج البلاغه با توضيح بيشترى آمده است.
***
پی نوشت:
1. «اِهْتَدَيْتُمْ» از «اهتداء» به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه و ارباب لغت در جايى به کار مى رود که انسان با ميل و اراده خود هدايت را بپذيرد و در عبارت بالا نيز منظور همين است.
2. «ظَلْماء» (بر وزن صحراء) به گفته بعضى از محققان به معناى تاريکى آغاز شب است يا به تعبير ديگر تاريکى بعد از نور، برخلاف ظلمت که مفهوم عامى دارد و به کار گرفتن اين واژه در کلام امام(عليه السلام) شايد اشاره به اين نکته باشد که دوران جاهليّت عرب در واقع، در تاريکى بعد از نور، يعنى دعوت انبياى اولواالعزم پيشين بود.
3. «تَسَنَّمْتُمْ» از ماده «سَنَم» (بر وزن قلم) به معناى بالا رفتن است و سنام (بر وزن مرام) به معناى کوهان شتر آمده است.
4. «ذُرْوَة» از ماده «ذرو» (بر وزن سرو) به دو معنا آمده: يکى اشراف چيزى بر چيزى و به همين جهت به قلّه کوه يا کوهان، ذروه گفته مى شود و ديگر ريختن و پراکنده شدن چيزى.
5. «اَفْجَرْتُمْ» از ماده «فجر» در اصل به معناى شکافتن وسيع چيزى است و از آن جا که سپيده صبح، گويى تاريکى شب را مى شکافد به آن فجر گفته اند و «اَفْجَرْتُمْ» به معناى داخل فجر و سپيدى صبح شدن است.
6. «سِرار» از ماده «سِرّ» به معناى پنهان و نقطه مقابل آشکار است و واژه «سرار» معمولا به شبهاى آخر ماه که هوا کاملا تاريک است گفته مى شود.
7. سوره بقره، آيه 257.
8. سوره مائده، آيات 15 و 16.
9. سوره زخرف، آيه 44.
10. «نبأة» در اصل از ماده «نَبَأ» به معناى آمدن از مکانى به مکان ديگر است و از آن جا که خبر از مکانى به مکان ديگر مى رود به آن نبأ مى گويند و «نبأة» به معناى صداى آهسته است چون از مکانى به مکان ديگر مى رود. (مقاييس اللّغة).
11. بعضى از شارحان نهج البلاغه تصريح کرده اند که منظور از «اَصَمَّتْهُ الصَّيْحَةُ» در اين جا اين نيست که فرياد وحى آنان را کر کرده است; بلکه به اين معناست که آنها از شنيدن فرياد وحى کر هستند، مانند: «اَفَاَنْتَ تُسْمِعَ الصُّمَّ وَلَوْ کانُوا لا يَعْقلُون». (سوره يونس، آيه 42).
12. «جنان» به معناى قلب است چرا که در سينه انسان پنهان است و اين واژه از «جَنّ» (بر وزن فنّ) به معناى پنهان شدن گرفته شده است و به همين جهت به باغهاى پر درخت که زمين آن پوشيده از درختان است «جنّت» و به بچّه اى که در شکم مادر است «جنين» و به طايفه پريان که از نظرها پوشيده اند «جنّ» گفته مى شود و ديوانه را نيز به اين جهت «مجنون» مى گويند که عقلش پوشيده شده، يا «جنّ» به درون او راه يافته است.
13. «خفقان» در اصل به معناى «اضطراب» است و از آن جا که خوف و ترس سبب اضطراب مى شود در اين معنا به کار مى رود و منظور در کلام بالا «خوف خدا» است.
«وقر سمع لم يفقه الواعيه و كيف يراعي النباه من اصمته الصيحه» (ناشنوا باد گوشي كه نصايح رسا و سازنده را در نيابد. كسي كه فرياد بلند گوشش را كر ساخته است، چگونه از صداي ضعيف تاثر ميپذيرد!).
عوامل گرديدن تكاملي را خنثي نكنيم در تعيين عوامل گرديدنهاي تكاملي، در ميان صاحبنظران اختلاف نظرهايي وجود دارد كه عمده آنها مسئله درون و برون است. يعني اختلاف عمده در اين است. كه آيا عامل گرديدن يك موجود در حال جريان، از موقعيتي به موقعيت ديگر، دروني است يا بروني؟ سه نظريه قابل توجه در مسئله مزبور وجود دارد:
نظريه يكم- عامل تحول و گرديدن اشياء دروني است. باين معني كه هر موجودي عامل دگرگوني را در درون خود ميپروراند و پديدهها و ديگر اجزاي طبيعت كه خارج از ذات آن موجودند، اثري در تحول آن ندارند.
نظريه دوم- اينست كه عامل هر گونه گرديدن موجود، بيرون از ذات آن بوده اجزاء و پديدههاي دروني، اثري در گرديدن آن ندارند. اين دو نظريه افراطي و تفريطي كه صد در صد در برابر هم قرار گرفتهاند، از منطق علمي برخوردار نيستند. دليل اين مدعا را در توضيح نظريه سوم مطرح ميكنيم.
نظريه سوم- عامل گرديدن دروني بوده، عوامل بروني شرايط عمل گرديدن ميباشد. ميتوانيم براي روشن شدن اين نظريه، مثال روشني را مطرح كنيم: تخم مرغي كه در جريان گرديدن قرار ميگيرد و از موقعيت تخم مرغ بودن به موقعيت جوجه بودن حركت ميكند، عامل اين حركت، ذرات داخل تخم مرغ است كه رو به جوجه گشتن ميرود، اگر چه حركت مزبور بدون هوا و حرارت مناسب كه عوامل بيروني هستند، امكان ناپذيري ميباشد. در تفسير اين نظريه سوم، مطالبي اجمالي و نيمه روشن وجود دارد كه اصل مسئله را به حالت معمائي در ميآورد. راهي كه ما در توضيح و تاييد آن انتخاب ميكنيم، بدينقرار است: عامل تعيين موقعيت دوم و مشخص بودن در مسير گرديدن، دروني است، باين معني كه هر موجودي استعداد تعيين موقعيت دوم را در درون خود دارا ميباشد. در صورتي كه حركت در مجراي گرديدن بدون مانع باشد، استعداد همان تعين به فعليت خواهد رسيد، ولي عامل حركت در آن مسير عوامل و شرايط بيروني است. بعنوان مثال: تخم گل لادن در مجراي حركت طبيعي خود، مسير تعين خاص لادن شدن را طي خواهد كرد، در صورتي كه شرايط و عوامل بيروني، هماهنگي طبيعي با استعداد مزبور داشته باشد. درون آدمي كه به مفهوم عمومي قلمرو رواني انساني گفته ميشود، داراي استعدادها و هستههاي تعينات متنوع ميباشد. براي حركت و فعليت رسيدن هر يك از آنها، سه نوع عامل اساس وجود دارد:
نوع يكم- عامل دروني محض كه عبارت است از اراده آدمي. مادامي كه اراده به فعليت رسيدن استعدادهاي دروني در يك انسان به وجود نيايد و تقويت نگردد، تحرك استعداد با هيچ يك از عوامل و شرايط امكانپذير نخواهد بود.
نوع دوم- عوامل بيروني است كه به وسيله حواس طبيعي و ساير وسايل ادراك، وارد قلمرو درون ميگردند و دست به تحريك استعدادها ميزنند. تفاوت انسان با ديگر موجودات، در پديده گرديدن، اراده است. به توضيح اين كه براي به وجود آمدن تحول در يك موجود غير انساني، تنها برقرار شدن ارتباط ميان استعدادهاي دروني و عوامل و شرايط بروني كافي است كه تحول در آن موجود شروع گردد. در صورتي كه استعدادهاي دروني انساني در عين حال كه در معرض ارتباط با عوامل و شرايط بروني قرار ميگيرد، ارادهي او ميتواند مقاومت در وي بوجود آورده از تاثير آن عوامل جلوگيري نمايد. همين موضوع اراده است كه مباحث جامعهشناسي و رفتارشناسي را دچار مشكلات ميسازد، تا آنجا كه گروهي را وادار مينمايد كه بگويند: ما نميتوانيم از مشاهدهي پديدههاي جاري در يك جامعه و از شناخت رفتار يك انسان قوانيني را انتزاع كنيم كه مانند قوانين فيزيكي و شيميائي كليت داشته باشند. عوامل و شرايط بروني كه استعدادهاي آدمي را به حركت در ميآورد و مسير تعينهاي پيش ساخته آنها را تعيين مينمايد، به وسيله حواسي گوناگون بروني و دروني وارد قلمرو روان ميگردند. اشكال و رنگها و نمودارهايي كه مشابه آنها هستند بوسيله بينايي، الفاظ و اصوات گوناگون بوسيله شنوايي، طعمهاي مختلف از راه چشايي و غير ذلك وارد مغز و روان ميگردند. همچنين موضوعات و مواد خام با عمل ذهني خاص تبديل به قضايا ميشوند، سپس اين قضايا وارد مراكز انديشه (يا بعبارت ديگر وارد قلمرو فعاليتهاي فكري) گشته، در مجراي نتيجهگيريها قرار ميگيرند. اگر اراده آدمي در مسير هدفهاي سازنده به جريان بيافتد، نتايج بدست آمده از دريافتها و انديشهها، گرديدن تكاملي را در مسير هدفهاي مزبور به وجود ميآورد.
نوع سوم- واقعيتهاي نهفته در لابهلاي سطوح رواني انسان. اگر چه بعضي از متفكران وجود چنين واقعيتهاي را درون آدمي انكار كرده ميگويند: نه در مغز و نه در روان هيچگونه معلوم پيشين (آپريوري) وجود ندارد. اينان بطور قطع از تفسير و توجيه اكتشافات و اختراعات ناتوانند و هيچ گونه راهي براي توضيح اصول كلي پيش از تجربه و پيش از ارتباط با همه رويدادها و نمودها كه در مغز يا روان انسانها وجود دارد، نشان نميدهند. مانند اينكه: قانون در جهان طبيعت حكمفرما است. و هيچ رويدادي بدون علت نيست ما به اين اصول، علم پيش از تجربه داريم و بهمين جهت است كه سقراط ميگفت: كار من قابلگي و كمك كردن به مردم براي زاييدن حقيقت است كه خود آن را دارا ميباشند. كانت نيز به اصول پيش از تجربه را ميپذيرد. با ورود اختلال به هر يك از اين عوامل سه گانه كه متذكر شديم، گرديدن تكاملي انسانها دچار اختلال ميگردد.
با نظر به دخالت اساس عوامل مزبور در گرديدن ميتوانيم اهميت جمله اميرالمومنين عليهاسلام را (ناشنوا باد گوشي كه نصايح رسا و سازنده را در نيابد) درك كنيم. يعني آن فرد يا جامعهاي كه استعدادهاي خود را از ورود واقعيات به وسيله حواس طبيعي و مشاعر رواني و از ارتباط با آن واقعيات بر كنار نموده نگذاشت كه واقعيات بروني و حقايقي دروني با آن استعدادها ارتباط تفاعلي برقرار كند، عامل گرديدن خود را خنثي نموده است. در هر دوره و در هر جامعهاي انواع فراواني از عوامل آگاهي و ترقي براي افراد بشر وجود دارد. بعضي از آنها از راه بينائي و مشاهدات با استعدادهاي بشري ارتباط برقرار ميكند و تفاعل مناسب را به جريان مياندازد. برخي ديگر از راه شنيدن و ساير راههاي تعليم و تربيت. روشنترين و قاطعانهترين عوامل آگاهي و ترقي كه از راه شنيدن، دست به تحريك استعدادهاي انساني ميزند و آنها را باور ميسازد، دو صداي رسا و سازنده است كه بياستثناء در همهي فضاي تاريخ طنينانداز بودهاند. يكي از اين دو صدا: داد و فريادهاي جدي پيامبران الهي است كه اندك شوخي و غرض ورزي و جهل و اشتباه راهي به آنان نداشته است. و با نظر به شخصيت آن فريادكنندگان و واقعياتي محض كه گفتار آنان را وابسته به خداي هستي مينمايد، هيچ صدايي نگرانكنندهتر و در عين حال حياتبخشتر از آن صداها، براي عقول و دلهاي آدميان مطرح نگشته است، زيرا تنها تفسير و توجيهكننده معقول حيات بشري همان صدائي است كه پيامبران الهي طنينانداز نمودهاند. صداي دوم كه همراه گوش بشري با آنكه ميخواهد خود را به بيگانگي از آن بزند، آشنايي نزديكي با طنين آن دارد، صدايي است بس شگفتانگيز كه براي ارتباط با استعدادهاي بشري، نه احتياج به موج دارد و نه نياز به لب و زبان و قالبهاي قراردادي الفاظ و علامتها. براي جريان و وصول اين صدا به اعماق درون آدمي، نه خط سيري لازم است و نه معلمي كه معنا و مفهوم آن را توضيح بدهد. اين صداي وجدان آدمي است كه از اعماق جانش سر بر ميكشد و در سر راه خود خيالات و پندارهاي بياساس مغز را كه حيات انساني را به نيستي و بيهودگي متهم ميسازند، محو مينمايد و …
ميرود بيبانگ و بيتكرارها تحتها الانهار تا گلزارها
آن فرد و جامعهاي كه با اشكالي گوناگون از خود فريبيها و پوششهاي بظاهر منطقي و عملي ميخواهد اين دو صدا را از رسميت بياندازد، مبارزه با خويشتن براه انداخته، انكار خود را نتيجه ميگيرد. آن كه ميگويد: انبيا حرف حكيمانه زدند از پي نظم جهان چانه زدند نه معناي حكمت را درك ميكند و نه اطلاعاتي از حقيقت نبوت دارد و نه آشنايي صحيح با جهان، كه اگر مبنا و هدف معقولي بر هستي آن مطرح نگردد، هيچ اصل و قاعدهاي براي زندگي نخواهيم داشت تا گروهي به عنوان حكماء كه براي نظم جهان چانه ميزنند، پذيرفته شوند. آن انسان كه ميگويد: صداي وجدان چيزي جز وازدگيهاي غرايز نيست، او با اين خيال و يا هويپرستي علمنما ميخواهد شخصيت بشري را حتي از شييء (چيز) محض هم پايينتر بياورد و موجودي را به جاي انسان مطرح كند كه در راه خودخواهي و هوسهاي حيواني خود، يا جز خود را نابود كند، يا قرباني جز خود شود، زيرا وقتي كه خود (شخصيت) وجود ندارد، ميدان حيات حكومت مطلق را به قدرت ميسپارد. خوشبختانه اين خيال و يا هويپرستي علمنما براي آگاهان بشري تازگي نداشته و هفت قرن پيش از اين، وقاحت و پستي آن، به وسيله جلالالدين مولوي گوشزد شده است: روي در انكار حافظ بردهاي، نام تهديدات نفسش كردهاي! اين چه خصومت نابكارانه با بشريت است كه صداي نگهبان دروني (وجدان) را منكر شوي و با پوشالي مسخرهاي كه به اصطلاح علمي (وازدگيهاي غرايز)، (تهديدات نفس) آراسته شده است، واقعيت را از ديدگاه واقع جويان مخفي نمايي!
اميرالمومنين عليهالسلام در جمله بعدي ميفرمايد: كسي كه فرياد بلند گوشش را كر ساخته است، چگونه از صداي ضعيف تاثير ميپذيرد. هيچ صدا و فريادي رساتر و با عظمت تر از آن دو صدا كه شرحي مختصر درباره آنها آورديم در فضاي عقول و دلهاي آدميان طنينانداز نميگردد. اگر آن دو تاثير در اعتلا و رشد بشري نداشته باشند، از ديگر بانگهاي بياساس چه توقع ميتوانداشت. اگر فرد يا جامعهاي را فرياد: «ايحسب الانسان ان يترك سدي». (آيا انسان چنين گمان ميكند او بيهوده به خود رها شده است). كه بطور قطع هر وجدان آگاه آن را شنيده است، بيداري نكند، كدامين فلسفه و شعر و حماسه انساني او را ميتواند بيدار كند؟! همه ميدانيم كه حتي در دو قرن اخير كه پيشرفت چشمگير علم و صنعت، انسان را در دست گردانندگان آن دو، از موقعيت اصيل خود خارج كرده او را تا حد شييء متحرك تقليل داده وسيله بهرهبرداري اقويا نموده است، نوشتهها و داد و فريادهاي متنوعي براي اثبات اهميت انسان و عظمت و ارزشها و اصالت حيات او بوجود آمده است، ولي كو اثر سازنده آنها؟! چيست و كجا است نتيجه سودبخش آنها به حال انسانها؟ ديگر هيچ صدائي انسان ساز براي شنيده شدن طنين نمياندازد ما امروزه اين تقسيم اساسي را در جمع انساني مشاهده ميكنيم:
1- جوامعي كه آسايش و رفاه مادي چنان غوطهورند كه حيات را جز لذتهاي زودگذر كه عمده آنها از رنج و آلام ديگران بدست ميآيد، نميشناسند. دردآورتر از همه مصيبتها و دلخراشتر از همه بانگهاي شوم اين است كه اين جوامع ميگويند: پرچم پيشرفت و تكامل بشري به دوش ما است و همگان بايستي دنبال ما راه بيافتند! به كجا؟ به قهوهخانه نهيليستي كه مدتي است با دست فرويد افتتاح شده، هر گونه مشروبات ماكياولي و هابسي و دارويني و نيچهاي را در زيباترين شيشههاي علمنما و قشنگترين پيالههاي هواخواهي از انسانيت؟ در اختيار همگان ميگذارند. گوش افراد اين جوامع را بهم خوردن آن شيشهها و پيالهها پر كرده مجالي براي شنيدن صدائي انسانساز باقي نميگذارد. وضع اينگونه جوامع در همين جا ختم نميگردد. بلكه بنظر خواب رفتگان يا مستان آن جوامع، ديگر انسانها بايستي اجازه حق حيات منطقي را از آنان دريافت نمايند!!
2- جوامعي وجود دارند كه فشار قوانين پيش ساخته و بياعتنا به خواستههاي قانوني مردم، افراد آنها را از شنيدن هر گونه صدايي كه داراي طنين آزادي و ساير ارزشهاي انساني بوده باشد، محروم ساخته است. تنها يك بانگ نافذ شب و روز در فضاي اينگونه جوامع ميپيچد كه ميگويد: فقط ما چند نفر انگشت شماريم كه انسان و صلاح و فساد او را ميشناسيم و كسي دلسوزتر از ما براي نفوس انساني وجود ندارد، يعني نميتواند وجود داشته باشد، يعني نبايد وجود داشته باشد!
3- جوامع ديگري مشاهده ميشوند كه به خيال خودشان خوبيهاي دو نوع جوامع (يكم و دوم) را دارا بوده و از بديهاي آنان بر كنار ميباشند. اگر وضع عمومي اينان بطور دقيق رسيدگي شود، باين نتيجه خواهيم رسيد كه تفكيك خوبيها از بديهاي دو نوع جوامع مزبور كه مورد ادعاي آنان ميباشد، جز پندار و خيالات فريبندهاي كه در راه تسليت استخدام ميشوند، چيز ديگري نيست. همهي اين جوامع سه گانه در يك واقعيت مشتركند و آن اينست كه براي حيات انساني در اين كره خاكي منطق لازم الاجرائي سراغ ندارند، تا گوش براي شنيدن صداي آن منطق فرا بدهند.
***
«ربط جنان لم بفارقه الخفقان» (پيوسته با خدايش با دلي كه از لرزش و هيجان محبت الهي و عظمت خداوندي جدا نميگردد).
الهي سينهاي ده آتش افروز در آن سينه دلي و آن دل همه سوز در مغز آدمي فعاليتهاي بسيار گوناگون وجود دارد، مانند فعاليتهاي متنوع آگاهي، انديشه و تصورات و تعقل و تخيل و تجسيم و تجريد و غيرذلك. هر يك از اين فعاليتها در نتيجه وجود عوامل مخصوص به خود در مغز انسان به جريان ميافتد و كار خود را انجام ميدهد و سپس جاي خود را به فعاليت ديگري كه بجهت استمرار عوامل بروز ميكند، خالي مينمايد. مغز آدمي با هيچ يك از آنها چنان رابطهاي برقرار نميكند كه موجب تاثر مغز بوده كيفيت مخصوص در آن به وجود بياورد، بلكه مانند محصول يك كارگاه از مغز توليد ميشود و در شئون حيات مادي و معنوي تجسم مييابد.
بعنوان مثال فرض كنيم كه انديشهاي منظم و نتيجهبخش در كارگاه مغز به فعاليت افتاد و اين محصول (كار خردمند با ارزش است) را از دو قضيه: كار خردمند مفيد است و هر كار مفيد با ارزش است بوجود آورد. محصول مزبور چه در ضمن نتايج ديگر و چه بطور منفرد، با فرض صحيح بودن آن، در شئون حيات آدمي وارد ميشود، و ارتباط خود را از كارگاه مغز قطع ميكند، باين معني كه مغز چنان تاثري از محصول مزبور ندارد كه مانند جزء يا حالت مستمري براي آن محسوب گردد. همچنين است تصورات و تعقلها چيزهائي را كه مغز تصور ميكند مانند ماه و درخت و شير … هيچ يك از آنها جزء يا حالتي از خود كارگاه مغز نميگردد. وقتي كه ماه را تصور ميكنيم، صورت ماه در ذهن ما براي لحظاتي منعكس ميشود، يعني آگاهي خاصي در مغز ما به وجود ميآيد، هنگامي كه از موقعيت آن آگاهي منصرف ميشويم، ممكن است صورت ماه در حافظه يا ضمير ناخودآگاه ما بماند، ولي جزء يا حالتي ثابت از ذهن ما نميباشد. در صورتي كه در فعاليتهاي مربوط به دل (قلب) موضوع فعاليت مانند جزئي يا حالتي از دل ميباشد. پديدهها و مفاهيم زير را در قلمرو دل ميبينيم، نه در فعاليتهاي مغزي: تپش، آرامش. اضطراب ، سكون. اميدواري، نوميدي. روشنايي، تاريكي. شور زدن، اطمينان. بااضافه اينگونه پديدهها، كلماتي را ميتوانيم با لفظ دل تركيب كنيم كه آنها را با فعاليتهاي مغزي مانند انديشه و تعقل و تصور نميتوان مركب نمود. مانند: دلاور، دلسوز، دلارام، دلبر، دلاميز، دلهره، دلدار، دلير، دلشاد، دلگير، دلداده …
مسلم است كه مشابه اين تركيبات درباره دل، در همه زبانهاي دنيا وجود دارد و نميتوان درباره فعاليتهاي مغزي آن تركيبات را بكار برد. حال اگر موضوعاتي را كه عامل پديده و تركيبات مزبور در دل ميگردند، مورد دقت قرار بدهيم، خواهيم ديد كه آن پديدهها و تركيبات به خوبي رابطه وجودي آن موضوعات را با دل، نشان ميدهند. وقتي كه دل مادر براي بيماري كودك مضطرب ميشود، موضوعي كه به وجودآورنده اضطراب است، حيات كودك است. در حقيقت حيات كودك رابطهاي با حيات مادر دارد كه تزلزلش موجب اضطراب دل مادر ميگردد. هنگامي كه يك انسان تكامل يافته كه رهبري جامعهاي را به عهده گرفته است، مصائب و ناگواريهاي جامعه خود را ميبيند، مضطرب ميشود، علت اين پديده رواني احساس رابطهاي است كه رهبر ميان حيات مردم جامعه و حيات ايدهآل خود، دارا ميباشد.
در همين خطبه كه مورد تفسير ما است، اين جمله را ميبينيم: لم يوجس موسي عليهالسلام خيفه علي نفسه، بل اشفق من غلبه الجهال و دول لضلال. (هراس موسي (ع) براي ترس از خويشتن نبود، بلكه او از آن بيمناك بود كه مبادا پرچم پيروزي بدست نادانان بيافتد و دولتهاي ضلال بر مردم حكومت نمايند). سوزش دل پديدهايست كه از احساس سوختن يك موضوع آرماني بوجود ميآيد كه دل آدمي آن را جزء يا كيفيتي از خود ميداند. اكنون ميتوانيم معناي جمله اميرالمومنين عليهالسلام را در اين خطبه: «ربط جنان لم يفارقه الخفقان» (پيوسته با خدايش باد دلي كه از لرزش و هيجان محبت الهي و احساس عظمت خداوندي جدا نميگردد) دريابيم. بتوضيح اينكه هيجان و تپش دائمي، نه زود گذر و بياساس دل را براي ارتباط با خدا شايسته نموده است. يعني اگر ارتباطي ميان آن دل و خدا نبود، هيجان و بيقراري و تپش در آن دل دوام پيدا نميكرد. تبصره- اغلب شارحين نهجالبلاغه دو جمله: وقر سمع لم يفقه الواعيه. و ربطه جنان لم يفارقه الخفقان. را انشائي گرفتهاند. يعني جمله اول (ناشنوا باد گوشي كه نصايح رسا و سازنده را در نيابد) را نفرين و جمله دوم (پيوسته با خدايش باد دلي كه از لرزش و هيجان محبت الهي و احساس عظمت خداوندي جدا نميگردد) را دعا ميدانند. بنظر ميرسد كه هر دو جمله ميتواند خبري بوده باشد، زيرا دو واقعيت را بيان ميكند: (گوشي كه نصايح رسا و سازنده را در نيابد كر و ناشنوا است) و (دلي كه از لرزش و هيجان الهي و احساس عظمت خداوندي جدا نميگردد، قطعا پيوندي با خدا دارد).
نقل كرده اند كه اين خطبه را امام (ع) پس از قتل طلحه و زبير ايراد فرموده است.
بايد دانست كه اين خطبه از فصيحترين سخنان امام (ع) است و بسيارى از مقاصد پندآموزى كه جان انسان را صفا مى بخشد در بر دارد، با اين كه در نهايت اختصار بيان شده است. از فصاحت عجيب و بلاغت شگفت آور اين خطبه اين است كه هر جمله اى به تنهايى معنايى مفيد و مستقلى دارد و در عين حال چنان كه بيان خواهيم كرد داراى نظم و تركيب زيبايى است.
فرموده است: «بنا اهتديتم فى الظّلماء»،
منظور از ضمير «بنا» آل رسول (ص) است و خطاب امام (ع) به حاضران در آن زمان از مخالفان قريش و طلحه و زبير است، ولى در باره ديگران هم صدق مى كند و مقصود اين است كه ما وسيله هدايت شما شديم به سوى انوار دين و آنچه خدا از كتاب و حكمت براى هدايت مردم نازل كرده و دلايلى كه حق و باطل را از هم جدا مى سازد، در حالى كه شما در تاريكيهاى نادانى قرار داشتيد و اين هدايت دعوت به خدا و آمرزش مردم براى رسيدن به پيشگاه خداست.
فرموده است: «تسنّمتم العلياء»،
به وسيله اين هدايت و شرافت اسلام، ارزش شما بالا رفت و نامتان عظمت يافت. چون امام (ع) صفت سنام را با عنايت به ناقه براى عليا استعاره آورده با ذكر «تسنّم» آن را استعاره ترشيحيه كرده است. «تسنّم» عبارت از سوار شدن بر كوهان و كنايه از بلندى شأن مردم است.
فرموده است: «و بنا انفجرتم عن السّرار»،
چون قريش در جاهليّت در تاريكى جهل و گمنامى مى زيسته اند، امام (ع) لفظ سرار را براى كيفيّت زندگى آنها استعاره آورده است و لفظ انفجار را براى بيرون آمدن آنها از تاريكى جهل به روشنايى اسلام و شهرتشان در ميان مردم جهان به صورت استعاره بيان فرموده است و به اين دليل است كه آنان را در روشنايى و شهرت به سپيده دم كه از دل تاريكى طلوع مى كند، تشبيه كرده است.
فرموده است: «وقر سمع لم يفقه الواعية»،
پس از بيان فضيلت آل محمد (ص) امام (ع) براى گوشى كه كلام رهبر را نمى شنود و او را سبب هدايت خود نمى داند و از شنيدن مقاصد كتب الهى و سخنان انبيا و دعوت كنندگان به خدا بهره نمى برد نفرين كرده و مى فرمايد شايسته چنين گوشى اين است كه كر باشد، زيرا فايده اى كه از گوش منظور است اين است كه مقصود حكمتهاى الهى را دريابد و نفس را در جهتى كه سبب كمالش مى شود هدايت و او را براى رسيدن به كمال و به پيشگاه حق متعال يارى كند.
وقتى كه نفس از تحصيل امور مفيد به وسيله شنيدن، روى گردان باشد چه بسا امورى را دريافت كند كه منجر به بديها شود و او را به پستى بكشاند، در اين صورت همان به كه چنين گوشى كر باشد.
كسانى كه فعل «وقر» را مجهول قرائت كرده اند، مقصودشان اين است كه خداوند چنين گوشى را كر كند و چنين كلامى به عنوان تمثيل به هنگام توبيخ و سرزنش مردم كه از اوامر و دستورات خدا اعراض كرده اند آورده مى شود.
كلمه «واعية» كنايه از نفس خود حضرت است، زيرا آن حضرت با صداى بلند و موعظه حسنه آنها را تبليغ كرد و به الفت و محبّت برانگيخت كه وحدت مسلمين را بر هم نزنند، ولى آنها نپذيرفتند. دليل ارتباط جمله: «وقر سمع لم يفقه الواعية»، با جملات قبل اين است: امام (ع) در آغاز اشاره به فضيلت خود بر آنان فرمود و اين كه آن حضرت كسى است كه فضيلت و شرف از ناحيه او كسب مى شود. با اين حال آنها از امام (ع) كناره گيرى كرده از فرمان و اطاعت او با تكبّر سر باز زدند و همين مخالفت آنها موجب شد كه امام (ع) آنها را نفرين كند كه چگونه دلايل پيروى از حضرتش را در نيافتند بعد از آن كه همه را شنيده بودند. و اين مانند مثلى است كه گفته اند: يكى از علما به شاگردش كه رقيب او شده و مدّعى بود كه فضيلتش همچون استاد است گفت: توبه وسيله من از نادانى بيرون آمدى و منزلتت در ميان مردم زياد شد و من سبب بزرگوارى تو شدم حال بر من تكبّر مى كنى گوشت كر باد چرا سخن مرا نشنيدى و قبول نكردى.
فرموده است: «كيف يراعى النّبأ من اصمّته الصّيحة»،
امام (ع) لفظ «نبأة» را براى فراخوانى و صدا زدن آنان به راه حق استعاره آورده است و نيز لفظ «صيحه» را براى خطاب خدا و رسولش به مردم استعاره بكار برده است. «نبأه» كه عبارت از صداى آهسته است كنايه از ضعف دعوت آن حضرت نسبت به نيرومندى دعوت خدا و رسول مى باشد. توضيح آن كه صداى خفى در برابر صداى بلند شنيده نمى شود، زيرا ويژگى حواس اين است كه با وجود صداى بلند، صداى ضعيف را نشنود، چون شخص متوجّه صداى بلند مى شود و از شنيدن صداى خفيف غافل مى ماند و كلام امام (ع) در جذب مردم و مورد قبول واقع شدن ضعيف تر از كلام خدا و رسول است.
كلام خدا و رسول صداى بلندترى براى مردم در دعوت به حق ايجاد مى كند و كلام امام (ع) نسبت به آنها، صوت خفيف ترى به وجود مى آورد.
نسبت دادن كرى (اصمام) به صيحه استعاره ترشيحى است و كنايه است از رسايى كلام مكرّر خدا به گوش مردم به حدّى كه شنوايى آنها را از كار انداخته و چيزى را نمى شنوند، بويژه، صداى ضعيف را چنان كه هر كس را صيحه كر نموده است صداى خفيف را نمى شنود. اين سخن امام (ع) براى رفع تكليف خودش مى باشد زيرا پند آن حضرت براى آنها ثمربخش نيست و همين نشنيدن پند و معذوريّت آن حضرت در عدم تكليف در هدايت آنها، مذمّت و سرزنش آنهاست. دليل ارتباط اين سخن امام با جمله قبل كه به اين مفهوم بود: گوشتان كر باد چگونه سخن مرا نمى پذيريد، اين است كه امام (ع) در جهت ملامت آنها به خاطر نپذيرفتن سخنش فرموده: چگونه سخن مرا بشنوند كسانى كه سخن خدا و رسول را با آن كه بارها به گوششان خورده بود و اعتقاد فراوانى به آن داشتند نپذيرفتند، و چگونه گوششان توانايى شنيدن كلام مرا داشته باشد با آن كه نداى خداوند متعال گوش آنها را كر كرده است:
فرموده است: «ربط جنان لم يفارقه الخفقان»،
«خفقان» نيايشى است براى دلهاى خائف و ترسناك، آنها كه هميشه از خشيت خدا هراسناكنند و چون دورى از عذاب خدا را اميدوارند داراى آرامش و اطمينان و ثبات قدم مى باشند و پرهيزگارى سبب آرامش و اطمينان دل مى شود.
بعضى «ربط» را مجهول خوانده اند كه نتيجه چنين مى شود: «خداوند قلبهاى خائف از خود را سكون و آرامش مى بخشد و آنها را در درجه خائفان قرار مى دهد. مفهوم كلام امام (ع) اين است كه خائفان از حق، مواظب امور نهى شده هستند و به طاعت خدا مى پردازند.
ارتباط اين كلام امام (ع) كه مفهوم ستايش دارد با جمله ما قبل كه معناى نكوهش داشت اين است كه بيان بزرگوارى و فضيلت داشتن در زمينه توبيخ به اين منظور است كه توبيخ شدگان، راه صاحبان فضيلت را بروند و صفات آنها را داشته باشند و اين رويّه بزرگترين روش و زيباترين نتيجه گيرى براى همگون ساختن مردم با اهل فضيلت است. گويا امام (ع) مى فرمايد: چگونه به سخن من توجّه كند آن كه به سخن خدا و رسول توجّه نكرده است خدا به خائفان خبر بدهد، آنها كه اوامر خدا را رعايت مى كنند و از عذاب خدا مى ترسند. چه ضررى دارد براى شما اگر به خائفان تشبّه پيدا كنيد و به حق بازگرديد و همانند پيكرى واحد به حق قيام كنيد.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 116
و من خطبة له عليه السلام (بعد مقتل طلحة و الزبير خ) و هى الخطبة الرابعة:
خطب بها أمير المؤمنين عليه السّلام بعد قتل طلحة و الزّبير كما في شرح البحراني و المعتزلي و زاد في الأخير مخاطبا بها لهما و لغيرهما من أمثالهما و فيه أيضا هذه الكلمات و الأمثال ملتقطة من خطبة طويلة منسوبة إليه قد زاد فيها قوم أشياء حملتهم عليها أهوائهم لا يوافق ألفاظها طريقته عليه السّلام في الخطب و لا تناسب فصاحتها فصاحته و لا حاجة إلى ذكرها فهى شهيرة، و في البحار قال القطب الرّاوندي: أخبرنا بهذه جماعة عن جعفر الدّوريستي عن أبيه محمّد بن العباس عن محمّد بن عليّ بن موسى عن محمّد بن عليّ الاسترابادي عن عليّ بن محمّد بن سيار عن أبيه عن الحسن العسكري عن آبائه عن أمير المؤمنين عليهم السّلام و هذا ما ظفرت بعد إلى تلك الخطبة التقطت هذه منها على ما ذكره الشّارح المعتزلي، نعم رواها في كتاب الارشاد للمفيد (ره) بادنى تغيير و اختلاف، قال: من كلامه عليه السّلام حين قتل طلحة و انقض أهل البصرة:
بنا تسنّمتم الشّرف، و بنا انفجرتم عن السّرار، و بنا اهتديتم في الظلماء، و قر سمع لم يفقه الواعية، كيف يراعي النّبأة من أصمّته الصّيحة، ربط جنان لم يفارقه
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 117
الخفقان، ما زلت أنتظر بكم عواقب الغدر، و أتوسّمكم بحلية المغترين، سترني عنكم جلباب الدّين و بصرنيكم صدق النية أقمت لكم الحقّ حيث تعرفون و لا دليل و تحتقرون و لا تميهون، اليوم أنطق لكم العجماء ذات البيان، عزب فهم امرء تخلّف عنّي، ما شككت في الحقّ منذ رأيته، كان بنو يعقوب على المحجّة العظمى حتى عقّوا آبائهم و باعوا أخاهم، و بعد الاقرار كانت توبتهم، و باستغفار أبيهم و أخيهم غفر لهم هذا، و شرح ما ذكره الرضي قدّس سرّه في ضمن فصلين.
الفصل الاول:
بنا اهتديتم في الظّلمآء، و تسنّمتم العلياء، و بنا انفجرتم عن السّرار، وقر سمع لم يفقه الواعية، و كيف يراعي النّبأة من أصمّته الصّيحة، ربط جنان لم يفارقه الخفقان،
اللغة:
(الظلماء) كصحراء الظلمة و قد تستعمل و صفا يقال ليلة ظلماء أي شديدة الظلمة و (التّسنّم) هو العلوّ و أصله ركوب السّنام و (العلياء) كصحراء أيضا السّماء و رأس الجبل و المكان العالي و كلّ ما علا من شيء و الفعلة العالية المتضمنة للرفعة و الشّرف و (انفجرتم) أي دخلتم في الفجر و (السّرار) اللّيلة و اللّيلتان يستتر فيهما القمر في آخر الشهر و روى أفجرتم قال الشّارح المعتزلي: و هو أفصح و أصحّ لان انفعل لا يكون إلّا لتطاوع فعل نحو كسرته فانكسر و حطمته فانحطم إلّا ما شذّ من قولهم: غلقت الباب فانغلق، و أزعجته فانزعج، و أيضا فانّه لا يكون إلّا حيث يكون علاج و تأثير نحو انكسروا نحطم و لهذا قالوا: إنّ قولهم: انعدم خطاء، و أمّا افعل فيجي ء لصيرورة الشي ء على حال و أمر نحو أغدّ البعير أى صار ذاغدّة و أجرب
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 118
الرّجل إذا صار ذا إبل جربي و غير ذلك و أفجرتم أى صرتم ذوي فجر و (الوقر) ثقل في الأذن أو ذهاب السّمع كله، و قد وقر كوعد و وجل و مصدره وقر بالسكون و القياس بالتّحريك و وقر كعنى أيضا و وقرها اللّه يقرها.
و (الواعية) الصّراخ و الصّوت كما في القاموس لا الصّارفة كما ذكره الشّارح البحراني و المعتزلي تبعا للجوهري، و في القاموس أنّه و هم، و عن الاساس ارتفعت الواعية أى الصّراخ و الصّوت، و في الاقيانوس سمعت واعية القوم أى أصواتهم و (النبأة) الصّوت الخفي و (خفقت) الرّاية كحسب خفقا و خفقانا محرّكة اضطربت و تحركت و
الاعراب:
الباء في قوله عليه السّلام بنا للسّببية، و كلمة عن في قوله عن السرار على حقيقتها الأصليّة و هي المجاوزة أى منتقلين عن السّرار و متجاوزين له، و وقر بفتح الواو و ضمّها على صيغة المعلوم أو المجهول و سمع فاعله على الأوّل و على الثّاني الفاعل هو اللّه.
المعنى:
اعلم أنّ هذه الخطبة من أفصح كلامه عليه السّلام و هي على و جازتها متضمّنة لمطالب شريفة و نكات لطيفة، و مشتملة على مقاصد عالية و إن لاحظتها بعين البصيرة و الاعتبار وجدت كلّ فقرة منها مفيدة بالاستقلال مطابقة لما اقتضاه المقام و الحال و سيجي ء الاشارة إلى بعض ذلك حسب ما ساعدته الوقت و المجال إنشاء اللّه.
فاقول قوله: (بنا اهتديتم في الظلماء) أى بآل محمّد عليهم السلام اهتديتم في ظلمات الجهل، و الخطاب لأهل البصرة و غيرهم من طلحة و زبير و ساير حاضري الوقت و هو جار في حقّ الجميع و فيه إشارة إلى كونهم عليهم السّلام سبب هداية الأنام في الغياهب و الظلام، و لمّا كان الظلمة عبارة عن عدم الضّوء عمّا من شأنه أن يكون
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 119
مضيئا فتقابل النّور تقابل العدم للملكة على ما ذهب إليه محقّقو المتكلّمين و الفلاسفة، أو عبارة عن كيفيّة وجوديّة تقابل التّضاد كما ذهب إليه آخرون و هو الأظهر نظرا إلى أنّها على الأوّل لا تكون شيئا لأنّها عدم و كيف ذلك و اللّه سبحانه خالقها، و على أيّ تقدير كان قوله دالّا بالمطابقة على كونهم الهداة إلى سبيل النجاة في المدلهمات و الظلمات، و بالالتزام على كونهم نورا مضيئا و قمرا منيرا إذ الاهتداء في الظلمة لا يكون إلّا بالنّور الظاهر في ذاته المظهر لغيره.
أمّا المدلول المطابقي فقد اشير إليه في غير واحدة من الآيات الكريمة و صرّح به في الأخبار البالغة حدّ التّظافر بل التّواتر.
منها ما رواه في الكافي باسناده عن عبد اللّه بن سنان قال سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» قال: هم الأئمة صلوات اللّه عليهم.
و منها ما في تفسير عليّ بن إبراهيم في رواية أبي الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام في قوله تعالى:
«أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» فأمّا من يهدي إلى الحقّ فهو محمّد صلّى اللّه عليه و آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من بعده، و أما من لا يهدي إلا أن يهدى فهو من خالف من قريش و غيرهم أهل بيته من بعده.
و منها ما في البحار من تفسير العيّاشيّ بإسناده عن المعلّى بن خنيس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله تعالى: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ» قال عليه السّلام هو من يتّخذ دينه برأيه بغير هدى إمام من اللّه من أئمة الهدى.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 120
و منها ما في البحار أيضا من كنز جامع الفوائد و تأويل الآيات بالاسناد عن عيسى بن داود النّجار عن أبي الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام أنّه سأل أباه عن قول اللّه عزّ و جلّ:
«فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى » قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أيّها النّاس اتّبعوا هدى اللّه تهتدوا و ترشدوا و هو هدى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فمن اتّبع هداه في حياتي و بعد موتي فقد اتّبع هداى و من اتبع هداى فقد اتّبع هدى اللّه فلا يضلّ و لا يشقى، إلى غير هذه ممّا لا نطيل بذكرها.
و أما المدلول الالتزامي و هو كونهم عليهم السّلام أنوارا يستضاء بها في الليلة الظلماء و نجوما يهتدى بها في غياهب الدّجى فقد اشير إليه في قوله سبحانه و تعالى:
«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا» روى عليّ بن إبراهيم في تفسيره عن عليّ بن الحسين عن البرقيّ عن ابن محبوب عن أبي أيّوب عن أبي خالد الكابلي قال سألت أبا جعفر عليه السّلام عن هذه الآية فقال: يا أبا خالد النّور و اللّه الأئمة من آل محمّد إلى يوم القيامة هم و اللّه نور اللّه الذي انزل و هم و اللّه نور اللّه في السّماوات و الأرض، و اللّه يا أبا خالد لنور الامام في قلوب المؤمنين أنور من الشّمس المضيئة بالنّهار و هم و اللّه ينوّرون قلوب المؤمنين و يحجب اللّه نورهم عمّن يشاء فتظلم قلوبهم، و اللّه يا أبا خالد لا يحبّنا عبد و يتولّانا حتّى يطهّر اللّه قلبه و لا يطهّر اللّه قلب عبد حتّى يسلم لنا و يكون سلما لنا فإذا كان سلما سلمه اللّه من شديد الحساب و آمنه من فزع يوم القيامة الأكبر.
و قال الصادق عليه السّلام في مرويّ العيّاشي إنّ اللّه قال في كتابه: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» فالنّورهم آل محمّد عليهم السّلام و الظلمات عدوّهم.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 121
و في البحار من تفسير فرات بن إبراهيم عن جعفر بن محمّد الفزاري معنعنا عن ابن عبّاس في قول اللّه تعالى:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ» قال: الحسن و الحسين عليهما السّلام «وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ» قال: أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و في تفسير عليّ بن إبراهيم في قوله تعالى: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» قال: النّجوم آل محمّد عليه و عليهم السّلام.
و فيه أيضا عن عبد الرّحمان بن محمّد العلوي بإسناده عن عكرمة، و سئل عن قول اللّه تعالى:
«وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها» قال: الشّمس و ضحيها هو محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و القمر إذا تليها أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و النّهار إذا جلّيها آل محمّد الحسن و الحسين عليهما السّلام، و الليل إذا يغشيها بنو اميّة.
و في البحار من تفسير العيّاشيّ عن معلّى بن خنيس عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله تعالى: «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ»
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 122
قال: هو أمير المؤمنين عليه السّلام، و فيه من المناقب لابن شهر آشوب عن أبي الورد عن أبي جعفر عليه السّلام في قوله:
«وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» قال: نحن النّجم إلى غير هذه ممّا يطلع عليها العارف الخبير و المتتبع المجدّ و بالجملة فقد ظهر و تحقق ممّا ذكرنا كله أنّهم عليهم السّلام نور اللّه في السّماوات و الأرض و النّجوم التي يهتدى بها في ظلمات البرّ و البحر و القمر الهادي في أجواز البلدان و القفار و غياهب الليالي و لجج البحار.
فإن قلت: سلمنا ذلك كله و لكنّك قد ذكرت أنّ الخطاب في قوله: بنا اهتديتم في الظلماء لطلحة و الزبير و نظرائهما من أهل الجمل، و من المعلوم أنّهم كانوا من المنافقين الناكثين فكيف يكونون من المهتدين؟ مع أنّ اعتقادنا أنّهم مخلدون في النّار بخروجهم على الامام العادل و نقضهم بيعته، و المهتدون يسعى نورهم بين أيديهم و بأيمانهم يوم القيامة و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون كما قال تعالى:
«فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى » قلت: أوّلا إن اهتديتم بصيغة الماضي دالة على اهتدائهم فيما مضى فهو لا ينافي بارتدادهم بعد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذ الاهتداء تارة يكون بالوصول إلى المطلوب و هو الموجب للأجر الجميل و هو الذي لا يتصوّر بعده الضلالة، و اخرى بالوصول إلى ما يوصل إلى المطلوب و هو لا يستلزم الوصول إليه ألبتّة و لا ينافي الخذلان و الضلالة قطعا و ثانيا إنّ المراد بالظلماء في قوله عليه السّلام هو ظلمة الكفر و بالاهتداء هو الاهتداء إلى الاسلام و هو بانفراده لا يكفي في استحقاق الثّواب، بل لا بدّ و أن ينضم إلى ذلك نور الولاية كما مرّ تحقيق ذلك و تفصيله في التّذنيب الثالث من تذنيبات الفصل الرّابع من فصول الخطبة الاولى، و يشهد بذلك و يوضحه مضافا إلى ما مرّ:
ما رواه في البحار من كتاب غيبة النّعماني عن الكليني بإسناده عن ابن أبي يعفور، قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام إنّي اخالط النّاس فيكثر عجبي من أقوام لا يتوالونكم
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 123
و يتوالون فلانا و فلانا لهم أمانة و صدق و وفاء، و أقوام يتوالونكم ليس لهم تلك الأمانة و لا الوفاء و لا الصّدق قال: فاستوى أبو عبد اللّه عليه السّلام جالسا و أقبل علىّ كالمغضب ثمّ قال: لا دين لمن دان بولاية إمام جائر ليس من اللّه، و لا عتب «1» على من دان بولاية إمام عادل من اللّه، قلت: لا دين لاولئك و لا عتب على هؤلاء، ثمّ قال عليه السّلام:
ألا تسمع قول اللّه عزّ و جلّ: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» من ظلمات الذّنوب إلى نور التوبة أو المغفرة لولايتهم كلّ إمام عادل من اللّه قال:
«وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» فأيّ نور يكون للكافر فيخرج منه إنّما عنى بهذا أنّهم كانوا على نور الإسلام فلمّا تولوا كلّ إمام جائر ليس من اللّه خرجوا بولايتهم إيّاهم من نور الإسلام إلى ظلمات الكفر فأوجب لهم النّار مع الكفّار فقال:
«أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»* و أوضح من هذه الرّواية دلالة ما في البحار من تفسير العياشي عن سعيد بن أبي الأصبغ قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام و هو يسأل عن مستقرّ و مستودع، قال: مستقرّ في الرّحم و مستودع في الصّلب، و قد يكون مستودع الايمان ثمّ ينزع منه و لقد مشى الزّبير في ضوء الايمان و نوره حتّى قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى مشى بالسّيف و هو يقول لا نبايع إلّا عليّا عليه السّلام و عن العيّاشي أيضا عن جعفر بن مروان قال: إنّ الزّبير اخترط سيفه يوم قبض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قال لا أغمده حتّى ابايع لعليّ عليه السّلام ثمّ اخترط سيفه فضارب عليّا و كان ممن اعير الايمان فمشى في ضوء نوره ثمّ سلبه اللّه إيّاه.
استعاره تخييليه- استعاره ترشيحيه (و تسنّمتم العلياء) أى بتلك الهداية و شرافة الاسلام ركبتم سنام العلياء
______________________________
(1) بالفتح الغضب لغة.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 124
و الرفعة علا ذكركم و رفع قدركم، شبّه عليه السّلام العلياء بالنّاقة و أثبت لها سنامها تخييلا و رشّح ذلك بذكر التّسنّم الذي هو ركوب السّنام استعاره (و بنا انفجرتم) أو أفجرتم (عن السّرار) أى انفجرتم انفجار العين من الأرض، أو دخلتم في الفجر، أو صرتم ذوى فجر منتقلين عن السّرار، و استعار عليه السّلام لفظ السّرار لما كانوا فيه من ليل الجهل و خمول الذّكر في الجاهلية و غيرها، و لفظ الانفجار عنه لخروجهم من ذلك إلى نور الإسلام و استضاءتهم بضياء صباح وجودهم عليهم السّلام كما قال عزّ من قائل:
«وَ اللَّيْلِ إِذا عَسْعَسَ وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ» قال أمير المؤمنين عليه السّلام لابن الكوّا حين سأله عن ذلك: يعني ظلمة الليل و هذا ضربه اللّه مثلا لمن ادّعى الولاية لنفسه و عدل عن ولاة الأمر قال: فقوله و الصّبح إذا تنفّس قال: يعني بذلك الأوصياء يقول: إنّ علمهم أنور و أبين من الصّبح إذا تنفس هذا.
و لمّا ذكر فضله عليهم بكونه عليه السّلام سبب هدايتهم و علة لعلوّ مقامهم و سموّ مكانهم وجهة لشرافتهم و رفعة قدرهم و داعيا لصيرورتهم من ظلمة الغواية و الضلالة إلى فجر الهداية و الرّشاد مع مقابلتهم كلّ ذلك بالنّفاق و النّفار و العتوّ و الاستكبار، أردف ذلك بالدّعاء عليهم بقوله (و قر سمع لم يفقه الواعية) إشارة إلى أنّهم كيف لم يفقهوا بيانه بعد ما بيّنه و لم يقبلوه بعد ما سمعوه و لم يطيعوه بعد ما فهموه و جهلوا قدره بعد ما عرفوه.
قال البحراني: و هذا كما يقول أحد العلماء لبعض تلاميذه المعاند له المدّعي لمثل فضيلته: إنّك بي اهتديت من الجهل و علا قدرك في النّاس و أنا سبب لشرفك أ فتكبّر عليّ وقر سمعك لم لا تفقه قولي و تقبله هذا، و على ما ذكرناه من كون الواعية بمعنى الصّوت يكون معنى كلامه عليه السّلام ثقل سمع لم يفقه الصّوت بعد ما سمعه، و على قراءة و قر بصيغة المجهول يكون المعنى أثقل اللّه سمعا لم يفقه الصّراخ، و على ذلك فلا حاجة إلى ما تكلفه بعض شارحي كلامه عليه السّلام تارة بجعل الواعية صفة لمحذوف مع حذف مفعول لم يفقه أى وقر سمع لم يفقه صاحبه بإذنه الواعية علم الشّريعة،
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 125
و اخرى بجعل الفاعل بمعنى المفعول مع حذف الموصوف أيضا أى لم يفقه الأشياء الموعية، و ثالثة بجعلها بمعنى الصّارفة.
فإن قلت: ما السّر في وصفه السّمع بعدم الفقه لا بعدم السّماع و تعبيره بقوله: لم يفقه دون لم يسمع مع كون الواعية أيضا من قبيل المسموعات لا المفقوهات و الحال أنّ الموصوف و المتعلق كليهما مقتضيان للتعبير بالثّاني دون الأوّل.
قلت: بعد الغضّ عن عدم ملايمة الوصف بالثّاني للدّعاء بالوقر لاستلزامه تحصيل الحاصل أنّ السّر في ذلك هو أنّ المقصود بالسّمع ليس مجرّد السّماع و الاستماع بل الفقه و الفهم و الاتعاظ بالمواعظ و النّصايح بعد إدراك السّمع لها، فإذا أدركها و لم يفقهها و لم يقم بمقتضياتها فهو حريّ بالدّعاء عليه بكونه موقورا ثقيلا مع أنّ في التعبير بهذه اللفظة إشارة إلى غاية نفارهم و استكبارهم و شدّة لجاجهم و عنادهم و نهاية بغضهم و عداوتهم و منتهى نفرتهم عن قبول الحقّ كما قال عزّ من قائل:
«وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ كانُوا لا يَعْقِلُونَ» وصفهم بالصّمم مع إثبات الاستماع أوّلا من حيث عدم انتفاعهم بما يستمعون، فهم و الأصمّ على السّواء و ذلك فإنّ الانسان إذا قوى بغضه لانسان آخر و عظمت نفرته عنه صارت نفسه متوجّهة إلى طلب مقابح كلامه معرضة عن جميع الجهات الحسن فيه، فالصّمم في الاذن معنى ينافي حصول إدراك الصّوت فكذلك حصول هذا البغض و الاستكبار و المنافرة كالمنافي للوقوف عن محاسن ذلك الكلام و الاطلاع بما اريد منه.
ثمّ كما أنّه لا يمكن جعل الأصمّ سميعا فكذلك لا يمكن جعل العدوّ البالغ إلى هذا الحدّ صديقا مطيعا، و لذلك اعتذر عليه السّلام من عدم تأثير كلامه فيهم بقوله: (و كيف يراعي النّبأة) أى الصّوت الخفي (من أصمّته الصيحة) إشارة إلى أنّ من لم يؤثّر فيه كلام اللّه و كلام رسوله الذي هو كالصّيحة المكرّرة عليهم حتّى جعلهم أصمّ من كثرة التكرار و شدّة الاصرار، كيف يؤثّر فيهم كلامه عليه السّلام الذي
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 126
نسبته إلى كلامهما نسبة النّبأة إلى الصّيحة، و من المعلوم أن الصوت الضّعيف لا يدرك عند الصّوت القوي أو الحواس لا تدرك الأضعف مع وجود الأقوى المماثل في كيفيّته، ففي هذه الفقرة من كلامه دلالة على عدم اختصاص تمرّدهم به عليه السّلام فقط، بل كانوا متمرّدين من أوّل الأمر مستكبرين عن طاعة اللّه و طاعة رسوله أيضا كما أنّ فيها و في سابقتها إشارة إلى تماديهم في الغفلة بما غشت قلوبهم من الظلمة و القسوة حيث لم يسمعوا داعي اللّه و لم يفقهوا كلام اللّه و لم يتدبّروا في القرآن و نكثوا بيعة ولي الرّحمان، قال سبحانه في الحديث القدسي: يا ابن آدم استقامة سماواتي في الهواء بلا عمد باسم من أسمائي و لا يستقيم قلوبكم بألف موعظة من كتابي، يا أيّها النّاس كما لا يلين الحجر في الماء كذلك لا يغني الموعظة للقلوب القاسية.
ثمّ إنّه عليه السّلام لمّا دعى بالوقر على الاذن الغير الواعية للواعية و أتبعه بالاشارة إلى عدم إمكان تأثير نبأته فيمن أصمّته الصّيحة لاستحالة تأثر القلوب القاسية بالموعظة و النّصيحة، أردف ذلك بالدّعاء للقلوب الوجلة الخائفة بقوله: (ربط جنان) أى سكن و ثبت (لم يفارقه) الاضطراب (و الخفقان) من خشية اللّه و الاشفاق من عذابه.
الترجمة:
بسبب نور وجود ما هدايت يافتيد در ظلمت شب جهالت، و بواسطه ما سوار شديد بر كوهان بلند يقين، و بجهة ما منتقل گشتيد از شب ضلالت، و بصباح اسلام رسيديد، گردباد يا سنگين باد گوشي كه نفهميد صداى داعي حق را، و چگونه مراعات بنمايد آواز ضعيف را آن كسى كه كر ساخته است او را آواز قوى، ثابت باد قلبى كه جدا نشد از آن طپيدن از ترس خدا.
واژهنامه
مصطفی رحیمینیا
أَفْجَرْتُمْ: در فجر داخل شديد. در بيشتر نسخه ها «انفجرتم» آمده ولى «افجرتم» فصيح تر است.
السِّرار: شب آخر ماهى كه ماه در آن شب ناپيدا باشد و اين كنايه از تاريكى بسيار است.
وُقِرَ: كر شد، كر باد.
الْواعِيَة: فرياد، مقصود عبرتها و پندهاست.
النَبْأة: صداى نرم، خفيف.
رُبِطَ جَنانُهُ: قلبش محكم باد.
عمران علیزاده
عَلياء: حالت بلند و بالائى
إنفَجَرتم: بصبح و فجر رسيديد، بروشنائى رسيديد
سِرار: شبهاى آخر ماه كه تماما تاريك ميباشد
وُقِر: سنگين و كر شد، كرباد
واعِية: دعوت، صداى منادى
نَبأة: صداى مخفى و آهسته
أصَمَّت: كر نموده است
رُبِط: بسته و محكم باد، بسته و محكم شده
جَنان: قلب، دل
خَفقان: طپش قلب
مطالب مرتبط
- ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش اول: هدایت اهل بیت علیهم السلام
- ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش دوم: پیمان شکنی
- ترجمه و شرح خطبه 4 نهج البلاغه؛ بخش سوم: اطاعت از امام
پاسخها